صفحه 1 از 9 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: بعد از 5 سال نمی زارن باهم ازدواج کنیم تو رو خدا کمکم کنید

  1. #1

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,515
    حضور
    174 روز 17 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58293



    با نام و یاد دوست


    عرض سلام و ادب و آرزوی قبولی طاعات و عبادات

    این سوال،‌ سوال یکی از کاربران سایت هست که امکان طرح آن با آیدی خودشان نبود

    لذا با توجه به اهمیت موضوع ، سوال ایشان با حفظ امانت جهت پاسخگویی توسط کارشناس محترم سایت در این تاپیک درج می شود:




    سلام
    دختری هستم 23 ساله با یه آقا پسری که 21 سالشون هست 5 ساله آشنا هستیم بعد 5 سال که ایشون همه ی تلاششون رو کردن که مقدمات اومدنشون مثل کار و درس و راضی کردنه خانوادشون و .. رو فراهم کردن و مادرشون زنگ زدن برایه خاستگاری پدرم مخالفت کردن پدربزرگ ایشون رو می شناختن و اخلاقایی ازشون دیده بودن و همچنین خب سطح پدر مادر من از سطح پدر مادر ایشون بالاتر هست و پدر من خیلییییییییی روی خانواده تاکید دارن
    من خانوادشون رو کم و بیش می شناسم می دونم خانواده بدی ندارن و خودشون هم هیچ مشکلی ندارن ولی خانواده من به شدت مخالفن ، و همین طور خانواده من نمی دونن که ما رابطه داشتیم باهم فقط فک می کنن که تو دانشگاه همدیگر رو می شناسیم ولی رابطه ای بین ما نبوده ( خانواده من بسیار مذهبی هستن و اگه بفهمن بابام دق می کنه ) البته سر خاستگاری و اینکه وقتی مخالفت کردن انقدر حال من بد بود که یک هفته نه می تونستم بخوابم نه چیزی بخورم یکم شک کردن ولی چون بخاطر من حال بابام بد شد جلو اونا خودمو زدم به بیخیالی ولی بعد یک ماه روزی نیست که اشک نریزم و قلبم تیر نکشه
    من همون روز رابطمون رو تموم کردم و تویه یه ایمیل از ایشون خواستم که تموم کنن (چون می شناختم خانوادمو و دیدیم رفتارشون رو و هیچ امیدی نداشتم) فقط از خدا مرگ می خواستم
    ولی ایشون کوتاه نیمدن و خواهش کردن که با بابام حرف بزنن ولی پدر من چون استاد دانشگاه هستن الان جایه ثابتی نداشتن که ایشون برن پیششون ... من نمی تونم ایشون رو فراموش کنم و نسبت به هیچ مرد دیگه ایم هیچ احساسی ندارم از طرف دیگه بدون رضایت خانوادمم نمی خوام ازدواج کنم و خانوادمم بسیار سرسختن
    حالا می خوایم استخاره کنیم که برن ایشون پیش بابام 2-3 ماه دیگه یا نه و خدایی نکرده بدتر میشه
    من هنوزم آرزویه مرگ می کنم چون می دونم زندگیه بیشتر از این یعنی اینکه یا باید دل مامان بابامو خون کنم و ازدواج نکنم و بخاطر من ازدواج خواهرمم عقب بیفته یا با مردی که دوستش نخواهم داشت فقط و فقط بخاطر دلخوشی پدر و مادرم ازدواج کنم و یه زندگی سرد و ادا در آوردن و پنهون کاری و بچه هایی که تویه یه زندگی بزرگ میشن که پدر و مادرشون علاقه ای بهم ندارن که هرجفته اینا گناهه
    توروخدا کمکم کنید بگید من باید چیکار کنم؟
    دیگه تحمل ندارم
    از یه طرف دلتنگیش داره از پا درم میاره از طرف دیگه دلشوره اینکه آینده چی میشه
    خواهش می کنم فقط سرزنشم نکنید چون زیاد شنیدم من فقط و فقط کمک می خوام



    با تشکر

    در پناه قرآن و عترت پیروز و موفق باشید

    ویرایش توسط مدیر ارجاع سوالات : ۱۳۹۳/۰۴/۳۱ در ساعت ۲۲:۴۲

  2. صلوات ها 13


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,515
    حضور
    174 روز 17 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58293



    با نام و یاد دوست






    بعد از 5 سال نمی زارن باهم ازدواج کنیم تو رو خدا کمکم کنید








    کارشناس بحث: استاد امیدوار


  5. صلوات ها 11


  6. #3

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    1,353
    حضور
    30 روز 9 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    16
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    12339



    نقل قول نوشته اصلی توسط طاهر نمایش پست ها
    سلام
    دختری هستم 23 ساله با یه آقا پسری که 21 سالشون هست 5 ساله آشنا هستیم بعد 5 سال که ایشون همه ی تلاششون رو کردن که مقدمات اومدنشون مثل کار و درس و راضی کردنه خانوادشون و .. رو فراهم کردن و مادرشون زنگ زدن برایه خاستگاری پدرم مخالفت کردن پدربزرگ ایشون رو می شناختن و اخلاقایی ازشون دیده بودن و همچنین خب سطح پدر مادر من از سطح پدر مادر ایشون بالاتر هست و پدر من خیلییییییییی روی خانواده تاکید دارن
    من خانوادشون رو کم و بیش می شناسم می دونم خانواده بدی ندارن و خودشون هم هیچ مشکلی ندارن ولی خانواده من به شدت مخالفن ، و همین طور خانواده من نمی دونن که ما رابطه داشتیم باهم فقط فک می کنن که تو دانشگاه همدیگر رو می شناسیم ولی رابطه ای بین ما نبوده ( خانواده من بسیار مذهبی هستن و اگه بفهمن بابام دق می کنه ) البته سر خاستگاری و اینکه وقتی مخالفت کردن انقدر حال من بد بود که یک هفته نه می تونستم بخوابم نه چیزی بخورم یکم شک کردن ولی چون بخاطر من حال بابام بد شد جلو اونا خودمو زدم به بیخیالی ولی بعد یک ماه روزی نیست که اشک نریزم و قلبم تیر نکشه
    من همون روز رابطمون رو تموم کردم و تویه یه ایمیل از ایشون خواستم که تموم کنن (چون می شناختم خانوادمو و دیدیم رفتارشون رو و هیچ امیدی نداشتم) فقط از خدا مرگ می خواستم
    ولی ایشون کوتاه نیمدن و خواهش کردن که با بابام حرف بزنن ولی پدر من چون استاد دانشگاه هستن الان جایه ثابتی نداشتن که ایشون برن پیششون ... من نمی تونم ایشون رو فراموش کنم و نسبت به هیچ مرد دیگه ایم هیچ احساسی ندارم از طرف دیگه بدون رضایت خانوادمم نمی خوام ازدواج کنم و خانوادمم بسیار سرسختن
    حالا می خوایم استخاره کنیم که برن ایشون پیش بابام 2-3 ماه دیگه یا نه و خدایی نکرده بدتر میشه
    من هنوزم آرزویه مرگ می کنم چون می دونم زندگیه بیشتر از این یعنی اینکه یا باید دل مامان بابامو خون کنم و ازدواج نکنم و بخاطر من ازدواج خواهرمم عقب بیفته یا با مردی که دوستش نخواهم داشت فقط و فقط بخاطر دلخوشی پدر و مادرم ازدواج کنم و یه زندگی سرد و ادا در آوردن و پنهون کاری و بچه هایی که تویه یه زندگی بزرگ میشن که پدر و مادرشون علاقه ای بهم ندارن که هرجفته اینا گناهه
    توروخدا کمکم کنید بگید من باید چیکار کنم؟
    دیگه تحمل ندارم
    از یه طرف دلتنگیش داره از پا درم میاره از طرف دیگه دلشوره اینکه آینده چی میشه
    خواهش می کنم فقط سرزنشم نکنید چون زیاد شنیدم من فقط و فقط کمک می خوام
    بسمه تعالی
    با عرض سلام و تحیت محضر شما خواهر گرامی

    به نوبه خود شما را درک می کنم و از وضعیت پیش آمده متاسفم...

    حضرتعالی از دو موضوع رنج می برید؛ اول اینکه با موانعی بر سر راه ازدواجتان با فرد مورد علاقه مواجه هستید و دوم اینکه در آینده زندگی می کنید و تصویر تاریک زندگی در کنار مردی که او را دوست ندارید، مادر بچه های او هستید و... را دائما در ذهن خود مجسم می کنید!
    ناراحتی برای موضوع اول منطقی است اما نسبت به موضوعی که مبهم است و ظرف وقوع ان آینده ای است که هنوز نیامده است، خطایی غیر منطقی است که باعث رنج و محنت بیشتر شما می شود. ممکن است شما نتوانید با فرد محبوب خود ازدواج کنید اما این به آن معنا نیست که لزوما با فردی که وی را دوست ندارید ازدواج خواهید کرد. با شما موافقم که فرد دیگری نمی تواند به اندازه ایشان به شما آرامش دهد، اما می توانید سطحی از آرامش را در کنار فرد دیگری تجربه کنید. پس سعی کنید به موضوع رنج دوم دامن نزنید بلکه آن را اصلاح کنید.

    هر چند موضوع اول ممکن است همچنان به قوت خود باقی باشد ولی این احتمال نیز وجود دارد که موانع ازدواج برطرف شود پس امید داشته باشید و در این زمینه تلاش کنید. به این منظور لازم است با رعایت جایگاه والدین حیا و خجالت را کنار بگذارید و با کمک گرفتن از افرادی به عنوان واسطه رضایت والدین را جلب کنید. در این زمینه بهتر است از یک مشاور خانواده کمک بگیرید و از طریق ایشان موضوع را پیگیری نمایید تا رضایت پدر تامین شود.

    در پناه خدای متعال موفق باشید
    بعد از 5 سال نمی زارن باهم ازدواج کنیم تو رو خدا کمکم کنید
    مقام معظم رهبری:
    ✔ باید كاری كنیم كه فرزندان،حتما دست مادر را ببوسند . . .
    . . . اسلام به دنبال این است.
    .
    .
    .
    مرحوم حاج اسماعیل دولابی:
    مادرت را ببوس،
    پایش را ببوس تا به گریه بیفتد، خودت هم به گریه می افتی،
    آن وقت کارت روی غلتک می افتد و همه درهایی که به روی خود بسته ای، خدا باز می کند.
    این که فرمود بهشت زیر پای مادر است یعنی تواضع کن.

  7. صلوات ها 14


  8. #4

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۰
    علاقه
    فلسفه - کلام - روانشناسی
    نوشته
    76
    حضور
    1 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    165



    سلام
    اشتباهی که شما در گذشته مرتکب شدید باعث شده الان محدوده انتخاب شما خیلی کم شود یعنی مثل این می ماند که شما دو راه بیشتر ندارید یا باید از دیوار سه متری بپرید یا از دیوار 10 متری. در هر دو حالت سختی هایی را به ناچار باید متحمل شوید. اما عقل سلیم میگوید باید سختی کمتر را پیشه کرد تا از این بحران گذشت.
    بنابراین اولین قدم این است که شما شرایطت را بررسی کنی ببینی انتخاب کدام گزینه منجر به سختی بیشتر و انتخاب کدام منجر به سختی کمتری میشود. برای این کار به نظرم اول گزینه ازدواج با این فرد را بررسی کن ببین اصلا ازدواج شما به صلاح هست یا نه. برای اینکه این مسئله را بفهمی باید عشق و علاقه به ایشان را کنار گذاشته و تناسب های طرفینی از جهت عقیده، فکر، رفتار و اخلاق را مورد بررسی قرار دهی چون آن چیزی که عشق و علاقه پایدار بعد از ازدواج را رقم میزند وجود این تناسب است به طوری که اگر عشق باشد ولی این تناسب ها نباشد بعد از ازدواج این عشق دوام نداشته و کم کم از بین میرود و زندگی با مشکلات زیادی مواجه خواهد شد. ممکن است به دلیل علاقه ای که بین شما هست، شناسایی این مسئله برای شما مشکل باشد لذا در این صورت میتوانید از فرد سومی که یا تجربه دارد یا خبره است مشورت بگیرید.
    اگه به این نتیجه رسیدید که این تناسب ها بین شما نیست بدون هیچ تردید باید قید این ازدواج را بزنید چون این دیواری که از روی آن میخواهید بپرید از 10 متر هم بیشتر میشود.
    اما اگر به این نتیجه رسیدید که از این جهت مشکلی نیست و با هم تناسب دارید در این صورت گزینه راضی کردن خانواده را باید بررسی کنید.
    برای راضی کردن خانواده تلاش شما از داخل و اصرار ایشان از بیرون میتواند موثر باشد. یعنی ایشان باید به خواستگاری از طریق خانواده ادامه دهد و به این زودی عقب نشینی نکند. صحبت کردن ایشان با پدر شما هم بستگی به شرایط و روحیه پدر شما دارد که این را باید خود شما تشخیص دهید و حدس بزنید چه عکس العملی خواهد داشت. اگر مخالفتش تشدید نمیشود میتواند این کار را انجام دهد. ولی به نظرم اگر صحبت کردن با پدر شما از طریق پدرش یا فردی که مورد اعتماد پدر شماست صورت بگیرد اثر بیشتری خواهد داشت مخصوصا اگر چند نفر را واسطه قرار دهند.
    تلاش شما هم باز تا حدودی بستگی به شرایط خانوادگی شما دارد. اگر فکر میکنید با برملا کردن علاقه ای که به ایشان داری، اوضاع خراب تر میشود باید این مسئله را کاملا پنهان نگه دارید و غیر مستقیم تمایل خودتان به این ازدواج را مطرح کنید. مثلا از او تعریف کنید و بگویید در دانشگاه جزو دانشجوهایی است که همه او را قبول دارند. از لحاظ های مختلف هم که بین ما تناسب وجود دارد. به نظرم این مورد مورد خوبی است.
    در مورد اهمیت خانواده هم میتوانید با پدرت صحبت کنید و بگویید درست است که سطح خانواده آنها کمی از شما پایین تر است ولی این را هم باید در نظر داشته باشیم که همۀ خوبی های در یک نفر جمع نمیشود. ممکن است کسی خانواده بهتری از ایشان داشته باشد اما خصوصیتی داشته باشد که نشود در طول زندگی مشترک تحمل کرد.
    اگر باز هم راضی نشدند میتوانید خود را به مریضی و افسردگی بزنید و وانمود کنید که از مخالفت آنها ناراحت هستید. البته حرفی از علاقه نزنید و اگر علت اصرار شما را پرسیدند بگویید این مورد بیشتر خصوصیاتی که من برای ازدواج مد نظر داشتم را دارد و اگر شما ردش کنید ممکن است دیگر هیچ وقت چنین فردی را پیدا نکنیم و ...
    اگر باز هم جواب نداد دیگر چاره ای جز فراموش کردن ایشان نیست چون اصرار بیش از این فایده ای ندارد.
    در مورد اینکه گفتید اگر با فرد دیگری ازدواج کنی هیچ وقت به او علاقه مند نخواهی بود و زندگی شما سرد و بی روح میباشد باید عرض کنم اینطور نیست بلکه عشق و علاقه، جایگزینی است. یعنی تا زمانی علاقه ایشان در قلب شماست که جایگزینی نداشته باشد اما اگر کسی پیدا شود که خصوصیات مثبت زیادی داشته باشد، بعد از مدتی عشق و علاقه فرد جدید جایگزین عشق قبلی خواهد شد و او را به کلی فراموش خواهی کرد. البته چون این عشق به وصال ختم نشده ممکن است در صورت دیدن خصوصیت منفی از همسر آینده، او را با عشق اول مقایسه کنید و حسرت ازدواج با او را بخورید ولی باید این نکته را مد نظر داشته باشید که این فرد فعلی هر چقدر هم خوب باشد اینطور نیست که هیچ خصوصیت منفی نداشته باشد چون هیچ کس بی عیب و نقص نیست لذا در آن شرایط باید با در نظر گرفتن خوبی های همسرتان، نقص های او را نادیده بگیرید تا از این مقایسه نادرست جلوگیری کنید.
    پیروز و سربلند
    ویرایش توسط matin_a4 : ۱۳۹۳/۰۵/۳۱ در ساعت ۲۱:۰۴

  9. صلوات ها 3


  10. #5

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    فرار
    نوشته
    468
    حضور
    25 روز 12 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2012



    سلام
    من هم با نظرات دوستان موافقم
    یه چیزی که تو دوستی های قبل ازدواج هست و متاسفانه هرچه طولانی تر میشه این مشکل هم عمیق تر میشه اینه که طرفین از یکدیگر بت میسازند و به خاطر علاقه شدید حاضر به دیدن و بررسی عیب های طرف مقابل نیستند.
    چقدر زیاد بودن زوج هایی که سالها با هم رابطه عاطفی داشتند و بعد ازدواج تازه بیدار شدند و حاضر به تحمل یکدیگر نبودند و طلاق...
    حالا شما هم باید به عیب های اون شخص و ایرادهایی که خونواده وارد کردند منطقی تر نگاه کنین. شاید ازدواج صلاح شما نباشه.شاید!
    من خودم تجربه این حس شمارو بارها داشتم ولی وقتی از هم دور شدیم و بیدار شدم به خودم گفتم خدا رحم کرد اسیرش نشدم!!!
    زیاد به این احساسات تون ترتیب اثر ندین که همش از جوونی و کمبودهای مختلفه که اکثر جوونامون دارن.
    تا یکی تو زندگی شما اومد و احساسات مختلف شمارو اقناع کرد که نباید تبدیل به فرشته شما بشه که! شما باید انتظارات بالاتری از طرف داشته باشین. زندگی جدی تر از این حرف هاست
    اگرم واقعا با دید باز اثبات شد که پسر خوبیه دعا و توکل کنین و از مشاور تقاضای صحبت با خونواده رو داشته باشین.
    کامروا باشین
    بزرگترین پشیمانی ام،
    ساعت ها جمله ساختن برای کسانی بود که لیاقت یک کلمه را هم نداشتند...
    (ایلهان برک)

  11. صلوات ها 4


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    274
    حضور
    6 روز 1 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    385



    از نظر من ایشون اگه دختر درستی بود نمی رفت با پسری دوست بشه و وقتی هم که می خواست دوست بشه نباید با یکی از خودش کوچیکتر دوس می شد مخصوصا اون زمان که بچه دوم دبیرستانی بود پسره

    نمی خوام بگم ولی به نظرم ایشون بیشتر .....
    یه نکته ای لازمه بگم نظرات من فقط فقط نظرات شخصی من هست و رفتار و یا لحن گفتار من فقط فقط به شخص بنده مربوط میشه و بسیار شخصی هست !
    و نظرات و اصول دینی و رفتار و گفتار دین شاید با من تفاوت های زیادی داشته باشه !
    پس بهتره اینجور بگم که من نماینده ی دین نیستم ! و فقط نظرات و گفتار خودم رو توی نظرات و یا مشاوره ها می گم
    و در آخر هم بگم من قصد اذیت ندارم و فقط دوس دارم خیلی رک حرفمو بزنم

  13. صلوات


  14. #7

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    فرار
    نوشته
    468
    حضور
    25 روز 12 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2012



    نقل قول نوشته اصلی توسط tah نمایش پست ها
    از نظر من ایشون اگه دختر درستی بود نمی رفت با پسری دوست بشه
    دوست عزیز چون این خانوم با واسطه سوال مطرح کردن پس به خاطر ابرو نمی تونن بیان در جواب شما از خودش دفاع کنن و ثابت کنن شاید دختر درست هم ...
    پس درست نیس که جلو همه اینجوری متهمشون کنیم...
    بزرگترین پشیمانی ام،
    ساعت ها جمله ساختن برای کسانی بود که لیاقت یک کلمه را هم نداشتند...
    (ایلهان برک)

  15. صلوات ها 5


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    274
    حضور
    6 روز 1 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    385



    نقل قول نوشته اصلی توسط mohamad313 نمایش پست ها
    دوست عزیز چون این خانوم با واسطه سوال مطرح کردن پس به خاطر ابرو نمی تونن بیان در جواب شما از خودش دفاع کنن و ثابت کنن شاید دختر درست هم ...
    پس درست نیس که جلو همه اینجوری متهمشون کنیم...


    بله درسته نمی تونه جواب بده ولی بهتره بدونه نظر اطرافیان دربارش چی می تونه باشه ! مطمئن باش بیشتریا نظر منفی دربارش دارن !
    یه نکته ای لازمه بگم نظرات من فقط فقط نظرات شخصی من هست و رفتار و یا لحن گفتار من فقط فقط به شخص بنده مربوط میشه و بسیار شخصی هست !
    و نظرات و اصول دینی و رفتار و گفتار دین شاید با من تفاوت های زیادی داشته باشه !
    پس بهتره اینجور بگم که من نماینده ی دین نیستم ! و فقط نظرات و گفتار خودم رو توی نظرات و یا مشاوره ها می گم
    و در آخر هم بگم من قصد اذیت ندارم و فقط دوس دارم خیلی رک حرفمو بزنم

  17. صلوات


  18. #9

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    فرار
    نوشته
    468
    حضور
    25 روز 12 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2012



    نقل قول نوشته اصلی توسط tah نمایش پست ها
    مطمئن باش بیشتریا نظر منفی دربارش دارن !
    چشم. ولی من نمیفهمم چی باعث میشه برخی افراد راحت نظرهاشونو در مورد مردم جلو همه راحت ابراز کنن؟ قبول کنین کار مناسبی نیست دوست عزیز
    بزرگترین پشیمانی ام،
    ساعت ها جمله ساختن برای کسانی بود که لیاقت یک کلمه را هم نداشتند...
    (ایلهان برک)

  19. صلوات ها 2


  20. #10

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    علاقه
    مطالعات دینی، فلسفی، ریاضی، فیزیکی ...
    نوشته
    2,628
    حضور
    73 روز 19 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    8025



    نقل قول نوشته اصلی توسط طاهر نمایش پست ها
    من هنوزم آرزویه مرگ می کنم چون می دونم زندگیه بیشتر از این یعنی اینکه یا باید دل مامان بابامو خون کنم و ازدواج نکنم و بخاطر من ازدواج خواهرمم عقب بیفته یا با مردی که دوستش نخواهم داشت فقط و فقط بخاطر دلخوشی پدر و مادرم ازدواج کنم و یه زندگی سرد و ادا در آوردن و پنهون کاری و بچه هایی که تویه یه زندگی بزرگ میشن که پدر و مادرشون علاقه ای بهم ندارن که هرجفته اینا گناهه

    سلام علیکم و رحمة الله،
    سه مطلب در حاشیه:
    ۱. ازدواج عاشقانه کلاً چندان توصیه نمی‌شود ... شما آنقدر ایشان را دوست دارید که شاید ظرف این پنج سال درست عیب‌های ایشان را نشناخته باشید ... شاید ... الآن این قدر ناراحت هستید که فکر می‌کنید در تمام زندگی‌اتان فقط یک کسری دارید و آن وجود ایشان به عنوان همسر است و از خدا هیچی نمی‌خواید مگر ایشان را بعد پدرتان مثلاً یکهو می‌آیند می‌گویند که تصمیم گرفتم بخاطر تو که اینقدر ناراحت نباشی و رنج نکشی موافقت کنم بعد شما هم که می‌بینید قضیه جدی شده است یکهو ترس تمام وجودتان را می‌گیرد که نکند انتخابم اشتباه باشد ... انسان گاهی برای چیزی که ندارد تمام وجودش را خرج می‌کند ولی بعد که به آن می‌رسد یا موانع رسیدنش برطرف می‌شود یکهو انگار آب سرد روی سرش ریخته باشند ... البته ان شاء‌الله که مورد شما اینطور نباشد، فقط محض احتیاط گفتم
    ۲. این هم که انسان فکر کند زندگی یک بار ازدواج هم یک بار هم طرز تفکر درستی نیست ... بدون اینکه قصد جسارت به شما داشته باشم نظر شخصی‌ام این است که متأسفانه نگاه ما به ازدواج و زندگی تا حدودی نگاه غربی شده است ... این را می‌گویم چون نگاه خودم هم به ازدواج همین بوده است ... ایده‌آل گرایانه و عاشق‌پیشه‌ای ... خیلی وقتها یک نفر رفیق نیمه‌راه است ... یک بار یک نفر را خدای ناکرده اجل مهلت نمی‌دهد ... آدم باید با یک نفر دیگر ازدواج کند ... خیلی‌ها هستند که در آن واحد می‌توانند گزینه‌های مناسب برای همسری انسان باشند و اینکه انسان فکر کند یک مورد و فقط همین یک مورد است که به زندگی من رنگ می‌دهد و بقیه زندگی مرا تیره و تار می‌کنند درست نیست ... یعنی فکر کنم فقط در مورد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها درست بود که کفو ایشان فقط یک نفر بودند، حضرت علی علیه‌السلام ... اجازه بدهیم خداوند صلاحمان را پشی بیاورد بهتر از این است که بگوییم همین که خودم می‌خواهم مگرنه مرگ بهتر است ... با این وجود شاید خداوند هم خیر شما را در آن آقا قرار داده باشد ... فقط دنبال نشانه‌هایش باشید که بدانید خداوند چه خیری را برای شما خواسته است ... از بارزترین این نشانه‌ها هم رویکرد بخصوص پدرتان است، چه مؤمن باشند و چه نباشند، تا زمانی که دشمن خدا نیستند که الحمدلله برای شما محب دین خدا هم هستند نظر پدر در این مورد تا حدود زیادی همان نظر خداست ... خداوند یک گوش و چشم نصیحت‌پذیر هم به حقیر عنایت کند ان شاء الله.
    ۳. در مورد اینکه فرمودید نمی‌خواهید دل والدینتان را خون کنید (که اصلاً حق این کار را هم نداریم و به خواست ما نیست که بخواهیم یا نخواهیم) حق با شماست ... اما وضعیتی که شما در آن هستید واقعاً یک دو راهی نیست که یا باید دل ایشان را خون کنید و مشکلات دیگری ایجاد شود و یا با کسی که دوستش ندارید ازدواج کنید ... در واقع اگر برای ازدواج با کسی که دوستش دارید جلوی والدینتان بایستید دل ایشان خون می‌شود ولی عکس آن لزومی ندارد که حتماً اتفاق بیفتد، یعنی اگر دل والدینتان را به دست آوردید چه بسا خداوند شرایطی را برایتان ایجاد کند که آن دغدغه‌های حقه‌ی شما هم اتفاق نیفتد ... دقت کنید که یکی از کارهای شیطان ترساندن از سختی‌ها و عواقب کارهای درست است ...

    ان شاء الله اینها را به حساب سرزنش نگذارید چون قصد سرزنش نداشتم ... رویکرد شما احساسیه که می‌تواند (یعنی ممکن است) مشکل‌ساز باشد ... حقیر هم تجربه‌اش کردم ... بیش از یک سال طول کشید تا طرفم را فراموش کنم ولی مدتی بعد خدا را کلی شکر کردم که با آن خانم ازدواج نکردم ...
    یا علی

    بهترین سرمایه‌گذاری عمر در کمک به تعجیل در ظهور است،
    ... بضاعتی محدود و اثرگذاری نامحدود،
    نگران سوددهی‌اش هم نیستیم چون خدا تضمین کرده است که قیام به بار خواهد نشست
    هر که می‌خواهد نامحدود بندگی خدا را کند و در هر خیری سهیم شود بسم الله ...

    بزرگواران و دوستان و هم‌مباحثه‌ای‌ها، ان شاء الله اگر جسارتی کرده‌ام ببخشید و اگر کوتاهی کرده‌ام یا رنجشی به شما رسانده‌ام حلال کنید

  21. صلوات ها 6


صفحه 1 از 9 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود