صفحه 1 از 8 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: علامه امینی و حافظ و مولوی!

  1. #1

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    547
    حضور
    2 روز 1 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    2
    گالری
    0
    صلوات
    839

    علامه امینی و حافظ و مولوی!




    بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين‏
    و صلى الله على محمد و اهل بيته الطاهرين لا سيما بقية الله المنتظر عجل الله تعالى له الفرج و لا حول و لا قوة الا باللَّه العلى العظيم‏
    سلام علیکم و رحمت الله وبرکاته

    نظر شما کاربرای گرامی درباره ی این سخن علامه امینی (رحمت الله علیه)چیه؟؟؟؟


    متن سخنرانی:
    حرفها(سخنان معصومین) را اگر گوش دادیدکیف می کنید،علم او را گر یاد دادید کیف می کنید، ولایت را اگر داشته باشید کیف می کنید، برو حرف صاحب ولایت را یاد بگیر برو ببین امیرالمومنین (علیه السلام) چه حرف ها می زندبا خدا چه جور حرف زده عشق بازی چه جور است محبت بازی چه جور است ساخته بازی نکن با حافظ کار درست نمی شه با مثنوی کار درست نمی شه، حافظ چی است!؟ مثنوی چی است!؟ بذار زیرپات برو دعا و یک عالمی پیدا کن برو دعا حضرت سجاد(علیه السلام) را بده به دست یک عالم او بخواند و تو بفهمی عشق بازی چی است بگو محبت بعد بفهم محبت چی است.
    یک صلوات بفرست
    صلوات حاضرین (اللهم صل علی محمد وال محمد)
    ببین چیه این حرفی که می زنم! ببین چیه این حرفی که می زنم!
    روز قیامت فرض است دیگه فرض است روز قیامت بیارن جنابعالی، مرا، امینی را بیارن محشر، گناهم نکردم نمازم خوندم روزه ام گرفتم غیبتم نکردم ربا هم نخوردم شرابم نخوردم زنم را هم لخت و عریان به خیابانها نفرستادم در میدان هم به ساز و آواز گوش ندادم سیئاتی که کرده بودم از همشون هم بخشیده شدم حالا مرا آوردن پیش امیرالمونین سلام الله علیه امیرالمونین(علیه السلام) از من بپرسد ببین آشیخ تو مرا دوست داشتی؟ بله من ولی مطلق تو بودم؟ بله مرا روح الارواح می دانستی؟ بله مرا محب خدا می دانستی؟ بله پیمبر را قبول داشتی؟ بله پیامبر گفته بود احب خلق الله الی الله علی بن ابیطالب؟ بله علاقه مرا با خدا می دانستی؟ بله در دنیا یک عشق بازی یک صاحب ولعی یک صاحب ….یک صاحب محبتی مثل من با خدا رفتارکرده با کس دیگر؟ نه نکرده اینا را که می دونستی؟ بله بگو من بهتر بودم حرف مرا بگویی بخوانی گریه کنی یا حافظ مرا با حافظ یک سر گذاشتی مرا با مثنوی یک سر گذاشتی حالا بپرسم حالا بگو من عرض کردم من منبرم منبر نیست ما صحبت میکنیم رفاقت است هریک یک شما مثل روح من می مانید برادریم مامهمان شما صحبت می کنیم حالا محشر است امیرالمونین آمده آمده آنجا بگوید… این جناب ….حافظ آقا ! حافظ مثل من عقل داشت؟ حافظ مثل من علم داشت؟ حافظ مثل من اراده داشت؟
    حافظ مثل من حقیقت شناس بود؟ حافظ مثل من نورانی بود؟ حافظ مثل من ربانی بود؟ حافظ مثل من عظمت داشت؟ حافظ مثل من محبت شناس بود؟ حافظ مثل من خداشناس بود؟ حافظ مثل من عالم بود؟ حافظ مثل من محفوظات ملکات نفسانیه داشت؟ حافظ مثل من نفسیات کریمه داشت؟ بابا مرا چرا ضایع کردی ؟چرابا حافظ یکجا گذاشتی؟مثنوی مثنوی مثنوی این کتاب را روز قیامت خواهند آورد روز محشر.. مثنوی اصل اصل الاصول؟! والله اگر صد سال شراب بخوری خدا از اون میگذرد از این کلمه نمی گذرد.
    اصل اصل الاصول حرف آورده برای خودش حرف درست کرده اصل اصل الاصول.
    اصل اصل الاصول تو همون قرآن است قرآن خون گریه کن قرآن بخوان گریه کن قرآن بخوان اشک بریز ولو انزلنا علی جبل قرآن را اگر به کوهها نازل میشدیم کوه پاره میشد پراکنده میشد از خشیت حق تعالی قلوب ما عمده …ما قرآن فهمیدیم الحمدالله قرآن ما را از دست ما گرفتند ما دیگر قرآن نمی خوانیم …قرآن را از دست ما گرفتند قران رخش را بستند برکت بازار شما را با این برداشتند شما را چطور شد مگر این همدان همدان مدینة المومنین نیست ما در بازار وقتی که می آمدیم هرروز مگه قرآن نمی خوندید دعابخوان گریه کن حافظ چرا می خوانی گریه می کنی؟! دعا بخوان گریه کن برودعای حضرت سجاد(علیه السلام)رابخوان برودعای ابو حمزه بخوان دعای ابو حمزه را والله اگر به کوه ها بفماند کوهها می ترکد برو محب او را ! حافظ حافظ حافظ محبت داره؟ حافظ می فهمد محبت چیه !؟ حافظ می فهمد عشق چی است؟! حافظ می فهمد خدا چی است؟ مثنوی میفهمد خدا چی است؟ پیامبر اعلم است ولی مطلق کافه مردم ما عرفناک حق معرفتک حافظ فهمیده حافظ شناخته پیامبر نشناخته؟! علی نشناخته حافظ شناخته؟! آقا مثنوی میخواندبرودعای ابو حمزه بخوان برادر عزیزم نور چشمم برو بخوان محبت اوست …ثابت می تونی بکنی حافظ راستگوست؟ حافظ عادل .. مثنوی موثق مثنوی عادل ثابت می تونی بکنی ببین حضرت سجاد(علیه السلام) چه میگوید،حضرت سجاد(علیه السلام) چه میگوید میلرزد بالای شتر میلرزد لباس احرام پوشیددورش را گرفتندیابن رسول الله لب الله یابن رسول الله زبانش بسته شده مکه رفته احرام بسته نمی تواند بگوید لبیک میلرزد بدن می لرزد محبت این است دورش ار گرفتند یابن رسول الله مجبوری ازاین لبیک بگو فرمود به کی لبیک بگویم؟ روبروی کی ایستادم ؟ خدای جباریست از زمین وآسمان ملائکه ها یش رادور علی بن الحسین جمع کرده ملادکه دور علی را گرفته اند صدا میکنند علی لبیک بگو لبیک بگویم خدابگوید لاعلیک لبیک ( جمعیت گریه میکنند)
    نمازمی خواند بدم میلرزد رنگ میپرد رنگش زرد شده است یابن رسول الله کبر تکبیر بگویم؟!فرمود هرکس نمازبایستدالله اکبر بگوید و غیر از خدا درقلب خودش امیدی رجایی به قدرت کسی بع غنای کسی به ثروت کسی امید داشته باشد وقتی که گفت الله کبر این روایت منصوص است وقتی که گفت الله اکبر خدای تعالی خودش ندا می کندکلاککبرتنی ایهالخائن ایهاالکذاب ای دروغگو … به من میگی الله اکبر دورکعت دردنیا نماز نخوانده حافظ می خواند یک سجده صحیح داره؟
    *نوشته فوق کل سخنرانی نیست قسمت های مهمشه

    *با اندکی تغییر
    لینک :http://miqaat.blogfa.com/post/38/%D8...4%D9%88%DB%8C-
    فایل های پیوست شده فایل های پیوست شده
    ویرایش توسط 753 : ۱۳۹۳/۰۴/۰۴ در ساعت ۱۶:۱۳

  2. صلوات ها 11


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    علاقه
    قرآن و تاریخ اسلام
    نوشته
    58
    حضور
    4 روز 14 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    117



    نقل قول نوشته اصلی توسط 753 نمایش پست ها
    بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين‏<br>
    و صلى الله على محمد و اهل بيته الطاهرين لا سيما بقية الله المنتظر عجل الله تعالى له الفرج و لا حول و لا قوة الا باللَّه العلى العظيم‏<br>
    سلام علیکم و رحمت الله وبرکاته<br>
    <br>
    <font color="#ff0000"><font size="4">نظر شما کاربرای گرامی درباره ی این سخن علامه امینی (رحمت الله علیه)چیه؟؟؟؟</font><br>
    <br>
    <br>
    </font><font color="#800000">متن سخنرانی:</font><font color="#ff0000"><br>
    </font><span style="font-family: Tahoma;">حرفها(سخنان معصومین) را اگر گوش دادیدکیف می کنید،علم او را گر یاد دادید کیف می کنید، ولایت را اگر داشته باشید کیف می کنید، برو حرف صاحب ولایت را یاد بگیر برو ببین امیرالمومنین (علیه السلام) چه حرف ها می زندبا خدا چه جور حرف زده عشق بازی چه جور است محبت بازی چه جور است ساخته بازی نکن با حافظ کار درست نمی شه با مثنوی کار درست نمی شه، حافظ چی است!؟ مثنوی چی است!؟ بذار زیرپات برو دعا و یک عالمی پیدا کن برو دعا حضرت سجاد(علیه السلام) را بده به دست یک عالم او بخواند و تو بفهمی عشق بازی چی است بگو محبت بعد بفهم محبت چی است.<br>
    یک صلوات بفرست<br>
    صلوات حاضرین (اللهم صل علی محمد وال محمد)<br>
    ببین چیه این حرفی که می زنم! ببین چیه این حرفی که می زنم!<br>
    روز قیامت فرض است دیگه فرض است روز قیامت بیارن جنابعالی، مرا، امینی را بیارن محشر، گناهم نکردم نمازم خوندم روزه ام گرفتم غیبتم نکردم ربا هم نخوردم شرابم نخوردم زنم را هم لخت و عریان به خیابانها نفرستادم در میدان هم به ساز و آواز گوش ندادم سیئاتی که کرده بودم از همشون هم بخشیده شدم حالا مرا آوردن پیش امیرالمونین سلام الله علیه امیرالمونین(علیه السلام) از من بپرسد ببین آشیخ تو مرا دوست داشتی؟ بله من ولی مطلق تو بودم؟ بله مرا روح الارواح می دانستی؟ بله مرا محب خدا می دانستی؟ بله پیمبر را قبول داشتی؟ بله پیامبر گفته بود احب خلق الله الی الله علی بن ابیطالب؟ بله علاقه مرا با خدا می دانستی؟ بله در دنیا یک عشق بازی یک صاحب ولعی یک صاحب ….یک صاحب محبتی مثل من با خدا رفتارکرده با کس دیگر؟ نه نکرده اینا را که می دونستی؟ بله بگو من بهتر بودم حرف مرا بگویی بخوانی گریه کنی یا حافظ مرا با حافظ یک سر گذاشتی مرا با مثنوی یک سر گذاشتی حالا بپرسم حالا بگو من عرض کردم من منبرم منبر نیست ما صحبت میکنیم رفاقت است هریک یک شما مثل روح من می مانید برادریم مامهمان شما صحبت می کنیم حالا محشر است امیرالمونین آمده آمده آنجا بگوید… این جناب ….حافظ آقا ! حافظ مثل من عقل داشت؟ حافظ مثل من علم داشت؟ حافظ مثل من اراده داشت؟<br>
    </span> <span style="font-family: Tahoma;">حافظ مثل من حقیقت شناس بود؟ حافظ مثل من نورانی بود؟ حافظ مثل من ربانی بود؟ حافظ مثل من عظمت داشت؟ حافظ مثل من محبت شناس بود؟ حافظ مثل من خداشناس بود؟ حافظ مثل من عالم بود؟ حافظ مثل من محفوظات ملکات نفسانیه داشت؟ حافظ مثل من نفسیات کریمه داشت؟ بابا مرا چرا ضایع کردی ؟چرابا حافظ یکجا گذاشتی؟مثنوی مثنوی مثنوی این کتاب را روز قیامت خواهند آورد روز محشر.. مثنوی اصل اصل الاصول؟! <font color="#ff00ff"><strong>والله اگر صد سال شراب بخوری خدا از اون میگذرد از این کلمه نمی گذرد.</strong><br>
    <strong>اصل اصل الاصول حرف آورده برای خودش حرف درست کرده اصل اصل الاصول.</strong><br>
    </font>اصل اصل الاصول تو همون قرآن است قرآن خون گریه کن قرآن بخوان گریه کن قرآن بخوان اشک بریز ولو انزلنا علی جبل قرآن را اگر به کوهها نازل میشدیم قران پاره میشد پراکنده میشد از خشیت حق تعالی قلوب ما عمده …ما قرآن فهمیدیم الحمدالله قرآن ما را از دست ما گرفتند ما دیگر قرآن نمی خوانیم …قرآن را از دست ما گرفتند قران رخش را بستند برکت بازار شما را با این برداشتند شما را چطور شد مگر این همدان همدان مدینة المومنین نیست ما در بازار وقتی که می آمدیم هرروز مگه قرآن نمی خوندید دعابخوان گریه کن حافظ چرا می خوانی گریه می کنی؟! دعا بخوان گریه کن برودعای حضرت سجاد(علیه السلام)رابخوان برودعای ابو حمزه بخوان دعای ابو حمزه را والله اگر به کوه ها بفماند کوهها می ترکد برو محب او را ! حافظ حافظ حافظ محبت داره؟ حافظ می فهمد محبت چیه !؟ حافظ می فهمد عشق چی است؟! <strong><font color="#ff00ff">حافظ می فهمد خدا چی است؟ مثنوی میفهمد خدا چی است؟</font></strong> پیامبر اعلم است ولی مطلق کافه مردم ما عرفناک حق معرفتک حافظ فهمیده حافظ شناخته پیامبر نشناخته؟! علی نشناخته حافظ شناخته؟! آقا مثنوی میخواندبرودعای ابو حمزه بخوان برادر عزیزم نور چشمم برو بخوان محبت اوست …ثابت می تونی بکنی حافظ راستگوست؟ حافظ عادل .. مثنوی موثق مثنوی عادل ثابت می تونی بکنی ببین حضرت سجاد(علیه السلام) چه میگوید،حضرت سجاد(علیه السلام) چه میگوید میلرزد بالای شتر میلرزد لباس احرام پوشیددورش را گرفتندیابن رسول الله لب الله یابن رسول الله زبانش بسته شده مکه رفته احرام بسته نمی تواند بگوید لبیک میلرزد بدن می لرزد محبت این است دورش ار گرفتند یابن رسول الله مجبوری ازاین لبیک بگو فرمود به کی لبیک بگویم؟ روبروی کی ایستادم ؟ خدای جباریست از زمین وآسمان ملائکه ها یش رادور علی بن الحسین جمع کرده ملادکه دور علی را گرفته اند صدا میکنند علی لبیک بگو لبیک بگویم خدابگوید لاعلیک لبیک ( جمعیت گریه میکنند)<br>
    نمازمی خواند بدم میلرزد رنگ میپرد رنگش زرد شده است یابن رسول الله کبر تکبیر بگویم؟!فرمود هرکس نمازبایستدالله اکبر بگوید و غیر از خدا درقلب خودش امیدی رجایی به قدرت کسی بع غنای کسی به ثروت کسی امید داشته باشد وقتی که گفت الله کبر این روایت منصوص است وقتی که گفت الله اکبر خدای تعالی خودش ندا می کندکلاککبرتنی ایهالخائن ایهاالکذاب ای دروغگو … به من میگی الله اکبر دورکعت دردنیا نماز نخوانده حافظ می خواند یک سجده صحیح داره؟<br>
    *نوشته فوق کل سخنرانی نیست قسمت های مهمشه <br>
    </span><font color="#ff0000"><br>
    </font>*با اندکی تغییر<br>
    لینک :<a href="http://miqaat.blogfa.com/post/38/%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D9%88-%D9%85%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-" target="_blank">http://miqaat.blogfa.com/post/38/%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D9%88-%D9%85%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-</a>
    <br>
    <
    بسمه تعالی دوستان گرامی سلام علیکم خدا رحمت کند علامه امینی را اما آیا خود ایشان معصوم است که ما الغدیرشان را بخوانیم؟؟؟؟؟!!!!!!!!!آن کتاب عزیز و عظیم را که ولایت مولا را به بهترین شکل از منابع شیعه و اهل سنت اثبات میکند نه! بحث این است که مطلب مهم است نه شخص درباره حافظ و مولوی هم همین گونه است آنها معصوم نیستند و حتی نظراتشان هم مطلقا صحیح نیست چون آنها معصوم نیستند اما مطالب بسیار عمیق و صحیح هم در مثنوی و دیوان حافظ هست که ما میتوانیم از آنها استفاده کنیم اگر معیار ما این باشد که به جز انبیا و 14 معصوم هر کسی حرفی بزند اشتباه است پس باید همه کتب را کنار گذاشت حتی احادیث و الغدیر را!!!!!آری محور ما باید در تمامی علوم و مسائل مادی و معنوی قرآن و سنت معصومان محمدی باشد و به وسیله آنها صحیح را از غلط تشخیص دهیم به نظرم علامه معنای حقیقی اصول مولوی را متوجه نشدند(به گمانم در همین سایت معنای صحیح و دقیقی از این مسئله از آیت الله رمضانی شاگرد علامه حسن زاده آملی نقل شده)و بعضی حرف های ایشان هم عجیب است مثل 100 سال شراب خوری را خدا میبخشد و اصول گفتن مولوی را نمیبخشد!!!!!!!!!!!!!!که همانطور که گفتم معنا را متوجه نشدند و اینکه گفتند میتونی ثابت کنی حافظ راستگوست!!!که از فقیهی مانند ایشان بسیار عجیب است چون که اصل بر صحت رفتار مسلمان است نه عدم صحت او!!!!!!با این حساب آیا کسی میتواند ثابت کند علامه امینی راستگوست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!! !!!!!!!!!!!!!!!!و اینکه گفتند(با حافظ کار درست نمی شه با مثنوی کار درست نمی شه، حافظ چی است!؟ مثنوی چی است!؟ بذار زیرپات)) علامه بزرگوار همین جناب مولوی بیش از 2000 آیه را در مثنوی آورده و تفسیر کرده و به فرموده حاج ملا هادی سبزرواری در تعلیقاتشان بر مثنوی این کتاب تفسیر قرآن مولانا است حال حتی اگر در تفسیر برخی آیات اشتباه کرده باشد با چه استدلالی آیات قرآن و تفسیر یک عالم مسلمان (چه شیعه چه سنی)را زیر پایمان بگذاریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! مطالب دیگری که ایشان آورده اند که بنده نمیخواهم وارد آن شوم تنها به نظر برخی از عرفا و علمای شیعه درباره آن دو بزرگ مرد(حافظ و مولوی)بسنده میکنم: 1-آیت الله سید علی قاضی(استاد عرفان علامه طباطبایی و آیت الله بهجت)حافظ و مولوی را شیعه و عارفانی کامل میدانستند2-امام خمینی در شرح دعای سحر از حافظ با این تعبیر یاد میکند(کما قال العارف الشیرازی...))3-شیخ رجب علی خیاط حافظ را از اولیای خدا میدانست و از جایگاه رفیع او در برزخ خبر میداد(کیمیای محبت صفحه 53)4-آیت الله شوشتری فرمودند :روزی به استادم علامه حسن زاده آملی گفتم بهترین شرح دیوان حافظ کدام است تا ما بتوانیم دیوان خواجه را بفهمیم؟علامه فرمود:برای فهمیدن دیوان خواجه باید یک دوره اسفار ملاصدرا-اشارات ابن سینا-یکی از تفاسیر شریف قرآن را بخوانید و بفهمید تازه دیوان خواجه را خواهید شناخت!!!!!!!!!(قابل توجه علامه امینی)(قبول اهل دل صفحه 208)5-آیت الله شوشتری فرمودند روزی آیت الله العظمی شیخ مرتضی حائری(فرزند موسس حوزه علمیه قم)به بنده فرمودند:من این حرف را به همه کس نمی زنم ولی به شما عرض میکنم که کتاب مثنوی معنوی و بینوایان ویکتور هوگو را حتما بخوانید(قبول اهل دل صفحه 18)با تشکر و السلام علی عباد الله الصالحین

  5. صلوات ها 8


  6. #3

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۳
    نوشته
    2,615
    حضور
    71 روز 9 ساعت 13 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    218
    صلوات
    6003



    نقل قول نوشته اصلی توسط 753 نمایش پست ها
    قرآن را اگر به کوهها نازل میشدیم قران پاره میشد پراکنده میشد از خشیت حق تعالی
    سلام علیکم
    من متنی که نوشته بودید رو خواندم ولی صوت رو دانلود نکردم ؛
    علامه امینی و حافظ و مولوی!
    اما یه سوال :
    قران پاره پاره میشد؟ این رو ایشون گفتن؟
    یه 21 سوره حشر:
    اگراین قرآن رابرکوهی نازل میکردیم میدیدی که دربرابر آن خاشع میشود و ازخوف خدا میشکافد.اینها مثالهایی است که برای مردم میزنیم شاید در آن بیندیشند.

    کوه میشکافه دیگه ،‌ قران که پاره پاره نمیشه!!!!

    علامه امینی و حافظ و مولوی!
    یه سوال دیگه :
    خب درسته باید قران بخوانیم و گریه کنیم ، صحیفه سجادیه بخونیم ، دعای ابوحمزه بخونیم ،
    ولی حافظ هیچی از خدا نمیفهمه؟ یعنی چی اخه؟
    این اقای لسان الغیب خودش حافظ قران کریم بوده.
    پس با توجه به سخنان علامه امینی ما هیچی نخونیم فقط صحیفه سجادیه بخونیم دیگه؟
    مگه ما حافظ میخونیم جای قران؟ یا غزلیات حافظ رو میخونیم جای صحیفه سجادیه؟
    خیلی از همین روحانیون بزرگه اهل سیر و سلوک ،‌حرف که میزنن پشت سرش یه شعر میگن!
    یا از خودشونه یا از همین شاعرا! شعری که در رابطه با خداست.
    علامه امینی و حافظ و مولوی!
    ما اصلا نباید پیامبر و حضرت علی یا اصلا ائمه خودمون رو با شاعران کشورمون قاطی کنیم!
    مطمئنا کسی این دو تا رو قاطی نمیکنه! یا یه وقت یکی نمیدونه!

    اینم قبول داریم قطعا ائمه به خدا نزدیک تر از هر کسی بودن ، اولیای خدا بودن.
    حرفشونم حقه.

    الحمدالله..



  7. صلوات ها 5


  8. #4

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,545
    حضور
    175 روز 7 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58331



    با نام و یاد دوست





    علامه امینی و حافظ و مولوی!








    کارشناس بحث: استاد صادق

    ویرایش توسط مدیر ارجاع سوالات : ۱۳۹۳/۰۴/۰۴ در ساعت ۱۹:۳۶

  9. صلوات ها 4


  10. #5

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    8,042
    حضور
    192 روز 16 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    28781



    باسلام وتشکر از شما .
    در ابتدا باید اشاره شود که علامه امینی صاحب کتاب گرانسگ الغدیر . فانی در ولایت بوده است .
    شاید بدلایل خاص اقتضای زمانش نسبت به مولوی وحافظ نظر منفی داشته ویا در خصوص همان جلسه کسانی بوده اند که مولوی وحافظ را با ائمه ع مقایسه نموده وجناب علامه امینی در دفاع از ائمه با ذو الفقار ولایت آنها را ادب کرده است به هر حال به گفته آن عارف نکته آموز :
    جهان مانند چشم وخال وابروست
    که هر چیزی به جای خویش نیکوست .
    علامه امینی در جای خود عزیز عزیزان است ولی مولوی وحافظ گرچه نقد های ممکن است متوجه شان باشد ولی در مجموع در باره آن در دو شخصیت نکته های اشاره می شود :


    ممکن است مولوی سخنانی ناصواب و غیر قابل قبول داشته باشد، ولی باید از حرف‌های خوب او استفاده شود به خصوص آن که اگر ما از او جهت تبیین فرهنگ و تفسیر آموزه‌های مذهبی خود استفاده ننمایم. این طور نیست که در جهان بی‌مشتری باشد. دیگران از حرف ها و مبانی فکری و عرفانی امثال مولوی در جهت اهداف خود بهره می برند به خصوص آن که امثال مولوی شهرت جهانی دارند. از رهگذر مثنوی او زبان فارسی و بسیاری از آموزه‌های شیعی به آسانی به جهان قابل انتقال است. با توجه به اين نكته در دو محور در باره حافظ و مولوي مطالبي بيان مي شود:
    حافظ شیرازى که او را لسان الغیب مى نامند, مردى از تبار علما و داراى سیره و روح عرفا بوده است. اگر چه آوازه اشعار او در زمان حیاتش از دروازه شیراز به خارج سرایت کرده بود, ولى مردم زمانش بیش تر او را در جمله دانشمندان حکمت و فقه و ادبیات و معارف الهى و در زمره سالکان متألّه و شمس العرفا مى شناختند. از آن هنگام که اشعارش توسط یکى از همشاگردان و هم بحث او جمع آورى گشت و به صورت دیوان در آمد, به تدریج شخصیت شعر او بر دیگر ابعاد وجودیش غلبه و به شخصیتى شهرت یافت که در زمان حیاتش از آن احتراز داشت .(1) به غیر آن مشهور بود. محمد گلندام جمع کننده اشعار حافظ که با او در کلاس درس قوام الدین حسن بود مى گوید: غالباً استاد ما قوام الدین حسن به حافظ اصرار مى کرد و مى گفت : این شعرها را جمع کن . حیف است که شعرها از بین برود. اما حافظ تعلل مى کرد.
    از نوشته هاى مورخان و تذکره نویسانِ معاصر با حافظ یا نزدیک به او و هم چنین از دیوان اشعارش, استنباط مى شود خواجه شیراز از زمره علما و دانشمندان شیعه عصر خویش بوده است .
    علامه محیط طباطبایى با ادله و شواهد تاریخى بیان کرده است که حافظ را در عصر خودش و در عصرهاى بعد به عنوان شیعه مى شناختند.(2)
    از گفتار علامه مطهرى نیز شیعى بودن حافظ را مى توان فهمید. او مى گوید: متصوفه مردمى پنهان نبوده اند.سلسله ها داشتند, رشته ها داشتند, استادان شان همه مشخص بوده است , اگر چه حافظ مى گوید:
    قطع این مرحله بى همرهى خضر مکن
    ظلمات است بترس از خطر گمراهى
    اما کسى نمى داند استاد و مراد حافظ ـ در تصوف یعنى عرفان ـ چه کسى بوده و علتش این است که شیعه بوده است . تصوف شیعه از تصوف سنى این امتیاز را دارد که کم تر دچار سلسله ها و تشریفات بوده است. این حرف ها بیش تر مال متصوفه اهل تسنن است . متصوفه واقعى شیعه هم عمیق تر هستند و هم کم تر اهل این حرفه ها هستند که خودشان را شیخ و استاد نشان دهند.(3)
    برخى اشعار دیوان حافظ نیز گویاى افکار و اعتقادات شیعى او است . وقتى از تشنگى و مظلومیت اباعبداله (ع)و یاران او یاد مى کند, ظهور کوکب هدایت حضرت ولى عصر(عج)را آرزو مى کند:
    رندان تشنه لب را آبى نمى دهد کس
    گویى ولىّ شناسان رفتند از این ولایت
    در زلف چون کمندش اى دل مپیچ کان جا
    سرها بریده بینى , بى جرم و بى جنایت
    چشمت به غمزه ما را خون خورد و مى پسندى
    جانا روان نباشد خونریز را حمایت
    در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
    از گوشه اى بُرون آى , اى کوکب هدایت
    در جاى دیگر از خورشید ماه شعبان و ظهورش بعد از ماه رمضان سخن مى گوید:
    نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
    عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
    ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
    از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد(4)
    مولوی
    ايشان از عارفان بزرگ می باشد. اکثر اشعار وی بوی و رنگ عرفانی داشته،‌ در بیان مضامین بلند عرفانی موفق است. البته مولوی از آن دسته صوفیان هستند که مبانی و اندیشه های آنان مطابق معیارها و ارزش های اسلامی است. متأسفانه برخی از انسان ها خود را عارف می دانند و حال آن که با الفبای عرفان آشنایی نداشته، در تفسیر تصوف دچار مشکل شده اند. می توان از آن ها به عنوان مدعیان تصوف یاد نمود؛ از این رو هر گاه به مولوی صوفی گفته می شود، تصوف به معنای مثبت آن است. اگر مقصود از صوفی، معنای اسلامی آن باشد که شاخه ای از عرفان است.(5)
    مولوی از عرفا و موحدان ودانشمندان بزرگ جهان اسلام است که اشعار وی را می توان از میراث های گرانسنگ و با ارزش جهان اسلام به حساب آورد. البته در شیعه یا سنی بودن او اختلاف است .
    نمی توان قاطعانه در باره شیعه و سنی بودن مولوی قضاوت نمود، زیرا زندگی ایشان ناشناخته می باشد . از سوی دیگر با توجه به شرایط زمان به گونه ای رفتار شده است که گویا هم سنی هستند و هم شیعه. از این رو برخی با دلایل و شواهد اثبات نموده اند که مولوی سنی بود، به دلیل اینکه وی در اشعار متعددی از خلفا یعنی ابوبکر و عمر عثمان و حتی معاویه ستایش کرد . افزون بر آن اساتید و پدر وی سنی بودند. در این میان عده ای وی را شیعه دانسته اند. آنان نیز با دلایل و شواهدی بیان نموده اند که وی گرایش شیعی داشت. زیرا به مدح اهل بیت به ویژه امام علی (ع)پرداخت . به رهبری حضرت تصریح کرد . به دوازده امام شیعیان اشاره کرده آنان را ستایش نموده است .
    اگر برخی از خلفا را ستایش کرد، بر اساس تقیه بود. شرایط زمان اقتضا می کرد که وی چنین رویکردی داشته باشد.
    حساسیت هایی که امروزه در باره شیعه و سنی بودن افراد مطرح می باشد، در آن عصر مطرح نبود. این طیف شخصیت ها به گونه ای رفتار می نمودند که شیعه و سنی بودن آنان مشخص نباشد، ولی نمی توان از مولوی به عنوان انسان گمراه یاد نمود. وی انسان عارف بود و نسبت به اهل بیت (ع) عشق می ورزید . اگر برخی از منابع از وی به عنوان انسان گمراه یاد کرده اند، نباید اعتنا کرد. جهت آگاهی بیش تر به دید گاه برخی طرفداران سنی و شیعه بودن مولوی پر داخته می شود .
    مدعیان سنی گری مولوی گفته اند:مولوی با اینکه از گروه صوفیه بود، در اشعار و آثار خود نشان داد که از فیض ارتباط با اهل بیت (ع) محروم بود. در این زمینه حتی از بعضی اقران صوفی مشرب خود نیز عقب ماند تا آن جا که دشمنان اهل بیت چون معاویه را مشمول الطاف صوفیانه خود قرار داد و برای آن ها انواع کرامت ها تراشید. در حالی که مثلاً سنایی یعنی همان شخصی که مولوی شدیداً به او علاقه مند و اشعــارش مــورد تـوجه وی بود، درمورد معاویه می گوید :
    داستان پســـــــــــــر هند مگر نشنیدی
    که از او و سه کس او به پیمبر چه رسید
    شواهد و قرائنی برای سنی بودن مولوی:
    الف ـ پدر مولوی، بهاء ولد ـ اولین استاد و مربی او ـ سنی حنفی بود.
    ب ـ اساتید دیگر مولوی که عمدتاً در دمشق و حلب یعنی محل تحصیل مولوی سکونت داشتند، سنی بودند.
    ج ـ پیر و مراد معشوق مولوی یعنی شمس تبریزی شیعه نبود و ارتباطی با مکتب تشیع نداشت.
    د ـ مصادر و منابعی که شرح حال مولوی را نوشتند و نزدیک به عصر وی بودند ، مولوی را فقیه حنفی معرفی کردند و نام او را در طبقات و تراجم حنفی ها آوردند.
    هـ ـ مریدان و شاگردان و فرزند محبوب مولوی (سلطان ولد ) نیز سنی و نوعـاً حنفی هستند . سخنـان و اشعار آن ها ( به خصوص سلطان ولد) کاملاً بر این مطلب گواهی می دهد.
    تسنن و حنفی بودن ( همچنین تصوف ) میراث خانوادگی مولوی است. تا آن جا پیش رفتند که سلطان ولد در زمان علامه حلّی و شیعه شدن سلطان خدابنده، فرزند خود را روانه سلطانیه می کند تا از این مصیبت به خیال خود یعنی تشیع سلطان و تبعات آن جلوگیری کند.
    نمونه ها و نشانه های زیاد دیگری وجود دارد. مبنی بر اینکه مولوی سنی می باشد . مانند مدح وی از عمر و ابوبکر . وی تصریح می کند:
    چون ابوبکر آیت توفیق شـــــد
    با چنان شه صاحب و صدیق شد
    چون عمر شیدای آن معشوق شد
    حق و باطل را چو دل فاروق شد
    در جای دیگر مولوی پا را فراتر می گذارد و در مجالس سبعه می گوید: «امیر المؤمنین عمر بن الخطاب آن محتسب شهر شریعت، آن عادل اصل مسند طریقت، آن مردی که چون در ره عدل دست در امضای اقتضای عقل گرفت، ابلیس را زهره آن نبود که در بازار وسوسه خویش دست به طراری و دزد جیب ولی بشکافد، عاشقی بود بر حضرت .» بعد در کمال ناباوری حدیثی سراسر کذب جعل می کند که :«لو لم ابعث لبعثت یا عمر(یعنی رسول فرمود :اگر من به پیامبری مبعوث نمی شدم ، تو مبعوث می شدی)».
    ای مخاطب خطاب حسبک...اگر مرا که محمدم به حکم پیغامبری از حجره «لولاک لما خلقت الافلاک »بیرون نفرستادندی، تو را که عمری به حکم عدل اهلیت آن بودی که یا منشور بلغ به میدان رسالت آخر زمانیان فرستادندی. (6)
    در مقابل به آساني مي توان از گرایش شیعی مولوی دفاع کرد و مدعی شد که وی شیعه بوده. از جمله دلایل تشیع او این است که اساس تشیع، مبتنی بر اصل امامت یا ولایت یا انسان کامل است. در ادبیات عرفانی معرفت و محبت و تبعیت از مقام و منزلت امام علی(ع) و اهل بیت و اعتقاد به اصل تولی و تبری جایگاه ویژه ای دارد. در عمق اندیشه‌های مولانا در مثنوی معنوی، جنبه‌ای از معرفت، محبت و تبعیت از امام علی و آل‌علی نهفته است که با اساس تشیع به معنا و مفهوم عام، قابل تطبیق است.
    در مثنوی مولوی، از سویی به پیروی از ولایت و ضرورت معرفت به امام علی و آل علی تأکید شده است. از سوی دیگر، مولانا بر اهمیت انسان کامل و ضرورت پیروی از مرشد و شیخ و قطب ـ که معادل اصطلاح امام در علم کلام و ولی یا اولی‌الامر در قرآن است ـ تأکید بسیار دارد.
    مقام امامت و ولایت و مرشدیت، دارای مراتب متعدد است؛ ولی مطلق، حضرت حق است. پیامبر اسلام و ائمه اطهار از امام علی تا حضرت بقیةالله‌الاعظم، ولی کامل و مصداق بارز انسان کامل در عرفان هستند. از آن جهت که بحث انسان کامل و ولایت از ارکان عرفان به شمار می‌رود و انسان کامل مترادف با اصل امامت در تشیع است؛ پایه عرفان بر مبنای اصل «تشیع حقیقی» است. در جای جای مثنوی مولوی سخن از عشق و محبت علی و آل علی است.
    مولانا بنا بر حدیث شریف نبوی «من کنت مولاه فعلی مولاه» ـ که شیعه و سنی، آن را روایت کرده‌اند ـ بارها در مثنوی معنوی، مقام ولایت حضرت علی را مطرح کرده است.
    مولانا در آغاز دفتر اول مثنوی معنوی در اولین داستان ـ داستان شاه و کنیزک ـ مسئله پیر ـ حکیم حاذق (ابیات 63ـ65) را طرح می‌کند؛ سپس به لقب حضرت علی، یعنی «مرتضی» اشاره می‌کند و امام را مولای قوم می‌نامد:
    «مرحبا یا مجتبی یا مرتضـــــی
    ان تغب جاءالقضا ضاق الفضا
    انت مولی القوم من لا یشتهـی
    قد ردی کلا لئن لم ینته»
    مولانا در داستان دوازدهم در پایان دفتر اول مثنوی، در توصیف صاحب نفس مطمئنه، در ابیات 3721ـ 3991 به تفصیل راجع به حضرت علی به عنوان مصداق ولی سخن می‌گوید. در دفتر ششم مثنوی معنوی، بار دیگر مفاد حدیث نبوی را در باب حضرت علی طرح کرده، در مورد ولایت حضرت می‌گوید:
    گفت هرکو را منم مولا و دوست
    ابن عـــم من علی مولای اوست
    به این ترتیب، مثنوی مولوی با اصل ولایت علی(ع) آغاز می‌شود و پایان می‌یابد.
    مولانا در آخرین داستان دفتر اول مثنوی معنوی ـ داستان دوازدهم ـ در وصف حضرت علی گوید:
    «چون که وقت آید که گیرد جان جنین
    آفتابــش آن زمـــــان گــردد معــین
    این جــنین در جنبــش آیــد ز آفتاب
    کافتابـــش جـــان همی بخشد شتاب »
    وی در ابیات 790ـ 792 عشق به امام حسین را در ادامه عشق به پیامبر(ص) دانسته، هم‌ چنان که عشق به گوش، عشق به گوشواره را در پی دارد.
    روز عاشورا نمی دانی که هست
    ماتم جانی که از قرنـی به است
    پیش مؤمن کی بود این غصه خوار
    قدر عشق گوش، عشق گوشوار
    پیش مؤمن ماتم آن روح پاک
    شهره‌تر باشد ز صد توفان نوح
    مولانا در ادامه، روح امام حسین را روح سلطانی؛ یعنی همان روح قدسی و اعلی مرتبه ارواح توصیف می‌کند.
    روح سلطانی ز زندانی بجست
    جامه درانیم و چون خاییم دست
    چون که ایشان خسرو دین بوده‌اند
    وقت شادی شد چو بشکستند بند
    اساس تشیع که معرفت علی و خاندان رسول باشد، در روح مولوی کاملا رسوخ داشت. همان‌‌گونه که در روح بسیاری از علما و بزرگان اهل سنت و جماعت و حتی ائمه اربعه(رهبران فقهی سنیان) وجود داشت، اما در پرده تعصبات جاهلی و سیاست‌های شوم پوشیده شده است.
    هر یک از دفاتر شش‌گانه مثنوی مولوی، شامل دوازده داستان بلند و در مجموع 72 داستان است. تکرار عدد دوازده در شش دفتر مثنوی معنوی، اتفاقی نیست، بلکه اشارتی به دوازده امام است و عدد 72 اشاره به شهدای کربلاست که در سماع مولویه نیز از آنان به نام «شهدای دشت کربلا» یاد می‌شود. در مقبره حضرت مولانا در قونیه نیز نام چهارده معصوم در گرداگرد سقف حک شده است که به وضوح، بیانگر تشیع حضرت مولانا، جلال‌الدین محمد بلخی خراسانی است.
    مطالب ارائه‌شده، استقصا و استقرای کامل نیست، بلکه نمونه‌ای از دیدگاه مولانا در بخش‌هایی از مثنوی است، و گرنه در دیوان کبیر و دیگر آثار مولوی، مطالب بسیاری در باب ولایت علی(ع) بیان شده است.

    پی نوشت ها:
    1.مرتضى مطهرى, عرفان حافظ, ص 32.نشر صدرا ،1367 ش.
    2.همان ,ص 47.
    3.همان , ص .31
    4.همان , ص 31.
    5. مرتضی مطهری، آشنایی با علوم اسلامی، ج 2، ص 70 - 71. نشر صدرا 1378 ش.
    6.مولوي، مجالس سبعه ، ص 50 ، نشر كيهان، 1365، تهران .

  11. صلوات ها 6


  12. #6

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    547
    حضور
    2 روز 1 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    2
    گالری
    0
    صلوات
    839



    نقل قول نوشته اصلی توسط رایحهٔ بهشت نمایش پست ها
    اما یه سوال :
    قران پاره پاره میشد؟ این رو ایشون گفتن؟
    یه 21 سوره حشر:
    اگراین قرآن رابرکوهی نازل میکردیم میدیدی که دربرابر آن خاشع میشود و ازخوف خدا میشکافد.اینها مثالهایی است که برای مردم میزنیم شاید در آن بیندیشند.
    کوه میشکافه دیگه ،‌ قران که پاره پاره نمیشه!!!!
    سلام علیکم و رحمت الله وبرکاته
    اشتباه تایپی بود درستش کردم
    ومن الله توفیق

  13. صلوات


  14. #7

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۳
    علاقه
    مداحی های سید جواد ذاکر
    نوشته
    129
    حضور
    3 روز 10 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    574



    من این مطلب رو از یکی از سایت ها دیدم امیدوارم مفید واقع باشه
    نمي توان قاطعانه در باره شيعه و سني بودن مولوي قضاوت نمود، زيرا زندگي ايشان ناشناخته مي باشد . از سوي ديگر با توجه به شرايط زمان به گونه اي رفتار شده است که گويا هم سني هستند و هم شيعه. از اين رو برخي با دلايل و شواهد اثبات نموده اند که مولوي سني بود، به دليل اينکه وي در اشعار متعددي از خلفا يعني ابوبکر و عمر عثمان و حتي معاويه ستايش کرد . افزون بر آن اساتيد و پدر وي سني بودند. در اين ميان عده اي وي را شيعه دانسته اند. آنان نيز با دلايل و شواهدي بيان نموده اند که وي گرايش شيعي داشت. زيرا به مدح اهل بيت به ويژه امام علي (ع)پرداخت . به رهبري حضرت تصريح کرد . به دوازده امام شيعيان اشاره کرده آنان را ستايش نموده است .
    اگر برخي از خلفا را ستايش کرد، بر اساس تقيه بود. شرايط زمان اقتضا مي کرد که وي چنين رويکردي داشته باشد.
    حساسيت هايي که امروزه در باره شيعه و سني بودن افراد مطرح مي باشد، در آن عصر مطرح نبود. اين طيف شخصيت ها به گونه اي رفتار مي نمودند که شيعه و سني بودن آنان مشخص نباشد، ولي نمي توان از مولوي به عنوان انسان گمراه ياد نمود . وي انسان عارف بود و نسبت به اهل بيت (ع) عشق مي ورزيد .اگر برخي از منابع از وي به عنوان انسان گمراه ياد کرده اند، نبايد اعتنا کرد. جهت آگاهي بيش تر به ديد گاه برخي طرفداران سني و شيعه بودن مولوي پر داخته مي شود .
    مدعيان سني گري مولوي گفته اند:مولوي با اينکه از گروه صوفيه بود، در اشعار و آثار خود نشان داد که از فيض ارتباط با اهل بيت (ع) محروم بود، در اين زمينه حتي از بعضي اقران صوفي مشرب خود نيز عقب ماند تا آن جا که دشمنان اهل بيت چون معاويه را مشمول الطاف صوفيانه خود قرار داد و براي آن ها انواع کرامت ها تراشيد . در حالي که مثلاً سنايي يعني همان شخصي که مولوي شديداً به او علاقه مند و اشعــارش مــورد تـوجه وي بود، درمورد معاويه مي گويد :
    داستان پســـــــــــــر هند مگر نشنيدي
    که از او و سه کس او به پيمبر چه رسيد
    شواهد و قرائني براي سني بودن مولوي:
    الف ـ پدر مولوي، بهاء ولد ـ اولين استاد و مربي او ـ سني حنفي بود.
    ب ـ اساتيد ديگر مولوي که عمدتاً در دمشق و حلب يعني محل تحصيل مولوي سکونت داشتند، سني بودند.
    ج ـ پير و مراد معشوق مولوي يعني شمس تبريزي شيعه نبود و ارتباطي با مکتب تشيع نداشت.
    د ـ مصادر و منابعي که شرح حال مولوي را نوشتند و نزديک به عصر وي بودند ، مولوي را فقيه حنفي معرفي کردند و نام او را در طبقات و تراجم حنفي ها آوردند.
    هـ ـ مريدان و شاگردان و فرزند محبوب مولوي (سلطان ولد ) نيز سني و نوعـاً حنفي هستند . سخنـان و اشعار آن ها ( به خصوص سلطان ولد) کاملاً بر اين مطلب گواهي مي دهد.
    تسنن و حنفي بودن ( همچنين تصوف ) ميراث خانوادگي مولوي است. تا آن جا پيش رفتند که سلطان ولد در زمان علامه حلّي و شيعه شدن سلطان خدابنده، فرزند خود را روانه سلطانيه مي کند تا از اين مصيبت به خيال خود يعني تشيع سلطان و تبعات آن جلوگيري کند.
    نمونه ها و نشانه هاي زياد ديگري وجود دارد. مبني بر اينکه مولوي سني مي باشد . مانند مدح وي از عمر و ابوبکر . وي تصريح مي کند:
    چون ابوبکر آيت توفيق شـــــد
    با چنان شه صاحب و صديق شد
    چون عمر شيداي آن معشوق شد
    حق و باطل را چو دل فاروق شد
    در جاي ديگر مولوي پا را فراتر مي گذارد و در مجالس سبعه مي گويد: «امير المؤمنين عمر بن الخطاب آن محتسب شهر شريعت ،آن عادل اصل مسند طريقت،آن مردي که چون در ره عدل دست در امضاي اقتضاي عقل گرفت،ابليس را زهره آن نبود که در بازار وسوسه خويش دست به طراري و دزد جيب ولي بشکافد،عاشقي بود بر حضرت .» بعد در کمال ناباوري حديثي سراسر کذب جعل مي کند که :«لو لم ابعث لبعثت يا عمر(يعني رسول فرمود :اگر من به پيامبري مبعوث نمي شدم ، تو مبعوث مي شدي)».
    اي مخاطب خطاب حسبک...اگر مرا که محمدم به حکم پيغامبري از حجره «لولاک لما خلقت الافلاک »بيرون نفرستادندي، تو را که عمري به حکم عدل اهليت آن بودي که يا منشور بلغ به ميدان رسالت آخر زمانيان فرستادندي. (مجالس سبعه ،ص 50)
    مدعيان شيعه گري مولوي
    در مقابل عده اي نيز به شدت از گرايش شيعي مولوي دفاع کرده و مدعي هستند که وي شيعه بود. طرفداران اين مبنا به اثبات اين مطلب پرداخته و ادله مخالفان را نقد نموده اند . از جمله دلايل تشيع او اين است که اساس تشيع، مبتني بر اصل امامت يا ولايت يا انسان کامل است. در ادبيات عرفاني معرفت و محبت و تبعيت از مقام و منزلت امام علي(ع) و اهل بيت و اعتقاد به اصل تولي و تبري جايگاه ويژه اي دارد. در عمق انديشه‌هاي مولانا در مثنوي معنوي، جنبه‌اي از معرفت، محبت و تبعيت از امام علي و آل‌علي نهفته است که با اساس تشيع به معنا و مفهوم عام، قابل تطبيق است.
    در مثنوي مولوي، از سويي به پيروي از ولايت و ضرورت معرفت به امام علي و آل علي تأکيد شده است . از سوي ديگر، مولانا بر اهميت انسان کامل و ضرورت پيروي از مرشد و شيخ و قطب ـ که معادل اصطلاح امام در علم کلام و ولي يا اولي‌الامر در قرآن است ـ تأکيد بسيار دارد.
    مقام امامت و ولايت و مرشديت، داراي مراتب متعدد است؛ ولي مطلق، حضرت حق است . پيامبر اسلام و ائمه اطهار از امام علي تا حضرت بقيةالله‌الاعظم، ولي کامل و مصداق بارز انسان کامل در عرفان هستند. از آن جهت که بحث انسان کامل و ولايت از ارکان عرفان به شمار مي‌رود و انسان کامل مترادف با اصل امامت در تشيع است؛ پايه عرفان بر مبناي اصل «تشيع حقيقي» است. در جاي جاي مثنوي مولوي سخن از عشق و محبت علي و ال علي است.
    مولانا بنا بر حديث شريف نبوي «من کنت مولاه فعلي مولاه» ـ که شيعه و سني، آن را روايت کرده‌اند ـ بارها در مثنوي معنوي، مقام ولايت حضرت علي را مطرح کرده است.
    مولانا در آغاز دفتر اول مثنوي معنوي در اولين داستان ـ داستان شاه و کنيزک ـ مسئله پير ـ حکيم حاذق (ابيات 63ـ65) را طرح مي‌کند؛ سپس به لقب حضرت علي، يعني «مرتضي» اشاره مي‌کند و امام را مولاي قوم مي‌نامد:
    «مرحبا يا مجتبي يا مرتضـــــي
    ان تغب جاءالقضا ضاق الفضا
    انت مولي القوم من لا يشتهـي
    قد ردي کلا لئن لم ينته»
    مولانا در داستان دوازدهم در پايان دفتر اول مثنوي، در توصيف صاحب نفس مطمئنه، در ابيات 3721ـ 3991 به تفصيل راجع به حضرت علي به عنوان مصداق ولي سخن مي‌گويد .در دفتر ششم مثنوي معنوي، بار ديگر مفاد حديث نبوي را در باب حضرت علي طرح کرده ، در مورد ولايت حضرت مي‌گويد:
    گفت هرکو را منم مولا و دوست
    ابن عـــم من علي مولاي اوست
    به اين ترتيب، مثنوي مولوي با اصل ولايت علي(ع) آغاز مي‌شود و پايان مي‌يابد.
    مولانا در آخرين داستان دفتر اول مثنوي معنوي ـ داستان دوازدهم ـ در وصف حضرت علي گويد:
    «چون که وقت آيد که گيرد جان جنين
    آفتابــش آن زمـــــان گــردد معــين
    اين جــنين در جنبــش آيــد ز آفتاب
    کافتابـــش جـــان همي بخشد شتاب »
    وي در ابيات 790ـ 792 عشق به امام حسين را در ادامه عشق به پيامبر(ص) دانسته، هم‌ چنان كه عشق به گوش، عشق به گوشواره را در پي دارد.
    روز عاشورا نمي داني كه هست
    ماتم جاني كه از قرنـي به است
    پيش مؤمن كي بود اين غصه خوار
    قدر عشق گوش، عشق گوشوار
    پيش مؤمن ماتم آن روح پاك
    شهره‌تر باشد ز صد توفان نوح
    مولانا در ادامه، روح امام حسين را روح سلطاني؛ يعني همان روح قدسي و اعلي مرتبه ارواح توصيف مي‌كند.
    روح سلطاني ز زنداني بجست
    جامه درانيم و چون خاييم دست
    چون كه ايشان خسرو دين بوده‌اند
    وقت شادي شد چو بشكستند بند
    به قول مرحوم استاد جلال‌الدين همايي؛ اساس تشيع كه معرفت علي و خاندان رسول باشد، در روح مولوي كاملا رسوخ داشت. همان‌‌گونه كه در روح بسياري از علما و بزرگان اهل سنت و جماعت و حتي ائمه اربعه(رهبران فقهي سنيان) وجود داشت، اما در پرده تعصبات جاهلي و سياست‌هاي شوم پوشيده شده است.
    هر يك از دفاتر شش‌گانه مثنوي مولوي، شامل دوازده داستان بلند (Discourse) و در مجموع 72 داستان است. تكرار عدد دوازده در شش دفتر مثنوي معنوي، اتفاقي نيست، بلكه اشارتي به دوازده امام است و عدد 72 اشاره به شهداي كربلاست كه در سماع مولويه نيز از آنان به نام «شهداي دشت كربلا» ياد مي‌شود. در مقبره حضرت مولانا در قونيه نيز نام چهارده معصوم در گرداگرد سقف حك شده است كه به وضوح، بيانگر تشيع حضرت مولانا، جلال‌الدين محمد بلخي خراساني است.
    مطالب ارائه‌شده ، استقصا و استقراي كامل نيست، بلكه نمونه‌اي از ديدگاه مولانا در بخش‌هايي از مثنوي است، و گرنه در ديوان كبير و ديگر آثار مولوي، مطالب بسياري در باب ولايت علي(ع) بيان شده است.


    *****************
    www.morshed.loxblog.com


    ****************



  15. #8

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    547
    حضور
    2 روز 1 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    2
    گالری
    0
    صلوات
    839



    نقل قول نوشته اصلی توسط صادق نمایش پست ها
    تصوف یعنى عرفان
    سلام علیکم و رحمت الله وبرکاته
    تا اون جایی که من میدونم تصوف با عرفان فرق داره؟؟؟؟
    نظر شما چیه؟؟؟؟


    نقل قول نوشته اصلی توسط صادق نمایش پست ها
    سماع مولویه
    سلام علیکم و رحمت الله وبرکاته
    نظر شما درباره ی سماع چیه؟؟/؟

    علامه طباطبائی رحمت الله علیه در مورد بدعت های صوفیه می فرمایند:
    صوفيه براى سير و سلوک آداب و رسوم خاصى را که در شريعت وجود نداشت به وجود آوردند و راه‌هاى جديدى را پيوسته به آن افزوده و شرع را کنار گذاشتند. تا اينکه به جايى رسيدند که شريعت را در يک طرف ديگر قرار دادند و کارشان به جايى رسيد که در محرمات غوطه‌ور شدند و و اجبات را ترک کردند و در آخر منتهى به تکدى و استعمال بنگ و افيون شدند که اين حالت، آخرين حالت تصوف است که مقام فنا ناميده مى‌شود(محمدحسين طباطبايي، تفسيرالميزان، ج5، ص 282، قم‌:‌انتشارات موسسه نشر اسلامي، بى‌تا)
    ویرایش توسط مدیر ارجاع سوالات : ۱۳۹۳/۰۴/۰۴ در ساعت ۱۹:۳۸

  16. صلوات


  17. #9

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    547
    حضور
    2 روز 1 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    2
    گالری
    0
    صلوات
    839



    سلام علیکم و رحمت الله وبرکاته
    این مطلب را من از روی پست های کارشناس اخلاق وعرفان سینا براتون این جا می گذارم
    حضرت آیه الله العظمی مکارم شیرازی در کتاب پیام امیرالمومنین مطالبی را در رابطه با تصوف مطرح فرموده اند که خوندنش کمک بزرگی به فهم ما در این قضیه میکنه.

    داستان صوفى ‏گرى و پيامدهاى آن‏
    از هزاران سال قبل در يونان و هندوستان افرادى معتقد بودند با رياضت و سخت گرفتن بر خويشتن در لذّات و مأكول و مشروب و ملبوس، مى ‏توان به كارهاى مهم و خارق العاده ‏اى دست زد و يا به مقامات معنوى رسيد، زيرا ترك لذّات را سبب قوّت و قدرت نفس مى ‏دانستند.
    هنگامى كه اسلام گسترش يافت اين افكار از كشورهاى ديگر به محيط اسلام نفوذ كرد و جمعى آن را با زهد اسلامى و پاره‏ اى از تعليمات اسلام آميختند و افكارانحرافى والتقاطى ديگرى را برآن ‏افزودند كه «صوفيگرى» نتيجه نهايى ‏آن بود.
    صوفيان را در آغاز از اين جهت صوفى مى ‏گفتند كه لباسهاى خشن پشمينه بر تن مى ‏كردند، هر چند بعضى از صوفيان مدّعى هستند اين واژه از ريشه صفا گرفته شده (صفاى نفس)، در حالى كه اين دو واژه هيچ ارتباطى با هم ندارند؛ يكى اجوف واوى است و ديگرى ناقص واوى، همچنين كسانى كه مى ‏گويند اين واژه از واژه «اصحاب الصفّه» مشتق شده نيز گرفتار همين گونه اشتباهند، زيرا «صفّه» از ريشه «صفف» (يعنى مضاعف) است و صوفى از ريشه «صوف» است، بنابراين ترديد نبايد داشت كه اين واژه به همان معناى پشمينه پوش است.
    به هر حال اين گروه پيشوايانى براى خود به نام قطب و پير و مرشد و امثال آن برگزيدند و براى آنها كراماتى قائل شدند و بر اثر اختلافات داخلى و هواپرستى سران، به شعبه‏ هاى بسيار زيادى تقسيم شدند و هر يك براى خود، آداب و رسومى داشتند. آنها با احكام دين كه با نام شريعت مى‏ نامند به عنوان احكامى كه قابل توجيه و تغيير و دگرگونى است نگاه مى ‏كنند و اساس را سير باطنى مى ‏پندارند كه آن را طريقت مى‏ نامند. به همين دليل بسيارى از گناهان را مرتكب مى ‏شوند و به پيروان خود چراغ سبز براى درهم شكستن چارچوبهاى احكام شرعى نشان مى ‏دهند و به تعبير ديگر: شريعت را پوست و طريقت را مغز وحقيقت را «مغز مغز» مى‏ پندارند.
    به همين دليل بسيارى از رجال فاسد و مفسد، افراد بى ‏بند و بار را دور خود جمع كردند و مجالس رقص و سماع و استعمال موادّ مخدر فراهم ساختند و از نظر اعتقادى اصرار زيادى بر «وحدت وجود» به معناى «وحدت موجود» دارند و بسيارى از سران آنها گهگاه ادّعاى اتحاد وجودشان را با خدا با صراحت اظهار مى‏ دارند كه اين سخنان نامأنوس را «شطحيّات» مى‏ نامند.
    به نظر مى ‏رسد كه اين گروه از قرن دوم هجرى كم كم در ميان مسلمانان ظاهر شدند و ائمه اهل‏بيت عليهم السلام شديداً آنها را سرزنش و توبيخ كردند و مردم را از آنان برحذر داشتند. انكار شديد اميرمؤمنان على عليه السلام بر عمل عاصم بن زياد شايد به همين جهت است كه امام آن را مقدمه‏ اى بر ظهور اين گروه در آينده مى ‏ديد.
    در حديثى مى ‏خوانيم كه يكى از اصحاب به امام صادق عليه السلام عرض كرد:
    گروهى به نام صوفيّه در زمان ما ظاهر شده ‏اند، درباره آنها چه مى ‏گوييد؟ فرمود:
    «إنَّهُمْ أعْدائُنا فَمَنْ مالَ إِلَيْهِمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ يَحْشُرُ مَعَهُمْ وَ سَيَكُونُ أقْوامٌ يَدّعُونَ حُبَّنا وَ يَميلُونَ إِلَيْهِمْ وَ يَتَشَبَّهُونَ بِهِمْ وَ يُلَقّبُونَ أَنْفُسَهُمْ بِلَقَبِهِمْ وَ يُأَوَّلُونَ أقْوالَهُمْ ألافَمَنْ مالَ إِلَيْهِمْ فَلَيْسَ مِنَّا وَ إِنَّا مِنْهُ بَراءُ وَ مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَ رَدَّ عَلَيْهِمْ كانَ كَمَنْ جاهَدَ الْكُفَّارَ بَيْنَ يَدَىْ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله؛

    آنها دشمنان ما هستند هر كس متمايل به آنها شود از آنهاست و با آنها محشور مى ‏شود و در آينده اقوامى مى ‏آيند كه ادّعاى محبّت ما را مى‏ كنند؛ ولى تمايل به آنها دارند و خود را شبيه آنها مى ‏سازند و القاب آنها را بر خود مى ‏نهند و سخنان (نادرست) آنها را توجيه مى‏ كنند. آگاه باشيد هر كس تمايل به آنها پيدا كند از ما نيست و ما از او بيزاريم و هر كس آنها را انكار كند و رد نمايد، مانند كسى است كه در پيش روى پيامبر صلى الله عليه و آله با كفار پيكار كرده باشد».
    دو نفر از ياران معروف امام على بن موسى الرضا عليه السلام به نام بزنطى و اسماعيل‏ بن بزيع از آن حضرت چنين نقل كرده ‏اند كه فرمود: «مَنْ ذَكَرَ عِنْدَهُ الصُّوفِيَّةُ وَ لَمْ يُنْكِرْهُمْ بِلِسانِهِ وَ قَلْبِهِ فَلَيْسَ مِنَّا وَ مَنْ أَنْكَرَهُمْ فَكَأَنَّما جاهَدَ الْكُفَّارَ بَيْنَ يَدَىْ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله؛

    كسى كه نام صوفيه نزد او برده شود و آنها را با زبان و قلبش انكار نكند از ما نيست و كسى كه آنها را انكار كند، مانند كسى است كه با كفّار پيش روى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله جهاد كند».
    *******
    عموم فِرَق صوفيه هم در مسائل عقيدتى و هم در مسائل فقهى و اخلاقى داراى انحرافاتى هستند كه به چند قسمت آن در اينجا اشاره مى ‏كنيم:

    1. چون خود را اهل طريقت مى‏پ ندارند طريقتى كه در مسير حقيقت است و احكام شريعت را مقدمه ‏اى براى وصول به طريقت و حقيقت مى‏ شمرند اعتناى چندانى به مسائل شرعى ندارند و در بسيارى از موارد با اعذار و بهانه ‏هايى آنها را كنار مى ‏گذارند.

    2. غالباً گرفتار تفسير به رأى در كتاب و سنت‏ اند و به كمك آن خواسته ‏هاى خود را بر كتاب و سنّت تحميل مى ‏كنند و براى ارتكاب بعضى از گناهان به پيروان خود چراغ سبز نشان مى ‏دهند.

    3. قطب و مرشد خود را واجب الاطاعه مى ‏شمرند و كرامات دروغين زيادى براى اقطاب خود قائلند كه گاه از معجزات انبيا و امامان نيز فراتر است‏ و به همين دليل گاهى كار پيروان آنها به شرك مى ‏انجامد و قطب و مرشد خود را همچون معبودى مى ‏پرستند.

    4. بدعتهاى زيادى در دين به وجود آورده ‏اند و هر فرقه ‏اى از آنها براى خود بدعتى دارد؛ از طرز مجالس ذكر و ورد گرفته تا برنامه ‏هاى ديگر. به همين دليل كمتر در مساجد اسلامى حضور مى ‏يابند و كانون عبادتى به نام «خانقاه» براى خود درست كرده‏ اند تا براى انجام برنامه ‏هاى خود آزاد باشند.

    5. بسيارى از آنها معتقد به پلوراليسم هستند و هر مذهبى را راهى به سوى خدا مى ‏پندارند و متاع كفر و دين را بى‏ مشترى نمى ‏دانند.

    6. از مهمترين انحرافات آنها، اعتقاد به وحدت وجود به معناى وحدت موجود است كه مجموعه موجودات عالم را يك چيز و خدا را عين آن مى ‏دانند و به همين دليل ب ت‏پرستى را نيز نوعى خداپرستى به حساب مى‏ آورند، مشروط بر اينكه خدا را در همان بت محدود نكنند.

    نكته مهمّ ديگرى كه در اينجا توجّه به آن لازم است اين است كه صوفيگرى در ميان پيروان مكتب اهل‏بيت عليهم السلام كم رنگ و ضعيف و در ميان فرق اهل سنّت بسيار گسترده است و گروههاى زيادى از آنها با عقايد مختلف در بلاد اسلامى فعاليت دارند.
    ********

    اصولًا گرايش به صوفيگرى و تمايل عده ‏اى به آن، ريشه‏ هاى تاريخى و اجتماعى مختلفى دارد از جمله:
    1. خلفاى بنى ‏عباس براى منحرف ساختن مردم از توجّه به اهل‏بيت عليهم السلام كه آنان را رقباى اصلى خود مى ‏دانستند به صوفيگرى دامن زدند تا زهد و كرامات اهل‏بيت عليهم السلام را به وسيله مدّعيان تصوف كم‏رنگ سازند و چون صوفيه خود را در گرو سير در باطن مى ‏دانند كمتر مزاحم دنياى دنياپرستان مى ‏شوند و در عصرما سياستهاى خودكامه نيز از آنها حمايت مى‏ كنند، زيرا آنها پيروان خود را از دخالت در سياست، منع مى‏ كنند و راه را براى استعمار و استبداد هموار مى ‏سازند.

    2. رسيدن به مقامات عرفانى صوفيگرى- به عكس رسيدن به مقامات علمى و فقهى- كار آسانى است. ممكن است يك فرد بى‏ سواد، با چله نشينى (چهل روز رياضت كشيدن) و خواندن اوراد مخصوصى به پندار آنان ناگهان تبديل به يكى از اولياءاللَّه و صاحب مقامات عاليه شود، در حالى كه گاهى چهل سال زحمت براى رسيدن به مقامات عالى علمى كافى نيست.

    3. آنان چون به شريعت به صورت ابزارى ساده نگاه مى ‏كنند و عملًا به پيروان خود، اجازه مخالفت با بعضى از احكام شرع را مى ‏دهند بسيارى از افراد آلوده و گنهكار و يا رجال سياسى ستم پيشه به آنها اظهار تمايل مى ‏كنند؛ يعنى هم به ظلم و ستم و گناه خود ادامه مى ‏دهند و هم حس دينى خود را به صورت كاذب اشباع مى ‏نمايند وبه تعبير ديگر تساهل و تسامح آنها در امور دين و ترك هرگونه سخت‏گيرى سبب گرايش افراد خاصى به آنان مى ‏شود.
    يكى از بزرگان مى ‏گفت: «در رژيم سابق هنگامى كه مرا بازداشت كردند و نزد رييس ساواك تهران بردند او به من گفت من شنيده ‏ام شما مرد عالم و متديّنى هستيد؛ ولى مطمئناً ديانت من از شما كمتر نيست من درويشم دم از مولا مى ‏زنم و هر چه خواسته ‏ام از مولا گرفته ‏ام؛ ولى با اين حال من مخالفت با شاه را تحمّل نمى ‏كنم و اگر براى دفاع از او يك ميليون نفر را به گلوله ببندم باك ندارم».
    آن مرد بزرگ مى ‏گفت: «من فهميدم كه درويشى و صوفيگرى با كشتن يك ميليون نفر بى ‏گناه هم سازگار است».
    ******


  18. صلوات ها 2


  19. #10

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    547
    حضور
    2 روز 1 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    2
    گالری
    0
    صلوات
    839



    سلام علیکم و رحمت الله وبرکاته استفتاء از مراجع درباره سخنان آقای دینانی در شبکه ۴ و حکم سماع
    سوال : اخیرا یکی از اساتید دانشگاه برای موجه جلوه دادن سماع(رقص صوفیانه) با استناد به سخنان برخی از صوفیان و استشهاد به آیه شریفه (و تری الجبال تحسبها جامده و هی تمرّ مرّالسحاب) گفته که همه کوهها و ابرها و عالم در رقص و سماع اند . وی همچنین با بیان اینکه سماع حرکاتی موزون ، ناشی از رقص و تلاطم روح است ، سماع را تایید کرده و به دفاع از آن پرداخته است. با توجه به رواج روز افزون تصوف و عرفانهای کاذب خواهشمندیم بفرمایید آیا از لحاظ اسلام سماع حکم رقص را دارد؟ و حکم آن چگونه است؟ پاسخ مراجع معظم (دام ظلهم) :
    علامه امینی و حافظ و مولوی!
    مقام معظم رهبری: ترویج عقاید باطل صوفیه حرام است. تقرب به خدای متعال با عبادت های جعلی حاصل نمی‌شود و باید از روش اهلبیت (علیهم السلام) پیروی کرد.
    شماره استفتاء : ۲۲۲۷۷۵
    علامه امینی و حافظ و مولوی!
    آیت الله العظمی سیستانی: موسیقی لهوی حرام است و همینطور غنا که سخن باطل با کیفیت لهوی است حرام می باشد واگر سخن باطل نباشد نیز اشکال دارد , و این روشها بر خلاف طریقه ی صحیحه اتباع اهل بیت (علیهم السلام) است.
    علامه امینی و حافظ و مولوی!
    آیت الله صافی العظمی گلپایگانی: به هیچ وجه مستند شرعی ندارد باید بدانید افرادی که به اصطلاح عرفا نامیده میشوند اکثریت دارای انحرافات فکری و عقیدتی و روشهای خرافی می باشند و گفتارها و سخنانی دارند که بانصوص قرآن مجید و احادیث شریفه مخالفت دارد. افرادی از این فبیل طریقه متشرعه و ملتزمین به احکام و آداب شریعت را نداشته اند و اگر هم برخی آنها را از عقاید فاسده تبرئه نمایند برای شخص مسلمان آراء و عقایدشان حجت نیست و قدر مسلم این است که این افراد و آرائشان در طول چهارده قرن در محیط مذهب و تشیع هیچگاه مرجع و ملجا نبوده است و در همه ادوار واعصار رهبران عقیدتی شیعه ،افرادی مثل ابن بابویه پدرصدوق وخودصدوق و شیخ مفیدها و شیخ طوسی ها و علامه حلی ها و مجلسی ها و صدها و هزارها علما از این قبیل بوده اند که در ارائه مرزهای بین کفر و اسلام و همواره کلامشان قطعی و قاطع بوده است . اکنون هم راه وصراط مستقیم همان راه آنها است. مع ذلک برای مزید شناسایی به حال این افراد میتوانید به کتابهایی مثل: خیراتیه و فضائح الصوفیه و نقدی بر مثنوی و حدیقة الشیعه و عرفان و تصوف و جستجو در عرفان اسلامی رجوع نمایید. شماره اتوماتیک استفتاء : ۹۰۳۲۷
    علامه امینی و حافظ و مولوی!
    آیت الله العظمی مکارم شیرازی: در اسلام چیزی به نام سماع نداشته و نداریم و این مطلب ساخته دست برخی از فرقه های منحرف صوفیه است. آن آیات نیز هرگز دلالت بر جواز رقص سماع نمی کند و استدلال و استناد به آن آیات برای جواز این رقص غلط اندر غلط است. جهت اطلاع از عقاید انحرافی صوفیه می توانید به کتاب ما «جلوه حق»رجوع کنید.
    علامه امینی و حافظ و مولوی!
    آیت الله مظاهری: حرام است و شرکت در این گونه جلسات نیز جایز نیست.
    علامه امینی و حافظ و مولوی!
    آیت الله نوری همدانی: اینگونه برداشتها از قرآن که منشأ آن هوی و هوس می‌باشد و هیچگونه مستند عقلائی ندارد و تفسیر به رأی است حرام است. شماره استفتاء : ۲۵۶۲
    علامه امینی و حافظ و مولوی!
    آیت الله سید محمد صادق روحانی: اولا حکم رقص را دارد ثانیا حکم تفسیر قرآن به رای نیز دارد ثالثا جزای رجاء تصوف و عرفان کاذب را دارد. شماره استفتاء : ۵۹۶۵۷
    علامه امینی و حافظ و مولوی!
    آیت الله محمد عزّالدین حسینی زنجانی: فرق صوفیه و اعمال آنها از نظر فقه شیعه مورد تایید نبوده و سماع نیز جایز نیست.
    علامه امینی و حافظ و مولوی!
    آیت الله سید محمد شاهرودی: سماع و حرکاتی که معروف به رقص سماع است نیز جائز نیست.
    علامه امینی و حافظ و مولوی!
    آیت الله موسوی اردبیلی: استناد اینگونه اعمال به آیات قرآن بی اساس و فاقد اعتبار است و انجام آنها شرعیتی ندارد. شماره استفتاء : ۰۰۰۶۰۶۸
    علامه امینی و حافظ و مولوی!
    آیت الله گرامی: آیا حرکات ابر و کوه رقص است؟ گویا معنای رقص را استاد نفهمیده . رقص طبق روایات معتبر حرام است .والسلام
    لینک:http://www.ebnearabi.com/4736/%D8%AA...%A2%D9%82.html


  20. صلوات ها 4


صفحه 1 از 8 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 2

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود