جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: آدمای خوب

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    علاقه
    دین، کتاب، طبیعت
    نوشته
    23,588
    حضور
    63 روز 5 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    33505

    راهنما آدمای خوب





    «آدمای خوب» نمایشنامه تازه ای از دیوید لینزی ابر، روایت زنی است که در یک موقعیت عجیب، فرصتی پیدا می کند تا ماجرای زندگی پر رنج و مصیبتش را به زبان آورد و رازش را باز می گوید بی اینکه راز گویی اش بتواند تغییری در ادامه زندگی اش داشته باشد.

    آدمای خوب
    آدمای خوب. دیوید لینزی ابر. مترجم: یاسین محمدی. چاپ اول. انتشارات افراز. تهران: 1393. 1100 نسخه.105 صفحه. قیمت: 8800تومان.
    « یه بار ماشینمو توقیف کردن. چرا ماشینمو از دست دادم؟ چون یه قسطش عقب افتاد. چرا یه قسطش عقب افتاد؟ چون مجبور بودم به جاش پول دندون پزشک بدم. چرا باید پول دندون پزشک می دادم؟
    مایک: ما نیازی به این قصه گریه دار نداریم.
    مارگریت: نه. من این حرفا رو صد بار تو سرم گفته ام مایکی. فک کنم تو هم باید بشنویش. چرا باید پول دندون پزشک می دادم؟ چون بیمه نبودم، یه دندون شکسته هم داشتم که شیش ماه بهش توجه نکرده بودم تا جایی که آبسه کرد. چرا یه دندون شکسته داشتم؟
    مایک: برام مهم نیست.
    مارگریت: چون یه شب فک کردم یه کم پس انداز کنم و شام نخورم. اما گشنه ام شد و تصمیم گرفتم یه تیکه شکلات بخورم. همه ش همین بود. یه تیکه شکلات لعنتی و دوباره یه کار رو از دست دادم...»[1]
    ماجرای کتاب:

    «آدمای خوب» تازه ترین اثر دیوید لینزی ابر است که در سال 2011 نوشته شده و نخستین بار در کلوب تئاتر منهتن در برادوی به روی صحنه رفت. فرانتس مک دورمند کسی بود که در این نمایش بازی کرد و برنده جایزه تونی شد. بعد تر این نمایش در لس آنجلس، فرانکفورت و لندن نیز اجرا شد.
    آدمای خوب داستان زنی است از طبقاتی پایین اجتماع. او دختری نارس دارد و برای این که باید کار کند مجبور است دخترش را پیش صاحبخانه بگذارد و برای نگهداری از این بچه نیز اجاره ای جداگانه پرداخت کند. اما مارگریت کارش را که فروشندگی در یک فروشگاه بزرگ است از دست می دهد و نمی تواند اجاره اتاق و پول نگهداری فرزندش را بپردازد. صاحبخانه و دوستانش که آنها نیز شرایطی بهتر از مارگریت ندارند تلاش می کنند برای او کار پیدا کنند. به مارگریت پیشنهاد می کنند به سراغ دوست قدیمی و هم محلی اش مایک برود چرا که او دکتر شده و مطبی در یکی از مناطق مرفه شهر باز کرده است.
    مارگریت به سراغ مایک می رود که سال ها است او را ندیده است. مایک تقریبا با بی میلی با او رفتار می کند و به او می گوید کاری برایش ندارد. مارگریت متوجه می شود وضع زندگی و رفاه مایک بسیار تغییر کرده و خانه اش نیز در یک محله مرفه و پولدار است. همان وقت متوجه می شود مایک مهمانی ای برای تولدش در نظر دارد و از او می خواهد وی را به مهمانی دعوت کند. مایک علی رقم میل باطنی اش برای حضور مارگریت مجبور می شود او را به مهمانی دعوت کند تا مارگریت مدام دور شدن و عوض شدن او را به رخ اش نکشد.
    همه دوستان مارگریت خوشحال اند که او به مهمانی بزرگی دعوت شده که دکتر ها در آن شرکت می کنند و امیدوارند در مهمانی پیش رو مارگریت کاری پیدا کند. اما مایک در آخرین لحظه تماس می گیرد و مهمانی را کنسل شده اعلام می کند چرا که دختر کوچکش بیمار شده است. مارگریت بهانه مایک را برای کنسل شدن مهمانی باور نمی کند و شب مهمانی به سراغ مایک می رود. اتفاقاتی که در دیدار مارگریت، مایک و همسر سیاه پوست مایک رخ می دهد جریان داستان را به کل زیر و زبر می کند.
    اما مایک در آخرین لحظه تماس می گیرد و مهمانی را کنسل شده اعلام می کند چرا که دختر کوچکش بیمار شده است. مارگریت بهانه مایک را برای کنسل شدن مهمانی باور نمی کند و شب مهمانی به سراغ مایک می رود. اتفاقاتی که در دیدار مارگریت، مایک و همسر سیاه پوست مایک رخ می دهد جریان داستان را به کل زیر و زبر می کند.

    این بخش فصل طولانی ای از داستان را در بر می گیرد با رخدادهای تکان دهنده ای درباره حقیقت ماجرا و ارتباط مایک و مارگریت در محله فقیر نشین ساوثی در دوران نوجوانی شان و اینکه چطور مارگریت با گذشت از سر برخی اتفاقات بین خودش و مایک اجازه می دهد مایک محله را ترک کند و بتواند به درس اش ادامه بدهد و دکتر بشود و طبقه اجتماعی اش را ارتقا بدهد.
    در این فصل تکان دهنده مارگریت به مایک می فهماند پیش از این که انتخابی برای زندگی بهتر وجود داشته باشد چطور شرایط خیلی خیلی کوچک می تواند مسیر زندگی هر فرد را تعیین کند. شرایطی که از فرط بی اهمیتی حتی به خوبی دیده نمی شوند. فقط یک شب شام نخوردن می تواند تاثیرات عمیقی در سرنوشت مردم طبقه فقیر اجتماع داشته باشد. همان طور که برای مارگریت داشته است.
    درباره ی کتاب:

    آدمای خوب با ضرب آهنگی پر شتاب و دیالوگ هایی کوتاه ریتم تندی می آفریند که مخاطب را در داستان بی وقفه پیش می برد. موقعیتی بسیار دراماتیک ، دیالوگ های پویا و صراحت کلام شخصیت ها از ویژگی های متمایز این نمایشنامه است.
    این نمایشنامه دو پرده و 6 شخصیت دارد. ترجمه و ویراستاری دقیق این نمایشنامه، داستان را خواندنی تر کرده است. به خصوص که دیالوگ های متن مبتنی بر ریتم هستند و مترجم تلاش کرده است با دقت به مکث ها و شدت ها، ریتم جملات را که عمدتا کوتاه و منقطع و بریده اند، برساند. همچنین مترجم، هر جا لازم بوده است درباره کلمات، مکان ها و رخدادهایی که در متن آورده شده و برای خواننده ناآشنا است توضیحات لازم در پانویس ها داده است.
    *
    دیوید لینز ابر؛ نمایشنامه نویس، فیلنامه نویس، ترانه سرا و نویسنده اشعار اپرا است. نمایشنامه لانه خرگوش او، وی را به شهرت رساند. این نمایشنامه در برادوی به روی صحنه رفت و توانست جایزه پولیتزر را در سال 2007 در کنار جایزه اسپیریت آو امریکا و پنج نامزدی جایزه تونی به دست آورد. از دیگر کار های او می توان به نمایشنامه های « کیمبرلی آکیمبو» ،« شگفتی جهان» و« آینای بامده» نام برد.
    «کیت: چرا زودتر نیومدی پیداش کنی؟ اگه موضوع بچه حقیقت داره...
    مارگریت: حقیقت داره.
    کیت: پس چراا نیومدی پیداش کنی؟
    مارگریت: بهت گفتم. چون... نمی خواستم... چون...
    کیت: چون کار خوب این بود. که بذاری بره.
    مارگریت: آره.
    کیت: اما این به نظرم خوب نمی اد. نه برای دخترت، حداقل. »[2]
    پی نوشت:
    [1] صفحه 132 و 133 کتاب
    [2] صفحه 137 کتاب

  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود