صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: *** داستانهاى دعا ***

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912

    *** داستانهاى دعا ***





    *** داستانهاى دعا  ***

    در آيات و روايات اهلبيت اهميت فراوانى به مسئله دعا داده شده، ولى ممكن است قبول اين امر براى بعضى در ابتدا غير قابل قبول و سنگين باشد،

    شايد بگويند دعاكردن كار مشكلى نيست و همه مى تواند دعا كنند و يا قدم را از اين فراتر گذارند و بگويند دعا كار افراد بيچاره و ناتوان است و اهميتى ندارد ولى اشتباه از اينجا سرچمشه مى گيرد كه دعا را خالى و برهنه و عارى از شرائطش مى بيند

    در حالى كه اگر شرائط خاص دعا در نظر گرفته شود اين حقيقت به روشنى ثابت مى شود كه دعا و نيايش وسيله سريع و مؤثرى است براى خودسازى و پيوند نزديكى است ميان انسان و خدا و بين مخلوق و خالق و بين دلداده و دلدار.


    *** داستانهاى دعا  ***

    منبع داستانها :
    كتاب قصص الدعاء
    تأليف: شهيد احمد مير خلف زاده و قاسم ميرخلف زاده


  2. صلوات ها 5


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    اگر مى خواهى دعايت مستجاب شود...

    *** داستانهاى دعا  ***

    حضرت امام صادق (عليه السلام) فرمود: عابدى از بنى اسرائيل سه سال پيوسته دعا مى كرد تا خداوند به او پسرى عنايت كند، ولى دعايش ‍ مستجاب نمى شد،

    روزى در ضمن مناجات عرض كرد:
    يا رب ابعيد انا منك فلا تسمعنى ام قريب فلا تجيبنى
    خدايا! آيا من از تو دورم كه سخنم را نمى شنوى يا تو نزديكى ولى جوابم را نمى دهى.

    در خواب به او گفتند: مدت سه سال خداى را با زبانى كه به فحش و ناسزا عادت كرده و قلبى آلوده به ستم و نيت دروغى مى خوانى، اگر مى خواهى دعايت مستجاب شود فحش و ناسزا را رها كن و از خدا بترس، قلبت را از آلودگى پاك كن و نيت خود را نيز نيكو گردان.

    *** داستانهاى دعا  ***

    اى عمر به بد تباه كردى
    وى نامه خود سياه كردى

    بيدار نمى شوى زغفلت
    هشيار نمى شوى زسكرت

    گوئى زخدا خبر ندارى
    وز روز جزا خبر ندارى

    بس عاصى و دل سياه گشتى
    غرق بحر گناه گشتى

    يك لحظه بفكر خويشتن آى
    چشمى ز درون جانت بگشاى

    بنگر نيكو كه در چه كارى
    افتاده، پياده يا سوارى



  5. صلوات ها 4


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    اگر گردنش قطع شود از او نمى پذيرم

    *** داستانهاى دعا  ***

    حضرت صادق (عليه السلام) فرموده: روزى حضرت موسى (عليه السلام) پيروان خود را موعظه مى كرد،يكى از شنوندگان چنان تحت تاءثير گفتار موسى (عليه السلام) قرار گرفت كه از جا حركت كرده پيراهن خود راچاك زد،

    خداوند به حضرت موسى وحى كرد به او بگو لا تشق قميصك و لكن اشرح لى عن قلبك نمى خواهد پيراهنت را چاك زنى، قلبت را برايم بشكاف و محبت ديگران را خارج نما.

    حضرت صادق (عليه السلام) در پايان گفتار فرمودند: يك روز حضرت موسى به مردى از پيروان خود گذشت كه در حال سجده بود،از آنجا گذشت پس از انجام دادن كار خود برگشت، باز او را در حال سجده ديد؛

    به آن مرد گفت: اگر حاجت تو به دست من بود برآورده ميكردم.
    به موسى (عليه السلام) خطاب شد لو سجدينقطع عنقه ما قبلت حتى يتحؤ ل اكره الى ما احب اگر آنقدر سجده كند كه گردنش قطع شود نمى پذيرم، مگر اينكه قلب خود را پاك كند از آنچه من دوست دارم او نيز دوست بدارد و از آنچه بى ميلم نسبت به آن او هم بى ميل شود.

    *** داستانهاى دعا  ***

    اين راه كه مى روى چه راه است
    راه طاعت، ره گناه است

    عمرى كردى تو در جهان زيست
    اكنون بنگر كه حاصلت چيست

    بگذشت بسى ز روزگارت
    بنگر نيكو به كار و بارت

    در راه خداى اى تو غافل
    يك گام نرفته اى چه حاصل

    در دام هوا اسير تاكى صد
    جان بكن و ممير تاكى


  7. صلوات ها 5


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    بيا با هم دعا كنيم

    *** داستانهاى دعا  ***

    حضرت عيسى (عليه السلام) كه بيابانگردى از كارهاى معمولى او بود، روزى تنهادر بيابان عبور ميكرد، باران شديد باريد، و او را غافلگير كرد، او به هر طرف مى دويد و مى نگريست پناهگاه نمى ديدكه به آنجا رود، در اين جست و گريز ناگهان چشمش به شخصى افتاد كه در مكانى مشغول نماز بود، به سوى او روان شد، وقتى به او رسيد، آنجا را محل امن يافت.

    پس از آنكه آن شخص از نماز فارغ شد، عيسى (عليه السلام) بعد از احوال پرسى به او فرمود: بيا با هم دعا كنيم تا باران بايستد.

    آن شخص گفت! ((اى مرد)) چگونه دعا كنيم، با اينكه چهل سال است در اينجا به عبادت مشغولم، تا خدا توبه مرا قبول كند، ولى هنوز معلوم نيست كه توبه ام قبول شده باشد، زيرا از خدا خواسته ام نشانه قبولى توبه ام اين باشد كه پيامبرى از پيامبرانش را به اينجا بفرستد.

    عيسى (عليه السلام) به او فرمود ((من عيسى پيغمبرم)) بنابراين معلوم مى شود كه توبه تو قبول شده است.

    تو چه گناهى كرده اى؟
    او گفت: روزى تابستان بيرون آمدم، هوا بسيار گرم بود، گفتم: عجب روز گرمى است ((كه يك نوع شكايت به خدا است)).

    *** داستانهاى دعا  ***

    يك ره نظرى به خسته اى كن
    رحمى بدل شكسته اى كن

    آن كو جز تو، كسى ندارد
    غمخوارى و مونسى ندارد

    محنت زده ايست، شرمسارى
    خجلت زده ايست، زشتكارى

    دل سوخته ايست، خسته جانى
    تر كرده به ذكر تو زبانى

    بر خاك فتاده خوار و زاريست
    وز درگه تو اميدواريست

    مگذار كه نا اميد گردد
    بخشاى كه رو سفيد گردد

    يا رب به علو وعزت تو
    حق جبروت و هيبت تو

    يا رب به فرشتگان منزل
    يا رب به پيامبران مرسل



  9. صلوات ها 2


  10. #5

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    چنين دعا مكن

    *** داستانهاى دعا  ***

    پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) از جائى عبور مى كرد ديد مسلمانى مشغول دعا است و چنين دعا مى كند:

    ((خدايا مرا از مردم بى نياز كن)) رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) به او فرمود:

    چنين دعا مكن، زيرا مردم بايد نسبت به همديگر، تعاون و همكارى داشته باشند و نياز همديگر را تاءمين كنند. بلكه چنين دعا كن:

    خدايا از مردم شرور ((و بدكار بى نياز گردان))
    او عرض كرد: ((مردم شرور و بد چه كسانى هستند؟))
    پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود:

    1- آنانكه وقتى چيزى را مى بخشند، منت مى گذارند.
    2- و اگر چيزى نمى بخشند، عيب جو هستند.

    *** داستانهاى دعا  ***

    دستى به درت دراز كرده
    چشمى به اميد باز كرده

    غير از تو كسى دگر ندارد
    رو از تو به درگه كه آرد

    گر تو گويى كه طاعتت كو
    من هم گويم شفاعتت كو

    گوئى كه تو در گنه فزودى
    گويم كه تو هم غفور بودى

    گوئى كه خطا تست بسيار
    گويم كه تو كريم و غفار

    مارا به تو اعتقادى اينست
    اين ظن حسن مرا يقين است

    يارب تو به ظن خود رسانم
    از درگه خويشتن مرانم



  11. صلوات ها 2


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    من از او قدردانى خواهم كرد

    *** داستانهاى دعا  ***

    امام صادق (عليه السلام) فرمودند:
    بر هر مسلمانى لازم است نمازش را با سجده شكر به پايان رساند، چرا كه با اين سجده نمازت را تمام مى كنى در حالى كه پروردگارت را خرسند مى سازى و فرشتگان را نسبت به خود به شگفتى وامى دارى و بنده وقتى كه نمازش را تمام كرد و سپس سجده كرد

    خدا مى فرمايد: اى فرشتگان من! حالا چه پاداشى پيش من دارد؟ آن وقت هيچ چيز باقى نمى ماندمگر آنكه فرشتگان آنها را نام برده برده باشند.

    در آن هنگام خداوند تعالى مى فرمايد: همانطور كه او شكر مرا بجا آورد من از او قدر دانى خواهم كرد و به فضل خودم به او روى مى كنم و رحمتم را به او مى نمايانم.

    *** داستانهاى دعا  ***

    چه مى شود مقيم در جناب تو باشم
    سگ جناب تو باشم، رقيب باب تو باشم

    چه مى شود كه شب و روز گرد كوى تو گردم
    در انتظار برافكندن نقاب تو باشم

    چه مى شود كه نخواهى زمن حساب و كتابى
    غريق بحر كرمهاى بى حساب تو باشم

    چه مى شود كه گهى از در عتاب درائى
    گر از قصور نه شايسته خطاب تو باشم





  13. صلوات


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    اين دعا به استجابت رسيد

    *** داستانهاى دعا  ***

    نقل مى كند مرحوم ملامحمدتقى مجلسى (رحمه الله عليه)، شبى براى نماز شب از خواب برخواست پس از نماز به دعا مشغول شد، در دعا احساس كرد حال عرفانى مخصوص پيدا كرده كه گويى اگر دعا كند دعايش به استجابت مى رسد

    در اين فكر بود چه دعايى مفيد و پر بهره اى كند، ناگهان پسرش ‍ محمد باقر كه آن وقت كودك شير خوارى در گهواره بود به گريه افتاد، ملا محمدتقى متوجه محمدباقر شد و براى او اين گونه توفيق عنايت فرما كه وقتى بزرگ شد آثار و تعاليم پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و امامان را تا آخرين حد امكان نشر بدهد و به جهانيان برساند.

    اين دعا به استجابت رسيد و همانگونه كه او خواسته بود، پسرش بهترين توفيق را در نشر تعاليم و معارف و روايات از عربى و فارسى.

    *** داستانهاى دعا  ***

    الهى بر در تو روسياهى
    نشسته خسته با حال تباهى

    بدرگاه تو با اين چشم گريان
    فكنده سرگداى بى پناهى

    ترحم كن براين محزون نالان
    نما از مرحمت براو نگاهى

    حديث اكرم الضيف تو خواندم
    منم مهمان به دربارت الهى

    الهى بردرت باگردن كج
    نباشد مونسم جز اشك و آهى



  15. صلوات


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    هر گاه شيعيان را دعا كردم سير شده ام

    *** داستانهاى دعا  ***

    امام حسن عسگرى (عليه السلام) از حضرت امام حسن مجتبى (عليه السلام) روايت مى كند كه در كنار كوه صفا شخصى آمده بر حضرت امير (عليه السلام) سلام كرده عرض نمود:

    ياولى الله چهارسال است كه دراين موضع به تسبيح و تمجيد و تكبر حق تعالى مشغولم و عبادت او را مى كنم امام حسين (عليه السلام) روايت كرده كه پدرم به او فرمود:

    در اين مكان طعام و شرابى نيست، در اين مدت چطور زندگانى كرده اى عرض كرد: اى مولاى من به آن خدائى كه ابن عم شما را به رسالت به خلق فرستاد.

    و تو را وصى او كرد كه: هرگاه گرسنه شوم شيعيان تو را دعا كردم سير شده ام.
    هر وقت تشنه شده ام دشمنان تو را نفرين كردم دفع تشنگى من شده است.

    *** داستانهاى دعا  ***

    ياد تو مرا روح روان است على
    نام تو مرا ورد زبان است على

    عشق تو مرا حصن امان است على
    روى تو مرا قبله جان است على



  17. #9

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    على عليه السلام در حق او دعا كرد

    *** داستانهاى دعا  ***

    عمر و بن حمق يك از مخلص و دوستان صميمى امير المؤمنين على (عليه السلام) بود در جنگ صفين كه جنگ سختى بين سپاه على (عليه السلام) و لشكر معاويه بود به على (عليه السلام) عرض كرد: ما بخاطر تحصيل ما و يا خويشاوندى با شما بيعت نكرده ايم، بلكه بيعت ما با تو بر اساس پنج چيز است:

    1- تو پسر عموى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) هستى.
    2- تو داماد آنحضرت و همسر حضرت زهرا (عليه السلام) هستى.
    3- تو پدر دو فرزند رسول خدا مى باشى.
    4- تو نخستى فردى هستى كه به پيامبر ايمان آوردى.
    5- تو بزرگوارترين مرد از مجاهدان اسلام بودى و سهم تو در جهاد با كفار از همه بيشتر است.

    بنابر اين اگر فرمان دهى تا كوه را از جاى بركنم، و دريا از آب تهى سازيم تا جان بر تن داريم سر از فرمان تو بر نتابيم و دوستانت را يارى نموده و با دشمنانت دشمن مى باشيم.

    امير مومنان (عليه السلام) براى اين دوست مخلص خود چنين دعا كردند:
    اللهم نور قلبه باتقوى و اهده الى صراط مستقيم.
    خداوندا قلب او را به تقوى منور كن و او را به راه مستقيم هدايت كن،

    دعاى على (عليه السلام) در وجود او ديده مى شد او هم دلى پاك و نورانى داشت و هم تا دم مرگ و شهادت درراه راست گام برداشت.

    *** داستانهاى دعا  ***

    آمدم بر سر ثناى على
    اى دل جان من فداى على

    مهر كبرياى لاهوت است
    چون كنم وصف كبرياى على

    نفس پيغمبر است و سر خدا
    چه توان گفت در ثناى على

    جز خدا در او نمى داند
    بخداى من و خداى على

    يا الهى بروز حشرم ده
    جان در سايه لواى على

    مهر او را شفيع من گردان
    بهر ورسازم از لقاى على

    كارهاى مرا چنان گردان
    كه بود جمله در رضاى على

    يافتم ره بسوى درگه تو
    از سخن جان فزاى على

    ديده روشن از غبار رهش
    راه ديدم به توتياى على

    گنهم گرچه هست بى حدو حصر
    ليك هستم زاولياى على

    نامه ام گر تهى است از حسنات
    دل پر دارم از ولاى على



  18. #10

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    دعاى پيرزن بدادش رسيد

    *** داستانهاى دعا  ***

    سلطان ملكشاه در محل حكومت خويش (اصفهان) به شكار رفت و جمعى از خواص و غلامان او اطرافش بودند، گاو ماده اى بى صاحب ميان بيابان به چشم آنها خورد اورا گرفتند، پس از كشتن، بريان كردند و خوردند،

    صاحب گاو پيرزنى بود بيوه كه سه طفل يتيم داشت و به شير گاو زندگانى مى كرد، وى تا با خبر شد آمد در وقتى كه ملك شاه مى خواست از روى پل زاينده رود برود مقابلش ايستاد و گفت شاها اگر امروز سر پل زاينده رود جواب مرا ندادى و به دردم رسيدگى نفرمائى، روز قيامت سر پل سراط جلوتان را خواهم گرفت، سلطان پياده شد و به موضوع پى برد، دستور داد هفتاد گاو به آن زن دادند، غلامان كه در مقام خدمتگذاران دربار سلطان به مال مردم تجاوز كرده بودند در دادگاه رسمى سلطان محكوم شدند.

    بعد از وفات ملكشاه آن زن خود را روى قبر سلطان افكند و مى گفت خداوندا! سلطان ملكشاه هم به درد دل رسيدگى نمود و هم احسان به من كرد، تو اكرم الاكريم هستى، اگر به او رحم فرمائى چه مى شود در آن زمان يكى از عباد و زهاد ملك شاه را خواب ديد از حالش جويا شد، گفت اگر شفاعت زنى را كه سر پل زاينده رود كه به دادش رسيدم نبود واى بر من بود.

    *** داستانهاى دعا  ***



صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود