جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: عصب جزء روح است یا جسم؟

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    279
    حضور
    23 روز 20 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    24
    صلوات
    1741

    اشاره عصب جزء روح است یا جسم؟




    سلام


    عصب جزء روح است یا جسم؟

    ممکنه در پاسخ گفته بشه روح مجرده و تجزیه ناپذیر

    لطفا با پاسخهای دقیقتر، ارتباط عصب با روح و جسم را بیان کنید...


    با تشکر
    ویرایش توسط سیده راضیه : ۱۳۹۴/۰۹/۲۰ در ساعت ۱۴:۲۷

  2. صلوات ها 2


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    4,062
    حضور
    21 روز 10 ساعت 12 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    11167



    با نام الله




    عصب جزء روح است یا جسم؟








    کارشناس بحث: استاد شعیب



    دلی که نشد خانه یاس نرگس

    خراب است و و یران صفایی ندارد








  5. صلوات


  6. #3

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    1,850
    حضور
    25 روز 13 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    4427

    جمع بندی




    سوال:
    عصب جزء روح است یا جسم؟
    مغز و ذهن چطور

    جواب:
    سیستم عصبی انسان از دو قسمت مرکزی و محیطی تشکیل شده است. سیستم عصبی مرکزی شامل مغز و نخاع و سیستم عصبی محیطی شامل اعصاب حسی و حرکتی است. عصب ها رشته های درازی هستند که وظیفه آنها انتقال اطلاعات و پیام ها بین سیستم عصبی مرکزی و محیطی و همچنین درون سیستم عصبی مرکزی است. به زبات ساده تر عصب ها حس را از اندام ها به مغز منتقل کرده و دستور حرکت را از مغز به اندام ها صادر میکنند.

    عصب ها جزء بدن انسان و مادی اند و روح مجرد و غیر مادی است
    این اعصاب پیام های حسی را از اعضاء و و جوارح انسان به مغز می رسانند و مغز آنها را سازماندهی کرده و روح با قوای واهمه و عاقله خود بر این داده ها مسلط شده و اردراک رخ می دهد و باعث افزایش علم می گردد
    پس این اعصاب عاملان و رابطان علوم برای درک های روح است.
    که قدما می گفتند: " من فقد حسا فقدفقد علما"
    برای روشن تر شدن بحث به چند نکته توجه بفرمایید:

    1-در روانشناسي تجربي ( صرف نظر از ديدگاه هاي متفاوت و گاه متضاد در باب ارتباط ذهن و مغز )، ذهن و مغز يکي گرفته مي شوند يا لااقل بعدي از مغز شناخته مي شوند که در صورت اول ذهن موجودي مادي و در صورت دوم موجودي داراي آثار ماده خواهد بود. (1)
    لکن اين نگاه در معرفت نفس فلسفي يا روانشناسي فلسفي اسلامي وجود ندارد و ذهن موجودي غير مادي و جداي از بدن يعني مغز يا سلول هاي عصبي لکن در تعامل و ارتباط با آن ، در نظر گرفته مي شود و بر اين ديدگاه ، براهين متعددي نيز ارائه مي کنند.
    به چند نمونه از اين براهين اشاره مي کنيم :
    برهان اول :
    علم پزشکي و تجربه نشان داده که تمام اجزاء بدن انسان و حتّي مغز او از سي و پنج سالگي رو به زوال و ويراني و فرسودگي مي گذارند؛ امّا قواي عقلي انسان تا به کهولت نرسيده رو به ترقّي است. بخصوص هر چه انسان از عقل خود بيشتر استفاده کند به همان اندازه قويتر مي شود. بنا بر اين معلوم مي شود که قوّه ي عقلي آدمي مستقرّ در عضوي از اعضاء نيست و الّا همراه با زوال آن تضعيف مي شد. پس انسان داراي بُعدي غير جسماني نيز هست که عقل از قواي آن مي باشد.
    ممکن است اشکال شود که: عقل به خاطر اينکه زياد از آن کارکشيده مي شود تقويت مي شود. گوييم : دقيقاً همين مطلب گواه است که عقل جسماني نمي باشد. چون جسم هر چه بيشتر کار کند بيشتر فرسوده مي شود. لذا حتّي ورزش نيز قادر نيست جسم را حفظ نمايد. بلکه تجربه نشان داده که اکثر افراد طويل العمر ورزشکار نبوده اند و هر چه ورزشها حرفه اي تر و سنگين تر باشند در سنين بالا بيشتر موجب زوال اعضاء مي شوند. اينکه امروزه ورزش براي بدنها مفيد مي باشد به خاطر اين است که تغذيه ها نامناسب شده است و ورزش تأثير بد تغذيه را زائل مي کند. امّا اگر دو نفر دو قلو در محيط سالم باشند و هر دو نيز غذاي صد در صد طبيعي استفاده کنند ، آنکه بيشتر ورزش کند ، زودتر فرسوده خواهد شد. امّا اگر هر دو غذاي ناسالم و صنعتي استفاده کنند و در محيط آلوده ي شهري باشند ، آنکه ورزش مي کند سالمتر خواهد بود ؛ چون ورزش باعث مي شود که سموم ناشي از غذاي ناسالم قبل از آنکه به بدن آسيب برساند از بدن دفع گردد.
    باز ممکن است اشکال شود که: شما وجود عقل غير مادّي را اثبات نموديد نه وجود نفس را. پاسخ مي دهيم که: ما در صدد اثبات جنبه اي غير مادّي براي انسان هستيم ، حال شما هر اسمي مي خواهيد بر آن بگذاريد. عقل نيز يا خود نفس است يا يکي از قوا و آثار اوست.
    باز برخي گفته اند: عقل هم موجودي است مادّي و اثر ترکيبات شيميايي است. پاسخ مي دهيم که: آيا عقل خودش موجود مادّي است يا اثر موجود مادّي است؟ اگر موجود مادّي است از دو حال خارج نمي باشد ، يا جسم فيزيکي است يا انرژي ؛ و هر دوي اينها را مي توان با حسّ يا با وسائلي خاصّ آشکار سازي نمود. پس بفرماييد عقل را براي ما بيابيد و ترکيباتش را مشخّص کنيد! و اگر مي گوييد که عقل خودش مادّه نيست بلکه اثر امر مادّي است ، مي پرسيم: آيا اثر موجود مادّي هم مادّي است يا موجودي است غير مادّي؟ اگر بگوييد: غير مادّي است ، مي گوييم پس نظر ما ثابت شد ؛ و اگر بگوييد: مادّي است ، باز مي گوييم: در آن صورت يا جسم فيزيکي است يا انرژي ، پس باز هم بفرماييد وجود فيزيکي عقل را براي ما بيابيد و ترکيباتش را مشخّص کنيد.
    البته ممکن است اشکال کننده براي فرار از مساله بگويد: اساساً موجودي به نام عقل وجود ندارد. در پاسخ مي گوييم: پس نظريّه ي شما مبني بر عدم وجود نفس مجرّد ، با چه ابزاري داده شده است؟ اگر مبتني بر عقل نيست پس يا خيالي است يا وهمي يا ساخته ي مغز شيميايي شماست ؛ و همه ي اينها در نزد اهل علم بي ارزشند. (2)
    برهان دوم:
    شکّي نيست که ما عالم به اموري غير مادّي هستيم مثل امور رياضي و مفاهيم کلّي. پس انسان داراي بُعدي غير مادّي است که ظرف اين علوم غير مادّي قرار مي گيرد. مثلاً ما مفهوم کلّي انسان را ادراک مي کنيم که نه مرد است و نه زن ، نه کوتاه قدّ است نه بلند قدّ ، نه پير است نه جوان و ... . چون اگر مفهوم انسان مرد بود پس زنها انسان نمي بودند ؛ اگر پير بود جوانها انسان نمي شدند و ... . امّا چنين انساني در عالم اجسام موجود نيست و نمي تواند هم موجود شود. پس چنين انساني در بُعدي غير مادّي از وجود انسان حضور دارد.
    ممکن است گفته شود که: مفاهيم کلّي ، اموري ساختگي هستند و حقيقت ندارند. پاسخ مي دهيم که:
    اوّلاً آيا حقيقت ندارند يعني عدم مي باشند؟ روشن است که اين مفاهيم عدم نيستند ؛ بلکه يقيناً موجودند ، لکن نه در عالم خارج بلکه در عالم ذهن. از طرفي گفتيم که چنين موجودي نمي تواند در عالم خارج موجود شود ؛ مثلاً در عالم مادّه ممکن نيست انساني نه يک متري باشد نه يک و نيم متري و نه ايکس متري ؛ در حالي که انسان ذهني چنين است ؛ و الّا قابل انطباق بر تمام انسانها با قدّهاي مختلف نمي شد. پس ذهن ما نمي تواند مادّي باشد.
    ثانياً اگر اين مفاهيم ساختگي محض هستند و حکايت از واقع نمي کنند ؛ پس بساط علم را بايد بکلّي برچيد. چون اساس تمام علوم حقيقي بر مفاهيم کلّي است و الّا هيچ قانون کلّي وجود نمي داشت. وقتي در فيزيک گفته مي شود: « آب مقطّر در شرائط استاندارد ، در صد درجه سانتيگراد به جوش مي آيد» آيا منظور آن آب مقطّري است که در آزمايشگاه ، آزمايش شده يا منظور تمام آبهاي مقطّر جهان است؟ به عبارت ديگر ، آيا اين حکم براي آب مقطّر کلّي اثبات شده است يا براي يک آب مقطّر مشخّص. روشن است که قواعد کلّي علوم براي کلّي موجودات اثبات مي شود نه براي فردي خاصّ.
    ثالثاً اگر مفهوم کلّي وجود ندارد ، پس اگر منکر وجود نفس ثابت نمود که نفس وجود ندارد ، تنها عدم وجود نفس خودش را اثبات کرده و نمي تواند آن را به تمام انسانها سرايت داده و به صورت کلّي حکم کند که نفس مجرّد موجود نيست. (3)
    برهان سوم :
    جسم انسان و اجزاء بدن او همواره داراي اندازه و ابعاد بوده نامتناهي و بي انتها نيستد ؛ همچنين تعداد ذرّات بدن او اگر چه زيادند ولي معدود مي باشند. امّا انسان قادر است بي نهايت و بي انتها را تصوّر نمايد. پس اين بي نهايت و بي انتها که انسان تصوّر مي کند نمي تواند عارض بر کلّ بدن انسان يا اجزاء بدن او شود. پس بُعدي غير مادّي براي انسان وجود دارد که ظرف چنين تصوّري قرار مي گيرد. (4)
    برهان چهارم:
    انسان مي تواند بدن خود را به اندازه ي واقعي آن تصوّر نمايد. اگر جايگاه اين صورت ، جزئي از بدن شخص باشد لازم مي آيد که کلّ از جزء کوچکتر باشد ؛ که امري است محال. امّا اگر جايگاه آن ، کلّ بدن شخص باشد ، لازم مي آيد که يک شخص دو شخص باشد. پس اوّلاً خود اين صورت ، مادّي نيست و ثانياً جايگاه آن هم بدن مادّي شخص نمي باشد.
    برهان پنجم:
    انسان مي تواند اشياء بزرگ را تصوّر نمايد ؛ مثلاً کوه را با همان ابعاد حقيقي اش تصوّر مي کند. حال اگر آن صورت کوه که ما تصوّر کرده ايم ، مادّي باشد و جايگاه آن هم مغز باشد ، لازم مي آيد که شيء بزرگ در شيء کوچک جا بگيرد که امري است محال.
    ممکن است گفته شود که ما کوچک شده ي کوه را تصوّر مي کنيم. گوييم پس در اين صورت شما کوه را تصوّر نکرده ايد؛ بلکه چيز ديگري را به جاي آن تصوّر نموده ايد ؛ پس چگونه شما با چيزي که حقيقتاً کوه نيست ، کوه را فهميديد؟ آيا سفسطه غير از اين است. از اين گذشته ، شما کوه را با آن تصوير کوچک شده فهميديد ، خود آن تصوير کوچک شده را با چه چيزي فهميده ايد؟ همچنين شما اگر امور بيروني را به صورت کوچک شده ي آن مي فهميد ، پس از کجا مي فهميد که آن شيء خارجي در حقيقت چه اندازه است؟ لازمه ي اين امر آن است که شما قبلاً آن شيء خارجي را مستقيماً و در اندازه ي واقعي اش شناخته باشيد.
    همچنين ممکن است گفته شود که کوه در تلوزيون هم جا مي گيرد. گوييم آنچه در تلوزيون مشاهده مي شود به اندازه ي کوه حقيقي نيست و اساساً کوه نيست بلکه نقاطي نوراني است. اگر ما کوه روي پرده ي تلوزيون يا سينما و امثال آن را کوه مي گوييم مجاز مي باشد ؛ حقيقت آن است که آنها عکس کوه هستند نه خود کوه. امّا ذهن ما خود کوه را مي يابد نه عکس آن را. اگر گفته شود ذهن ما عکس کوه را مي بيند ؛ گفته مي شود پس خود کوه چگونه است؟ ما از مقايسه ي کوه و عکس آن که در تلوزيون است ، مي فهميم که اين عکس آن است ؛ يعني آن دو را مقايسه نموده و مفهميم که اين عکس کوه شبيه خود کوه است ؛ ولي در مورد ذهن چنين امکاني نيست. چون ما نمي توانيم از ذهن خودمان کنار کشيده و کوه ذهني خودمان را با کوه بيروني مقايسه نماييم. بلي اگر ما مي توانستيم بيرون از وجود خودمان بايستيم و يک نگاه بي واسطه به کوه خارجي بيندازيم و يک نگاه ديگر به کوه موجود در ذهنمان ، آنگاه مي توانستيم آنها را با يکديگر مقايسه نموده و متوجّه شباهت يا عدم شباهت آنها بشويم ؛ امّا حقيقت اين است که نمي توانيم کوه را مستقيماً از راه غير ذهن نظاره گر باشيم ؛ پس مقايسه بين ذهن و عين ممکن نيست. پس اين سوال باقي است که اگر کوه موجود در ذهن من ، عين کوه خارجي نيست ، در اين صورت من از کجا مي توانم بفهمم که کوهي وجود دارد يا ندارد؟ پس اگر وجود نفس مجرّد پذيرفته نشود تا محلّ براي کوه تصوّر شده با ابعاد حقيقي باشد ، سفسطه لازم مي آيد ؛ يعني در اين صورت ما ابداً نمي توانيم يقين کنيم که آيا در عالم واقع کوهي وجود دارد يا ندارد؟
    به تعبير ديگر ، ما وقتي کسي يا چيزي را مي بينيم ، صورتي از آن شيء از طريق عدسي چشم ما وارد چشم شده تبديل به جريان الکتريکي شده به سمت مغز مي رود. پس آنچه در مغز ماست صورت خود آن شخص يا شيء نيست بلکه اطّلاعات الکتريکي آن مي باشد. پس ما از کجا مي توانيم يقين کنيم که آنچه مغز ما مي سازد همان چيزي است که در عالم واقع وجود دارد؟ ما براي اينکه به مطابقت اين دو يقين داشته باشيم بايد در خارج از وجود خود قرار بگيريم و آنگاه يک نگاه به شيء خارجي و نگاه ديگر به صورت ساخته شده در مغز کرده آنها را مقايسه کنيم . امّا چنين کاري براي ما ممکن نيست. پس با انکار وجود نفس عملاً راه هر گونه علم به خارج بسته مي شود ؛ و اين يعني سفلسطه.
    امّا قائلين به وجود نفس به راحتي اين مشکل را حلّ نموده مي گويند: نفس مجرّد انسان ، صورت مجرّد شيء خارجي را در عالم ملکوت ملاقات نموده با صورت مجرّد خود آن شيء متّحد مي گردد که آن را اتّحاد حاسّ و محسوس گويند. لذا علم ما به اشياء از طريق حواسّ و مغز نيست و کار حواسّ و مغز تنها زمينه ي چنان ارتباطي را در عالم نفوس فراهم مي کند تا علم حاصل شود. (5)
    2- در فلسفه اسلامي و روانشناسي فلسفي ( معرفه النفس فلسفي ) ذهن ، نفس و روح سه تعبير از يک حقيقت مجرد از ماده است که به لحاظ هاي مختلف اسامي مختلف پيدا کرده است . (6 )
    بنابراين ذهن همان روح و روح همان ذهن و نفس هر دوي اينها مي باشد و اين حقيقت سه اسمي حقيقتي است غير مادي که داراي شئون مختلف مانند تخيل ، توهم ، حفظ ، تعقل مي باشد. (7)
    رابطه ذهن يا روح با مغز يا بدن ، رابطه آلت و ذوالآلت است . توضيح اين در پاسخ به سوال بعد خواهد آمد.
    با توجه به مقدمه اي که عرض شد اين نتيجه به دست مي آيد که علم و ادراک و تصور و تخيل و توهم و حفظ و باور علمي و ديگر کارکردهاي شناختي ، همه در روح و نفس ناطقه انسان تحقق مي پذيرند که از آن به اعتباري ، تعبير به ذهن نيز مي شود.
    بنابراين تمام باورهاي علمي ( اعم از حسي و خيالي و وهمي و عقلي که همگي از مراتب شناخت مي باشند ) در روح انسان و نفس ناطقه و ذهن انسان جاي دارند و هيچ ردپائي از آن در سلولهاي مغزي و عصبي نمي توان يافت.

    براي مطالعه :
    1- الحجج البالغه علي تجرد النفس الناطقه ، علامه حسن زاده آملي.
    2- طبيعات شفاء ، مقاله نفس ، شيخ الرئيس ابن سينا.
    3- دروس معرفت نفس ، علامه حسن زاده آملي.
    4- سرح العيون في شرح عيون النفس ، علامه حسن زاده آملي .

    پي نوشت ها :
    1. ر.ک : حسن حسن زاده آملي دروس معرفت نفس ، قم ، نشر الف . لام . ميم ، 1383 هـ .ش ، درس 41 - 42 - 43 - 44.
    2. ر.ک: شيخ الرئيس ابن سينا ، الشفاء ، قم ، مکتبه آيت الله مرعشي ، بي تا ، طبيعيات ، ج 2 ، ص 195 ؛ حسن حسن زاده آملي ، الحجج البالغه علي تجرد النفس الناطقه ، قم ، بوستان کتاب ، 1381هـ.ش ، ص 236؛ حسن حسن زاده آملي ، دروس معرفت نفس ، قم ، نشر الف لام ميم ، 1383هـ.ش ، ص 220.
    3. ر.ک: شيخ الرئيس ابن سينا ، پيشين ، ص 190-191؛ حسن حسن زاده آملي ، الحجج البالغه علي تجرد النفس الناطقه ، پيشين ، ص 142-143.
    4. ر.ک : محمد بن ابراهيم صدرالدين شيرازي ، الحکمة المتعالية في الاسفار العقليّة الاربعة ، تهران 1337ش ، چاپ افست قم ، بي تا، سفر چهارم ، ص 284 - 287.
    5. ر.ک : همان ، دروس 21 - 22 - 23 - 47 - 48 - 50 تا 58 ؛ ر.ک : حسن حسن زاده آملي ، الحجج البالغه علي تجرد النفس الناطقه.
    6. همان، ص 5 و ص 88.
    7. همان، ص 101 و درس 29 و 30.



    ویرایش توسط شعیب : ۱۳۹۵/۰۹/۱۶ در ساعت ۲۱:۳۹

  7. صلوات ها 4


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود