جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: آنگاه 30 ق شدم (ختمی بر یک شروع)

  1. #1

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    212 روز 23 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151460

    آنگاه 30 ق شدم (ختمی بر یک شروع)




    آنگاه 30 ق شدم
    (ختمی بر یک شروع)


    این دیگه بار آخره دارم باهات حرف میزنم
    خداحافظ نا مهربون میخوام ازت دل بکنم
    دیگه کسی نیست که بهش هر چی دلت میخواد بگی
    هی التماست بکنه بگه نگو ، بازم بگی
    چقد بهت گفتم نگو صبرم یه روز تموم میشه
    حالا اومد اون روزی که می ترسیدم همون بشه
    سخته ولی من میتونم سخته ولی من میتونم
    این جمله رو اینقد میگم تا که فرموشت کنم


    آنگاه 30 ق شدم (ختمی بر یک شروع)



    تذکر: سلام بر شما
    شمایی که لطف شما و نسیم لطف تون بهم انرژی میده تا تاپیکی بزنم و بنویسم
    ممنون میشم تا آخر بحث صبر کنید حرف و حدیثاتون را نظم و سامونی دهید و آخر بحث بهم هدیه بدهید.


    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  2. صلوات ها 29


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    212 روز 23 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151460



    قسمت دوم

    کار هر روزم شده بود؛ صبح به صبح پنجره رو باز می کردم تا هوای خونه عوض بشه، بعدشم کمی دونه برا کبوترا و گنجشکایی که لب پنجره می نشستن می ریختم. راستش من به اونا انس زیادی گرفته بود. اگه یه روزی دیر می اومدن نگرونشون می شدم و با خودم می گفتم: «نکنه...نکنه یه وقت از دست من رنجیده باشن.»
    خسته شده بودم از بس زندگی بی تحرک و جامدی دیدم.
    یه روز یه فکری به سرم خطور کرد. به ذهنم رسید متناسب با فصل ها، گل ها و درخت های مصنوعی آپارتمانی رو تغییر بدهم. پاییز که می شد. برگ های درخت رو یکی یکی کنار می گذاشتم. برخی رو زرد می کردم و...اما به این نتیجه رسیدم که باید بروم سراغ گل های طبیعی.
    کارها و ایده های زیادی به ذهنم می رسید. خسته شده بودم. تصمیم گرفتم به جای این که طبیعت رو تو خونه بیارم خودم گاهی بزنم به دل طبیعت. زندگی تکراری شده بود گرگ تیز دندای برای بره های سفید شادیم.

    ادامه داره....



    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۲/۰۸/۱۳ در ساعت ۱۸:۱۷
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  5. صلوات ها 21


  6. #3

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    212 روز 23 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151460



    قسمت سوم
    داستان، زندگی من و شوهرم اگرچه رمانتیک شروع شد و انتظار طولانی بودن ازش داشتم ولی مثل داستان کوتاه یا نه داستانک زود زود تموم شد. 27 ساله بودم که شوهر برای همیشه من و دو فرزندم را به خاطر عارضه سکته ترک کرد و مهمان خدا شد. خیلی شب ها با یاد او می خوابیدم و اشک می ریختم. قاب عکس او نه تنها در اتاق هایم نصب بود که در کنج دلم هم.
    هنوز نشاط جوانی ام باقی بود که متوجه شدم که خاطر خواه دارم که پیشنهاد ازدواج می دهند. اما....اما مگه میشد کس دیگری را بپذیرم؟! این دقیقا مثل این بود که هم زمان بخواهیم در یک لیوان به اندازه حجم آن، هم شیر بریزیم و هم آب. این کار نشدنی بود هنوز عشق به شوهرم، مصطفی، در رگ و پی جریان داشت و از همه مهم تر دو یادگار زندگی مان مهدی و مهسا عالم ذهنم را پر پر کرده بودن. نه نه من چه طور می توانستم این قدر بی رحم باشم. چه طور می توانستم فردا در چشم فرزندانم نگاه کنم. چه طور می توانستم به آنها توصیه مادرانه کنم که در زندگی به همسرتان متعهد و وفادار باشید.
    آشنایان و دوستان که روحیه من رو فهمیده بودند، تصمیم گرفتند که آرامش من رو با معرفی خواستگاری به هم نزنند و بهم درس اخلاق درباره ازدواج ندهند.
    ادامه داره....




    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۲/۰۸/۲۰ در ساعت ۱۸:۰۱
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  7. صلوات ها 15


  8. #4

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    212 روز 23 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151460



    قسمت چهارم
    بزرگ کردن مهدی و مهسا برای یک زن تنها، درد سرهای زیادی داشت، با لبخند آنها شکفته می شدم و با تب آنها می مردم و زنده.و من به مجموع این سردی ها و گرمی ها، شیرینی ها و تلخی ها، شکفته شدن ها و زرد شدن ها و...عشق می ورزیدم.
    اگر چه زندگی تو اوج شیرینی و شادی خواسته ما هاست و فقدان دل رو مچاله می کند و سخت می فشارد، ولی سخت باور دارم که اگه غم و بیماری، و هجران نبود زندگی یکنواخت میشد و یه چیزایش کم بود. من داستان آفرینش و خلقت رو از کتاب رنج ها و غصه هایم ،دوباره خواندم و تفسیر کردم و برای زندگی، رنج، بودن، فدا شدن، و حتی مرگ معنایی یافتم. و چه دوست داشتنی بود معنا زندگی ام که آن را نه یافته بودم بافته.

    ادامه داره....




    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۲/۰۸/۲۰ در ساعت ۱۸:۲۵
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  9. صلوات ها 10


  10. #5

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۲
    نوشته
    18
    حضور
    3 روز 18 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    58



    سلام

    نقل قول نوشته اصلی توسط حامی نمایش پست ها
    ادامه داره....
    ؟؟؟؟؟؟

  11. صلوات


  12. #6

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۲
    نوشته
    13
    حضور
    10 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    64



    سلام وقت بخیر
    رمان است یا واقعیت؟
    الهی و ربی من لی غیرک

    I love my God

  13. صلوات


  14. #7

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۲
    نوشته
    14
    حضور
    11 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    74



    لعنت براین عرف جامعه که ازدواج موقت رو مذموم میدونه و گناه نابخشودنی...
    مسئولای ما باید جواب گوی انحراف جوونا باشن...
    اسلام میگه حلاله و لی......
    عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 2

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود