صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خواندن سرود شهادت در ۱۲ بهمن/عروس زینبیه که بود

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    علاقه
    خدمت به مردم کشورم
    نوشته
    7,198
    حضور
    60 روز 16 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    278
    صلوات
    41224

    خواندن سرود شهادت در ۱۲ بهمن/عروس زینبیه که بود




    خواندن سرود شهادت در ۱۲ بهمن/عروس زینبیه که بود

    مادر شهید «شهلا ثانی» گفت: قرار بود 22 بهمن عروسی‌اش را ببینم اما شب 12 بهمن در خواب دیدم شهلا لباس عروسی به تن کرده و می‌گوید: «می‌خواهم جشن عروسی‌ام را در آسمان بگیرم».






  2. صلوات ها 14


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    علاقه
    خدمت به مردم کشورم
    نوشته
    7,198
    حضور
    60 روز 16 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    278
    صلوات
    41224



    6 سال از جنگ تحمیلی گذشته بود و بعد از عملیات موفقیت‌آمیز «کربلای 5» رادیو اسرائیل و رادیو عراق خبر از حمله قریب‌الوقوع هواپیماهای میراژ، سوخو و میگ به شهرهای ایران می‌دادند و تبلیغات گسترده رسانه‌ها برای ارعاب مردم و تخلیه شهرها و تضعیف روحیه مقاومت در پشت جبهه آغاز شده بود و در این میان یکی از شهرهایی که مورد تهدید واقع شد، شهر میانه بود.


  5. صلوات ها 13


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    علاقه
    خدمت به مردم کشورم
    نوشته
    7,198
    حضور
    60 روز 16 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    278
    صلوات
    41224



    بعد از ظهر شنبه یازدهم بهمن ماه هواپیماهای دشمن بعثی حمام بلور، مناطق مسکونی و نانوایی شهر میانه استان آذربایجان شرقی را بمباران کردند که 13 نفر از مردم شهر به شهادت رسیدند که بین شهدا 5 دانشجوی دختر و مادری با کودک دو ساله‌اش به چشم میخورد. خواندن سرود شهادت در ۱۲ بهمن/عروس زینبیه که بود
    مدرسه زینبیه


  7. صلوات ها 12


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    علاقه
    خدمت به مردم کشورم
    نوشته
    7,198
    حضور
    60 روز 16 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    278
    صلوات
    41224



    مدرسه زینبیه
    هنوز مردم از این اتفاق دلهره داشتند و پیکر شهدای میانه روی زمین بود که شایعه حمله مجدد هواپیماهای جنگنده رژیم صدام به مدرسه زینبیه طوفانی در دل‌ها ایجاد کرد، مدرسه‌ای که پایگاه تدارکاتی جبهه بود؛ هنوز از دیوارهای این مدرسه هیاهوی دانش‌آموزان و صدای شور و شوقشان به گوش می‌رسد. * دانش‌آموزانی که شاگرد اول درس شهادت شدند فاطمه وطنی یکی از دانش آموزان دیروز و آموزگار امروز مدرسه زینبیه است و روایت می‌کند روزی را که ترکش‌های دشمن همسنگرانش را از او جدا کردند، او می‌گوید: واقعه زینبیه با قطره‌های خون ما عجین شده و هر لحظه در تک‌‌تک سلول‌های وجود ما جاری و زنده است؛ هر چه روزگار می‌گذرد، این داغ در دل ما تازه‌تر می‌شود، سال‌هاست که بعد از شهادت همکلاسی‌هایم در مدرسه زینبیه تدریس می‌کنم، هر روز با وضو وارد حیاط مدرسه می‌شوم، با هر قدمی که می‌گذارم، مراقبم تا بی‌حرمتی به این مکان مقدس نشود، آخر خون بهترین دوستان‌مان در این محل ریخته شده است؛ دوستانی که شاگرد اول درس شهادت شدند.


  9. صلوات ها 8


  10. #5

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    علاقه
    خدمت به مردم کشورم
    نوشته
    7,198
    حضور
    60 روز 16 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    278
    صلوات
    41224



    یکی از دوستانم که در واقعه زینبیه به شهادت رسید، شهید «شهلا ثانی» است که قرار بود 22 بهمن 1365 شیرینی ازدواجش را با «میرزامحمدی» بخوریم، اما بمباران فرصتی نداد و او در 12 بهمن و درست 10 روز قبل به شهادت رسید، «میرزامحمدی» از نیروهای ارتش بود که بعد از این واقعه به جبهه رفت و شهید شد حتی پیکر او بازنگشت.
    خواندن سرود شهادت در ۱۲ بهمن/عروس زینبیه که بود
    مدرسه زینبیه میانه آماده برای جشن دهه فجر


  11. صلوات ها 10


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    علاقه
    خدمت به مردم کشورم
    نوشته
    7,198
    حضور
    60 روز 16 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    278
    صلوات
    41224



    * شهید ثانی برای اهدای خون در جیبش سنگ می‌گذاشت وطنی ادامه می‌دهد: در دوران جنگ تحمیلی وقتی که خبر می‌رسید عملیاتی اجرا شده است، می‌دانستیم که مجروحان نیاز به خون دارند لذا آماده اهدای خون می‌شدیم؛ روزی که قرار بود، نیروهای هلال احمر برای خون‌گیری در مدرسه حاضر شوند، بچه‌‌های مدرسه در حیاط، صف می‌کشیدند. در یکی از همین قضایا شهلا داوطلب شد تا خونش را اهدا کند؛ وقتی وزن او را گرفتند، کمتر از 50 کیلو را نشان داد، شهلا خیلی ناراحت شد، نگاهی به صف انداخت و رفت. بعد از نیم ساعت دوباره آمد و در آخر صف ایستاد؛ این بار شهلا روی وزنه رفت اما وزنش بالاتر از 50 کیلو شده بود، از شهلا خون گرفتند و بعد از اهدای خون رنگش پرید و حالش بد شد؛ بعداً فهمیدم او در جیب مانتو و کیفش سنگ و آجر گذاشته بود تا بتواند خون بدهد، چون چادر سرش بود، کسانی که او را وزن کردند متوجه این آجر و سنگ‌ها هم نشدند. * انگار آماده پرواز بود


  13. صلوات ها 11


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    علاقه
    خدمت به مردم کشورم
    نوشته
    7,198
    حضور
    60 روز 16 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    278
    صلوات
    41224



    * انگار آماده پرواز بود ساعت 10:30 روز 12 بهمن 1365 نزدیک می‌شدیم؛ هاج و واج در حیاط مدرسه ایستاده بودم و به بچه‌ها نگاه می‌کردم؛ شهلا مثل دسته گلی در لابلای چادرش دیده می‌شد؛ به طرف من آمد و سراغ یکی از همکلاسی‌ها را از او گرفتم، شهلا هم گفت: «رفته به بسیج وسایل بیاورد»؛ شهلا داشت گریه می‌کرد. ـ شهلا، چرا گریه می‌کنی؟! ـ دل درد دارم. ـ خب، برو از مدیر مدرسه اجازه بگیر و برو خانه. ـ حالا ببینیم امروز چه می‌شود. بعد از هم جدا شدیم، به شهلا نگاهی انداختم، حال و هوای خاصی داشت که قابل توصیف نیست؛ انگار مانند کبوتری آماده پرواز بود؛ بعد از دقایقی مدرسه بمباران شد؛ من ماندم و آتشی که از رفتن او بر جانم زده شد.

  15. صلوات ها 10


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    علاقه
    خدمت به مردم کشورم
    نوشته
    7,198
    حضور
    60 روز 16 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    278
    صلوات
    41224



    * شهلا در لباس عروسی مادر شهلا تنها دخترش را راهی بهشت کرد و بعد از حدود 10 ـ 12 سال به رحمت خدا رفت؛ او تعریف می‌کرد: «من 5 پسر دارم و شهلا تنها دخترم بود؛ همه دوستش داشتند، از کوچک و بزرگ همه مانند پروانه دورش می‌گشتند؛ قرار بود 22 بهمن عروسی‌اش را ببینم اما شب 12 بهمن در خواب دیدم شهلا لباس عروسی به تن کرده و می‌گوید: می‌خواهم جشن عروسی‌ام را در آسمان بگیرم؛ بعد دو فرشته به سراغش آمدند و او را با خود بردند. ناگهان از خواب پریدم؛ همان لحظه صدای گریه شنیدم؛ اطرافم را نگاه کردم و دیدم شهلا در سجده است و دعا می‌خواند و گریه می‌کند؛ سرش را از سجده برداشت و متوجه من شد، با چشم‌هایی پر از اشک کنارم آمد و ملتمسانه گفت: مادر، حلالم کن! دیگر خوابم نبرد، همان وقت صدای اذان را شنیدم، از جا بلند شدم و وضو گرفتم و نماز خواندم؛ صبحانه آماده کردم، شهلا هم مانتوی مدرسه را پوشید تا پس از خوردن صبحانه به مدرسه برود؛ دوباره به سراغم آمد و همان حرف را تکرار کرد و من بازهم سکوت کردم. از این همه سکوت و کم‌محلی من دلش گرفت به گریه افتاد، رفتم سراغش. ـ امروز نباید به مدرسه بروی. ـ چرا مگر خون من از خون دیگران رنگین‌تر است؟ ـ آخر تو تنها دختر من هستی من حاضر نیستم تو را از دست بدهم. شهلا سماجت کرد، وقتی دیدم کوتاه نمی‌آید او را به زیرزمین خانه همسایه بردم و زندانی‌اش کردم، این اولین بار بود که او را زندانی می‌کردم، نیم ساعت بعد دلم هوایی شد تا او را ببینم، به سراغش رفتم، در را باز کردم و وارد زیرزمین شدم، هیچ اثری از شهلا نبود، از همسایه سراغش را گرفتم اما او هم خبری نداشت؛ شهلا از پنجره زیرزمین فرار کرده بود. ساعت 10 و نیم صبح صدای هواپیماهای جنگنده در آسمان شهر دلم را به لرزه درآورد، صدای شهلا در گوشم پیچید، مادر، حلالم کن ... و بعد هم خبر شهادتش را برای ما آوردند».


  17. صلوات ها 10


  18. #9

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    علاقه
    خدمت به مردم کشورم
    نوشته
    7,198
    حضور
    60 روز 16 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    278
    صلوات
    41224



    * خانه شهلا در بهشت وطنی می‌گوید: مادر شهلا بعد از اینکه به رحمت خدا رفت، به خواب یکی از اقوام آمد و گفت: «به محض اینکه به دنیای جدید قدم گذاشتم، شهلا آمد و مرا به خانه‌ی خودش برد، خانه‌ای بسیار زیبا و باغی پر از گل‌های رنگارنگ». خواندن سرود شهادت در ۱۲ بهمن/عروس زینبیه که بود
    پیکر شهدا در حیاط مدرسه زینبیه میانه


  19. صلوات ها 13


  20. #10

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۱
    نوشته
    72
    حضور
    1 روز 16 ساعت 9 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    302



    بسم الله الرحمن الرحیم
    خداوندهمه شهدارو غریق رحمت و ما رو توفیق شهادت بدهد ان شاءالله.

    نصيحت من به خودم:
    ١-هميشه به ياد امام زمان باشم و در طول زندگى اگر مشكلى سر راهم آمد اول از خدا و سپس از ائمه كمك بخواهم تا گره مشكلاتم باز شود.
    ٢-در طول زندگى سعى كنم با تقوا باشم.
    ألّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَليِّكْ ألْفَرَجْ

  21. صلوات ها 9


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۴/۰۳/۰۶, ۱۴:۱۳ : 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود