صفحه 1 از 6 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ★ خاطرات تفحص شهدا ★

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734

    راهنما ★ خاطرات تفحص شهدا ★







    سال 72 در محور فکه اقامت چند ماهه ای داشتیم.ارتفاعات 112 ماوای نیروهای یگان ما بود.بچه ها تمام روز مشغول زیر و رو کردن خاکهای منطقه بودند.شبها که به مقرمان بر می گشتیم،از فرط خستگی و ناراحتی ،با هم حرف نمی زدیم مدتی بود که پیکر هیچ شهیدی را پیدا نکرده بودیم و این،همه رنج و غصه بچه ها بود.یکی از دوستان ،برای عقده گشایی،معمولا نوار مرثیه حضرت زهرا(س)را توی خط می گذاشت،و نا خودآگاه اشکها سرازیر می شد.من پیش خود می گفتم:یا زهرا من به عشق مفقودین به اینجا آمده ام :اگر ما را قابل می دانی مددی کن که شهدا به ما نظر کنند،اگر هم نه ،که بر گردیم تهران..روز بعد بچه ها با دل شکسته مشغول کار شدند.آن روز ابر سیاهی آسمان منطقه را پوشانده بود و اصلا فکه آن روز خیلی غمناک بود.بچه ها بار دیگر به حضرت زهرا (س)متوسل شده بودند.قطرات اشک در چشم آنان جمع شده بود.هر کس زیر لب زمزمه ای با حضرت داشت.در همین حین،درست روبروی پاسگاه بیست و هفت،یک بند انگشت نظرم را جلب کرد.با سرنیزه مشغول کندن زمین شدم و سپس با بیل وقتی خاکها را کنار زدم یک تکه پیراهن از زیر خاک نمایان شد.مطمئن شدم که باید شهیدی در اینجا مدفون باشد.خاکها را بیشتر کنار زدم،پیکر شهید کاملا نمایان شد.حاکها که کاملا برداشته شد متوجه شدم شهید دیگری نیز در کنار او افتاده به طوری که صورت هر دویشان به طرف همدیگر بود.بچه ها آمدند و طبق معمول ،با احتیاط خاکها را برای پیدا کردن پلاکها جستجو کردند.با پیدا شدن پلاکهای آن دو ذوق و شوقمان دو چندان شد.در همین حال بچه ها متوجه قمقمه هایی شدند که در کنار دو پیکر قرار داشت،هنوز داخل یکی از قمقمه ها مقداری آب وجود داشت.همه بچه ها محض تبرک از آب قمقمه شهید سر کشیدند و با فرستادن صلوات،پیکرهای مطهر را از زمین بلند کردند.در کمال تعجب مشاهده کردیم که پشت پیراهن هر دو شهید نوشته
    شده:
    می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم



    ویرایش توسط تمنـای وصـال : ۱۳۹۲/۰۹/۲۸ در ساعت ۲۳:۵۲
    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  2. صلوات ها 13


  3.  

  4. #2
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734

    ☀⋘ خاطرات تفحص شهدا ⋙☀كنار جنازه عراقي☀




    بسم الله الرحمن الرحیم

    خاطرات تفحص شهدا

    تفحص در نیمه شعبان


    نیمه شعبان سال 1369 بود. گفتیم امروز به یاد امام زمان (عج) به‌دنبال عملیات تفحص می‌رویم اما فایده نداشت. خیلی جست‌وجو کردیم پیش خود گفتیم یا امام زمان (عج) یعنی می‌شود بی‌نتیجه برگردیم؟ در همین حین 4 یا 5 شاخه گل شقایق را دیدیم که برخلاف شقایق‌ها، که تک‌تک می‌رویند، آنها دسته‌ای روییده بودند. گفتیم حالا که دستمان خالی است شقایق‌ها را می‌چینیم و برای بچه‌ها می‌بریم. شقایق‌ها را کندیم. دیدیم روی پیشانی یک شهید روئیده‌اند. او نخستین شهیدی بود که در تفحص پیدا کردیم، شهید مهدی منتظر قائم.


    منبع : سایت ساجد

    ویرایش توسط سلیلة الزهراء : ۱۳۹۱/۰۳/۳۱ در ساعت ۱۰:۵۵
    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  5. صلوات ها 16


  6. #3
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734

    پلاك شناسايي او «يا حسين» بود ...




    پلاك شناسايي او «يا حسين» بود ...


    شهدا را بچه‌هاي خودمان در منطقه شلمچه عراق در حضور عراقي‌ها كشف كرده بودند و تحويل عراقي‌ها داده بودند تا در مراسم تبادل، به طور رسمي وارد خاك كشورمان كنيم.
    اسامي شهدا مشخص بود. روز مذاكره كه روز قبل از تبادل در شلمچه صورت گرفت، ژنرال «حسن الدوري» رئيس كميته رفات ارتش عراق گفت: چند شهيد هم ما پيدا كرده‌‌ايم كه تحويلتان مي‌دهيم و به فهرستتان اضافه كنيد. يكي از شهدايي بود كه عراقي‌ها كشف كرده بودند، گمنام بود. هويتش معلوم نبود. سردار باقرزاده پرسيد: از كجا مي‌گوييد اين شهيد ايراني است؟ اين شهيد هيچ مدركي دال بر تشخيص هويت نداشته! پاسخ عراقي‌ها جگرمان را حال آورد و هويت شهيدانمان را هم به عراقي‌ها و هم بار ديگر به ما يادآور شد. ژنرال بعثي گفت: همراه اين شهيد پارچه قرمزرنگي بود كه روي آن نوشته شده «يا حسين شهيد». از اين پارچه مشخص شد كه ايراني است!
    بله، حتي دشمن هم ما را با عشقمان به حسين(ع) مي‌شناخت.

    ★ خاطرات تفحص شهدا ★

    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  7. صلوات ها 13


  8. #4

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,197
    حضور
    143 روز 19 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93052

    طلائیه،گوشه ای از حرم عباس




    یکی از رزمندگان گروه تفحص شهدا نقل میکند:

    ایام نوروز بود شب ولادت امام رضا (ع) مقر بچه های ۳۱ عاشورا جشن بود.
    اخر برنامه ناگهان متوسل شدند به حضرت ابوالفضل (ع) مجلس باصفایی شد.

    صبح بچه ها گفتند به نام اقا ابوالفضل (ع) برویم . گفتم روز ولادت امام رضا (ع) ؟!
    گـفتـنـد :
    دیشب مراسم مون حال داد امروز هم حتماً از اقا عیدی مون رو میگیریم .
    نشستم پشت بیل...شهیدی پیدا کردیم .
    اسمش << ابوالفضل خدایار >> بود .از گردان امام محمدباقر (ع) گروهان حبیب .
    حسابی ذوق زده شدیم . به بچه ها گفتم :
    ★ خاطرات تفحص شهدا ★
    اگر شهید دیگری به نام ابوالفضل پیدا شد طلائیه گوشه ای از حرم عباس است .
    کار را دوباره شروع کردیم . چند بیل زدیم .
    بچه ها ریختند داخل گودال ها و فریاد زدند یا ابوالفضل !

    پریدم پایین . دیدم دست یکی از بچه ها یک دست بریده است .
    از محلی که دست افتاده بود آب زده بود بیرون !
    فکر کردیم اب قمقمه است . ولی قمقمه اش خشک خشک بود .
    ارام ارام شهید را بیرون اوردیم . هویت پلاکش را استعلام کردیم اعلام کردند
    (( ابوالفضل ابوالفضلی گردان امام محمد باقر(ع) گروهان حبیب ))
    ★ خاطرات تفحص شهدا ★

    برگرفته : وب کلبه بهترین انتظار

  9. صلوات ها 13


  10. #5
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734



    بسم الله الرحمن الرحیم


    گنجشکی که نشانی «چهل و هشت» شهید را آورده بود ...


    شهید علیرضا خاکپور از سرداران شهید «لشکر پنج نصر خراسان» از خطه گلستان، روستای پیرواش، متولد سال ۱۳۴۵، از خانواده ای روستائی و کشاورز، متاهل، وقتی «سمانه» تنها دخترش، «هشت ماهه» بود؛ علیرضا در ششم اسفند سال «۱۳۶۵»در عملیات «کربلای پنج» مظلومانه شهید شد.


    شهید علیرضا خاکپور؛ در دفترچه خاطراتش آورده است:

    منطقه ای چند بار بین ما و عراقی ها، توی شلمچه دست به دست شد. نشسته بودم جلوی سنگر که گنجشکی آمد، چند متری ام روی تل خاکی نشست، برُّ و بر نگاهم می کرد. به یکی از بچه ها که کنارم نشسته بود، گفتم: این گنجشک گرسنه است.

    بلند شدم چند دانه نان خشک شده را بردم یک متری اش، ریختم و برگشتم.
    نخورد.
    یکی از بچه ها سنگی به طرفش پرتاب کرد که، گنجشکک من، برو خمپاره می خوری ها، پرید. چرخی زد و دوباره برگشت، همان نقطه نشست. یکی دیگر از بچه ها سنگی دیگر برداشت، به طرفش پرتاب کرد. پرید و رفت، چند لحظه بعد، باز دوباره برگشت. همان نقطه نشست.
    پریدم داخل سنگر، گفتم: بچه ها سر نیزه، یکی بیلچه آورد، یکی با سر نیزه، زدیم به زمین، چند لحظه بعد، پوتین خون گرفته ای، پیدا شد، بیشتر کندیم….
    نامرد دشمن، چهل و هشت شهید مظلوم بسیجی را یک جا روی هم دفن کرده بودند.

    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  11. صلوات ها 14


  12. #6

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    علاقه
    استراتژی،روانشناسی؛ زبان انگلیسی؛ خودرو و...
    نوشته
    320
    حضور
    2 روز 1 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    21
    آپلود
    0
    گالری
    44
    صلوات
    2663

    پسر عموی آسمانی




    این پست رو تو تفحص سیره شهدا زده بودم دیدم انگار جای اصلیش اینجاست!


    آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران .
    علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا،حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های تفحص لشکر27 محمد رسول الله راهی مناطق عملیاتی جنوب شد.
    یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان.
    بعد از چند ماه،خانه ای در اهواز اجاره کرد وهمسرش را هم با خود همراه کرد.
    یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند.سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان، با عطر شهدا عطرآگین.
    تا اینکه...
    تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای
    کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد.
    آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی میشد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود.... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود.
    با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد.
    بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی استخوان
    و پلاک شهیدی نمایان شد.شهید سید مرتضی دادگر.فرزند سید حسین.اعزامی از ساری...گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او...
    استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادندو کارت شناسایی شهید به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر وخبر به خانواده ی شهید،به بنیاد شهید تحویل دهد.
    قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنیدکه مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد ،دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند وهمسرش هم رویش نشده اصرار کند...
    با ناراحتی به معراج شهدا برگشت ودر حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداخت...
    "این رسمش نیست با معرفت ها.ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم.راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم...".گفت و گریست.
    دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد" شهدا! ببخشید.بی ادبی
    و جسارتم را ببخشید...
    وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبالش آمد و خبر داد که بعد از تماس او
    کسی در خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی
    پول به همسر او بدهکاربوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد .
    هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسرعمویش پول قرض داده است....با خود گفت
    هر که بوده به موقع پول را پس آورده.
    لباسش راعوض کرد وبا پول ها راهی بازار شد.
    به قصابی رفت. خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید:بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است.به میوه فروشی رفت...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد.جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است...
    گیج گیج بود.مات مات.خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد
    که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسرعمویش داده است؟آیا همسرش؟
    وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته ...با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار می گریست...
    جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید.اعتراض کرد که:چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟
    همسرش هق هق کنان پاسخ داد:خودش بود.خودش بود.کسی که امروز خودش راپسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود.به خدا خودش بود....
    گیج گیج بود.مات مات...
    کارت شناسایی را برداشت وراهی بازار شد.مثل دیوانه ها شده بود.عکس را به صاحبان مغازه ها نشان میداد . می پرسید:آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز...؟
    نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید...مثل دیوانه هاشده بود.به کارت شناسایی نگاه می کرد.شهید سید مرتضی دادگر.فرزند سید حسین.اعزامی از ساری.
    ...وسط بازار ازحال رفت
    ویرایش توسط friend : ۱۳۹۱/۰۳/۳۱ در ساعت ۱۸:۳۷
    روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
    حالیا چشم جهانی نگران من وتوست


  13. صلوات ها 12


  14. #7

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319

    انگشت و انگشتر




    فکر مى کنم سال 73 بود یا 74 که عصر عاشورا بود و دل ها محزون ازیاد ابا عبدالله الحسین(علیه السلام). خاطرات مقتل و گودال قتلگه، پیکر بى سرو... بچه ها در میدان مین فکه، منطقه والفجر یک مشغول جستجو بودند. مدتى میدان مین را بالا و پایین رفته بودیم ولى از شهید هیچ خبرى نبود. خیلى گرفته و پکر بودیم. همین جور که تنها داشتم قدم مى زدم، به شهدا التماس مى کردم که خودى نشان بدهند. قدم زنان تا زیر ارتفاع 112 رفتم. ناگهان میان خاک ها و علف هاى اطلاف، چشمم افتاد به شیئى سرخن رنگ که خیلى به چشم مى زد. خوب که توجه کردم، دیدم یک انگشتر است. جلوتر رفتم که آن را بردارم. در کمال تعجب دیدم یک بند انگشت استخوانى داخل حلقه انگشتر قرار دارد. صحنه عجیب و زیبایى بود. بلادرنگ مشغول کندن اطراف آنجا شدم تا بقیه پیکر شهید را در آورم.
    بچه ها را صدا زدم و آمدند. على آقا محمودوند و بقیه آمدند. آنجا یک استخوان لگن و یک کلاه خود آهنى و یک جیب خشاب پیدا کردیم. خیلى عجیب بود. در ایام محرم، نزدیک عاشورا و اتفاقاً صحنه دیدنى بود. هر کدام از بچه ها که مى آمدند با دیدن این صحنه، خوا نا خواه بر زمین مى نشستند و بغضشان مى ترکید و مى زدند زیر گریه. بچه ها شروع کردند به ذکر مصیبت خواندن. همه در ذهن خود موضوع را پیوند دادند به روز عاشورا و انگشت و انگشتر حضرت امام حسین(علیه السلام).

    راوی:
    مرتضی شادکام
    منبع:پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی مفقودین و شهدای گمنام


  15. صلوات ها 11


  16. #8

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319

    عمّه بیا گمشده پیدا شده!




    ★ خاطرات تفحص شهدا ★


    طلائیه بودیم.
    بیل مکانیکی داشت روی زمین کار می کرد که شهید پیدا شد.
    همرامش یه دفتر قطور اما کوچیک بود،مثل دفتری که بیشتر مداحها دارند.
    برگهای دفتر رو گل گرفته بود.پاکش کردم.
    باز کردنش زحمت زیادی داشت.
    صفحه اولش رو که نگاه کردم بالاش نوشته بود:
    «عمه بیا گمشده پیدا شده!»
    راوی:محمد احمدیان/منبع:آسمان مال ماست(کتاب تفحص)ص۵۵

    به نقل از وبسایت شهید
    ویرایش توسط افلاکیان : ۱۳۹۱/۱۰/۰۲ در ساعت ۰۰:۱۴

  17. صلوات ها 6


  18. #9

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    خدا....
    نوشته
    104
    حضور
    4 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    2
    صلوات
    934



    توسل به امام رضا(ع) در زيارت عاشورا!


    اوايل سال72 بود، در گرماي فكه، در منطقه عملياتي والفجر مقدماتي بين كانال اول و دوم مشغول كار بوديم، چند روزي بود شهيد پيدا نكرده بوديم.

    هر روز صبح اول زيارت عاشورا مي خوانديم، بعد كار را شروع مي كرديم، اما گره كار را پيدا نمي كرديم. مطمئن بوديم در توسل هاي مان اشكالي وجود دارد. آن روز صبح كسي كه زيارت عاشورا مي خواند توسل پيدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم(ع) و كرامات ايشان. در ميان مداحي از امام رضا(ع)طلب كرد كه دست ما را خالي بر نگرداند؛ مايي كه همه خواسته مان برگرداندن اين شهدا به آغوش خانواده هاي شان بود.

    روز به پايان مي رسيد و چيزي به تعطيل كردن كار و برگشتن به مقر باقي نمانده بود، داشتيم نااميد مي شديم، خورشيد مي رفت تا پشت تپه هاي ماهور پنهان شود. با آخرين بيل كه در زمين فرو رفت، روزي آن روز نصيب مان شد. تكه اي لباس توجه مان را جلب كرد، با سر و صداي بچه ها، همه سراسيمه خود را به آنجا رساندند. با احترام پيكر شهيد را از خاك بيرون آورديم؛ شهيدي آرام خفته به خاك.

    يكي از جيب هاي پيراهن نظامي اش را كه باز كرديم تا كارت شناسايي و مداركش را خارج كنيم، در كمال حيرت و تعجب آينه اي كوچك ديديم كه در پشت آن، تصويري نقاشي شده از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته بود. از آن آينه هايي كه در مشهد اطراف حرم مي فروشند. اشك هاي مان سرازير شد. جالب تر و سوزناك تر اين كه از روي كارت شناسايي اش فهميديم نامش «سيدرضا» است، شور وحال عجيبي بر بچه ها حكمفرما شد. شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند، بچه ها رفتند نزد مادرش تا راز اين مسئله را دريابند.

    مادر بدون اينكه اطلاعي از اين امر داشته باشد، گفت: پسر من علاقه و ارادت خاصي به امام رضا(ع) داشت و...


  19. صلوات ها 8


  20. #10

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    تاریخ اسلام، انقلاب، دفاع مقدس و قرآن
    نوشته
    766
    حضور
    4 روز 17 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    46
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    4303

    نام کوچک او عشقعلی بود ...




    آخرين روز سال امام علي (ع) بود به دوستان گفتم امروز آقا به ما عيدي خواهد داد. در زيارت عاشوراي آن روز هم متوسل شديم به‌منظور عالم، حضرت علي (ع)، همه بچه‌ها با اشك و گريه، آقا را قسم كه اين شهيدان به عشق او به شهادت رسيده‌اند. از اميرالمومنيين (ع) خواستيم تا شهيدي بيابيم رفتيم پاي كار، همه از نشاط خاصي برخوردار بوديم مشغول كند‌وكاو شديم آن روز اولين شهيدي را كه يافتيم با مشخصات و هويت كامل پيدا شد نام كوچك او عشقعلي بود.

    منبع

    به انتظار تو نشستم
    گناه من این است...
    ب
    ه انتظار تو مولا
    قیام باید کرد...




    http://mogalat.persianblog.ir
    http://khattesorkh.persianblog.ir



  21. صلوات ها 4


صفحه 1 از 6 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 6

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود