جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: وقتی مادر پیر می شود !!!!

  1. #1

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    6,731
    حضور
    109 روز 14 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    4
    گالری
    1583
    صلوات
    37598

    وقتی مادر پیر می شود !!!!




    فرزند عزیزم:





    آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،


    اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم


    اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است


    صبور باش و درکم کن


    یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم


    برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...



    وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن


    وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر


    وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو


    وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....


    زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی


    از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو


    یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم


    کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم





    فرزند دلبندم،دوستت دارم








    تقدیم به همه مادران سرزمین ایران زمین



    نتیجه اش زیباست وقتی این دو را پیوند می زنیم؛


    اینکه فرمودند: زکات زیبایی، پاکدامنی ست

    و اینکه پرداخت زکات دارائیت را افزون می کند

    حالا آنان که زیبایی بیشتر می خواهند، بسم الله




  2. صلوات ها 15


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    6,731
    حضور
    109 روز 14 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    4
    گالری
    1583
    صلوات
    37598



    فرزندم


    وقتی من پیر میشوم


    امیدوارم من را درک کنی و با من صبور باشی


    اگر بشقابی را شکستم یا سوپ را روی میز ریختم به این دلیل است که قدرت بینایی من کم شده است


    امیدوارم در آن شرایط روی من فریاد نکشی


    افراد پیر خیلی حساس هستند


    خیلی افسرده و غمگین میشوند وقتی که رویشان فریاد میکشید

    وقتی قدرت شنوایی من کمتر شد،من نمیتوانم بشنوم که تو چه میگویی


    امیدوارم که مرا کر صدا نکنی


    تکرار کن آنچه را که گفتی یا آنرا برای من بنویس

    فرزندم من متاسفم


    من در حال پیرتر شدن هستم

    وقتی زانوهای من ضعیف تر شدند


    امیدوارم با من صبور باشی و مرا در بلند شدن کمک کنی


    مثل زمانیکه من تو را در راه رفتن کمک میکردم زمانیکه کودک بودی

    فرزندم لطفا مرا تحمل کن

    وقتی که جملاتم را چند بار تکرار میکنم


    امیدوارم که همچنان به من گوش دهی و مرا مسخره نکنی یا از گوش دادن به سخنان من خسته نشوی


    آیا به خاطر می آوری وقتی که کودک بودی و یک بالون میخواستی


    یادت هست چندین بار خواسته ات را تکرار کردی تا در آخر به هدفت رسیدی

    فرزندم لطفا همچنین از حس بویایی ضعیف من هم گذشت کن


    حس بویایی من متعلق به یک شخص پیر است

    لطفا مرا مجبور به حمام کردن نکن


    بدن من دیگر ضعیف شده است و براحتی سرما میخورم


    آیا بخاطر می آوری زمانیکه تو کودک بودی


    برای اینکه تو را به حمام ببرم باید به دنبالت میدویدم زیراکه تو دوست نداشتی به حمام بروی

    امیدوارم که با من صبور باشی زیرا که اینها جزئی از پیری است


    منظور من را خواهی فهمید زمانیکه تو هم پیر شدی

    فرزندم اگر وقت آزاد داشتی امیدوارم که بتوانیم با هم صحبت کنیم حتی برای چند دقیقه


    من همیشه تنها هستم و کسی را ندارم که با او صحبت کنم


    میدانم که سرت شلوغ است


    حتی اگر به داستانهای من علاقه مند نیستی لطفا برای من اندکی وقت بگذار


    آیا به خاطر می آوری زمانی را که کودک بودی


    من به همه داستانهای تو درباره خرست تدی گوش میکردم

    وقتی زمانی برسد که من علیل و بیمار شوم امیدوارم صبور باشی و در آنروز تو از من مراقبت کنی

    من واقعا متاسفم


    اگر زمانی رختخوابم را خیس کردم امیدورام صبور باشی و در آخرین لحظات زندگیم از من مراقبت کنی

    زمانیکه هنگام مرگم رسید امیدوارم دستانم را در دستت قرار دهی و به من برای مواجه شدن با مرگ روحیه بدهی


    و نگران نباش

    وقتیکه در نهایت خدا را ملاقات کردم

    در گوشهایش زمزمه میکنم که به زندگی تو برکت ببخشد

    زیرا تو عاشقانه پدر و مادرت را دوست داشتی

    از تو بخاطر مراقبتهایت سپاسگزارم

    ما عاشق تو هستیم






    نتیجه اش زیباست وقتی این دو را پیوند می زنیم؛


    اینکه فرمودند: زکات زیبایی، پاکدامنی ست

    و اینکه پرداخت زکات دارائیت را افزون می کند

    حالا آنان که زیبایی بیشتر می خواهند، بسم الله




  5. صلوات ها 13


  6. #3

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    6,731
    حضور
    109 روز 14 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    4
    گالری
    1583
    صلوات
    37598



    مادرش الزایمر داشت بهش گفت مادر یه بیماری داری . باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه سالمندان ؛ مادر گفت چه بیماری ؟ گفت آلزایمر! گفت یعنی همه چیو فراموش میکنی .

    مادر گفت مثل اینکه خودتم همین بیماری رو داری !گفت : چطور ؟ مادر گفت انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم ... چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی ... کمر خم کردم تا قد راست کنی ...

    پسر رفت تو ی فکر ... برگشت به مادرش گفت : مادر منو ببخش ؛ گفت : براچی ؟ گفت : به خاطر کاری که میخواستم بکنم . مادر گفت : من که چیزی یادم نمیاد ....


    نتیجه اش زیباست وقتی این دو را پیوند می زنیم؛


    اینکه فرمودند: زکات زیبایی، پاکدامنی ست

    و اینکه پرداخت زکات دارائیت را افزون می کند

    حالا آنان که زیبایی بیشتر می خواهند، بسم الله




  7. صلوات ها 13


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    علاقه
    الکترونیک . کامپیوتر . طراحی صنعتی
    نوشته
    433
    حضور
    16 روز 16 ساعت 54 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    7
    صلوات
    1262



    نقل قول نوشته اصلی توسط باغ بهشت نمایش پست ها
    مادرش الزایمر داشت بهش گفت مادر یه بیماری داری . باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه سالمندان ؛ مادر گفت چه بیماری ؟ گفت آلزایمر! گفت یعنی همه چیو فراموش میکنی .

    مادر گفت مثل اینکه خودتم همین بیماری رو داری !گفت : چطور ؟ مادر گفت انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم ... چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی ... کمر خم کردم تا قد راست کنی ...

    پسر رفت تو ی فکر ... برگشت به مادرش گفت : مادر منو ببخش ؛ گفت : براچی ؟ گفت : به خاطر کاری که میخواستم بکنم . مادر گفت : من که چیزی یادم نمیاد ....
    گریمو در آوردی سره صبحی !!!

  9. صلوات ها 6


  10. #5

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    6,731
    حضور
    109 روز 14 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    4
    گالری
    1583
    صلوات
    37598



    به خاطر سنگی که تو غذام بود

    دندانم شکست .....
    گریه کردم ...!!!
    نه به خاطر درد دندانم

    برای کم سویی چشمان
    مادرم



    نتیجه اش زیباست وقتی این دو را پیوند می زنیم؛


    اینکه فرمودند: زکات زیبایی، پاکدامنی ست

    و اینکه پرداخت زکات دارائیت را افزون می کند

    حالا آنان که زیبایی بیشتر می خواهند، بسم الله




  11. صلوات ها 10


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    274
    حضور
    6 روز 1 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    385



    نقل قول نوشته اصلی توسط باغ بهشت نمایش پست ها
    مادرش الزایمر داشت بهش گفت مادر یه بیماری داری . باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه سالمندان ؛ مادر گفت چه بیماری ؟ گفت آلزایمر! گفت یعنی همه چیو فراموش میکنی .

    مادر گفت مثل اینکه خودتم همین بیماری رو داری !گفت : چطور ؟ مادر گفت انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم ... چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی ... کمر خم کردم تا قد راست کنی ...

    پسر رفت تو ی فکر ... برگشت به مادرش گفت : مادر منو ببخش ؛ گفت : براچی ؟ گفت : به خاطر کاری که میخواستم بکنم . مادر گفت : من که چیزی یادم نمیاد ....



    محبت و عشق مادر خیلی مقدسه
    یه نکته ای لازمه بگم نظرات من فقط فقط نظرات شخصی من هست و رفتار و یا لحن گفتار من فقط فقط به شخص بنده مربوط میشه و بسیار شخصی هست !
    و نظرات و اصول دینی و رفتار و گفتار دین شاید با من تفاوت های زیادی داشته باشه !
    پس بهتره اینجور بگم که من نماینده ی دین نیستم ! و فقط نظرات و گفتار خودم رو توی نظرات و یا مشاوره ها می گم
    و در آخر هم بگم من قصد اذیت ندارم و فقط دوس دارم خیلی رک حرفمو بزنم

  13. صلوات ها 7


  14. #7

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    6,731
    حضور
    109 روز 14 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    4
    گالری
    1583
    صلوات
    37598



    مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
    اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
    یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
    خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
    به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
    روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
    فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
    روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
    اون هیچ جوابی نداد....
    حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
    احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
    دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
    سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
    اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
    از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
    تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
    اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
    وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
    سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
    اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
    یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
    ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
    بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
    همسایه ها گفتن که اون مرده
    ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
    اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
    ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
    خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا...
    ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم!
    وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم..
    آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی!!
    به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
    بنابراین چشم خودم رو دادم به تو...
    برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
    با همه عشق و علاقه من به تو

    قلب مادر به اندازه‌ای گسترده است که همیشه می‌توانید بخشش و گذشت را در آن بیابید.

    ویرایش توسط باغ بهشت : ۱۳۹۳/۰۵/۲۳ در ساعت ۱۲:۴۶

    نتیجه اش زیباست وقتی این دو را پیوند می زنیم؛


    اینکه فرمودند: زکات زیبایی، پاکدامنی ست

    و اینکه پرداخت زکات دارائیت را افزون می کند

    حالا آنان که زیبایی بیشتر می خواهند، بسم الله




  15. صلوات ها 6


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    علاقه
    دین.مذهب.شهید.شهادت.سفر مشهد.حجاب.اینترنت.و ...(راز سه نقطه های من)...
    نوشته
    287
    حضور
    13 روز 14 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1766




    ﭘﺴﺮ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ
    18 ﺳﺎﻟﮕﯿﻢ ﭼی ﮑﺎﺩﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟
    ﻣﺎﺩﺭ: ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ
    ﭘﺴﺮ 17ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ
    ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕ
    ﺑﯿﻤﺎﺭی قلبی ﺩﺍﺭﻩ . ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻡ
    ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ ! ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺴﺮ ﺗﺤﺖ
    ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ
    ﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽِ ﺍﺵ ﺗﺪﺍﺭﮎ
    ﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ
    ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ ....
    ﭘﺴﺮﻡ ؛ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ
    ﭼﯿﺰ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ،ﯾﺎﺩﺗﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ
    ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﭼﯽ ﮐﺎﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟
    ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻡ ! ﻣﻦ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﻭ
    ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ،ﺍﺯﺵ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻦ ﻭ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ
    ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﻗﻠﺐِ ﻣﺎﺩﺭﻭ ﻋﺸﻘﺶ
    ﻧﯿﺴﺖ.


    خداوندا، بما بفهمان که نامحرم نامحرم است،...چه درفضای مجازی وچه در دنیای واقعی
    یادمان نرود: گاهی با گناه به اندازه یک کلیک فاصله داریم...


    آدرس وبلاگم...
    ˙·٠•✿ دوستداران فیزیک ✿•٠·˙


       
    برای شادی روح پدرم صلوات: الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم



  17. صلوات ها 9


  18. #9

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    6,731
    حضور
    109 روز 14 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    4
    گالری
    1583
    صلوات
    37598



    آن هنگام که مادرت پیرتر میشود؛
    و چشمهای گرانبها و با ایمان او،
    زندگی را آنگونه که [زمانی میدید ] نمیبینند؛
    زمانیکه پاهایش فرسوده میگردند،
    و برای گام برداشتن نمیتوانند او را یاری دهند؛

    در آن هنگام بازوانت را برای یاری او به کار گیر،
    با خوشی و سرمستی از او نگاهبانی کن،
    زمانی که اندوهگین است،
    بر توست که تا آخرین گام او را همراهی کنی،

    اگر از تو چیزی میپرسد،
    او را پاسخگو باش،
    و اگر دوباره پرسید،
    باز هم پاسخگو باش،
    و اگر دگربار پرسید، دگربار پاسخش گو،
    نه از روی ناشکیبایی، بلکه با آرامشی مهربانانه،

    واگر تو را به درستی درنمی یابد،
    شادمانه همه چیز را برای او بازگو،
    ساعتی فرا میرسد، ساعتی تلخ،
    که دهان او دیگر هیچ درخواستی را بیان نمیکند .



    نتیجه اش زیباست وقتی این دو را پیوند می زنیم؛


    اینکه فرمودند: زکات زیبایی، پاکدامنی ست

    و اینکه پرداخت زکات دارائیت را افزون می کند

    حالا آنان که زیبایی بیشتر می خواهند، بسم الله




  19. صلوات ها 3


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود