جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خداشناسی در نهج البلاغه خطبه 228

  1. #1

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    162
    حضور
    3 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    2
    گالری
    0
    صلوات
    968

    خداشناسی در نهج البلاغه خطبه 228




    یکتایش ندانست آنکه ، برایش کیفیتى انگاشت و به حقیقتش نرسید آنکه براى او همانندى پنداشت . آنکه به چیزى همانندش ساخت ، بدو نپرداخت و آنکه ، به او اشارت کرد و یا در تصورش آورد ، قصد او ننمود . هر چه کنه ذاتش شناخته آید ،
    مصنوع است و هر چه قیامش به دیگرى بود ، معلول است . خداوند فاعل است ولى نه با ابزار ، تعیین کننده است ولى نه با جولان فکر و اندیشه ، بى‏نیاز است نه آنکه از
    کس سودى برده باشد . زمان همراه او نیست و ابزار و آلات به مددش برنیایند . هستى او بر زمانها پیشى دارد . وجودش بر عدم مقدّم است . ازلیّتش را آغازى نیست . در آدمیان قوه ادراک نهاد و از این معلوم گردد که او را آلت ادراک نیست . برخى موجودات را ضد دیگرى قرار داد و از این معلوم شود که او را ضدّى نیست و مقارنتى که میان اشیا پدید آورد ، نشان این است که قرینى ندارد . روشنى را ضد تاریکى ساخت و ابهام را ضد وضوح و ترى را ضد خشکى و سرما را ضد گرما . و میان ناسازگاران آشتى افکند و آنها را که از هم جدا بودند مقارن یکدیگر گردانید و آنها را که از هم دور بودند به یکدیگر نزدیک نمود . و نزدیکها را از هم دور ساخت .
    هیچ حدى او را در برنگیرد و با هیچ عددى شمرده نشود . آلات اندازه‏گیرى ، همانندان خود را تحدید کنند و به نظایر خود اشارت نمایند . گفتن که فلان شى‏ء « از چه زمانى بود » مانع قدیم بودن آن است و گفتن « به تحقیق » بود ، مانع ازلیت او و گفتن « اگر نه » آن را از کمال دور سازد .
    به آفریدگان است که سازنده و آفریننده بر خردها آشکار گردد و به دیدن آنهاست که دیدن ذات پروردگار ممتنع شود . نه توان گفت که ساکن است و نه توان گفت که متحرک است . و چگونه چنین باشد که او خود پدیدآورنده حرکت و سکون است . و چگونه چیزى که خود پدید آورده ، بدو بازگردد یا آنچه خود پدید آورده در او پدید آید . اگر چنین باشد در ذات خداوندى دگرگونى پدید آید و حقیقت ذات او تجزیه پذیرد و ازلیّت او ممتنع گردد . اگر او را پیش رویى باشد ، پشت سرى هم تواند بود ،
    پس ، در این حال ، ناقص بود و نیازمند کمال باشد و نشانه‏هاى مخلوق بودن در او آشکار آید و چون دیگر موجودات شود که دلیل بر وجود خدا هستند و حال آنکه ،
    موجودات دلیل وجود او باشند . قدرت و سلطنت او مانع از آن است که آنچه در آفریدگان او مؤثر افتد در او نیز مؤثر افتد . خدایى است که نه دگرگون مى‏شود نه زوال مى‏یابد و نه رواست که افول کند یا غایب شود . نزاید تا او خود از چیزى زاده شده باشد و زاده نشده است تا وجود او محدود شود . فراتر از این است که او را فرزندى
    باشد و پاکتر از این است که با زنان بیامیزد . وهمها درنیابندش تا اندازه‏اش کنند و اندیشه‏هاى زیرکانه به او نرسند تا در تصورش آورند . حواس درکش نکند تا محسوس واقع شود . و دستها به او نرسند تا لمسش نمایند . حالتى بر او عارض نگردد که دگرگون شود ، و در احوال دگرگونى نپذیرد . گردش شب و روز فرسوده‏اش نسازد و روشنایى و تاریکى در او تغییرى حاصل نکند . به داشتن این جزء و آن جزء موصوف نگردد یا به داشتن اعضا و جوارح یا به عرضى از اعراض متصف نباشد و نتوان گفت بعضى از آن جزء بعضى دیگر است ، و غیریت را در آن راه نیست . نه حدى دارد و نه نهایتى . نه هستیش منقطع شود و نه آن را غایتى است و نتوان گفت که در چیزهایى جاى مى‏گیرد که بالایش مى‏برند یا فرودش مى‏آورند یا چیزى او را حمل مى‏کند تا به سویى کجش کند یا راستش نگاه دارد . نه درون چیزهاست ، نه بیرون آنها . خبر مى‏دهد ولى نه به زبان یا زبانک ته گلو . مى‏شنود ولى نه از راه روزنهاى گوش و ابزار شنوایى درون گوش . سخن مى‏گوید ولى نه به حرکت زبان . حفظ مى‏کند ولى نه با رنج به خاطر سپردن . اراده مى‏کند ولى نه آنکه در خاطره بگذراند . دوست مى‏دارد و خشنود مى‏شود ولى نه از روى نازک دلى ، دشمنى مى‏ورزد و خشم مى‏گیرد ، بدون تحمل مشقت . هر چه را که بخواهد که ایجاد شود ، مى‏گوید : موجود شو و آن موجود مى‏شود . ولى نه به آوازى که به گوش خورد و نه به بانگى که شنیده‏آید . کلام خداى سبحان ، فعلى است که از او ایجاد شده و تمثل یافته و حال آنکه ، زان پیش موجود نبوده است که اگر قدیم مى‏بود خداى دیگر مى‏بود .
    نمى‏توان گفت که خدا در وجود آمد ، پس از آنکه نبود که اگر چنین گویى ، صفات موجودات حادث بر او جارى گردیده و میان موجودات حادث و او فرقى نباشد و او را بر آنها مزیتى نماند و آفریننده و آفریده برابر گردند و پدید آورنده و پدیدار شده مساوى باشند . موجودات را بیافرید نه از روى نمونه‏اى که از دیگرى بر جاى مانده باشد و براى آفریدن آنها از هیچیک از آفریدگانش یارى نجست . زمین را آفرید و آن را
    بر جاى نگه داشت بى‏آنکه خود را بدان مشغول دارد و آن را بدون قرار گرفتن در جایى استوار برپاى داشت و بدون پایه‏هاى برپاى ساخت و بدون ستونهایى برافراشت . و از هر کژى حفظ نمود و از افتادن و شکافته شدن بازداشت . میخهایش را محکم کرد و کوهایش را چونان سدى در اطراف زمین قرار داد و چشمه‏هایش را جارى ساخت و نهرهایش را شکافت . آنچه ساخت سستى نپذیرفت و آنچه را نیرو داد ، ناتوان نگردید .
    اوست که به قدرت و عظمت خویش بر آفریدگان غالب است و اوست که به نیروى علم و معرفت خود به چگونگى درون آنها داناست . به جلالت و عزت خود از هر چیز بلندتر است . هر چه را طلب کند طلبش ناتوانش نسازد . و هیچ چیز از فرمان او سر بر نتابد تا بر او غلبه یابد و شتابان از او نگریزند تا بر آنها پیشى گیرد . به توانگران نیازمند نیست تا روزیش دهند . همه چیز در برابر او خاضع است و در برابر عظمتش ذلیل و خوار . کس را میسر نیست که از سلطنت او به نزد دیگرى بگریزد و خود را از سود و زیان او بى‏نیاز نشان دهد . همتایى ندارد که در برابر او دعوى همتایى کند و همانندى ندارد که با او دم برابرى زند . هر چه را جامه وجود بر تن باشد به عدم سپارد به گونه‏اى که ، موجودش چون معدوم باشد .
    فناى جهان ، پس از آفرینش آن شگفت‏تر از پدید آوردن آن نیست . چگونه چنین باشد که اگر همه جانداران از پرندگان و ستوران چه آنها که در اصطبلها و آغلهایند و چه آنها که در چراگاهها ، از هر جنس و از هر سنخ و همه مردم چه نادان و چه زیرک ،
    گرد آیند تا پشه‏اى را بیافرینند بر آن قادر نتوانند بود . حتى طریق آفریدن آن را هم نمى‏دانند . و عقلهاشان در شناخت آن حیران شود و سرگردان ماند و نیروهایشان عاجز آید و به پایان رسد و زبون و خسته بازگردند . در حالى که ، به شکست خود معترف‏اند و به عجز خود در آفرینش آن مقرّند و به ناتوانى خود در نیست کردن آن اذعان کنند .
    خداوند سبحان ، پس از فناى دنیا یگانه ماند و کس با او نباشد ، همانگونه که در
    آغاز یگانه و تنها بود ، پس از فناى آن هم چنین شود : نه وقتى ، نه مکانى ، نه هنگامى ،
    نه زمانى . در این هنگام ، مهلتها و مدتها به سر آید و سالها و ساعتها معدوم شود و هیچ چیز جز خداى قهار آنکه بازگشت همه کارها به اوست باقى نخواهد ماند .
    همانگونه ، که موجودات را در آغاز آفرینششان قدرت و اختیارى نبود ، از فانى شدنشان هم نتوانستند سر بر تافت که اگر مى‏توانستند از نابودشدن سر برتابند ،
    همواره و جاوید مى‏بودند .
    چون به آفرینش پرداخت ، آفرینش هیچ چیز بر او دشوار نبود و خلقت آنچه ایجاد کرد ، مانده‏اش نساخت . آنها را نیافرید تا بر قدرت خود بیفزاید یا از زوال و نقصان بیمناک بود ، یا آنکه بخواهد در برابر همتایى فزونى طلب ، از آنها یارى جوید یا از آسیب دشمنى تازنده احتراز کند و نه براى آنکه بر وسعت ملک خود بیفزاید یا در برابر شریکى معارض نیرو گرد آورد . نه از تنهاییش وحشت بود که اینک با آفریدن موجودات با آنها انس گیرد . آنها را پس از ایجاد فنا سازد .
    نه براى آنکه از گرداندن کار و تدبیر امر خود ملول شده باشد و نه آنکه فناى آنها سبب آسایش او مى‏شود و نه براى آنکه تحملشان بر او سنگین است و نه از آنرو ، که مدتشان به دراز کشیده و او را ملول ساخته و واداشته تا فنایشان کند . بلکه خداى تعالى جهان را به لطف خود به سامان آورد و به امر خود از در هم ریختنش نگه داشت و به قدرت خود استواریش بخشید و پس از فنا شدن بازش مى‏گرداند ،
    بى‏آنکه بدان نیازى داشته باشد یا به چیزى از آن بر آن یارى طلبد و نه براى آنکه از حالى به حالى گراید ، مثلا از وحشت به آرامش یا از نادانى و کورى به علم و بینایى ، یا از فقر و نیاز به بى‏نیازى و توانگرى یا از خوارى و پستى به عزّت و قدرت .



    http://www.jasjoo.com/books/nahjul-balagha/0/normal/228
    هیچ مسولیتی در مورد صحت نوشته هایم یا سایر فعالیت هایم بر عهده نمیگیریم

  2. صلوات


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۰
    نوشته
    16
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    69



    با سلام وعرض ادب
    خطبه 228از مرحوم دشتی در مورد سلمان فارسی می باشد و ویژگی های آن بزرگوار را مطرح می نماید . اگر مطلب پیوست شود مطالب کوتاهی نوشته ام که تقدیم می کنم .

  5. صلوات


  6. #3

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    5,227
    حضور
    68 روز 6 ساعت 54 دقیقه
    دریافت
    253
    آپلود
    48
    گالری
    41
    صلوات
    22069



    ابن ابی الحدید شرح مبسوطی ر توحید در این خطبه آورده که متاسفانه در نسخ کامپیوتری این شرح را دیدم.
    ولی انچه که هست را نقل میکنم.

    اين خطبه با عبارت الا و ان للسان بضعة من الانسان ، همانا كه زبان پاره يى از گوشت آدمى است (295) شروع مى شود (ابن ابى الحديد پس از توضيح پاره يى از لغات و روشن ساختن مرجع ضميرها، نخست نكته يى را تذكر مى دهد كه اين خطبه را با همين لفظ ابومسلم خراسانى مورد استفاده قرار داده و در يكى از خطبه هاى مشهور خود آورده و سپس بحثى در مورد مشاهيرى كه به هنگام سخنرانى از ايراد سخن ناتوان شده و بازمانده اند آورده است كه برخى از آنها داراى لطافت خاصى است و به ترجمه آنها بسنده مى شود).

    ب
    دان كه اميرالمومنين عليه السلام اين سخن را در واقعه يى گفته كه لازمه آن ايراد اين سخن بوده است ، و چنين بوده كه به خواهرزاده خود جعدة بن هبيرة مخزومى فرمان داده است براى مردم سخنرانى كند. جعده همين كه به منبر رفته از سخن گفتن بازمانده و نتوانسته است چيزى بگويد. در اين حال اميرالمومنين عليه السلام خود برخاسته و بر فراز منبر برآمده و خطبه يى مفصل ايراد فرموده است كه سيدرضى كه خدايش رحمت كناد، از آن خطبه فقط همين كلمات را آورده است .
    شيخ ما ابوعثمان جاحظ در كتاب البيان و التبيين روايت مى كند (296) كه عثمان به منبر رفت ، زبانش بند آمد و همين قدر گفت همانا ابوبكر و عمر براى چنين مواردى قبلا سخنانى آماده مى كردند، و شما به امام دادگر نيازمندتريد تا امام سخنور و به زودى خطبه هاى مناسب براى شما ايراد خواهد شد. و از منبر فرود آمد.
    جاحظ مى گويد: ابوالحسن مدائنى روايت مى كند كه يكى از پسران عدى بن ارطاة (297) به منبر رفت و همين كه مردم را ديد زبانش ‍بند آمد و گفت : سپاس خداوندى را كه به اين جماعت خوراك و آشاميدنى ارزانى مى دارد.
    روح بن حاتم (298) به منبر رفت ، همين كه مردم را ديد كه چشم بر او دوخته و گوش به او سپرده اند، گفت : سرهايتان را فرو افكنيد و چشمهايتان را ببنديد كه نسختين سوارى دشوار است و چون خداوند عزوجل گشايش قفلى را آسان فرمايد آسان شود.
    مصعب بن حيان برادر مقاتل بن حيان خطبه عقدى مى خواند، زبانش بند آمد.
    و گفت به مردگان خود لا اله الا الله تلقين كنيد مادر دختر گفت : خدا مرگت دهد! مگر ترا براى اين كار دعوت كرده بوديم ؟
    مروان بن حكم مى خواست خطبه بخواند زبانش بند آمد و گفت بارخدايا ما تو را مى ستاييم و از تو يارى مى جوييم و به تو شرك نمى ورزيم .
    عبدالله بن عمر بن كريز كه سخنور و امير بصره بود بر روى منبر زبانش بند آمد و اين كار بر او سخت گران آمد. زياد بن ابيه كه قائم مقام او بود گفت : اى امير بيتابى مكن كه اگر همه اينان را كه مى بينى بر اين منبر برپا دارى بيشتر از تو گرفتار بندآمدن زبانشان خواهند شد. چون جمعه فرا رسيد عبدالله بن عامر دير آمد و زياد به مردم گفت : امروز امير گرفتار تب است . او به مردى از سران معروف قبايل گفت : برخيز و به منبر برو. او چون به منبر رفت زبانش بند آمد و فقط گفت : سپاس خداوندى را كه اينان را روزى مى دهد، و ساكت ماند. او را از منبر پايين آوردند و يكى ديگر از سران مردم را به منبر فرستادند. او همين كه بر منبر ايستاد و روى به مردم كرد چشم وى بر سر طاس مردى افتاد و گفت : اى مردم ، اين مرد طاس مرا از صحبت باز مى دارد. خدايا اين مرد را لعنت فرماى ! او را نيز از منبر پايين آوردند.
    سپس به وزاع يشكرى گفتند: برخيز بر منبر برو و سخن بگو. او همين كه به منبر رفت و مردم را ديد، گفت : اى مردم ، من امروز خوش نداشتم به نماز جمعه آيم ، همسرم مرا بر اين كار واداشت و اينك شما را گواه مى گيرم كه او سه طلاقه است . او را هم از منبر پايين آوردند. زياد به عبدالله بن عامر گفت : چگونه ديدى ؟ اينك برخيز و براى مردم خطبه را ايراد كن .
    (299)

    ویرایش توسط bina88 : ۱۳۹۰/۰۸/۱۴ در ساعت ۲۰:۱۲
    علی علیه السلام :
    خداوند، ملائكه را از نيروى عقل محض ، حيوانات را از غرائز و شهوات محض و انسان را تركيبى از هر دو آفريد. آن كس كه نيروى انديشه و فكرش ‍ بر شهوتش غلبه كند، از ملائكه برتر و آن كس كه نيروى شهوت و غريزه اش ‍ بر قوه عقل غالب شود از حيوانات پست تر است . ( بحارالانوار، ج 57، ص 299، حديث 5 )

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود