جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خدا خیلی دوستت داشته

  1. #1

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    علاقه
    کتاب خوندن
    نوشته
    2,888
    حضور
    56 روز 18 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    253
    صلوات
    19647

    خدا خیلی دوستت داشته




    هنوزم که هنوزه تو بهت اتفاقات امروزم
    نمیدونم از کدوم گوشه اش بگم ؟
    از مامان که تند تند این طرف و اونطرف در حرکت بود و همین حین هم یه چیزایی رو تو کوله پشتی من میچپوند و سفارش میکرد؟
    از ازیتا بگم که کف دستهای عرق کرده اش و با گوشه ی پیرهنش پاک میکرد و مدام سعی میکرد نگاه از نگاه اقاجون بدزده ؟
    یا از ارمیتا که بی خیال روبه روی اینه می ایستاد و مدل های لباس و جلوی صورتش میگرفت و با نوچ نوچی روی تخت پرتش میکرد
    به قول یاس از چی بگم ؟
    خنده ام میگیره ...خب راست میگم دیگه ..از کجاش شروع کنم
    منو باش ..شروع کردو حواسم نیست ...ای دل غافل
    اینجوری شد که با یه کوله پشتی ما رو راهی خرید چند کیلو نخود سیاه کردن
    البته خودشون سعی داشتن با اون قران تو سینی و کاسه ی اب بگن هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده و تو داری میری به زیارت حرم حضرت معصومه (س)
    اخه سیا بازی تا چه حد
    منم اینقدر خاستگارهای اون دو تا اجوج و مجوج برام بی اهمیت بود که خودم و زدم تو فاز نفهمی و اصلا نگفتم شما با کی هستید
    سرم و مثل چیز زمین انداختم و گفتم اره ...شما درست میکید من نفهمیدم
    سوار ون شدم و سرم و به شیشه ی سرد پنجره تکیه دادم
    اخه کی اینقدر مغز از سرش پریده که حاضره با ارمیتا ازدواج کنه ؟
    یا کی اینقدر از جونش سیر شده که حاضره ی با ازیتا ازدواج کنه ؟
    به خدا جوونای الان یه کارایی میکنن که اگه رو سرت شاخ گوزن هم رشد کنه طبیعیه
    کنار دستیم چشماش و بسته بود و به نوای ضد ارامش بس دوبس ام پی تی ری پلیرش گوش میداد
    از صدای خرش خرشی که میومد معلومه که افراد صندلی جلویی به قصد خفگی دارن پفک میخورن
    حال نداشتم سر بچرخونم و بقیه ی همسفر هام و ارزیابی کنم
    چشمام و روی هم گذاشتم و سعی کردم به ساعت های گذشته و حال فکر نکنم ...به ساعت های پیش روم فکر کنم ..به این که توی زیارت چه کسانی واسه دعا کردن مد نظرم باشه ...به این که واسه ی افراد خانواده ی صداقت سوغاتی بخرم یا نه ؟ اصلا بودجه کفاف میده یا نه ؟
    اینقدر به اینده فکر کردم و خودم و تو خیال خفه کردم که خواب به چشمام هجوم اورد
    زمان از دستم رفت ..نمیدونم زمان پلک گذاشتنم چقدر شد ..یه ساعت یا چند دقیقه
    با صدای بوق ممتد کامیون خواب از چشم که چه عرض کنم از مغزم هم برای چند ساعت متوالی پر کشید
    خیلی سعی کردم هراسون از خواب بیدار نشم ...اما صدای کشدار بوق کامیون اینقدر هشدار دهنده بود که بی خیال اصول اخلاقیم بشم و از جا بپرم
    راننده ی کامیون با حرکت دست سعی داشت چیزی رو بگه ...
    مثل جغد تو چشماش نگاه کردم ...با حرکت دست یکی تو سر خودش کوبید یکی تو سر من
    این یکی رو خوب فهمیدم ...بی ادب داشت میگفت خاک تو سرت
    راننده ی هم که مثل من از حرکات با اشاره ی راننده کامیون گیج شده بود ماشین و نگه داشت و از ون پیدا شد ....تا مرد و مردونه بهش بگه برادر من دردت چیه ؟چرا بوق میزنی ؟ چرا اشاره میکنی؟ مرض داری؟ یا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    عین سوالای من ...
    خدا کنه تموم جواباش تک به تک کامل با توضیحات باشه
    هر چی قضیه ی خاستگاری ابجی ها برام بی ارزش بود ...دونستن این قضیه مثل نفس کشیدن برام مهم و حیاتی بود ..اینقدر که بی خیال توصیه راننده مبنی بر اینکه سر جاهاتون بشینید شدم و از ماشین پیاده شدم
    قیافه ی راننده کامیون با اون شلوار کشاد و دکمه ی باز پیراهن که دست و دلبازانه زیر پیرهنی سفیدش و به رخ میکشید واقعا دیدنی تر بود
    اینقدر که فکر میکنم بیشترین بازدید کننده رو تو سایت دیدنی ها داشته باشه
    اما دیدنی تر از اون قیافه ی مبهم و در حین حال چند حسی راننده بود ..گاهی متعجب ...گاهی شکر گزار و گاهی هم وحشت زده
    رد نگاه هر دو شرکت کننده در دیدنی ها رو دنبال کردم و به چرخ ماشین رسیدم
    نمیدونم قیافه ام تو اون لحظه چه طور و چگونه بود ..حتی نمیدونم ارزش شرکت تو دیدنی ها رو داره یا نه
    اما حسم که بد جور قر و قاطی بود ...یه جورایی متعجب ..یه جورایی هم وحشت زده ..یه جورایی شکر گزار ..یه جورایی گله مند ...
    واقعا پیدا کردن حس واقعیم میون این همه حس سخته
    چرخ ماشین در حال خارج شدن بود ...فاصله ی زیادی با از جا دراز میله ی چرخ نداشت
    اب دهنم و قورت دادم ...تا حالا معجزه تو روز روشن ندیده بودم ...اونم اینجور بی مقدمه
    قیافه ی دیدنی منو اقای راننده اینقدر دیدنی بود که بقیه ی همسفر هامون و برای پیاده شدن از ماشین ترغیب کرد
    قیافه ی اون ها هم دست کمی از راننده نداشت
    همه ی حس هام پرید ...همه ی همشون ...نفس عمیقی کشیدم و به گارد ریل کنار جاده تکیه دادم
    راننده ی کامیون در حال صحبت با راننده ی ون بود ... چند دقیقه ی یه بار هم وسط جمله بندیش میگفت خدا خیلی دوستتون داشت
    بیچاره ی برای متوجه کردن من و راننده چه انرژی صرف کرد ...
    اسمون ابی و صاف ...همه ی ماشین ها با سرعت و بی اهمیت رد میشدن
    واقعا اسم این اتفاق و میشه معجزه گذاشت ؟
    اخه قربونت برم خدا جون ..اینم وقت معجزه رسوندن بود؟
    کی رو تو این ون بیشتر دوست داشتی که به خاطرش این معجزه رو نازل کردی؟
    این لیست دوست داشتنی هات و بهم نشون میدی؟
    میدونم که انتهای جدول دوست داشتنی هاتم و جا ندارم
    اگه داشتم که الان به این گارد ریل تکیه نداده بودم
    اگه دوستم داشتی میزاشتی اون چرخ ماشین نرم نرم ازمیله در بیاد و گوپس
    ون چپ میکرد
    سرم محکم به شیشه میخورد و برمیگشت ...یه طرف صورتم سر میشد و خون از گیج گاهم فواره میزد ...حرکت سریع گردنم باعث میشد گردنم تا سر حد مرگ درد بگیره ...حتی یه کم کی هم کمرم تیر میکشه ...حالا ون چرخ میخوره و با هر چرخش اش بدنم به گوشه ای از این ماشین اهنی اثابت میکنه ...دستم اینقدر محکم به سقف ماشین خورد که احساس میکردم استخونش پودر شده...با هر برخود بدنم با این قفس اهنی نفسم بند میاد ...سرخی خون جلوی دیدگانم و میگرفت و چشام و با درد میبستم
    هر لحظه دردم کتر و کمتر میشه ..اینقدر که دیگه هیچ دردی رو حس نمیکنم ..انگار یه ارام بخش کم کم داره به سلول های بدنم نفوذ میکنه
    دردم تموم میشه و مثل کودکی که تازه متولد شده سبک میشد ...
    تند از جا میپرم ...اینقدر سبکم که فکر میکنم وزنم با وزن یه پر برابری میکنه ..چند بار بالا و پایین میپرم و با ذوق میخندم
    با عبور جسمی که مثل باد از کنارم رد میشه نفسم حبس میشه ... دلم میخواد یه هوی کشدار نثارش کنم ...اما اتش نشان با اون لباس قرمزش بهم نا خواسته میگفت عجله داره
    دنبال اتش نشان میدوم و به ون در حال سوختن میرسم
    دود سیاه غلیظی داره اسمون ابی رو خراب میکنه
    چند تا جسد اون طرف تر کنار خیابون چیده شدن
    دست تو جیبم میکنم و به تبعیت از اقاجون که همیشه در این مواقع سکه ای رو روی جنازه پرت میکرد سکه ای رو پرت میکنم
    سکه به کوله پشتی ساه رنگ بالا سر جنازه برخورد میکنه
    با یه کم دقت میفهمم که کوله پشتی خودمه
    اه لعنتی زیر لب میگم و به سمت کوله میرم
    اخه کدوم ادم عاقلی کوله ام و پیش مرده ها گذاشته
    اه چندش ..دلم نمیخواد لب به ساندویچ های الویه ی داخل کوله بزنم ..همشون چند صباحی رو در کنار چند تا جنازه بودن
    باد میوزه و پارچه ی سفید رنگ روی جنازه رو باد تکون میده ...یخ کردم
    این منم که با صورت غرق خون کنار چند تا از همسفر هام روی زمین جاده ی تهران قم دراز کشیدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    حس ها یکی یکی بر میگردن
    خوشحالی ناراحتی بی تفاوتی غم هیجان زده شگفت زده ...همه ی همه
    همراه جنازه تا بیمارستان محمد رسول الله تهران میرم و بیشتر بهش ذول میزنم ..اینقدر که مطمئن بشم خودم هستم
    بله درسته ..اون جسد غرق خون من هستم
    تو سالن سفید رنگ انتظار میمونم و راه میرم و فکر میکنم
    فکر فکر فکر
    چی شد؟ یعنی اینقدر زود به ارزوم رسیدم ؟
    اصلا چرا ارزوی این لحظه و این ساعت و داشتم ؟
    چون مامان منو فرستاد دنبال نخود سیاه ؟
    یا به خاطر اقاجون که مثل یه مرد باهام برخورد نکرد
    یا به خاطر اون دو تا اجوج و مجوج که براشون بی اهمیت بودم ؟
    به خاطر این بود که خودمم نمیدونم حسم به دختر شبنم خانوم واحد بالایی چیه ؟
    یا به خاطر تنها بودنم بود ؟
    به خودم تشر زدم -به خاطر چی بود لعنتی ؟ فکر کن چی باعث شده بود که از این دنیا دل بکنی ؟
    به خاطر دبیر فیزیک بود که رو لج و بج بازی گند زده بود به نمرات مثتمر ثلث اول ؟
    یا ؟؟؟؟
    صدای جیغ مانع هر فکر دیگه ای به ذهنم شد
    مامان که هم گریه میکرد و هم جیغ میکشید به ایستگاه پرستاری رسید
    پرستار تند از جا پرید و با لحن جدی و تندی به مامان تذکر داد
    مامان صدای جیغ اش قطع شد اما گریه های پر سر و صداش نه
    اقاجون که از صدای لرزونش مشخص بود سعی داره تو این لحظات هم مثل یه مرد محکم باشه و اشک نریزه بعد از دادن نشونی هام حالم و پرسید
    پرستار هم با خودکار تو ی دستش تند تند ادرس میداد
    این هم از مورد اول و دوم ...مامان و اقاجون ....حالا دیگه ازشون دلخور نیستم
    الان که به خودم رجوع میکنم و از خودم میپرسم پسر چه مرگته ؟؟؟؟
    یه ندایی از ته ته های دلم داد میزنه
    من فقط یه ذره توجه میخواستم ...همین
    کاش عقربه ها میچرخیدن و میچرخیدن و به عقب برمیگشتن
    به اونجایی که به گارد ریل تکیه داده بودم و به جمله ی خدا خیلی دوستتون داشه ی راننده کامیون فکر میکردم
    خدا کنه یه بار دیگه به اون زمان برگردم تا به جمله ی
    خدا خیلی دوستت داشته یه کم عمیق تر فکر کنم

    والسلام
    مبع :ذهن و تخیلات خودم




    خدا خیلی دوستت داشته

    پدرم تنها کسیه که باعث میشه بدون شک باورکنم که فرشته ها هم میتونن مرد باشن..

  2. صلوات ها 3


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    علاقه
    هیئت-راهیان نور-بسیج
    نوشته
    115
    حضور
    2 روز 2 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    424



    شماها بازی راه انداختید یا مارو چی فرض کردید که این همه متن مینویسید؟؟؟اینجا فقط مسائل دینی بیان میشه...دوستان لطف کنید مطالب تون رو به حداقل برسونید(مفید و خلاصه)...باتشکر
    اگر خدای من آنست که من میدانم...

  5. صلوات


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    نوشته
    534
    حضور
    21 روز 11 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    24
    صلوات
    2577



    سلام ...
    منم یه چیز بگم ...

    ابتدا همین جوری هست ... خدا چند تا نشونه میزاره برات ... چند تا خواب میبینی ... چند تا مهربونی میبنی ... بعدش با خودت میگی چقدر خدا دوسم داره ...
    بعدش یهو ... قطع میشه ...
    آزمایش های الهی شروع میشه و پوستت رو میکنه ...
    پس اگر الان تو دلتون دارین میگین { خدا خیلی دوسم داره }
    آماده آماده باشین ... خودتون رو تجهییز کنین ... طوفان در راه است .
    ویرایش توسط FT_Mohammadi : ۱۳۹۲/۱۰/۱۲ در ساعت ۱۰:۳۵

  7. صلوات ها 2


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود