صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ســردار شهــید محمــد بروجــردی (مسـیح کردسـتان)

  1. #1

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    55
    حضور
    1 روز 22 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    182

    ســردار شهــید محمــد بروجــردی (مسـیح کردسـتان)




    پیامی که حضرت علی(ع) به شهید بروجردی داد

    سردار سیدمحمد باقرزاده در مراسم تشییع مادر
    سردار شهید «محمد بروجردی»
    در جمع خبرنگاران اظهار داشت: حقیقتاً این مادر در تربیت شهید بروجردی نقش بسزایی داشت؛ او زن بسیار شجاع و بصیر، زاهد و دارای عزت نفس و همت بلند بود؛ هیچ وقت ندیدیم از نیازهای مادی گلایه‌ای داشته باشد؛ تجلی روح بلند و زهد و بی‌رغبتی به دنیا در این مادر را در شهید بروجردی دیده می‌شد.
    وی با اشاره‌ای به خاطره‌ای از شهید بروجردی، گفت: خاطره‌ای از شهید بروجردی با یک واسطه از شهید شنیدم که آن دوست ما تعریف می‌کرد:
    «شهید بروجردی نقل می‌کرد که بچه بودم؛ وضعیت مالی خوبی نداشتیم؛ همه بچه‌ها لباس‌های تمیز و نو داشتند اما ما امکاناتی نداشتیم؛ به مادر گفتم کفش و کلاه و لباس می‌خواهم اما مادرم در تنگنا بود و نپذیرفت.
    با این درخواست من مادر ناراحت شد؛ من هم با همان حالت گریه خوابیدم و امیرالمؤمنین (ع) را به خواب دیدم؛ ایشان فرمودند: پسرم چرا مادر را ناراحت می‌کنی، او نمی‌تواند و در تنگنا است؛ بعد از این هر چه خواستی از خودم بخواهید.
    شهید بروجردی در ادامه می‌گفت بعد از اینکه بیدار شدم از زمان کودکی تا الان(10 روز قبل از شهادتش) هیچ رقبتی به دنیا پیدا نکردم».
    سردار باقرزاده با بیان خاطره‌ای از مادر شهید بروجردی و ارتباط او با مادرش افزود: 15 سال پیش مادر شهید بروجردی بالای چهارپایه می‌ر‌وند تا میله پرده را به دیوار بکوبند؛ ایشان تعادل‌ خود را از دست می‌دهند، از روی چهارپایه می‌افتند، سرشان به شیء سخت می‌خورد و بیهوش می‌شود. مادرشهید بروجردی برای بنده این طور نقل می‌کرد که لحظاتی بعد محمد، سرم را به دامن گرفته و مرا نوازش می‌کرد .



    ســردار شهــید محمــد بروجــردی (مسـیح کردسـتان)

    منبع: فارس نیوز
    ویرایش توسط تمنـای وصـال : ۱۳۹۲/۰۹/۲۲ در ساعت ۲۲:۵۱ دلیل: درخواست کاربر

  2. صلوات ها 7


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    55
    حضور
    1 روز 22 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    182




    این سری از خاطرات برگرفته از وبلاگ از سجده گاه عشق تا وادی ظهور است .

    پدرش‌ جلوی‌ خان‌ درآمده‌ بود. گفته‌ بود «من‌ زمین‌ به‌ خان‌نمی‌فروشم‌...»
    مادرش‌ از درد به‌ خودش‌ می‌پیچید. پدرش‌ دویده‌ بود پی‌ قابله‌. قابله‌آش‌پزِ خانه‌ی‌ ارباب‌ هم‌ بود. مباشر ارباب‌ جلویش‌ را گرفته‌ بود. گفته‌بود «زنم‌... داره‌ می‌میره‌ از درد!»
    گفته‌ بود «به‌ من‌ چه‌؟»
    افتاده‌ بودند به‌ جان‌ هم‌. قابله‌ هم‌ دویده‌ بود سمت‌ خانه‌. وقتی‌ محمدبه‌ دنیا آمد، پدرش‌ توی‌ ژاندارمری‌ زندانی‌ بود.
    پدرش‌ را حسابی‌ زده‌ بودند. همان‌ شد. وقتی‌ مُرد، جمع‌ کردند آمدندتهران‌. خیابان‌ مولوی‌ یک‌ خانه‌ اجاره‌ کردند. از این‌ خانه‌هایی‌ بود که‌وسط‌ حیاط‌ حوض‌ آب‌ داشت‌؛ دور تا دورش‌ حجره‌.
    .................................................. .................................................. .............
    هفت‌ ساله‌ بود که‌ رفت‌ کارگاه‌ خیاطی‌، پیش‌ داداش‌ علی‌. اوستا به‌داداش‌ گفته‌ بود «مواظب‌ باش‌ دست‌ به‌ چرخ‌ها نزنه‌. خراب‌کاری‌ بکنه‌من‌ یقه‌ی‌ تو رو می‌گیرم‌.»
    دو هفته‌ نشده‌ بود، یک‌ چرخ‌ دیگر گذاشته‌ بود کنار بقیه‌ی‌ چرخ‌ها.گفته‌ بود «برای‌ آمیرزاست‌.»
    سه‌ ماه‌ توی‌ خیاطی‌ کار کرد. مزدش‌ شد عین‌ بقیه‌. مدرسه‌ها که‌ باز شد،رفت‌ شبانه‌ اسم‌ نوشت‌. روزها کار می‌کرد، شب‌ها درس‌ می‌خواند.

    ویرایش توسط تمنـای وصـال : ۱۳۹۲/۰۹/۲۲ در ساعت ۲۱:۳۶

  5. صلوات ها 6


  6. #3

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    55
    حضور
    1 روز 22 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    182



    یکی‌ از کارگرها تصادف‌ کرده‌ بود. پول‌ عمل‌ نداشت‌. آمد پیش‌ اوستا.گفت‌ «پول‌!»
    گفت‌ «نمی‌دم‌.»
    رو کرد به‌ کارگرها گفت‌ «کار تعطیل‌!»
    اوستا گفت‌ «می‌دم‌. اما قرض‌.»
    بعدِ انقلاب‌ رفت‌ مغازه‌ی‌ اوستا. پول‌ را گذاشت‌ جلویش‌. گفت‌ «این‌ هم‌طلب‌ شما.»
    گریه‌اش‌ گرفته‌ بود. گفته‌ بود «من‌ دیگه‌ نمی‌خوامش‌.»
    محمد هم‌ گفته‌ بود «من‌ هم‌ دیگه‌ نمی‌خوامش‌.»
    .................................................. .................................................. ..................
    یک‌ طرف‌ مش‌حسن‌ آب‌دارچی‌ ایستاده‌ بود، یک‌ طرف‌ هم‌ اوستا پشت‌میز کارش‌ نشسته‌ بود. عبدالله آمده‌ بود تو، چاقو را گذاشته‌ بود زیرگلوی‌ اوستا. گفته‌ بود «پنج‌ هزارتا! می‌دی‌ یا بکشمت‌!»
    مش‌ حسن‌ دویده‌ بود توی‌ زیرزمین‌، داد زده‌ بود «عبدالله قصاب‌.»
    همه‌ی‌ بچه‌ها دویده‌ بودند بالا. مست‌ کرده‌ بود. باج‌ می‌خواست‌.
    ـ آخه‌ از کجا بیارم‌ اول‌ صبحی‌؟
    ـ از کجا بیاری‌؟ از اون‌ تو.
    گاو صندوق‌ را نشان‌ داده‌ بود. محمد هم‌ تا این‌ را دیده‌ بود، پریده‌ بودچوب‌ِ پنبه‌زنی‌ را برداشته‌ بود، افتاده‌ بود به‌ جان‌ یارو. بعد کم‌کم‌ بقیه‌هم‌ ترسشان‌ ریخته‌ بود. طرف‌ را حسابی‌ زده‌ بودند. پاسبان‌ که‌ آمده‌بود عبدالله قصاب‌ را ببرد، به‌ محمد گفته‌ بود «خودت‌ را خانه‌خراب‌کردی‌، جوجه‌!»
    او هم‌ گفته‌ بود «کاریت‌ نباشه‌، بذار من‌ خونه‌خراب‌ بشم‌.»
    اوستاش‌ گفته‌ بود «بهتره‌ چند روزی‌ آفتابی‌ نشی‌. مزدت‌ سر جاشه‌.برو.»
    گفته‌ بود «از فردا می‌آم‌. زودتر هم‌ می‌آم‌.»


  7. صلوات ها 6


  8. #4

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    55
    حضور
    1 روز 22 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    182



    برادرش‌ دو سال‌ بود نامزد کرده‌ بود. پدرزنش‌ گفته‌ بود «ما توی‌ فامیل‌آبرو داریم‌. تا یه‌ ماه‌ دیگه‌ اگر عقد کردی‌ که‌ کردی‌، اگر نه‌ دیگه‌ این‌طرف‌ها پیدات‌ نشه‌.»
    خرج‌ خانه‌ با علی‌ بود. پول‌ عقد و عروسی‌ را نداشت‌. محمد رفت‌ باپدرزن‌ علی‌ حرف‌ زد. قرار عروسی‌ را هم‌ گذاشت‌. تا شب‌ عروسی‌، خودعلی‌ نمی‌دانست‌. با مادر و خواهرش‌ هم‌آهنگ‌ کرده‌ بود.
    گفته‌ بود «داداش‌ بویی‌ نبره‌.»
    با پول‌ پس‌انداز خودش‌ کار را راه‌ انداخته‌ بود.
    محمد یکی‌ از کارگرها را فرستاده‌ بود بالای‌ چهارپایه‌ بگوید «کارتعطیله‌! کی‌ میاد بریم‌ عروسی‌؟»
    بچه‌ها پرسیده‌ بودند «عروسی‌ کی‌؟»
    گفته‌ بود «راه‌ بیفتین‌! سر سفره‌ی‌ عقد می‌بینینش‌.»
    علی‌ گفته‌ بود «من‌ نمی‌آم‌. لباس‌ ندارم‌.»
    محمد هم‌ پریده‌ بود یک‌ دست‌ کت‌ و شلوار سرمه‌ای‌ نو گرفته‌ بود،گذاشته‌ بود روی‌ میز کارش‌. گفته‌ بود «تو نباشی‌ حال‌ نمی‌ده‌. این‌ هم‌لباس‌.»
    .................................................. .................................................. ..........................................
    هفده‌ سالش‌ که‌ شد ازدواج‌ کرد؛ با دخترخاله‌اش‌.
    عروسیش‌ خانه‌ی‌ پدرزنش‌ بود؛ توی‌ برّ بیابان‌. همه‌ را که‌ دعوت‌ کرده‌بودند، شده‌ بودند پنج‌ شش‌ نفر. خودش‌ گفته‌ بود «به‌ کسی‌ نگیم‌سنگین‌تره‌!»
    همسایه‌ها بو برده‌ بودند محمد از رژیم‌ خوشش‌ نمی‌آید. می‌گفتند«پسر فلانی‌ خراب‌کاره‌.»
    عروسیش‌ را دیده‌ بودند. گفته‌ بودند «ازدواجش‌ هم‌ مثل‌ مسلمون‌هانیست‌.»

    .................................................. .................................................. ...............................................
    پسر همسایه‌ کار چاپ‌خانه‌ را ول‌ کرده‌ بود، آمده‌ بود بیرون‌. محمد ازش‌پرسیده‌ بود «کار چاپ‌خونه‌ کار بدی‌ نبود. چرا ولش‌ کردی‌؟»
    گفته‌ بود «عکس‌های‌ ناجور چاپ‌ می‌کردند!»
    ـ تو چه‌ کار به‌ عکس‌هاش‌ داشتی‌؟ کارت‌ رو می‌کردی‌!
    ـ آخه‌ آدم‌ یواش‌ یواش‌ خراب‌ می‌شه‌. الا´ن‌ خیلی‌ از کارگرهای‌ اون‌جاافتاده‌ند به‌ عرق‌خوری‌.
    کلی‌ از وضع‌ آشفته‌ی‌ دنیا برایش‌ گفته‌ بود؛ از فساد حکومت‌ و این‌ جورچیزها. محمد گفته‌ بود «این‌ها را از کجا یاد گرفتی‌؟»

    او هم‌ چندتا کتاب‌ آورده‌ بود داده‌ بود دستش‌. گفته‌ بود «از این‌جا.»

  9. صلوات ها 5


  10. #5

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    55
    حضور
    1 روز 22 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    182



    قهوه‌چی‌ محل‌ آمده‌ بود داخل‌ مغازه‌. به‌ش‌ گفته‌ بود «تو از کی‌ تقلیدمی‌کنی‌؟»
    گفته‌ بود «چه‌ کار به‌ کار من‌ِ پیرمرد داری‌؟ فرض‌ کن‌ از فلانی‌.»
    گفته‌ بود «نع‌! باید از آقای‌ خمینی‌ تقلید کنی‌!»
    اوستا رسیده‌ بود گفته‌ بود «کی‌؟»
    پیرمرد هم‌ گفته‌ بود «آقا! آقای‌ خمینی‌.»
    اوستا عصبانی‌ شده‌ بود، هزارتا فحش‌ بار محمد کرده‌ بود. گفته‌ بود«دیگه‌ نمی‌خواد این‌جا کار کنی‌. بلند شو هر کجا می‌خوای‌ برو. هرّی‌.»
    سندها و سفته‌هایش‌ را داده‌ بود دستش‌، از مغازه‌ انداخته‌ بودش‌ بیرون‌.کرکره‌ را هم‌ پشت‌ سرش‌ کشیده‌ بود پایین‌. گفته‌ بود «الا´نه‌ که‌ ساواک‌بیاد درِ این‌جا رو ببنده‌.»
    .................................................. .................................................. ............................................
    رفته‌ بود پیش‌ یک‌ گروه‌ چپی‌ گفته‌ بود «ما همه‌ داریم‌ یه‌ کارهایی‌می‌کنیم‌. بیایید یکی‌ بشیم‌.»
    گفته‌ بودند «تصمیم‌ با بالادستی‌هاست‌. باید با اونا صحبت‌ کنی‌.»
    ـ شرط‌ هم‌کاری‌ اینه‌ که‌ ایدئولوژی‌ ما رو قبول‌ کنین‌!
    ـ چی‌ چی‌؟
    گفته‌ بودند «سازمان‌ ایدئولوژی‌ خودش‌ را دارد. هر چه‌ رهبری‌ سازمان‌بگوید همان‌ است‌.»
    پرسیده‌ بود «یعنی‌ شما نظر مراجع‌ و مجتهدین‌ رو قبول‌ ندارین‌؟»
    گفته‌ بودند «فقط‌ ایدئولوژی‌ سازمان‌.»
    پرسیده‌ بود «نظرتون‌ در مورد رهبری‌ آقای‌ خمینی‌ چیه‌؟»
    طرف‌ هم‌ گفته‌ بود «ما خودمون‌ توی‌ متن‌ انقلابیم‌. آقای‌ خمینی‌ دیگه‌کیه‌؟»
    گفته‌ بود «ما نیستیم‌.»
    .................................................. .................................................. ................
    یک‌ وانت‌ سه‌چرخ‌ خریده‌ بود، چهار هزار تومان‌. صاحب‌ ماشین‌ رویش‌نوشته‌ بود «پروانه‌ی‌ عشق‌، دنیای‌ آرزو.» عقبش‌ هم‌ نوشته‌ بود«شصت‌تا، خانه‌؛ هشتادتا، بهشت‌ زهرا.»
    پاکش‌ نکرد. می‌گفت‌ «این‌جوری‌ کسی‌ شک‌ نمی‌کنه‌.»
    باهاش‌ همه‌ کار می‌کرد. اعلامیه‌ها را می‌کرد لای‌ ابرهای‌ توی‌ پشتی‌.پشتی‌ها را هم‌ با همان‌ پروانه‌ی‌ عشق‌ می‌فرستاد این‌ طرف‌ آن‌ طرف‌.سوار شدنش‌ دردسر بود، داخلش‌ همه‌ چیز پیدا می‌شد؛ تفنگ‌،نارنجک‌، فشنگ‌.


  11. صلوات ها 5


  12. #6

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    55
    حضور
    1 روز 22 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    182



    با داداشم‌ با هم‌ بودیم‌. با وانت‌ بروجردی‌ زدیم‌ به‌ یک‌ بنده‌ خدایی‌؛ از آن‌لات‌های‌ خوش‌قواره‌. کت‌ و شلوار مشکی‌ و بلوز سفید و کفش‌ نوک‌ تیز.از روی‌ زمین‌ بلند شد، شروع‌ کرد فحش‌ دادن‌. داداشم‌ آمد پایین‌. گفت‌«آقا خیلی‌ ببخشین‌.»
    دیدم‌ طرف‌ ول‌کن‌ نیست‌. آمدم‌ پایین‌ دعوا. داداشم‌ گفت‌ «بشین‌ توی‌ماشین‌ حرف‌ نزن‌.»
    طرف‌ را با هزار تا سلام‌، صلوات‌ راه‌ انداخت‌ رفت‌. آمد گفت‌ «بابا! این‌ماشین‌ِ بروجردیه‌. تو به‌ این‌ ماشین‌ اطمینان‌ داری‌ دعوا می‌کنی‌؟ اگرپلیس‌ بیاد یه‌ دور ماشینو بگرده‌ چه‌ غلطی‌ می‌خوای‌ بکنی‌؟»
    بعد هم‌ دست‌ کرد پشت‌ صندلی‌، یک‌ اعلامیه‌ در آورد. گفت‌ «بفرما.»
    .................................................. .................................................. .................................
    آخر آموزش‌ بهش یک‌ روز مرخصی‌ دادند. فرار کرد. شنیده‌ بود ازآب‌های‌ جنوب‌ می‌شود رفت‌ آن‌ طرف‌ آب‌.
    به‌ برادرش‌ گفت‌ «می‌خوام‌ برم‌ نجف‌، پیش‌ آقا.»
    به‌ مادرش‌ گفت‌ «از سربازی‌ فرار کرده‌ ام‌.»
    آدرس‌ داییش‌ را گرفت‌، رفت‌ اهواز. بهش گفته‌ بود «کار و کاسبی‌ خوب‌نیست‌. می‌خوام‌ برم‌ جنس‌ بیارم‌.»
    داییش‌ گفته‌ بود «الا´ن‌ توی‌ مرز درگیریه‌! عراقی‌ها هزار تا مثل‌ تو رو به‌جرم‌ جاسوسی‌ گرفته‌ اند. ایرانی‌ها هم‌ اگه‌ بگیرندت‌ همینه‌. توی‌ این‌ هیرو ویر می‌خوای‌ چی‌ کار کنی‌؟»
    گفته‌ بود «میرم‌!»
    یکی‌ را پیدا کرده‌ بود، با قایقش‌ زده‌ بودند به‌ آب‌. گشتی‌های‌ عراقی‌ راکه‌ دیده‌ بودند، برگشته‌ بودند طرف‌ خرمشهر. گشتی‌های‌ ایرانی‌ گرفته‌بودندشان‌.
    .................................................. .................................................. ..................................
    فرستاده‌ بودند درِ خانه‌. به‌ مادرش‌ گفته‌ بودند «پسرت‌ خیاط‌ بوده‌؟سربازی‌ رفته‌؟ فرار کرده‌؟»
    گفته‌ بود «آره‌.»
    گفته‌ بودند «گرفته‌ندش‌.»
    چیز دیگری‌ نگفته‌ بودند.
    رفته‌ بود اهواز؛ دادسرا، آگاهی‌، نظام‌ وظیفه‌، زندان‌. همه‌ جا را از زیر پادر کرده‌ بود. گفته‌ بودند «برو ساواک‌.»
    کلی‌ پیاده‌ رفته‌ بود. عکس‌ محمد را نشان‌ داده‌ بود. گریه‌ کرده‌ بود، گفته‌بود «پسر من‌ این‌جاست‌؟ از سربازی‌ فرار کرده‌.»
    گفته‌ بودند «نه‌.»
    گفته‌ بود «پس‌ کی‌ فرستاد خانه‌. گفت‌ پسرت‌ خیاط‌ بوده‌، سرباز بوده‌.فرار کرده‌؟»
    گفته‌ بودند «تو برو، پسرت‌ رو سه‌ روز دیگه‌ تحویلت‌ می‌دیم‌؛ تهران‌!»
    بیست‌ و پنج‌ روز بعد که‌ آمد گفت‌ «دیدی‌ مادر؟ قسمت‌ نشد برم‌ نجف‌.»
    رفته‌ بود نظام‌ وظیفه‌. به‌ش‌ گفته‌ بودند «چرا از سربازی‌ فرار کردی‌؟»
    گفته‌ بود «بازم‌ می‌کنم‌.»
    گفته‌ بودند «یعنی‌ چی‌؟»
    گفته‌ بود «من‌ زن‌ و بچه‌ دارم‌، خرج‌ دارن‌، هیچ‌ کس‌ رو هم‌ غیر از من‌ندارن‌. اگه‌ سربازیم‌ رو تهرون‌ نندازین‌ بازم‌ فرار می‌کنم‌.»
    پای‌ برگه‌ی‌ سربازیش‌ نوشته‌ بودند «ادامه‌ی‌ خدمت‌ در قرارگاه‌فرودگاه‌.»
    شده‌ بود سرباز فرودگاه‌ مهرآباد.


  13. صلوات ها 3


  14. #7

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    55
    حضور
    1 روز 22 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    182



    گفته‌ بودند «کاخ‌ جوانان‌ِ شوش‌ جوون‌ها رو پاک‌ عوض‌ کرده‌، باید یه‌کاریش‌ کرد.»
    رفته‌ بود از نزدیک‌ آن‌جا را دید زده‌ بود. موتورخانه‌اش‌ را دیده‌ بود. گفته‌بود «خودشه‌!»
    بعد از انفجار، برق‌ منطقه‌ دو روز قطع‌ بود. برق‌ کاخ‌ جوانان‌ بیش‌تر.
    چند هفته‌ روی‌ شیشه‌ی‌ در ورودی‌ زده‌ بودند «تا اطلاع‌ ثانوی‌ تعطیل‌است‌.»
    .................................................. .................................................. ...............
    رفته‌ بود اصفهان‌ پی‌ ریخته‌گر. گفته‌ بود «برای‌ ارتش‌ نارنجک‌ می‌زنی‌،برای‌ ما هم‌ بزن‌.»
    طرف‌ اول‌ راه‌ نمی‌داده‌. اسم‌ امام‌ را که‌ برده‌ بود، گفته‌ بود «این‌جامأمورهای‌ ارتش‌ آمد و رفت‌ دارن‌. اصلاً نمی‌شه‌ این‌جا کاری‌ کرد. یک‌نفر رو بفرست‌ یادش‌ بدم‌. برید، برای‌ خودتون‌ نارنجک‌ بزنین‌.»
    برگشته‌ بود تهران‌، یکی‌ از کارگرهای‌ خیاطی‌ را فرستاده‌ بود اصفهان‌.گفته‌ بود «باید یادش‌ بگیری‌. زود!»
    از آن‌ طرف‌ رفته‌ بود توی‌ یک‌ باغ‌، نزدیک‌ ورامین‌، کارگاه‌ درست‌ کرده‌بود. تراش‌کار و متخصص‌ مواد منفجره‌اش‌ را هم‌ پیدا کرده‌ بود.
    ـ چه‌ خوش‌دسته‌!
    ـ مهم‌ اینه‌ که‌ منفجر بشه‌.
    ضامنش‌ را کشیده‌ بود و پرت‌ کرده‌ بود توی‌ بیابان‌. رو کرده‌ بود به‌بچه‌ها، گفته‌ بود «دست‌ مریزاد!»
    .................................................. .................................................. ................
    شنیده‌ بود یک‌ مستشار آمریکایی‌ چند هفته‌ می‌آید تهران‌. فهمیده‌ بودماشین‌ طرف‌ را هیچ‌جا بازرسی‌ نمی‌کنند.
    یک‌ کلید یدک‌ درست‌ کرده‌ بودند. با دو نفر دیگر رفته‌ بودند سر وقت‌اسلحه‌خانه‌. ماشین‌ را برداشته‌ بودند و از جلوی‌ نگه‌بانی‌ رد شده‌بودند؛ با چند تا مسلسل‌ و یک‌ جعبه‌ پُرِ فشنگ‌.


  15. صلوات ها 3


  16. #8

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    55
    حضور
    1 روز 22 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    182



    رفته‌ بود فلسطین‌ دوره‌ ببیند. نمانده‌ بود. گفته‌ بود «اون‌جوری‌ که‌ فکرمی‌کردم‌ نبود. کلی‌ مسلمان‌ و مارکسیست‌ قاطی‌ هم‌ شده‌ند نمی‌دونندچه‌ کار می‌خواهند بکنند.»
    برگشتنی‌ توی‌ صف‌ بازرسی‌ فرودگاه‌، نگهبان‌ بهش گفته‌ بود «هِلّومستر! بفرمایید بروید، پلیز!»
    فکر کرده‌ بود محمد خارجی‌ است‌. او هم‌ گفته‌ بود «خیلی‌ ممنون‌!دست‌ شما درد نکنه‌.»
    طرف‌ جا خورده‌ بود. چند تا فحش‌ داده‌ بود، گفته‌ بود «برو وایسا آخرصف‌!»
    .................................................. .................................................. ..........................
    یکی‌ می‌خواست‌ بیاید تهران‌. نمی‌دانم‌ وزیر دفاع‌ امریکا بود یانماینده‌ی‌ سازمان‌ ملل‌؟ خبر آوردند که‌ شاه‌ گفته‌ «هیچ‌ اتفاقی‌ نبایدبیفته‌.»
    همین‌ حرف‌ برای‌ محمد کافی‌ بود. گفت‌ «باید بیفته‌.»
    رفیقی‌ داشت‌ توی‌ اصفهان‌. اسمش‌ سلمان‌ بود. توی‌ این‌ جور کارها باهم‌دیگر بودند. خودش‌ هم‌ که‌ تهران‌ بود. درست‌ همان‌ وقتی‌ که‌ قرار بودهیچ‌ اتفاقی‌ نیفتد، یک‌ هلی‌کوپتر توی‌ اصفهان‌ افتاد پایین‌، دو تااتوبوس‌ سفارت‌ امریکا توی‌ تهران‌ رفت‌ رو هوا.
    .................................................. .................................................. ...........................
    کاباره‌ی‌ خان‌سالار مخصوص‌ آمریکایی‌ها بود. رفته‌ بود همه‌ جایش‌ رادید زده‌ بود. بعد که‌ آمده‌ بود بیرون‌، گفته‌ بود «وآاای‌. چه‌ خبره‌!»
    مصطفی‌ و عباسعلی‌ را فرستاد آن‌جا. گفت‌ «آن‌قدر بروید و بیایید که‌بشناسندتون‌.»
    شده‌ بودند دوتا آمریکایی‌ خوش‌گل‌؛ یک‌ شبه‌. بیست‌ شب‌ رفته‌ بودند.پانزده‌ شب‌ دست‌ خالی‌. شب‌های‌ آخر با کیف‌.
    بمب‌ نود ثانیه‌ای‌ منفجر می‌شد. عباسعلی‌ زودتر رفته‌ بود بیرون‌.مصطفی‌ هم‌ ضامنش‌ را کشیده‌ بود و راه‌ افتاده‌ بود سمت‌ در. شده‌ بودشصت‌ ثانیه‌، دیده‌ بود عباسعلی‌ دارد برمی‌گرد. یکی‌ به‌ش‌ گفته‌ بود«کیفتان‌ را جا گذاشته‌ین‌. برین‌ برش‌ دارین‌.»
    رفته‌ بود نشسته‌ بود پشت‌ میز. همان‌جا مانده‌ بود. دیگر برنگشته‌ بودبیرون‌.
    برگشته‌ بود سر قرار. بروجردی‌ گفته‌ بود «عباسعلی‌ کو؟»
    زده‌ بود زیر گریه‌.
    گفته‌ بود «کاش‌ من‌ هم‌ نمی‌آمدم‌ بیرون‌.»


  17. صلوات ها 3


  18. #9

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    55
    حضور
    1 روز 22 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    182



    بیست‌ و یک‌ بهمن‌ پنجاه‌ و هفت‌ با رادیوش‌ بی‌سیم‌ کلانتری‌ها رامی‌گرفت‌.
    می‌گفت‌ «برید فلان‌جا، زور آخرشونه‌.»
    امام‌ که‌ آمد، عبا پوشید، عمامه‌ گذاشت‌. اسلحه‌اش‌ را هم‌ گرفت‌ زیر عباو رفت‌ فرودگاه‌.
    .................................................. .................................................. .......................
    دکتر بهشتی‌ بهش گفته‌ بود «می‌خواهیم‌ حفاظت‌ از امام‌ رو بسپریم‌ به‌گروه‌ شما. می‌تونین‌؟ یک‌ طرحی‌ باید بدین‌ که‌ شورای‌ انقلاب‌ رو راضی‌کنه‌.»
    شب‌ تا صبح‌ نشست‌ و طرح‌ حفاظت‌ را نوشت‌. قبول‌ کردند. فرداش‌روزنامه‌ها نوشتند «چهار هزار جوان‌ مسلح‌ از امام‌ محافظت‌ می‌کنند.»
    .................................................. .................................................. ...................
    با موتور گازی‌ می‌آمد کمیته‌. سر و کله‌اش‌ که‌ پیدا می‌شد، تیکه‌ بود که‌بارش‌ می‌کردند.
    ـ آقا بروجردی‌، پارکینگ‌ ماشین‌های‌ ضدگلوله‌ اون‌طرفه‌، برو اون‌جاپارکش‌ کن‌.
    ـ حیفه‌ این‌ رو سوار می‌شین‌ها. می‌دونی‌ یک‌ خط‌ بیفته‌ به‌ش‌ چی‌می‌شه‌؟
    ـ حاجی‌ بده‌ ببرم‌ روش‌ چادر بکشم‌ آفتاب‌ نخوره‌، حیفه‌.
    موتور را داده‌ بود دست‌ این‌ آخری‌. گفته‌ بود «بارک‌ الله، فقط‌ بپاها. ماهمین‌ یه‌ وسیله‌ رو داریم‌.»
    .................................................. .................................................. ............................
    گفتم‌ «تو که‌ خونه‌ت‌ تهرانه‌، پاشو یه‌ سر بزن‌ خونه‌ برگرد.»
    گفت‌ «ایشالا فردا.»
    فرداش‌ می‌شد پس‌ فردا. آن‌ قدر نرفت‌ که‌ زن‌ و بچه‌اش‌ آمدند جلوی‌پادگان‌. یکی‌ پشت‌ بلندگو داد می‌زد «برادر بروجردی‌، ملاقاتی‌!»


  19. صلوات ها 3


  20. #10

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    55
    حضور
    1 روز 22 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    182



    توی‌ اوین‌ به‌ش‌ خبر دادند «مادرت‌ دم‌ در منتظرته‌.»
    تا آمده‌ بود دم‌ در، گفته‌ بود «چند سال‌ آزگاره‌ که‌ خون‌ به‌ جگرماهاکرده‌ای‌؟ تو زن‌ و بچه‌ نداری‌؟ خواهر و مادر نداری‌؟»
    گفته‌ بود «من‌ نوکر شماها هستم‌.»
    نگاه‌ کرده‌ بود توی‌ صورت‌ محمد، گفته‌ بود «اون‌ از زندون‌ رفتنت‌. اون‌ هم‌از خارج‌ رفتنت‌. اون‌ از اعلامیه‌ها و تفنگ‌هایی‌ که‌ می‌آوردی‌ خانه‌ تنمان‌را می‌لرزاندی‌. این‌ هم‌ از این‌ بعدِ انقلابت‌ که‌ ماه‌ به‌ ماه‌ توی‌ خونه‌پیدات‌ نمی‌شه‌.»
    دست‌ مادرش‌ را بوسیده‌ بود. گفته‌ بود «تا حالا کلی‌ خون‌ دل‌ خورده‌یم‌،رسیده‌یم‌ این‌جا. تازه‌ اول‌ کاره‌. ول‌ کنیم‌ همه‌ چی‌ از بین‌ بره‌؟»
    .................................................. .................................................. ..........
    آمده‌ بود خانه‌. بچه‌هایش‌ را که‌ بغل‌ کرده‌ بود، غریبی‌ کرده‌ بودند. هنوزچاییش‌ سرد نشده‌ بود که‌ آمده‌ بودند در خانه‌. گفته‌ بودند «اوین‌،زندانی‌ها شورش‌ کرده‌ن‌.»
    گفته‌ بود «به‌ ما نیومده‌ بمونیم‌ خونه‌.»
    یکی‌ از زندانی‌ها خودش‌ را زده‌ بود به‌ مریضی‌. حسین‌ رفته‌ بود ببردش‌بهداری‌. گروگان‌ گرفته‌ بودندش‌. چاقو گذاشته‌ بودند زیر گلویش‌. گفته‌بودند «یا آزادمان‌ کنید یا فاتحه‌!»
    محمد گفته‌ بود «بکشیش‌ هم‌ آزادت‌ نمی‌کنم‌. همین‌ جا محاکمه‌ت‌می‌کنم‌. همین‌ جا هم‌ اعدامت‌ می‌کنم‌. حالا ببین‌!»
    با یک‌ نفر دیگر رفته‌ بودند روی‌ پشت‌بام‌. پنجره‌ را که‌ برداشته‌ بودند،یکی‌ از زندانی‌ها دیده‌ بود. هنوز سر و صدا نکرده‌، پریده‌ بودند پایین‌.محمد کلتش‌ را گذاشته‌ بود روی‌ پیشانی‌ طرف‌. گفته‌ بود «اگه‌ مردی‌بِبُر.»
    .................................................. .................................................. ...........
    رفته‌ بود سپاه‌. سعی‌ می‌کرد آن‌جا را سر و سامان‌ بدهد.
    وقتی‌ دیدمش‌، گفتم‌ «اصلاً معلوم‌ هست‌ کجایی‌؟»
    گفت‌ «ما باید بیش‌تر از این‌ها آواره‌ باشیم‌.»
    قبل‌ از این‌ که‌ امام‌ بیاید، گفته‌ بود «فکر می‌کنین‌ اگه‌ امام‌ بیاد، کارتمومه‌؟ نه‌خیر! تازه‌ اول‌ کاره‌.»
    می‌گفتند «دنبال‌ ریاسته‌.»
    گفت‌ «من‌ دارم‌ می‌رم‌ کردستان‌. هرکی‌ می‌آد، بسم‌الله.»


  21. صلوات ها 3


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود