جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دلسوزی عزراییل

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734

    دلسوزی عزراییل




    روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

    1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسرش متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

    2- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

    در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

    منبع : راسخون


    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  2. صلوات ها 12


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    590
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2890



    هیچ سخنی رساتر از این آیه کریمه نیست که می فرماید:نحن اقرب من حبل الورید؛ ما به او از رگ قلبش نزديكتريم!؛( ق ، 16 )
    ان ربک لبالمرصاد؛به يقين پروردگار تو در كمينگاه (ستمگران) است‏.( فجر ، 14 )

    ویرایش توسط مدیر سایت : ۱۳۸۹/۰۱/۲۳ در ساعت ۰۸:۵۵
    این بقیةالله التّی لا تخلوا من العترة الهادیة!!

  5. صلوات ها 9


  6. #3

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,199
    حضور
    144 روز 2 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93054



    با تشکر از همکار اجرایی چندرسانه ای فرهنگی
    در مورد قسمت اول
    1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسرش متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
    من شنیدم که این کودک نمرود می شود
    شاهد بر گفته ام : اشعار مرحومه پروین اعتصامی (ره)


    کشتی ای ز آسیب موجی هولناک
    رفت وقتی سوی غرقاب هلاک

    تندبادی ، کرد سیرش را تباه
    روزگار اهل کشتی شد سیاه

    طاقتی در لنگر و سکان نماند
    قوتی در دست کشتیبان نماند

    ناخدایان را کیاست اندکی است
    ناخدای کشتی امکان ، یکی است

    بندها را تار و پود از هم گسیخت
    موج از هر جائی که راهی یافت ریخت

    هر چه بود از مال و مردم ، آب برد
    زان گروه رفته طفلی ماند خرد

    طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت
    بحر را چون دامن مادر گرفت

    موجش اول وهله چون طومار کرد
    تندباد اندیشه پیکار کرد

    بحر را گفتم دگر طوفان مکن
    این بنای شوق را ویران نکن

    در میان مستمندان ، فرق نیست
    این غریق خرد بهر غرق نیست

    صخره را گفتم مکن با او ستیز
    قطره را گفتم بدان جانب مریز

    امر دادم باد را ، کان شیرخوار
    گیرد از دریا ، گذارد در کنار

    سنگ را گفتم به زیرش نرم شو
    برف را گفتم ، که آب گرم شو

    صبح را گفتم به رویش خنده کن
    نور را گفتم ، دلش را زنده کن

    لاله را گفتم که نزدیکش بروی
    ژاله را گفتم که رخسارش بشوی

    خار را گفتم ، که خلخالش مکن
    مار را گفتم که طفلک را مزن

    رنج را گفتم ، که صبرش اندک است
    اشک را گفتم مکاهش ، کودک است

    گرگ را گفتم ، تن خردش مدر
    دزد را گفتم گلوبندش مبر

    بخت را گفتم ، جهانداریش ده
    هوش را گفتم که هوشیاریش ده

    تیره گی ها را نمودم روشنی
    ترسها را جمله کردم ایمنی

    ایمنی دیدند و نا ایمن شدند
    دوستی کردم ، مرا دشمن شدند

    کارها کردند ، اما پست و زشت
    ساختند آئینه ها اما زخشت

    تا که خود بشناختند از راه ، چاه
    چاه ها کندند مردم را به راه

    روشنی ها خواستند ، اما ز دود
    قصرها افراشتند ، اما به رود

    قصه ها گفتند بی اصل و اساس
    دزد ها بگماشتند از بهر پاس

    جامها لبریز کردند از فساد
    رشته ها رشتند در دوک عناد

    درس ها خواندند ، اما درس عار
    اسبها راندند ، اما بی فسار

    دیوها کردند دربان و وکیل
    در چه محضر ، محضر رب جلیل

    سجده ها کردند بر هر سنگ و خاک
    در چه معبد ، معبد یزدان پاک

    رهنمون گشتند در تیه ضلال
    توشه ها بردند از وزر و وبال

    از تنور خودپسندی ، شد بلند
    شعله ی کردارهای ناپسند

    وارهاندیم آن غریق بی نوا
    تا رهید از مرگ ، شد صید هوی

    آخر ، آن نور تجلی دود شد
    آن یتیم بی گنه ، نمرود شد

    رزمجوئی کرد با چون من کسی
    خواست یاری ، از عقاب و کرکسی

    کردمش با مهربانی ها بزرگ
    شد بزرگ و تیره دل تر شد ز گرگ

    برق عجب آتش بسی افروخته
    وز شراری ، خانمان ها سوخته

    خواست تا لاف خداوندی زند
    برج و باروی خدا را بشکند

    رای بد زد ، گشت پست و تیره رای
    سرکشی کرد و فکندیمش ز پای

    پشه ای را حکم فرمودم ، که خیز
    خاکش اندر دیده خود بین بریز

    تا نماند باد عجبش در دماغ
    تیرگی را نام نگذارد چراغ

    ما که دشمن را چنین می پروریم
    دوستان را از نظر ، چون می بریم

    آنکه با نمرود ، این احسان کند
    ظلم ، کی با موسی عمران کند

    این سخن ، پروین ، نه از روی هواست
    هر کجا نوری است از انوار خداست


  7. صلوات ها 5


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. جمع بندی چرا نگوییم عالم علت ندارد؟
    توسط velayat در انجمن براهین اثبات خدا
    پاسخ: 674
    آخرين نوشته: ۱۳۹۳/۰۱/۱۹, ۰۹:۰۹
  2. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۱۰/۱۰, ۲۰:۰۰
  3. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۱۲/۲۸, ۱۴:۰۷
  4. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۱۲/۱۷, ۱۲:۴۲

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود