صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ادامه درجمعه بعد ... راز آن پیشانی بند

  1. #1

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    نوشته
    1,321
    حضور
    37 روز 3 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    182
    صلوات
    10747

    ادامه درجمعه بعد ... راز آن پیشانی بند





    سرداران عشق
    ادامه درجمعه بعد ... راز آن پیشانی بند


    تولد ابراهیم


    سر ابراهیم باردار بودم که ازطریق زمینی رفتیم کربلا


    در مسیر من بیماری سختی گرفتم


    طبیب پس از معاینه من گفت: نوزاد که تلف شده ولی برای نجات خودم لازم است استراحت مطلق بکنم


    وقتی حرفهای طبیب تمام شد خیلی دلم شکست


    چند روز استراحت کردم و بعد به همسرم گفتم مرا ببرد حرم امام حسین (ع)


    گفت: دکتر منع کرده، گفته باید استراحت مطلق داشته باشی


    گفتم: من این همه راه آمدم زیارت آقا،حالا اینجا بشینم و زار زار به گنبد آقا نگاه کنم؟


    رفتم حرم و داخل یکی از رواقها به دیوار تکیه دادم و دعا خواندم،کم کم چشمهایم سنگین شد و به خواب رفتم.


    در عالم رویا بانوی بلند بالا و باوقاری را دیدم عبای بلندی برسرداشت و روی دست های خود طفلی را گرفته بود


    و آن
    بزرگوار به سوی من آمد بی اختیار و از سراحترام به وی از جا بلند شدم.


    خانم نزدیک رسید. ایستاد و طفل را به من سپرد


    همه وجودم سرشار از شادی و نور شد،در همان حال از خواب پریدم ...



    ادامه در جمعه بعد ...


    ویرایش توسط تمنـای وصـال : ۱۳۹۲/۱۰/۲۰ در ساعت ۱۹:۲۵ دلیل: درخواست استارتر تاپیک

    قلبت را آنقدر ازعاطفه لبریز کن

    که اگر روزی افتاد و شکست

    همه جا عطر گل یاس پراکنده شود




  2. صلوات ها 20


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    نوشته
    1,321
    حضور
    37 روز 3 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    182
    صلوات
    10747




    دستم خالی بود ولی حال عجیبی داشتم


    صحنه ای را که در خواب دیده بودم برای همسرم بازگو کردم و کمی بعد عازم خانه شدیم


    مسیر برگشت را پای پیاده رفتیم


    گفتم قلبم گواهی می دهد فرزندم زنده است


    روز بعد سروقت طبیب رفتیم.


    او نیز گفته ام را تصدیق کرد و پس از معاینه کامل گفت: این یک معجزه است


    مدتی پس از عزیمت به شهرضا فرزندم به دنیا آمد.


    دوازدهم فروردین سال 1334 بود.

    نامش را ابراهیم گذاشتیم

    مادر شهید حاج ابراهیم همت



    ادامه درجمعه بعد ... راز آن پیشانی بند


    ویرایش توسط عطر یـاس : ۱۳۹۲/۰۹/۱۵ در ساعت ۱۰:۴۰

    قلبت را آنقدر ازعاطفه لبریز کن

    که اگر روزی افتاد و شکست

    همه جا عطر گل یاس پراکنده شود




  5. صلوات ها 16


  6. #3

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    نوشته
    1,321
    حضور
    37 روز 3 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    182
    صلوات
    10747



    این چه رازیست!...


    قبل از شروع مراسم عقد، علی آقا رو به من کرد و گفت:


    شنیده ام که عروس در مراسم عقد هر چه از خداوند بزرگ بخواهد، اجابتش حتمی است.


    نگاهش کردم و گفتم: چه آرزویی داری؟


    در حالی که چشمان مهربانش رابه زمین دوخته بود گفت: اگر علاقه ای به من دارید و اگر به خوشبختی من


    می اندیشید،لطف کنید و از خدا برایم شهادت را بخواهید.


    از این جمله علی تنم لرزید ...


    ادامه در جمعه بعد ...

    ویرایش توسط عطر یـاس : ۱۳۹۲/۰۹/۱۵ در ساعت ۱۰:۴۴

    قلبت را آنقدر ازعاطفه لبریز کن

    که اگر روزی افتاد و شکست

    همه جا عطر گل یاس پراکنده شود




  7. صلوات ها 13


  8. #4

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    نوشته
    1,321
    حضور
    37 روز 3 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    182
    صلوات
    10747



    همراه نوحه خوانی،ریزش اشک دلهای تنگ دیدنی است؛

    یاران و دوستان با هم وداع می کنند.

    روبوسی می کنند و تقاضای شفاعت دارند.

    بعد از مدتها کنار هم بودن، معلوم نیست آیا باز هم همدیگر را خواهند دید یا نه؟

    پس باید غنیمت شمرد فرصت را.

    اگر قرار است دوستی به لقای یار بشتابد، پس باید او را بوسید.

    باید پیام داد که به دوست سلام برساند، و پیش او یادمان کند.

    (خط فکه، شهید سید محمد شکری)

    ویرایش توسط عطر یـاس : ۱۳۹۲/۰۹/۱۷ در ساعت ۱۷:۱۰

    قلبت را آنقدر ازعاطفه لبریز کن

    که اگر روزی افتاد و شکست

    همه جا عطر گل یاس پراکنده شود




  9. صلوات ها 10


  10. #5

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    نوشته
    1,321
    حضور
    37 روز 3 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    182
    صلوات
    10747



    ادامه درجمعه بعد ... راز آن پیشانی بند

    درود به شرف این مردای بی ادعایی که بخاطر مملکت و ناموسشون ...

    بخاطر آزادی امروز ما باید یه عمر سختی بکشند و ویلچر نشین باشند !

    درود به خانواده هاشون که بسیاری از اونها در نداری و کمبود ، زندگی می کنند و سختی ها رو به جون میخرند .

    درود به همه ی آنهایی که از جان و مال و موقعیت و مسند خودشون چشم پوشیدند تا ایران ، ویران نشود ....



    قلبت را آنقدر ازعاطفه لبریز کن

    که اگر روزی افتاد و شکست

    همه جا عطر گل یاس پراکنده شود




  11. صلوات ها 11


  12. #6

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    نوشته
    1,321
    حضور
    37 روز 3 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    182
    صلوات
    10747



    نقل قول نوشته اصلی توسط چشمان خیس نمایش پست ها
    این چه رازیست!... قبل از شروع مراسم عقد، علی آقا رو به من کرد و گفت: شنیده ام که عروس در مراسم عقد هر چه از خداوند بزرگ بخواهد، اجابتش حتمی است. نگاهش کردم و گفتم: چه آرزویی داری؟ در حالی که چشمان مهربانش رابه زمین دوخته بود گفت: اگر علاقه ای به من دارید و اگر به خوشبختی من
    می اندیشید،لطف کنید و از خدا برایم شهادت را بخواهید.
    از این جمله علی تنم لرزید ...
    ادامه در جمعه بعد ...

    چنین آرزویی برای یک عروس،در استثنایی ترین روز زندگی، بی نهایت سخت بود. سعی کردم طفره بروم اما علی قسم داد در این روز این دعا را در حقش کرده باشم. بناچار قبول کردم .


    هنگام جاری شدن خطبه عقد از خداوند بزرگ، هم برای خودم و هم برای علی، طلب شهادت کردم.


    و بلافاصله باچشمانی پر از اشک، نگاهم را به صورت علی دوختم، آثار خوشحالی در چهره اش آشکاربود.


    از نگاهم فهمیده بود که خواسته اش را بجای آوردم.


    مراسم ازدواج ما،در محضر شهید آیت الله مدنی و تعدادی از برادران پاسدار برگزار شد و نمی دانم این چه رازیست که همه پاسداران این مراسم، داماد مجلس و آیت الله مدنی،همگی به فیض شهادت رسیدند.


    همسرشهید تجلائی

    ادامه درجمعه بعد ... راز آن پیشانی بند

    ویرایش توسط عطر یـاس : ۱۳۹۲/۰۹/۲۲ در ساعت ۱۰:۵۸

    قلبت را آنقدر ازعاطفه لبریز کن

    که اگر روزی افتاد و شکست

    همه جا عطر گل یاس پراکنده شود




  13. صلوات ها 12


  14. #7

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    نوشته
    1,321
    حضور
    37 روز 3 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    182
    صلوات
    10747



    انشاءالله عروسی دخترعمو



    زمان جنگ برادری از مازندران می خواست اعزام شود



    مادرش هی می گفت:نه نه کی برمی گردی؟



    یک نگاهی کرد ، سرسفره گفت: انشاءالله عروسی دخترعمو برمی گردم ...

    ادامه در جمعه بعد ...
    ویرایش توسط عطر یـاس : ۱۳۹۲/۰۹/۲۲ در ساعت ۱۱:۰۹

    قلبت را آنقدر ازعاطفه لبریز کن

    که اگر روزی افتاد و شکست

    همه جا عطر گل یاس پراکنده شود




  15. صلوات ها 13


  16. #8

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    نوشته
    1,321
    حضور
    37 روز 3 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    182
    صلوات
    10747




    شهادت لاله ها را چیدنی کرد

    به چشم دل خدا را دیدنی کرد

    ببوس ای خواهرم قبر برادر

    شهادت سنگ را بوسیدنی کرد

    “قیصر امین پور”


    قلبت را آنقدر ازعاطفه لبریز کن

    که اگر روزی افتاد و شکست

    همه جا عطر گل یاس پراکنده شود




  17. صلوات ها 8


  18. #9

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    نوشته
    1,321
    حضور
    37 روز 3 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    182
    صلوات
    10747



    نقل قول نوشته اصلی توسط چشمان خیس نمایش پست ها
    انشاءالله عروسی دخترعمو
    زمان جنگ برادری از مازندران می خواست اعزام شود
    مادرش هی می گفت:نه نه کی برمی گردی؟
    یک نگاهی کرد ، سرسفره گفت: انشاءالله عروسی دخترعمو برمی گردم ...
    ادامه در جمعه بعد ...
    دخترعموش هشت سالش بود.


    همه خندیدند این هم رفت و شهید شد و جسدش برنگشت


    مفقودالاثر یکسال، دو سال، سه سال، تا سال هشتم که گفتند بدنش پیدا شده،یک مشت استخوان را آوردند تحویل مادر دادند. مادر نشست کنار این بدن.


    حالا امشب چه شبی!شب عروسی دخترعموش.


    عروسی به هم خورد. دخترعمو یک گوشه ای نشسته، یک دختر 16 ساله تو دلش گفت: حالا یک مشت استخوان چه وقت آمدنش بود حالا فردا می آمد، اما به کسی نگفت.


    یک وقت خوابش برد دچار کابوس شد دید افتاده توی یک منجلابی فرو می رود هر چی می خواست داد بزند صداش در نمی آمد و بیشتر فرو می رفت. دستش بیرون مانده بود آنقدر دلش شکست.


    خدایا یعنی هیچ کس نیست به داد من برسه؟


    من نمیخوام بمیرم.


    یک وقت دست غیبی آمد این دختر را بیرون کشید و یک گوشه ای نشست.


    گفت:خدایا این دست چی بوده از کجا آمد در این تاریکی دیجور ظلمات دنیا و آمد و من را نجات داد صدای غریبی گفت: دخترعمو این دست همان یک مشت استخوانی بود که دیشب آمد.


    عشق یعنی استخوان و یک پلاک

    عشق یعنی سینه های چاک چاک


    حجتالاسلام آقای ضابط

    ویرایش توسط عطر یـاس : ۱۳۹۲/۰۹/۲۹ در ساعت ۰۷:۰۲

    قلبت را آنقدر ازعاطفه لبریز کن

    که اگر روزی افتاد و شکست

    همه جا عطر گل یاس پراکنده شود




  19. صلوات ها 7


  20. #10

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    نوشته
    1,321
    حضور
    37 روز 3 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    182
    صلوات
    10747



    دو رکعت عشق

    آخرین بار که می خواستیم بدرقه اش کنیم، خواستم صورتش را ببوسم ناخودآگاه صورتش را برگرداند تا با یکی از بدرقه کنندگان صحبت کند که لبهایم به جای صورتش پشت گردنش را بوسید ...


    ادامه در جمعه بعد ...
    ویرایش توسط عطر یـاس : ۱۳۹۲/۰۹/۲۹ در ساعت ۱۰:۴۵

    قلبت را آنقدر ازعاطفه لبریز کن

    که اگر روزی افتاد و شکست

    همه جا عطر گل یاس پراکنده شود




  21. صلوات ها 6


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود