صفحه 1 از 5 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: لیوان من، نیمه ی پر ندارد!

  1. #1

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,525
    حضور
    175 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58322

    لیوان من، نیمه ی پر ندارد!






    با نام و یاد دوست


    سلام

    سوال یکی از کاربران که تمایل نداشتند با مشخصات و آیدی خودشون مطرح بشه

    با حفظ امانت در این تاپیک طرح می شود و جهت پاسخگویی به کارشناس محترم ارجاع داده می شود.

    سوال ایشون:





    به نام خدا

    با عرض سلام
    امیدوارم خسته نباشید و حالتون هم خیلی خیلی خوب باشه . امروز 20 فروردین 1393 ساعت 4:20 دقیقه عصر هسش . خیلی وقته که تصمیم گرفتم اینا رو بنویسم و برای شما بفرستم تا شما بهم کمک کنید .
    نمیدونم چند صفحه خواهد شد و لی این رو میدونم که این ها همه ی چیز هایی هستند که من رو زجر میدن و این هم جالب ترش می کنه چونکه یاد هیشکی نیست و من نمیدونم چرا به اینها فکر می کنم و نمی تونم فراموششون کنم .
    من 22 سالمه و لیسانس دارم





    ادامه دارد . . .






    ویرایش توسط مدیر ارجاع سوالات : ۱۳۹۳/۰۲/۰۷ در ساعت ۱۴:۵۸

  2. صلوات ها 15


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,525
    حضور
    175 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58322





    ادامه پست قبلی:




    بذارید کودکی ام رو براتون تعریف کنم .

    از اینجا یادم می آید که 5 یا 6 سالم بود تو خونه همیشه تنها بودم و مامان و بابا هم خونه نبودند . هیچوقت خونه خودمون رو دوست نداشتم چون همیشه تنها بودم و همش می ترسیدم که مبادا یه نفر در بزنه یا اتفاق بدی بیفته . همون موقع ها تو ورق ها می نوشتم که میخوام خودم رو بکشم و دستم را با چاقو می بریدم تا بلکه اینجوری بمیرم و تو کاغذ می نوشتم که من امروز میخوام بمیرم . هیچوفت دوستی نداشتم و ندارم . که البته بعدا توضیح میدم . دوست داشتم برم خونه مادربزرگم خب من مگر چند سال داشتم و چه می فهمیدم که چه کاری خوب است که کاری بد ؟ قبول دارم من بچه ی خرابکاری بود ولی کسی نمیگه که آیا وقتی بزرگ شدم هم اینطوری هستم ؟؟؟ چرا همش وقتی که بچه بودم و چیزی نمی فهمیدم رو بهم میگن . رفتم برای آمادگی ثبت نام کردیم . خیلی خوشحال بودم چون احساس می کردم بزرگ شدم و دیگه تنها نیستم ولی اونجا هم تنها بودم نمیدونم چقدر از آمادگی رفتنم گذشته بود که یه روز صبح دیر به آمادگی رسیدم . همه بچه ها صندلی ها رو پشت سر هم چیده بودند و مشغول بازی بودن و هیچکی من رو بازی نداد و من به زور صندلی خودم رو ازشون گرفتم صندلیم سبز بود بعد رفتم گوشه آمادگی و پیش صندلیم نشستم . خیلی ناراحت بودم اما گریه نمی کردم یهو یه فکری به ذهنم رسید گفتم اشکال نداره من که تنها نیستم من خودم رو دارم و اینطوری شد که شروع کردم با خودم حرف زدن دیگه برام مهم نبود که کسی باهام حرف بزنه یا نه ؟ تنها باشم یا نه ؟ چون خودم رو داشتم بالاخره اون سال تموم شد درسته که آخرش وسایلم رو درست و حسابی بهم ندادن . چون بچه ی اول بودم و مامانم اینا زیاد نمی دونستن بچه چطوری هست زیاد کتک خوردم اما به هر حال اون سال گذشت . ولی همه ی بچه هایی که اول به دنیا میان شرایط اینجوری رو دارن ، چون من از چند نفر پرسیدم و اونا هم حرف من رو تایید کردند . من نه شاگرد خیلی زرنگی بودم و نه شاگرد خیلی تنبلی تو ابتدایی معدلم 18-19 بود و تو راهنمایی هم 18-17 و دبیرستان هم اخرینش 14-15 بود بگذریم . اول میخوندم که درس انار رو داشتم من یاد نگرفته بودم و تو خونه باهام دعوا کردن که چرا بلد نیستی و من گریه کردم و خوابیدم اولین رویاهام شاید از اونجا شد که تو خواب دیدم همون معلم و شاگرد که عکسشون تو کتاب بود اونا اومدن و برام یاد دادن و وقتی بیدار شدم اون درس رو بلد بودم . هنوز کسی باهام دوست نشده بود و منم با خودم حرف میزدم . تو زنگ های ورزش همش باید جریمه یا ریاضی رو می نوشتم یا املا رو خیلی کم می رفتم بیرون وقتی هم که معلم میفرستاد بیرون چون بلد نبودم بازی کنم یا از وقت بازی گذشته بود وهیچکی بازیم نمیداد و همش حق داشتم بازی اونا رو تماشا کنم . ( نمیدونم چرا اینارو که دارم می نویسم دارم گریه می کنم ) مهم نیست اون سالها گذشت و من همش دوست داشتم یه آبجی داشته باشم تا اینکه بالاخره مامانم حامله شد و همه می گفتن که بچه پسره و من دوست نداشتم پسر باشه واسه همین یه روز که همه داشتن میگفتن بچه پسر هست پسره معلومه پیش بینی می کردن واسه خودشون من خیلی ناراحت شدم و رفتم توی اتاق و با اینکه نماز خوندن بلد نبودم یه نماز الکی خوندم و خدا خواستم بهم آبجی بده و اینطوری شد که من سوم می خوندم و معلممون تازه بهممون ضرب یاد داده بود که اجولم به دنیا اومد خیلی خوشحال بودم چون دیگه تنها نبودم اما همه به اون توجه می کردند و باعث شد که من بازم به فکر این باشم که خودم رو بکشم نمیدونم بار 10 اهم بود یا چندمم که دوباره به فکر خودکشی افتاده بودم این رو به معلمم گفتم و اونم خیلی ترسیده بود و زنگ زدن و اومدن دنبال من اوضاع یه کم بهتر شده بود و از تنهایی در اومده بودم اما سایه ام بد جوری دوست خوبم شده بود و نمیذاشت ناراحت باشم یا غصه بخورم . نمیدونم سوم میخوندم یا چهارم که یه روز زنگ قرآن بود من قران رو رونویسی کرده بودم اما حرکه هایش را نداشته بودم و معلم بخاطر همین با شیلنگ زد رو دستای من ، اینجوری شد که قرآن رو دوست نداشتم و ندارم زنگ های قرآن انگار داشتن من رو حلق آویز می کردند و قلبم رو لای منگنه می ذاشتن تموم شد این روز ها ولی بازم من قرآن رو دوست ندارم و وقتی از تلوزیون پخش می شه همون حالت بهم دست میده . دو سه سالی گذشت خواهرم رو خیلی دوست داشتم و اونم من رو هرکاری که می گفتم رو می کرد . هنوز ابتدایی می خوندم نزدیک عید بود معلممون گفته بود باید مادر یا پدرتون بیان پیک نوروزی رو بگیرن تمام مدرسه رو منظر موندم ولی کسی نیومد من خیلی ناراحت شده بودم و تو راه گریه می کردم رسیدم خونه یادم نمیاد چی شد فقط میدونم که خیلی دعوام کردن که چرا گریه کردم نمیدونم همون سال بود یا سال دیگری که پیک نوروزی رو موقع برگشتن به خونه گم کردم بازم دعوام کردن . درسته قبول دارم الان حتما می گی خیلی بی عرضه هستی دیگه حدودا 10 سالت شده ولی هنوز یه دوست پیدا نکردی و همش دارن باهات دعوا می کنن .


    ادامه دارد . . .




    ویرایش توسط مدیر ارجاع سوالات : ۱۳۹۳/۰۲/۰۷ در ساعت ۱۴:۵۹

  5. صلوات ها 14


  6. #3

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,525
    حضور
    175 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58322



    ادامه پست قبلی:



    ابجی ام داشت می رفت مهد کودک روز تولدش من رو فرستادن که برم عکس بگیرم نمیدونم دوم راهنمایی بودم فکر میکنم البته یعنی براش توی مهدکودک تولد گرفته بودن ولی من بلد نشدم عکس بگیرم و همه عکس ها خراب شده بودن ولی اینبار خودم خیلی ناراحت شدم و هنوزم که هنوزه دارم خودم رو سرزنش می کنم ، رفتم سوم رهنمایی ، یه اتفاق خیلی خیلی بد تو خونه افتاد و ما مجبور شدیم بریم خونه مادربزرگم نمیدونم شش ماهی اونجا بودیم. قبل از این اتفاق ها مادربزرگم داشت می رفت مشهد و هی تو خونه می گفتن اگه یه خونه 70-80 متری داشتم چه قدر خوب می شد ، و من تصمیم گرفتم برای جمع کران نامه بنویسم اینطوری شد که من از امام زمان خواستم که یه خونه ی 70-80 متری رو بهمون بده و دقیقا خونه 78 متری تونستیم درست کنیم از اون خونه و محله متنفرم چون خیلی اتفاق های بدی اونجا افتاد و خیلی سختی کشیدم و لی من ناراحت نیستم چون خونه ی الانمون شاید بخاطر اون خونه است. بالاخره خیلی خیلی روز های بد و مزخرف دیگه تموم شد بذار اینجا رو تعریف کنم بعدا من ریاضیم خیلی ضعیفه و همش مجبور بودم برم پیش بقیه که اونا بهم یاد بدن ، هنوز فیزیک رو نخونده بودیم که همه می گفتن فیزیک هم یاد نمیگیری ولی من نمیخواستم که مثل ریاضی هی منت بکشم و هی تحقیر شوم واسه همین هم تصمیم گرفتم که خودم بخونم و حتی تا دانشگاه که دو تا فیزیک پاس کردم یه بارم نرفتم پیششون .
    خلاصه دیگه هم به تنهایی ام عادت کرده بودم و هم به سایه ام . همیش فکر می کردم چون من معدلم 20 نیست واسه همین هم هست که کسی با هام دوست نمیشه ولی اشتباه می کردم چون الان آجولم بزرگ شده و هفتم میخونه معدلش 20 هست ولی اونم مثل من تنهاست خیلی حرصم میگره از اینکه تازه شروع کرده با خودش حرف زدن .
    خلاصه من دبیرستان می خوندم یه بار رفتم شلمچه که ای کاش نمی رفتم دوست ندارم بنویسم اتفاق هاش رو چون تازه از یاد بردم .
    من هیچوقت توی عمرم شاید بیشتر یکماه سرجمع نماز نخونده باشم اما امسال شروع کردم نمیدونم بخاطر نماز خوندن هست یا نیست ولی من قبل تر ها اصلا نمی تونستم گریه کنم و همش بغض می کردم اما الا 3 هفته ای میشه که دارم نماز می خونم و از وقتی نماز میخونم زر زر شدم و همش گریه ام می گیره .
    خلاصه من رفتم پیش دانشگاهی ، وضع مالیمون خوب نبود ، من رو به زور برای کنکور ای ازمایشی ثبت نام کردن ، چون من نمیخواستم ، درس نخوندم همینجوری الکی می رفتم و میومدم ، مامانم اینا باز تو خونه شروع کرده بودند اینبار بحث این بود که اگر من کنکور رو قبول نشم چه اتفاق هایی خواهد افتاد ، من با یه معتاد ازدواج می کنم هر روز کتک می خورم و خیلی های دیگه ، اما این کارها بر عکس تبدیل کرد من رو به یه ادم بیخیال ، اصلا برام مهم نبود قبول شم یا نه ، حتی داشتم حساب می کردم که چجوری باید زندگی کنم و چند سال باید سختی بکشم . بالاخره کنکور رو دادم چند وقتی هنوز به امدن جواب کنکور مونده بود که باز تو خونه شروع شد که من در هر شرایطی دختر اونا هستم و کنکور اخرین راه زندگی نیست ولی این حرفا اصلا برای من مفهومی نداشت ، میدونستم که وضعمون اونقدر خوب نیست که برم دانشگاه آزاد رشته پرستاری رو بخونم واسه همین هم سر جلسه کنکورش خوابیدم و تست نزدم ، چون نمیخواستم قبول شم و مامانم غصه بخوره ، جواب سراسری اومد و من از دانشگاه پیام نور یه شهر دیگه قبول شدم . سری جدید مشکلاتم از اینجا شروع میشه ، یادتون باشه که تا اینجا هنوز دوستی پیدا نکردم



    ادامه دارد . . .





    ویرایش توسط مدیر ارجاع سوالات : ۱۳۹۳/۰۲/۰۷ در ساعت ۱۴:۵۹

  7. صلوات ها 13


  8. #4

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,525
    حضور
    175 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58322






    ادامه پست قبلی:



    18 سالم بود که داشتم میرفتم دانشگاه ، آرزوم این بود که توی یه فروم ثبت نام کنم به هزار مصیبت و زحمت آخرش تونستم تو فروم ثبت نام کنم ، خیلی خوش می گذشت تنها تفریح ام این بود. زمان گذشت اول مهر شد و کم کم کلاس های دانشگاه شروع شد فقط ترم اول یه کمی دانشگاه خوش گذشت بعدش تبدیل شد به یه مصیبت دیگه برام ، که الان تعریف می کنم .
    ( حوصله اتون رو سر بردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( امیدوارم من رو ببخشید بابت اینهمه حرفی که نوشتم ) ).
    آبان ماه بود و توی فروم داشتم می گشتم تا اینکه یه کاربر رو دیدم که توی معرفی اش نوشته بود از نام کاربریش متنفره ، و برای من جالب شد که برم بشناسمش . خیلی طول نکشیده بود که با هم خیلی صمیمی شدیم ،هیچ نقطه ی مشترکی باهم نداشتم و شهرهایی توشون زندگی می کردیم خیلی از هم دور بودند ، اینبار خیلی خوشحال بودم چون بلاخره برای خودم دوست پیدا کرده بودم ، اونموقع دوستم خیلی مشکل داشت، بقول خودش من شده بودم سنگ صبورش دو سال تمام خیلی خیلی صمیمی بودیم ، ولی اون دیگه کم کم من رو داشت یادش می رفت چون منم جزیی از یه خاطره ی بد بودم و با خاطراتش من رو داشت فراموش می کرد گذشت گذشت تا اینکه رسید به بهمن ماه سال گذشته و من ازش یه کاری خواستم و اونم این بود که یه لوگو برایم درست کنه لوگو رو درست کرد و به قول خودش کمتر از ده دقیقه طول کشیده بوده ، اون زمان هم عقد کرد من ازش خواستم با همون فونت شماره ثبت رو هم بنویسه ، ولی هی می گفت یادش رفته یادش رفته تا اینکه یه روز قول داد که شنبه برام بفرسته ، شنبه همه منتظر لوگو بودیم از ساعت 8 تا 12 خبری نشد و اخرش خودم با یه عالمه استرس با یه فونت دیگه نوشتم و دادم بهش ، دیگه بهش اس ام اس دادم که بهتره دوستیمون اینجا تموم شه ، چون اگه من برات یه کم ارزش داشتم یه روز هم کار 5 دقیقه ای ام یادت می مونده . به نظر شما غیر از این هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    بقیه دوستانم هم فقط در حد آشنایی و سلام هستش همین ، اینجوری شده که من بازم تنهام ولی هنوزم که هنوزه به خودکشی فکر می کنم ، و خیلی شدیدتر از قبل دارم با خودم حرف میزنم . نمیدونم چرا از نظر بقیه کسی که با خودش حرف میزنه حتما یه مشکلی داره
    تو این چند سال دانشگاه چون میخواستم مستقل باشم و و حداقل از بابت کرایه ماشین استرس نداشته باشم هر کاری کردم شاید به نظر بقیه بد بود ولی به نظر خودم من کار خلافی نکردم و برای پول در آوردن یه عالمه زحمت کشیدم و مطمئنم که پول حلالی رو بدست می آوردم چون واقعا زحمت می کشیدم ، تایپ کردم ، توپست بانک کار کردم وتوی پاکت سازی کار کردم و توی مهدک کودک ، راستش را بگویم خودم هم زیاد زیاد از کار کردن خوشم نمی آید چون بیرون از خونه آرامش ندارم ، اول خیلی از دختر بودنم بدم می آمد ولی حالا کمی بهتر شده و از اینکه دخترم خدا را شاکرم .
    من قبول دارم ازدواج کردن خیلی خیلی خوبه اما نمیدونم چرا هر کاری هم که می کنم نمی تونم قبول کنم و بهم می گن همش نمیه خالی لیوان رو میبینم اما به نظر من نیمه ی پری هم وجود نداره.
    خدا نگهدار




    در پناه قرآن و عترت پیروز و موفق باشید



    ویرایش توسط مدیر ارجاع سوالات : ۱۳۹۳/۰۲/۰۷ در ساعت ۱۴:۵۷

  9. صلوات ها 17


  10. #5

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,525
    حضور
    175 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58322



    با نام و یاد دوست






    لیوان من، نیمه ی  پر ندارد!








    کارشناس بحث: استاد حامی


  11. صلوات ها 8


  12. #6

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 1 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    سلام بر دوستان بزرگوار
    نظرات خودتان را بفرماييد و با انديشه خود به دوستمان كمك كنيد. من هم در آخر نكات خودم بيان مي كنم و جمع بندي.
    موفق باشيد
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  13. صلوات ها 11


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    علاقه
    ثقلین
    نوشته
    992
    حضور
    22 روز 22 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2215



    با سلام.

    ناراحتي هايي که دوستمون اشاره کردند، به نظر من يه مقدارش از تبعات مجرّد بودن است، اگه ازدواج کنند برطرف ميشه.

    يه مقدار هم مربوط به اعتقاد است که بايد اعتقادمان را به خداوند تقويت کنيم. در اين راه هم بايد از خودش کمک بگيريم.

    با آرزوي توفيق.


  15. صلوات ها 11


  16. #8

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    439
    حضور
    16 روز 2 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    3
    صلوات
    2654



    سلام ...

    چند وقت پیش عمه ام که مشاوره و تا حدودی هم از مشکلات زندگی ما خبر داشت یه اس ام اسی برام فرستاد که هنوزم دارمش....

    اگه قرار بود هرکسی بزرگترین غمش رو برداره و ببره تحویل بده ... با دیدن غم های بقیه آهسته غمش رو میذاشت تو جیبش و به خونه بر میگشت ... باور کن ...

    نمیدونم مشکل مالی بیشتر اذیتتون میکنه یا نداشتن یه دوست ....

    ولی وقتی عنوان و خوندم ... گفتم خدایا ... طرف چه مشکلی داره ... که لیوان زندگیش نیمه ی پر نداره....

    وقتی خوندم مطلب و گفتم .... اگه این زندگی لیوان خالی به حساب میاد ... پس کاری که من تا حالا میکردم زندگی نبوده ...

    خودکشی فکریه که شاید روزی بیست و چهارساعت مثه پاندول ساعت جلو چشمای منم میرفت و میامد ...

    شاید اگه نمیترسیدم ... خودمم تا حالا کشته بودم ... نمیدونم ... بگذریم ...

    روحیات آدم ها فرق میکنه ... خدا هم هیچوقت بیشتر از صبر و تحمل آدم غم و غصه نمیذاره تو دامنش....

    تنهایی برا شما تو تنهایی سخت بود ... برا من بین یه عده ادم تنها بودن سخت بود ...

    حرف زدن آدم با خودش که عیب نداره ....البته شاید چون منم این کارو میکنم میگم عیب نداره

    شاید باورت نشه ولی یه بار تو خیابون داشتم با خودم داشتم تشر میرفتم... شب بود ... از کنار یه ماشینی رد شدم که پارک شده بود ... نمیدونستم آدم توش نشسته ... وقتی از کنارش رد شدم دیدم پسره میگه :

    دختره دیوونه بود امیر ... با خودش حرف میزد ...

    وای چه قد خجالت کشیدم اونروز ....

    ازدواج و که خودتم قبول داری خوبه ... شاید نمیتونی قبول کنی چون این همه مدت بدون دوست بودی ...( البته دوست نداشتنت هم بیشتر برمیگرده به تواناییت تو دوست گرفتن ... خودت ضعف داشتی که تا حالا نتونستی دوست خوب و صمیمی برا خودت پیدا کنی... )
    اولش سخته .... بعدش میفهمی چه ارامشی و میتونی زیر سایه ی ازدواج تجربه کنی ....

    سعی کن رابطه ات و با خدا تقویت کنی .... همین خودش باعث میشه هیچ وقت خودت و تنها حس نکنی...
    باعث میشه سختی ها بهت فشار نیاره ....

    ادم اگه از مسلمونی دربیاد و مومن بشه .... ایمان داشته باشه به خدا ...

    به همون خدا هیچ مشکلی نمیتونه حتی خم به ابروش بیاره ....



    ..:: لاالهَ إلا الله ::..

    بدترین احساس زمانیست که خودت هم میفهمی از خدا دور شده ای ...





    خداحافظ همگی .... حلال کنید


  17. صلوات ها 12


  18. #9

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    علاقه
    پرسپلیس
    نوشته
    100
    حضور
    1 روز 19 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    381



    سلام.
    اینکه سختی نیست
    سختی های منوداشتی باید میرفتی کشتارگاه
    تودوست نداری من فامیل دارم درحد حیوانات درنده ی امازون
    وقتی برادرم میخواد به ما ضربه بزنه حالا تو حساب بقیه رو بکن.مادرم که بیماری روانی داره(ازدست اذیت های فامیل دور ونزدیک)بهشون گفتیم ارث رو عادلانه تقسیم کنین قهرکردن رفتن خونه ماماناشون!!!
    البته ناراحت شدم گریه کردم
    ولی هروقت که مشکلات بالا میگرفت به خدا وحضرت مهدی نزدیکترمیشدم
    بعدش احساس ارامش میکردم.
    برو حال کن تورو قران حضرت مهدی میاد غمامونم تموم میشه.
    درضمن اینقدرم مشکلاتتو گلیچین نکن توروخدا بیشتر میشه
    دمت گرم ازحال هایی که خدا بهت داده هم بگو بذار خدا خوشش بیاد.
    صبر رو از حضرت زینب بگیری
    با یه سوره(عصر)

  19. صلوات ها 12


  20. #10

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    929
    حضور
    15 روز 17 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    13
    صلوات
    2409



    هوالعالم

    فراموش نکنیم که همیشه شر به دنبال خیر بوده ...

    بلاتشبیه جمع خیلی ازین این اعدامی ها و مجرمین و خود زن ها اگر به راه کج مایل نمیشدند میتونستند از بهترین های زمانه باشن !!
    ولی طمع به لذت زود گذر این فرصت رو ازونها گرفته ...

    چون با واسطه ارسال کردید راحت و رک میگم
    خیلی از دوستان مثل شما از دوران کودکی ناخواسته و ندانسته منفی باف شدن و با منفی بافی قدرت مثبت اندیشی در اونها تضعیف شده ...
    اصلا نمیخوام توصیه های روان درمانی کنم که خود ما هم کمابیش گرفتار چنین مشکلاتی شدیم و با کسب تجربه در طبیعت و حقیقت زندگی با اونها کنار اومدیم یا راه مبارزه رو اموختیم ...

    میگن ادب از که اموختی از بی ادبان
    شما میتونی مثل اونهای بد نباشی
    و با کمی تامل و قضاوت بدون نفرت درک کنی که مشکل بنده های خطاکاره خدا
    از قران و خدا و پیامبران نیست ....

    شاید بعد از همه ازمایشات و گناه و کم کاریها به این نتیجه برسیم که حکمت عذاب و لذت همه این گناهان و کم کاریها در همین توبه بوده
    و با توبه واقعی ست که ادمی وارد بهشت زندگی یا ازادی شعور میشه ...

    يا علی جان در بند دنیا نیستم ** بنده ی هر لبخند دنیا نیستم

    | با اذن خدای رحمان بشکن پیمان با شیط!ن
    برای دوری از زنا نه حمار را! عشق مرغ عشق و نجابت حیوان به ظاهر پست را مثال بزن که به حکم و حکمت خداوند خیانت به جفت نداشته و گاها در غم فراق یار دق می کنند.به حبشی ها بگو ! سحر نزدیک است وبانگ اذان عشق و بام مساجد دنیا برازنده شما!اگر امروز حرکت کنید!

    چشمي كه با طمع به خورشيد مي نگرد عاقبت كار كور مي شودحتي.دربرنورازودورميشود.

  21. صلوات ها 11


صفحه 1 از 5 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود