جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ♥ミ تقـدیم به گلـهـای مـریمミ♥

  1. #1

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5491

    ♥ミ تقـدیم به گلـهـای مـریمミ♥




    دختر که بودم همیشه فکر می کردم مردی قد بلند و چهار شانه که احتمالا یک کت و شلوار اتو کشیده قهوه ای رنگ به تن خواهد کرد تا با موهای خرمایی تیره رنگش هم خوانی داشته باشد. یک روز به خانه یمان می آید و از من خواستگاری می کند و بعد ما در گوشه ای از شهر خانه کوچکی می خریم با یک حیاط که باغچه اش پر از گلهای سرخ باشد تا من هر روزصبح دو شاخه گل بچینم و در گلدان بگذارم و با هزار ترفند و شیطنت مرد قد بلند چهار شانه را از خواب بیدار کنم .اما جنگ خیلی چیزها را عوض کرد.


    حمید من فقط می خواستم با کسی که دوستش دارم یک لیوان چای داغ بنوشم و از دور ، صدای بازی کودکم را بشنوم اما تو آمدی خودت را به من نشان دادی و رفتی.

    نامه هایت هنوز جلوی چشمم است با آن "ی" های بزرگ و آن "ک" های کشیده.گاهی فکر می کنم ما آنقدر از هم دور بودیم که بیشتر عاشق دست خط هم شدیم تا زیبایی چهره هایمان. اگر روزی تو را از دور می دیدم شاید زود نمی شناختمت ولی می توانم دست خطت را از بین هزاران دست خط دیگر از هر فاصله ای که قابل خواندن باشد سریع تشخیص بدهم.

    در همین نامه ها بود که خبر پدر شدنت را دادم.می توانستم از فاصله 1228 کیلومتری میانه-خرمشهر تصور کنم ، با خواندن همین جمله کوتاه که:<<حمید یک خبر خوش دارم تو دو ماه است که پدر شده ای>>چگونه چشم هایت درشت می شود و چند بار سر و ته جمله را از جلوی چشم هایت عبور می دهی تا نکند درست نفهمیده باشی و یا باز با شیطنت های دخترانه من رو به رو شده باشی.

    نامه های قبل از1365 را ریخته ام روی فرش ، چشمم به نامه ای می خورد که تو اولین بار پس از خواندن خبر خوشحال کننده ام برایم نوشتی.خوب یادم هست که کل کل چه اسمی انتخاب کنیم ؟را شروع کرده بودی و دویست و هجده اسم تنگ نامه فرستاده بودی که فلان اسم را فلان کس از بچه های تدارکات پیشنهاد داده یا فلانی گفته است اگر بچه یتان دختر باشد یعنی خدا خیلی خیلی دوستتان دارد و خواسته یک حال اساسی بدهد و من نامه پشت نامه خودم را لوس می کردم که ای وای حالم بد است امروز سردم شد .دیروز سر گیجه داشتم.پریروز دلم درد کرد و... .

    بالاخره بعد از این نامه های طولانی وآن تلفن های گاه به گاه سی ثانیه ای که از بس قطع و وصل می شد آدم سر و ته حرف را نمی فهمید دلت طاقت نیاورد و آمدی.


    پنج شنبه عصر بود که از راه رسیدی مثل همیشه زنگ در را دوبار پشت سر هم فشار دادی با فاصله کوتاه و سریع:دینگ دنگ. صدای زنگ در را که شنیدم سریع دور خانه چشم چرخاندم که نکند شلوغ پلوغ باشد.خانه ای با یک اتاق سه در چهار که تمام وسایلش یک تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ بود با دو پشتی قرمز رنگ که گلهای درشت سفیدش به چشم می زد و رو به روی تلویزیون درست بیخ دیوار چند تا لحاف و تشک قرار داشت که رویشان با پارچه طوسی رنگ دیده نمی شد.کف اتاق هم فرشی پهن شده بود با طرح ماهی که هدیه ی مادرت برای شروع زندگی مشترکمان بود.روی طاقچه اتاق همیشه به جز عکس امام و قرآن و یک آینه شمعدان که کنار رادیو کوچک سیاه رنگ قرار داشت چیز دیگری پیدا نمی شد.ته اتاق با یک پرده سفید اتاقک کوچکی جدا شده بود که یک طرفش یک کمد چوبی و طرف دیگرش یک شیر آب،یک سماور و یک کپسول گاز بود که نشان می داد اینجا باید آشپزخانه خانه کوچکمان باشد.

    می خواستم بروم به سمت در تا از کنار حوض کوچک بدون ماهی بگذرم و به تو برسم اما به خودم گفتم:<<اگر با این سر و وضع مرا ببیند می فهمد که چقدر به من سخت می گذرد>> رو به روی آینه ایستادم و همان روسری را که گلهای ریز بنفش در فضای یک دست قرمز آن پخش شده بود سر کردم و گونه هایم را با دو انگشت شصت و سبابه فشار دادم تا قرمز دیده شود.

    تو انگار خوب می دانستی که شنیدن زنگ در آن هم با شیوه ی زنگ زدن تو-کوتاه وسریع- با درونم چه می کند و چه طور مرا از ذوق به حول و ولا می اندازد پس با همه صبوری هنوز پشت در انتظار مرا می کشیدی.

    در را که باز کردم کسی پشت در نبود.پشت تیر چراغ برق آن طرف کوچه مخفی شده بودی.گوشه پوتین سیاهت را دیدم و بلند گفتم:<<عجب آدم هایی پیدا می شوند به اندازه گرگ قصه شنگول و منگول هم مرد نیستند. در می زنند و فرار می کنند.>> در را به آرامی بستم و ریز خندیدم صدای پایت را می شنیدم که بدو بدو از آن طرف کوچه آمدی و دو ضربه آرام به در زدی.

    -کیه؟

    -گرگ قصه شنگول و منگول.

    -تو باید مادر شنگول و منگول باشی تا در را باز کنم.گرگها خطرناک اند اجازه ورود ندارند.

    -می شود پدر شنگول و منگول باشم؟

    -بله می شود

    گوشم را نزدیک در کرده بودم تا ذره ذره صدایت را بشنوم تا این که با صدای آرام تری گفتی:<<چقدر دلم برای صدایت تنگ شده بود،لیلا>>

    در را باز کردم.




  2. صلوات ها 22


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5491



    در را که باز کردم نامه ها ریختند زمین بعد از تو این کمد درب و داقان تنها ، جای خوبی برای نگه داشتن نامه هایمان است انگار کیسه پلاستیکی که نامه ها را درون آن گذاشته بودم پاره بود. اینها نامه های بعد از 1365 است یعنی بعد از پدر شدنت.نگاهی به نامه های دیگری که قبل از 1365 نوشته ای می کنم که آن طرف روی فرش پخش شده اند و به این فکر می کنم که چقدر حجم نامه هایت پس از این که فهمیدی پدر شده ای، زیاد شد. یادم هست که گفتی:<<بعد ازاین باید برای فرزندمان هم چیزی بنویسم چیزی شبیه به نامه اگر رفتم جبهه و برنگشتم لااقل بخشی از نبودنم را جبران کنم و کمی از وظایف پدری را انجام داده باشم.>> آن چند روزی را که مرخصی آمده بودی چیزهایی نوشتی و گذاشتی لای قرآن که روی طاقچه بود.
    این روزها که نیستی همین نامه هاست که آرامم می کند. امروز از آن روزهاست که دوست دارم همه نامه هایت را بریزم روی زمین و مثل فال حافظ نیت کنم و یکی را بردارم.


  5. صلوات ها 21


  6. #3

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5491



    عزیزترینم اکنون که این نامه را برایت می نویسم تو درست چهار ماه و هفت روزت است و این نود و هشتمین نامه ای است که به نیت تو دست به قلم می شوم.امروز با مادرت بالاخره بر سر یک اسم به تفاهم رسیدیم می خواهیم اسمت را بگذاریم مریم و من از همین حالا با مادرت شوخی می کنم و می گویم:<<اگر فرزندمان دماغ گنده سیاه سوخته به دنیا بیاید چطور صدایش بزنم مریم جان گل بابا بیا اینجا؟>> مادرت هم حرص می خورد و می گوید:<<خیلی دلت بخواهد.مطمئن باش مریم من به پدرش نمی کشد.>> بین خودمان بماند دخترم مادرت وقتی عصبانی می شود و اخم می کند زیباتر به نظر می رسد.
    مریم جان یادم هست در کودکی یک لاستیک کنج انباری حیاطمان بود که از دوچرخه پدرم به غنیمت رسیده بود.عصرهای تابستان شلوارم را تا زیر چانه بالا می کشیدم و با یک تکه چوب به روی لاستیک می زدم تا چرخ بخورد.راستش الان هم خیلی دلم می خواهد که بروم سراغ بازی های کودکانه و شیطنت های بچگی ولی آدم ها هر چه قدر بزرگ تر می شوند بیشتر می فهمند که نباید خیلی از کارها را انجام بدهند چرا که بسیاری از کارها در زمان و شرایط خودش مناسب است به این دلیل است که خیلی از انسان ها حسرت فرصت های از دست رفته را می خورند.
    یک روز وقتی داشتم در کوچه لاستیک بازی می کردم پدرم را دیدم که دارد به سمت خانه می آید به طرفش رفتم و گفتم:<<من آدامس خروس نشان می خواهم از صبح به مادر می گویم اما پول نمی دهد>>پدرم کنار کوچه ایستاد و گفت:<<حمید تو حالا پسر بزرگی شده ای باید بدانی که آدم هر چیزی که دلش خواست را نباید بخرد.می دانی اگر بخرد چه می شود؟>>من که در آن لحظه داشتم آب خشک شده دماغم را از گوشه ی بینی تمیز می کردم گفتم:<<نه>>پدرم گفت:<<آن وقت شیطان آنقدر قدرتمند می شود که مثل لاستیک تو را به هر جا که دلش خواست قل می دهد.فهمیدی؟>>
    آن روز زیاد از حرف پدرم چیزی نفهمیدم جز این که از آدامس خروس نشان خبری نیست اما حالا کمی بیشتر می فهمم.دخترم مریم، شیطان می خواهد آدم ها را قل بدهد تا بیفتند توی گودال جهنم ولی تو سعی کن هیچ وقت گول شیطان را نخوری و به خواسته هایش توجه نکنی.
    نازنینم این شاید آخرین نامه من به تو باشد چون از فردا عازم مناطق جنگی خواهم شد و نمی دانم که چقدر از این عمر زود گذر برایم باقی مانده که اگر فرصتی بود بازهم برایت یاد داشتهایی خواهم نوشت.

    پدر مهربانت.7/10/1365

  7. صلوات ها 21


  8. #4

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5491



    هنوز هم نامه هایت برایم تازگی دارد اما همیشه این غم در دل من خواهد بود که نامه هایی که به فرزندمان نوشتی هیچ وقت به دستش نرسید.وقتی خبر شهادتت را آوردند گفتند از حمیدت تنها همین انگشتر فیروزه باقی مانده.


    چند روز بود که مدرسه زینبیه و ثارالله1 را بمباران کرده بودند ومن به خاطر آن طفل معصوم ها حال خوشی نداشتم و از طرفی نگران تو هم بودم که با این خبر دیگر از پا در آمدم.

    وقتی خبر شهادتت را دادند آنقدر بد حال شدم که مرا به بیمارستان بردند انگار داشتند رگ های سرم را می کشیدند.درد از سرم شروع می شد و تا انتهای ستون فقراتم پیش می رفت معده ام ترش می کرد و بالا می آوردم .بعدها دکترها کم کم به من گفتند که فرزندمان،مریم نازنینمان، به دلیل شوک وارد شده از دست رفته.

    می گویند دخترها بابای اند.مریم زودتر از من به کنار تو آمد.حالا من مانده ام با این همه نامه هایی که برای فرزندت نوشته ای.روزی هزار بار می خوانم شان. انگار علاوه بر همسر بودن دخترت هم شده ام به توصیه هایت گوش می کنم و به پیشنهادهایی که در تک تک نامه ها به مریم نوشته ای عمل می کنم.

    اما حمید جان این نامه ها نباید همین طور بماند تصمیم گرفته ام این نوشته را –به عنوان مقدمه- به همراه تمام نامه هایی که برای فرزندمان نوشتی به صورت یک کتاب در بیاورم و به چاپ برسانم تا به دست همه فرزندان ایران برسد.میخواهم همه بدانند که مرد قد بلند چهار شانه ای که من عاشقش هستم آنقدر اندیشه های خوب و قشنگی داشت که هنوز هم می تواند پس از سالها برای خیلی ها کارگشا و مفید باشد.

    لیلا الیاسی.1376

       
    1.مدرسه زینبه و ثارالله میانه دردوازده بهمن سال 1365 توسط خلبان های عراقی بمب باران شد .

    --------------------------------------------------
    زیر نویس:این داستان در جشنواره ادبی شهید ابراهیم اصغری رتبه دوم را به خودش اختصاص داد.
    زیرنویس 2:علی الله سلیمی، نویسنده مطرح کشور و عضو هیئت داوران نخستین جایزه ادبی "شهید ابراهیم اصغری" در گفتگو با خبرنگار روابط عمومی حوزه هنری استان زنجان اظهار داشت:استفاده از زاویه دید متفاوت در داستان "تقدیم به گلهای مریم" از جمله نقاط قوت این داستان بوده و تعادل بین تکنیک و مضمون در این اثر به خوبی قابل درک است.


    عمارنامه

  9. صلوات ها 24


  10. #5

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    علاقه
    راهیان نور،مسجد،هیئت،شهدا،زیارت
    نوشته
    221
    حضور
    4 روز 8 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1100



    وقتی این جور وقایع رو می خونم نمی تونم تحلیل کنم شهدا چی درک کردن و اصلا شهادت چه چیز جذابی براشون داشته که حاضر شدن به عشقشون پشت کنن؟
    زن و زندگی و عشق و بچه و مادر و خانواده رو ... بذارن و برن؟
    نمی تونم تحلیل کنم!
    نمی تونم در ک کنم!

    بالاخره برخی شهدا دلبستگی هایی داشتن!
    عشق زمینی ای داشتن!
    نداشتن؟

    چی دیدن... چی حس کردن که دنیا رو گذاشتن و رفتن؟!
    چی شد که یه دفعه به دنیا و لذاتش پشت کردن؟
    آخه چه جوری می شه؟!



  11. صلوات ها 13


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,858
    حضور
    55 روز 19 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    42
    آپلود
    2
    گالری
    344
    صلوات
    19556



    سلام و عرض ادب
    تشکر از زحمات سرکار تمنای وصال
    یاد این مصرع افتادم
    جماعت یه دنیا فرقه
    بین دیدن و شنیدن
    در سایت جستجو کردم
    به مطالب استاد حامی عزیز رسیدم
    واقعا بین دیدن و شنیدن فرقه
    عرفان حماسی
    تو محراب مسجد بودم نماز رو که خوندم متوجه شدم پشت سرم جوانی گریه می کند. خیلی ها رفته بودند. بلند شدم رفتم سراغش. با چشمانی اشکبار گفت حاج آقا یادتون میاد از تون پرسیدم خدا رو کجا میشه دید گفتید تو جبهه؟ بعد از آن من رفتم جبهه درست آدرس داده بودید من دیدمش.

    جماعت يه دنيا فرقه
    بين ديدن و شنيدن
    بريد از اونا بپرسيد
    که شنيده ها رو ديدن
    راز سنگرای عشق
    بايد از ستاره پرسيد
    التهاب تشنه ها رو
    کی ميدونه غير خورشيد
    پشته ها پر از شقايق
    کشته ها لاله عاشق
    باغ گل زخم شکفته
    غنچه ها داغ نهفته
    صبح صحرا لاله گون بود
    شب دريا رنگ خون بود
    ميگن عاشقی محاله
    باشه ما محال ديديم

    خيلی ها ميگن خياله
    ولی ما خيال ديديم
    توی عصر آتش و خون
    خيلی ها عشق چشيدن
    بعضی هام زرد و فسرده
    موندن و حسرت کشيدن




    ----------------- نقل از حاج آقا ربانی
    منبع:
    http://www.askdin.com/thread3422-75.html#post58999

  13. صلوات ها 10


  14. #7

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۲
    علاقه
    .
    نوشته
    771
    حضور
    7 روز 3 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    339
    صلوات
    4620



    فوووووووووق الآده بود....
    اسم کتاب همین:«تقدم به گلهای مریم"هست!؟
    نویسنده؟ انتشارات؟
    دوست دارم حتما بخرم و بخونم....
    باسمک یا حبیب..........

  15. صلوات ها 9


  16. #8

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5491



    سلام و عرض ادب

    تشکر از عنایت دوستان
    این داستان همونطور که در زیر نویس هم بود در جشنواره ادبی شهید ابراهیم اصغری در بخش داستان های کوتاه مقام دوم را گرفته و نویسنده آن امیر محمد صمدی هستند .
    نام داستان بله همین تقدیم به گلهای مریم هست.
    اطلاعات دیگه ای نتونستم بدست بیارم




  17. صلوات ها 8


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 441
    آخرين نوشته: ۱۳۹۶/۰۸/۱۷, ۱۸:۲۹
  2. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: ۱۳۹۳/۱۰/۱۱, ۱۰:۴۹
  3. پاسخ: 9
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۳/۲۳, ۱۲:۴۱
  4. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۲/۱۳, ۲۲:۲۳
  5. ملائک از عرش اعلا گل می بارند ♥ミ♥ミ♥ فلش میلاد حضرت ابالفضل (ع)
    توسط سلیلة الزهراء در انجمن فیلم و فلش مذهبی
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: ۱۳۸۹/۰۴/۲۲, ۱۵:۲۲

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 1

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود