صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: وقتی آقا داماد به خاطر خدا فرار کرد!

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    علاقه
    دین، کتاب، طبیعت
    نوشته
    23,724
    حضور
    63 روز 13 ساعت 54 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    33625

    راهنما وقتی آقا داماد به خاطر خدا فرار کرد!





    اذان ظهر شد. یک مرتبه دیدیم آقای داماد غیب شده است. حالا خوب بود که یک سال و خورده ای با هم نامزد ومحرم بودیم و همه می دانستند که ما چقدر به هم علاقه مند هستیم وگرنه ممکن بود که مهمان ها دچار سوء تفاهم شوند. مثلا فکر کنند آقای داماد فرار کرده است!

    وقتی آقا داماد به خاطر خدا فرار کرد!
    31تیرماه 1342 سالروز تولد زمینی امیر سرتیپ شهید سید سعید حسینی از فرمانده هان لشکر 92 زرهی اهواز است که در عملیات خیبر به فیض عظمای شهادت رسید.این روز را بهانه کردیم و سراغ همسر ایشان رفتیم.سرکار خانم رقیه فارسی، کارشناس ارشد مطالعات زنان گرایش زن وخانواده ومدرس آموزش خانواده،بازنشسته فرهنگی ،مجری ومدیربرنامه وازگزارشگران شبکه رادیویی تهران درسال 63-64می باشندو روایتی خواندنی از همسر بزرگوارش نقل می کند.گفتگوی تبیان را با این همسر شهید بخوانید.
    شهید متولد چه سالی بود و شما متولد چه سالی؟
    شهید متولد 31 تیرماه سال 1342 بودند و من دو سال کوچکتر از ایشان بودم.
    در چه سالی ازدواج کردیدو ثمره این ازدواج چه بود؟
    سال 1361 به عقدوازدواج هم درآمدیم و متاسفانه در طی مدتی که در کنارهم بودیم من از سید فرزندی به یادگار ندارم.
    از زندگی کوتاهتان و خصلت های شهید بگویید.
    بسیار مهربان متواضع و فروتن بود و علیرغم تفکر خاصی که خیلی از آقایان دارند و می گویند: « اگرهمه احساسشان را به همسرشان بروزدهندوقربان صدقه اش بروندممکن است سوءاستفاده کند،ایشان همیشه نهایت احساسشان رانسبت به من بروزمی دادندومی گفتندحیف که وسیله ای برای سنجش میزان علاقمندی آدمها به هم وجودنداردوالا به شما می گفتم که چقدردوستتان دارم.» بسیار با احساس بود. احساسات غلیظی نسبت به همسر و خانواده داشت و همه را هم بروز می داد و معتقد بود که باید اینطور باشد.
    همسری به این مهربانی بالطبع خاطرات ماندگاری دارد، یک خاطره درس آموز زندگی از این شهید بزرگوار که سرمشقی برای خودتان هم بوده بیان می کنید؟
    خاطره از مهربانی هایش زیاد است اما او در اولین لحظات زندگی درسی به من داد که هرگز فراموش نمی کنم.
    به نماز اول وقت بسیار اهمیت می داد. یادم است که روز جشن عقد و ازدواجمان دقیقا مقارن شد با اذان ظهر. یعنی موقعی که عاقد آمد و داشت دفترش را آماده می کرد؛ اذان ظهر شد. یک مرتبه دیدیم آقای داماد غیب شده است. حالا خوب بود که یک سال و خورده ای با هم نامزد ومحرم بودیم و همه می دانستند که ما چقدر به هم علاقه مند هستیم وگرنه ممکن بود که مهمان ها دچار سوء تفاهم شوند. مثلا فکر کنند آقای داماد فرار کرده است!
    خلاصه این طرف و آن طرف را گشتیم و دیدیم که سعید نیست. بعد از لحظاتی که برگشت هرکسی که از او پرسید که کجا بودی؟ می گفت که همین اطراف.
    چون احساس کرد که من ناراحت شده ام دولاشد آمد و در گوش من گفت: «دیدم که الان اذان است و چون لحظه ی اذان مقارن شد با عقدمان من نمی خواستم که لحظه ی مهمترین فراز زندگی ام با بی مسئولیتی و بی تعهدی نسبت به خداوند باشد. چون برای من مهم بود که اول وقت نماز بخوانم ترجیح دادم اول بروم و نمازم را بخوانم. چون اینجا جلوی مهمانان نمی خواستم حمل بر ریا و سوء تفاهم و باب غیبتی ایجاد شود، وضو هم که داشتم جیم زدم و رفتم یک مسجد که نزدیکمان بود و نمازم را خواندم و آمدم.» بعد گفت: «امیدوارم که ناراحت نشده باشید.» من هم جواب دادم: «قطعا ناراحت نشده ام و خیلی هم خوشحال هستم.»
    وقتی آقا داماد به خاطر خدا فرار کرد!
    از عروسی گفتید و اولین روزهای با هم بودنتان، حالا می توانید از آخرین روزهای بودن تا شهادت همسرتان بگویید؟
    آخرین مرخصی اش در روزهای سرد زمستان بود. 22 بهمن سال 1362 رفت و 5 اسفند شهید شد. یعنی 13روزپس ازآخرین خداحافظی خیلی طول نکشید.
    آخرین مرخصی که آمدم یادم است دست نوشته ای راجع به شهادت نوشته بودم و داشتم پاک نویس می کردم. سعید کنارم نشست و گفت: «داری چکار می کنی؟» من گفتم که مطلبی درباره شهید و شهادت نوشته ام و دارم پاک نویس می کنم.
    گفت: «می شه بخونم؟» و بعد از این که پاک نویس کردم خواند و به من گفت:«واقعا اعتقاد شما راجع به شهید و شهادت همین است که نوشتید» گفتم: بله. یک نگاه خیلی عمیقی به من کرد و گفت: «خب خیالم راحت شد.»
    آن زمان معنی حرفش را درک نکردم. بعد از این که رفت و دیگر برنگشت و شهید شد تازه فهمیدم که منظورش چه بوده است؛ یعنی من با این تفکر، اگر شهید شود خیلی بیقراری نمی کنم. چون از نظر آرمانی شهادت را قبول دارم و تایید می کنم.
    دیدم که الان اذان است و چون لحظه ی اذان مقارن شد با عقدمان من نمی خواستم که لحظه ی مهمترین فراز زندگی ام با بی مسئولیتی و بی تعهدی نسبت به خداوند باشد.


    الان یادتان است که چه نوشته بودید؟
    خیلی چیزها بود و مقداریش را به یاد دارم. یادم است که نوشتم: باید شهید شد تا شهادت را فهمید. ای کاش داغی گلوله دستم را می شکافت تا با سرخی خون خود بر ورقی از کتیبه تاریخ بنگارم که مِنَ الْمُوْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا غ‍. بعد نوشته بودم که ای کاش می شد شهید شد. یعنی شهادت جزء علاقه مندی ها و آرمان های خودم بود. البته من این را برای سعید نمی خواستم و برای خودم می خواستم شاید هم خودخواه بودم . بعد که سعید به این رتبه رسید واقعا فکر کردم که شاید من خودخواه بودم که این را برای خودم می خواهم. اصولا آدم وقتی به کسی علاقه مند می شود باید بهترین ها را برای او بخواهد.
    سعید بعداز خواندن دست نوشته ام به من گفت: « من از عشق تو به عشق خدا رسیدم؛ اگر برایم دعا کنی تا شهید شوم من هم قول می دهم شفاعتت را بکنم.» شفاعت شهید برایم بهترین هدیه است.

    وقتی آقا داماد به خاطر خدا فرار کرد!
    از نحوه شهادت همسرتان مطلعید؟
    شهادتش هم عجین با قرآن بود.
    سعید یکی از فرمانده هان لشکر 92 زرهی بود. فرمانده گردان بود و رسته اش تانک های چیفتن .و کلا آدمی نبود که فقط در چارت وظیفه کار کند یعنی هرجا که بود هر کاری که از دستش برمی آمد انجام می داد. دوستانش می گفتند: در عملیات خیبر، پنج شنبه شب بود و دعای کمیل داشتیم. دعایمان را هم خواندیم و تمام شد. بعد از دعای کمیل یکی از سربازها آمده بود بیرون ایستاده بود. و شهید حسینی چندبار به او گفته بود که بیرون نماند و برود داخل سنگر. اینجا که پارک نیست که بخواهید بیرون هوا بخورید یک دفعه یک خمپاره ایی می آید و بی خودی از بین می روید حداقل یک کاری کرده باشید و از بین بروید. یک یا دو بار به این سرباز گفتند و ایشان توجه نکرد.
    بعد به حالت تندی به او گفته بود: «من مافوقت هستم و به تو دستور می دهم بری داخل.» اوهم آمد داخل و رفت یک گوشه کز کرد و غمگین نشسته بود شهیدطاقت نداشت کسی ازدستش برنجه بعد رفته بودند پیشانی آن سرباز را بوسیده و سوره والعصر را برایش خوانده و ترجمه و تفسیر کرده و از او معذرت خواهی کرده و گفته بودند: «من به خاطرخودت می گویم. نه بخاطر این که من کسی هستم و به تو دستور می دهم. اگر بیهوده آنجا ایستاده باشی و چیزی بیاید و به تو بخورد که شهید حساب نمی شی. حداقل کار مفیدی انجام داده باشی مثلا در عملیات کاری انجام داده باشی و بعد شهید شوی. بی خود بایستی آنجا و ترکش بیاید و به تو بخورد که چه شود؟» خلاصه از دلش درآورد و پیشانی اش را بوسید. می گفتند منطقه آن موقع آرام بود و او هم لباس هایش را درآورده بود که برود کمی استراحت کند و همه را هم فرستاد سر کشیک هایشان.
    تعریف کردند: نیمه های شب بود که به ما تک زدند. در عملیات خیبر بود. سعید از سنگر خارج می شود و اسلحه دستش گرفته و تمام نیروهایشان را فرستاده داخل سنگر و گفته که از آنجا شلیک کنید و خودش ایستاده بود جلوی ورودی سنگر و با صدای خیلی بلند تکبیر می گفت و آرپی جی می زد.

    وقتی آقا داماد به خاطر خدا فرار کرد!
    صدای زیاد آرپی جی باعث می شود متوجه صدای خمپاره نشود.والاخیلی جالب صدای سوت کشیدن خمپاره قبل ازانفجارروبرای من درمی آورد، ترکش خمپاره به سرش اثابت کرده بود و به حالت سجده به سمت کربلا افتاده بود. خیلی آرزو داشت که کربلا برود.
    همرزمانش می گفتند که چون خیلی به نماز اهمیت می داد یک لحظه فکر کردیم که تو این وضعیت یک دفعه نماز خواندنش گرفته است.
    وقتی ترکش خورده بود، باد ترکش کلاه آورکتش را انداخته بود روی سرش و معلوم نبود که سرش پریده است. دوستانش می گفتند که هر کسی شهید می شود به یک نحوی می افتد ولی ما تا حالا ندیده بودیم که یک نفر انقدر دقیق حالت سجده بیفتد. ما واقعا فکر کردیم که دارد نماز می خواند بعد که منور زدند دیدیم که اطراف کلاهش پر از خون است. بعد که بلندش کردیم دیدیم سر ندارد. سرش چنان متلاشی شده بودکه در همان قسمتی که شهید می شود، یک چاله کنده اند و سر مطهروجداازپیکرشهیدرا آنجا دفن کرده اند.
    تا کنون شده است که بروید و محل شهادتشان را ببینید؟
    نه نرفتم، فقط یک بار آنجا را در خواب دیده ام. اما هیچ وقت نشد که از نزدیک برویم و آنجا را ببینم.
    خیلی دوست دارم که بروم چون سرش هم آنجا دفن شده است. احتمالا آنجا دوستانش یک یادمان هم ساخته باشند.
    گفتنی است رقیه فارسی با وجود اینکه اکنون ازدواج کرده،فرزند و حتی نوه دارد، وقتی واقعه شهادت و روزهای آخر زندگی با سید سعید حسینی را روایت می کرد، چنان اشک درچشمش حلقه و بغض در گلویش جمع شده بود که گویا معشوق خود را چهل روز نیست که ازدست داده و به دل خاک سپرده است.

  2. صلوات ها 2


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    علاقه
    موتور سنگین-ارتش
    نوشته
    436
    حضور
    11 روز 16 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    2
    گالری
    27
    صلوات
    1492



    نقل قول نوشته اصلی توسط rea1362 نمایش پست ها
    اذان ظهر شد. یک مرتبه دیدیم آقای داماد غیب شده است. حالا خوب بود که یک سال و خورده ای با هم نامزد ومحرم بودیم و همه می دانستند که ما چقدر به هم علاقه مند هستیم وگرنه ممکن بود که مهمان ها دچار سوء تفاهم شوند. مثلا فکر کنند آقای داماد فرار کرده است!
    دمشگرم.اقا ادم روز عروسیش بره نماز بخونه اول وقت فامیلا نمیگن داره ریاکاری میکنه؟

    شبهای درازِ بی عبادت چه کنم؟
    قلبم به گناه کرده عادت چه کنم؟
    گویند کریم است و گنه میبخشد
    گیرم که ببخشید،ز خجالت چه کنم؟

  5. #3

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۳
    علاقه
    تفریحات فیزیکی
    نوشته
    203
    حضور
    3 روز 12 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    413



    بعضیا واقعا مذهبی بودن...یعنی یه آدم کامل بودن...الا تو کل ایران به تعداد انگشتای دستم ازین آدما نیست...
    سعی کنیم با گوش دادن به حرفا و سوالای بقیه اگه از منابعی که اونام قبولشون دارن جوابی براشون داریم, با یه جواب قانع کننده بیاریمشون تو راه درست...
    اگر هم که نمیدونیم, بریم جوابو پیدا کنیم بعد جوابشونو بدیم...
    یه کاری نکنیم مارو یه مشت آدم بی منطق قابل پیش بینی محسوب کنن...

  6. #4

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    علاقه
    موتور سنگین-ارتش
    نوشته
    436
    حضور
    11 روز 16 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    2
    گالری
    27
    صلوات
    1492



    نقل قول نوشته اصلی توسط NaKayama نمایش پست ها
    بعضیا واقعا مذهبی بودن...یعنی یه آدم کامل بودن...الا تو کل ایران به تعداد انگشتای دستم ازین آدما نیست...
    سلام.انگشتای دست؟
    دوست عزیز درسته دینداری سخته ولی نه تا این حد که تو کل ایران به اندازه انگشتهای دست ادم خوب نباشه.

    شبهای درازِ بی عبادت چه کنم؟
    قلبم به گناه کرده عادت چه کنم؟
    گویند کریم است و گنه میبخشد
    گیرم که ببخشید،ز خجالت چه کنم؟

  7. #5

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۳
    نوشته
    2,615
    حضور
    71 روز 9 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    218
    صلوات
    6004



    نقل قول نوشته اصلی توسط عشق فقط پسر فاطمه نمایش پست ها
    اقا ادم روز عروسیش بره نماز بخونه اول وقت فامیلا نمیگن داره ریاکاری میکنه؟
    سلام علیکم
    خب اینجا چند تا مسئله وجود داره :
    اول اینکه خود طرف واقعا از ته دل عاشق خدا باشه و نمازش فقط به خاطر خدا باشه نه ریا!
    دوم اینکه اگه از روی ریا نباشه ، حرف مردم مهم نیست ،‌مهم خداست که تپیدن قلب ما رو به عشق خودش میبینه.


  8. #6

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۳
    علاقه
    تفریحات فیزیکی
    نوشته
    203
    حضور
    3 روز 12 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    413



    نقل قول نوشته اصلی توسط عشق فقط پسر فاطمه نمایش پست ها
    سلام.انگشتای دست؟
    دوست عزیز درسته دینداری سخته ولی نه تا این حد که تو کل ایران به اندازه انگشتهای دست ادم خوب نباشه.
    کسی که همه کاراش...همه فکرو ذکرش خدا باشه تو کل ایران حتی به تعداد انشگتای دستم نیست...کجای کاری شما برادر من...
    سعی کنیم با گوش دادن به حرفا و سوالای بقیه اگه از منابعی که اونام قبولشون دارن جوابی براشون داریم, با یه جواب قانع کننده بیاریمشون تو راه درست...
    اگر هم که نمیدونیم, بریم جوابو پیدا کنیم بعد جوابشونو بدیم...
    یه کاری نکنیم مارو یه مشت آدم بی منطق قابل پیش بینی محسوب کنن...

  9. #7

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    علاقه
    موتور سنگین-ارتش
    نوشته
    436
    حضور
    11 روز 16 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    2
    گالری
    27
    صلوات
    1492



    نقل قول نوشته اصلی توسط رايحه الجنت نمایش پست ها

    سلام علیکم
    خب اینجا چند تا مسئله وجود داره :
    اول اینکه خود طرف واقعا از ته دل عاشق خدا باشه و نمازش فقط به خاطر خدا باشه نه ریا!
    دوم اینکه اگه از روی ریا نباشه ، حرف مردم مهم نیست ،‌مهم خداست که تپیدن قلب ما رو به عشق خودش میبینه.
    ابجی بنده یه سوال دارم.برا دخترا حتما باید عروسی گرفت؟
    مثلا من دوست دارم جا عروسی با زنم برم کربلا
    قابل قبوله برا زنا؟

    شبهای درازِ بی عبادت چه کنم؟
    قلبم به گناه کرده عادت چه کنم؟
    گویند کریم است و گنه میبخشد
    گیرم که ببخشید،ز خجالت چه کنم؟

  10. #8

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۳
    نوشته
    2,615
    حضور
    71 روز 9 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    218
    صلوات
    6004



    نقل قول نوشته اصلی توسط عشق فقط پسر فاطمه نمایش پست ها
    ابجی بنده یه سوال دارم.برا دخترا حتما باید عروسی گرفت؟
    مثلا من دوست دارم جا عروسی با زنم برم کربلا
    قابل قبوله برا زنا؟
    بستگی به دخترش داره ، یکی ممکنه ساده زیست باشه ، به فکر جیب همسرش باشه عروسی انچنانی نگیره.
    یکی ممکنه سفر به مشهد و مکه و کربلا رو دوست داشته باشه.
    یکی نه! ممکنه آرزوش عروسی گرفتن باشه و پوشیدن لباس سفید عروسی !!!!
    دیگه این بسته به دختر خانوم و طرز فکرش داره.


  11. #9

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    علاقه
    موتور سنگین-ارتش
    نوشته
    436
    حضور
    11 روز 16 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    2
    گالری
    27
    صلوات
    1492



    [QUOTE=NaKayama;545941]کسی که همه کاراش...همه فکرو ذکرش خدا باشه تو کل ایران حتی به تعداد انشگتای دستم نیست...کجای کاری شما برادر من...[/QUOTE
    داش گلم شما از کجا میدونید؟

    شما تو کل ایران چند نفرو دیدید؟
    اگه تمام جمعیت ایران و دیده بودید اره میشد گفت اقا این همرو دیده میدونه.
    ولی شما 1 در صد از جمعیت ایران رو ندید.فقط بر یکسری اساس بی دلیل دارید حرف میزنید.
    من یه حرفی میگم شما بگید درسته یا نه ؟

    تو کل ایران تعداد دزدا به اندازه انگشت دستم نمیشه.

    شبهای درازِ بی عبادت چه کنم؟
    قلبم به گناه کرده عادت چه کنم؟
    گویند کریم است و گنه میبخشد
    گیرم که ببخشید،ز خجالت چه کنم؟

  12. #10

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    علاقه
    موتور سنگین-ارتش
    نوشته
    436
    حضور
    11 روز 16 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    2
    گالری
    27
    صلوات
    1492



    نقل قول نوشته اصلی توسط رايحه الجنت نمایش پست ها

    بستگی به دخترش داره ، یکی ممکنه ساده زیست باشه ، به فکر جیب همسرش باشه عروسی انچنانی نگیره.
    یکی ممکنه سفر به مشهد و مکه و کربلا رو دوست داشته باشه.
    یکی نه! ممکنه آرزوش عروسی گرفتن باشه و پوشیدن لباس سفید عروسی !!!!
    دیگه این بسته به دختر خانوم و طرز فکرش داره.
    بین 100 درصد شما احتمال چند درصد میدی که کار من و دوست داشته باشن؟ و نخوان عروسی با گناه برگزار کنن؟

    شبهای درازِ بی عبادت چه کنم؟
    قلبم به گناه کرده عادت چه کنم؟
    گویند کریم است و گنه میبخشد
    گیرم که ببخشید،ز خجالت چه کنم؟

صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود