صفحه 3 از 4 نخست 1234 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: یا زهرا (سلام الله علیها) "زندگی نامه و خاطرات شهید محمدرضا تورجی زاده"

  1. #21

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۱
    علاقه
    طبیعت
    نوشته
    848
    حضور
    34 روز 15 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    1
    گالری
    56
    صلوات
    3848



    گردان "يا زهرا(ص)" نحوه شهادت اصابت تركش به "پهلو بازو و سر"

    یا زهرا (سلام الله علیها) "زندگی نامه و خاطرات شهید محمدرضا تورجی زاده"


    شهید تورجی زاده پشت بیسیم چه خواند که حسین خرازی از هوش رفت؟؟

    خط مقدم کارها گره خورده بود خیلی از بچه ها پرپر شده بودند خیلی مجروح
    شده بودند . حاجی بی قرار بود اما به رو نمی آورد خیلی ها داشتند باور
    میکردند اینجا آخرشه یه وضعی شده بود عجیب تو این گیر و دار حاجی اومد
    بیسم چی را صدا زد. حاجی گفت هر جور شده با بی سیم تورجی زاده را
    پیدا کن (شهید تورجی زاده فرمانده گردان یازهرا ) مداح با اخلاص و از
    بچه های لشکر بود. خلاصه تورجی را پیدا کردند حاجی بیسم را گرفت با
    حالت بغض و گریه از پشت بیسیم گفت تورجی چند خط روضه حضرت
    زهرا برام بخون. تورجی فقط یک بیت زمزمه کرد که دیدم حاجی از هوش
    رفت خدا میدونه نفهمیدیم چی شد وقتی به خودمون اومدیم دیدیم
    بچه ها دارند تکبیر میگند خط را گرفته بودند عراقی ها را تارو مار کردند:
    تورجی خونده بود :

    در بین آن دیوار و در..... زهرا صدا میزد پدر.....
    دنبال حیدر می دوید..... از پهلویش خون می چکید......


    یا زهرا (سلام الله علیها) "زندگی نامه و خاطرات شهید محمدرضا تورجی زاده"

    كليپ:شهيد تورجي زاده

    شهر خالیست زعشاق بود کز طرفی***مردی از خویش برون آید و کاری بکند

    کو کریمی که ز بزم طربش غمزده ای***جرعه ای درکشد و دفع خماری بکند

    یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب***بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

  2. صلوات ها 12


  3. #22

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,413
    حضور
    109 روز 5 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    755
    صلوات
    7283



    جمکران


    اولین روزهای سال 1363 بود. نشسته بودم داخل چادر فرماندهی، جوان خوش سیمایی وارد شد. سلام کرد و گفت: آقای مسجدسان نیرو نمی خوای!؟ گفتم: تا ببینم کی باشه! گفت: محمد تورجی، گفتم: این محمد آقا کی هست. لبخندی زد و گفت: خودم هستم. نگاهی کردم و گفتم: چیکار بلدی؟ گفت: بعضی وقت ها می خونم. گفتم: اشکالی نداره، همین الان بخون! همانجا نشست و کمی مداحی کرد. سوز درونی عجیبی داشت. صدایش هم زیبا بود. اشعاری در مورد حضرت زهرا خواند.
    علت حضورش را در این گردان سوال کردم. فهمیدم به خاطر بعضی مسائل سیاسی از گردان خارج شده. کمی که با او صحبت کردم فهمیدم نیروی پخته و فهمیده ای است.
    گفتم: به یک شرط تو رو قبول می کنم. باید بی سیم چی خودم باشی! قبول کرد و به گردان ما ملحق شد.
    مدتی گذشت. محمد با من صحبت کرد و گفت: می خواهم بروم بین بقیه نیروها. گفتم: باشه اما باید مسئول دسته شوی. قبول کرد. این اولین باری بود که مسئولیت قبول می کرد. بچه ها خیلی دوستش داشتند. همیشه تعدادی از نیروها اطراف محمد بودند. چند روز بعد گفتم: محمد باید معاون گروهان بشی. قبول نمی کرد، با اصرار من گفت: به شرطی که سه شنبه ها تا عصر چهارشنبه با من کاری نداشته باشی! با تعجب گفتم: چطور! با خنده گفت: جان آقای مسجدی نپرس! قبول کردم و محمد معاون گروهان شد. مدیریت محمد خیلی خوب بود. مدتی بعد دوباره محمد را صدا کردم و گفتم: باید مسئول گروهان بشی.
    رفت یکی از دوستان را واسطه کرد که من این کار را نکنم. گفتم: اگه مسئولیت نگیری باید از گردان بری! کمی فکر کرد و گفت: قبول می کنم، اما با همان شرط قبلی!
    گفتم: صبر کن ببینم. یعنی چی که تو باید شرط بذاری؟! اصلا بگو ببینم. بعضی هفته ها که نیستی کجا می ری؟ اصرار می کرد که نگوید. من هم اصرار می کردم که باید بگویی کجا می روی. بالاخره گفت. حاجی تا زنده هستم به کسی نگو، من سه شنبه ها از اینجا می رم مسجد جمکران و تا عصر چهارشنبه برمی گردم. با تعجب نگاهش کردم. چیزی نگفتم. بعد ها فهمیدم مسیر 900 کیلومتری دارخوئین تا جمکران را می رود و بعد از خواندن نماز امام زمان برمی گردد! یکبار همراهش رفتم. نیمه های شب برای خوردن آب بلند شدم. نگاهی به محمد انداختم. سرش به شیشه و مشغول خواندن نافله بود. قطرات اشک از چشمانش جاری بود. در مسیر برگشت با او صحبت کردم. می گفت: یکبار 14 بار ماشین عوض کردم تا به جمکران رسیدم. بعد هم نماز را خواندم و سریع برگشتم.


    خاطره ای از زندگی
    شهید محمدرضا تورجی زاده
    راوی: سردار علی مسجدیان ( فرمانده وقت گردان امام حسن (ع) )
    منبع: کتاب یازهرا(س) ( گروه فرهنگی
    شهید ابراهیم هادی )


  4. صلوات ها 9


  5. #23

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,413
    حضور
    109 روز 5 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    755
    صلوات
    7283



    آیت الله فاضل


    به محل لشکر امام حسین تشریف آوردند. برای بچه ها صحبت کردند. قرار بوذ قبل از ظهر به قم برگردند. با موتور به دنبالشان رفتم. خواهش کردیم به محل گردان ما تشریف بیاورند. ایشان قبول کردند. گفتند: برای اقامه نماز ظهر به آنجا می آیند. نماز ظهر و عصر به پایان رسید. قرار شد ناهار را در کنار رزمندگان باشند. بعد از صرف ناهار محمد و چند نفر دیگر از بچه ها در کنار ایشان نشستند.
    آیت الله العظمی لنکرانی سوالات بچه ها را پاسخ می دادند. محمد از آقا خواستند در میان بچه ها بمانند و صحبت کنند. برنامه پرسش و پاسخ تا غروب طول کشید. برای همین نماز مغرب را همانجا خواندند. قرار شد شب را همان جا در گردان امام حسن بمانند. برای استراحت محل فرماندهی را برای ایشان آماده کردیم. نیمه های شب بود. دیدم کسی من را صدا می زند. یکدفعه از خواب پریدم. دیدم حضرت آقای فاضل است. ایشان گفتند: فلانی این صداها چیست!؟
    خوب گوش کردم. گفتم: چیزی نیست حاج آقا، بچه ها مشغول نمازشب هستند!
    گفتند: من نگاه کردم. کسی در این حوالی نیست! جواب دادم: بچه ها برای نماز به اطراف می روند. ایشان مشتاق دیدار بچه ها بودند. باهم از چادر خارج شدیم. به اطراف درخت ها رفتیم. در آنجا چندین قبر بود. بچه ها برای نمازشب به داخل آن ها می رفتند! آفای فاضل با تعجب نگاه می کرد. در یکی از قبرها محمد تورجی به حالت سجده افتاده بود. از خوف خدا با حالت عجیبی گریه می کرد. آقای فاضل به اطراف محوطه رفت. بقیه بچه ها هم مشغول نماز بودند. هنوز یک ساعت تا اذان صبح مانده بود.
    نمی دانم چرا، ولی آقای فاضل حالت عجیبی پیدا کردند! خیلی منقلب شدند. ایشان بعد از ماجرای آن شب یک ماه گردان ما ماندند! همیشه با بچه ها بودند.


    خاطره ای از زندگی
    شهید محمدرضا تورجی زاده
    راوی: سردار علی مسجدیان
    منبع: کتاب یازهرا(س) ( گروه فرهنگی
    شهید ابراهیم هادی )


  6. صلوات ها 9


  7. #24

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,413
    حضور
    109 روز 5 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    755
    صلوات
    7283



    ولایت فقیه


    همیشه در صحبت ها قسمتی از وصیتنامه یک
    شهید را می گفت: تندتر از امام( و ولایت فقیه ) نروید که پایتان خرد می شود. از امام هم عقب نمانید که
    منحرف می شوید.
    می گفت: حول یک محور بروید. یک مثال نظامی هم می زد. می گفت: ببینید، شب ها که می رویم رزم شبانه یک بلدچی جلوی ستون است. فقط او راه را می شناسد. مابقی افراد حتی فرمانده پشت سر اوست. این بلدچی راه را رفته و برگشته. اگر تندتر از او حرکت کنیم روی مین می رویم. اگر هم عقب بمانیم یا اسیر می شویم یا کشته. ما الان در کشورمان یک بلدچی داریم که همه باید پشت سر او باشند. او کسی نیست جز رهبر عزیز ما
    محمد در وصیتنامه اش هم به این نکته اشاره کرده بود: عزیزان، امام را همچنون خورشیدی در بر بگیرید و به دورش بگردید. از مدار او خارج نشوید که نابودیتان حتمی است.

    ***
    در نوار مصاحبه به عنوان آخرین سوال از محمد پرسیدند: اگر پیامی برای مردم دارید بفرمایید. محمد هم گفت: آخرین پیام من این است که قدر امام و ولایت فقیه را داشته باشید. خداوند می گوید: اگر شکر نعمت کردید نعمت را افزون می کنم. اگر هم کفران نعمت کنید از شما آن را می گیرم. شکرگزاری از خدا فقط دعا به امام نیست. بلکه اطاعت از فرمان های اوست. قدر امام را بدانید. مواظب باشید دل امام به درد نیاید و خدای ناکرده از ما به امام زمان شکایت نکند.
    ما براساس نیازی که به اسلام داریم باید تلاش کنیم. اسلام به ما هیچ نیازی ندارد. خداوند خودش در قرآن می فرماید: اگر شما امت، اسلام را یاری نکردید شما را بر
    می دارم و امت دیگری را قرار می دهم که اسلام را یاری کنند. مسئله دیگر حمایت از شخصیت های مملکتی است که پشت سر ولایت قرار دارند. مثل آیت الله خامنه ای و مشکینی و ...
    ما ضربه خوردیم.
    شهید مظلوم بهشتی را ناجوانمردانه از ما گرفتند. فقدان او درد بزرگی برای جامعه ما بود.


    خاطره ای از زندگی
    شهید محمدرضا تورجی زاده
    برگرفته از نوار مصاحبه و خاطرات دوستان
    منبع: کتاب یازهرا (س) ( گروه فرهنگی
    شهید ابراهیم هادی )

    ویرایش توسط *طهورا* : ۱۳۹۳/۰۲/۰۳ در ساعت ۲۲:۵۹

  8. صلوات ها 9


  9. #25

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,413
    حضور
    109 روز 5 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    755
    صلوات
    7283



    رفاقت


    اواخر سال 65 بود. در ایام عملیات کربلای پنج برادر تورجی به عنوان معاون و سپس فرمانده گردان یا زهرا انتخاب شد. از طرف لشکر برادر حسین خالقی مسئول گروهان ذوالفقار و جایگزین تورجی شد. یک روز در کنار محمد نشسته بودم. همان موقع برادر خالقی وارد شد. با آقای تورجی شروع به صحبت کرد. ایشان بی مقدمه گفت: آقای تورجی این ها کی هستند تو گروهان ذوالفقار جمع کردی!؟ محمد با چشمانی گرد شده از سر تعجب گفت: مگه چی شده!؟
    آقای خالقی ادامه داد: وقتی به من گفتند به جای شما به گروهان بیایم خوشحال بودم. فکر می کردم یک گروهان نماز شب خوان تحویل می گیرم! اما حالا پشیمانم. نگاهشان کن! بعد گفت: بیشترشان اهل شوخی، سرکار گذاشتن و ... هستند. حتی بعضی از این ها زمانی جزو لات ها و ... بودند.
    برای ما از دعوا ها و چاقو کشی هایشان حرف می زنند. تورجی خندید و گفت: همین بود! ترسیدم. گفتم چی شده! بابا تازه یک هفته است اومدی! تحمل کن.
    محمد لبخندی زد و ادامه داد: ببین حسین جان، اگر توانستیم این ها که به قول تو لات و چاقو کش بودند را با خدا رفیق کنیم هنر کرده ایم.
    در ثانی ما نیرویی می خواهیم که بتونه شب حمله بزنه به خط دشمن و کُپ نکنه! همین بچه هایی که حرف تو رو گوش نمی دن. یا به قول تو مشکل دارن رو باید توی فاو می دیدی! وقتی زدیم به قرارگاه دشمن نبرد تن به تن بود. همین آدم هایی که اهل نمازسب نیستند یا زیاد اهل حال نیستند پابرهنه شدند! دنبال دشمن می دویدند. پدر عراقی ها رو در آورده بودند. دل شیر داشتند. تو چند ساعت قرارگاه رو پاکسازی کردند. همین آدم ها!
    بعد گفت: سعی کن با این نیروها رفیق بشی! تو عالم رفاقت خیلی مشکلات حل می شه! من بعضی از کسانی که تو این عملیات
    شهید شدند رو می شناختم. وقتی پیکر این شهدا در اصفهان تشییع می شد خیلی ها تعجب می کردند! باور نمی کردند که مثلا فلانی شهید شده باشد.
    راست می گفت. خیلی ها را می شناختم که رفاقت با تورجی مسیر زندگی آن ها را عوض کرد. خیلی از آن هایی که الان در گلستان
    شهدا آرمیده اند.
    چند روز بعد برادر تورجی طرح یک دوره مسابقات فوتبال را داد! همه گروهان و دسته ها تیم دادند. با اصرار تورجی یک تیم هم از مسئولین گردان انتخاب شد! سن آن ها بالاتر از بقیه بود. اکثر آن ها بازی بلد نبودند. زنگ تفریحی بودند برای بقیه تیم ها. بچه ها خیلی می خندیدند. روحیه بچه ها را واقعا عوض کرد. برادر تورجی از این کارها زیاد
    می کرد. هر کاری که در شادابی نیروها اثر داشت انجام می داد. با نیروها رفیق بود. همه او را دوست داشتند. این رفتار او تاثیر زیادی در روحیه نیروها داشت. خیلی ها به محض ورود به منطقه سراغ گردان او را می گرفتند. می خواستند جزو نیروهای او باشند. در حالی که اکثر گردان ها با کمبود نیرو مواجه بودند گردان ما همیشه نیرو اضافه داشت! در عملیات ها سخت ترین ماموریت ها به گردان یا زهرا سپرده می شد. گردان هم به خوبی از پس این ماموریت ها بر می آمد. نمونه بارز آن در شلمچه و عملیات کربلای پنج بود.


    خاطره ای از زندگی
    شهید محمدرضا تورجی زاده
    راوی: ابراهیم شاطری پور
    منبع: کتاب یا زهرا (س) ( گروه فرهنگی
    شهید ابراهیم هادی )


  10. صلوات ها 12


  11. #26

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,413
    حضور
    109 روز 5 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    755
    صلوات
    7283



    سُفرا


    رفتم سراغ محمد. با اصرار از او خواستم بیاید مسجد اردوگاه. چند دقیقه بعد وارد مسجد شدیم. مراسم در حال برگزاری بود. گفتم: محمد نوبت شماست. با تعجب پرسید: چی!؟ گفتم: باید بخونی. این همه میهمان آمده. بهتر از تو هم برای مداحی نداریم. اما هر کاری کردم بی فایده بود. نخواند که نخواند!
    باهم رفتیم بیرون. گفتم: حسابی ما رو ضایع کردی! گفت: بیشتر خودم را ضایع کردم! بعد مکثی کرد و گفت: مداحی توی این مجلس برای رضای خدا نبود! ترسیدم ماجرای سُفرا پیش بیاد! با تعجب گفتم قضیه سُفرا چیه؟!

    ***

    عراق دارخوئین را بمباران کرد. از صبح تا غروب مشغول تخلیه
    شهدا و مجروحین آنجا بودیم. شب خسته و کوفته به اردوگاه شهید عرب آمدیم. وقتی رسیدیم نماز تمام شده بود. آنقدر خسته بودم که در چادر دراز کشیدم. همان موقع مسئول تبلیغات لشکر دوید دنبال من و گفت: تورجی سریع بیا!
    گفتم: چی شده!؟ گفت: سفیران ایران در کشورهای دیگر آمده اند بازدید از جبهه، امشب مهمان لشکر هستند. مداح هم دعوت کردیم ولی نیامده. الان همه منتظر دعای کمیل هستند. سریع بیا که آبروی ما داره می ره! با اصرار او به مسجد آمدم. شروع کردم به خواندن. مجلس خیلی خوبی شد. خودم باور نمی کردم. بعد از دعا حاج حسین خرازی گفته بود: محمد امشب کولاک کرد. وقتی دعا تمام شد برگشتم داخل چادر. خیلی خسته بودم. یکدفعه یادم افتاد نماز نخوانده ام. به خودم گفتم: وای به حال تو. مستحب را گرفتی، واجب رها شد! سریع نماز را خواندم. شام و سوره واقعه و بعد مشغول استراحت شدم. ساعت حدود دوازده بود. یکدفعه یادم افتاد که وضو نداشتم! سریع بلند شدم. وضو گرفتم و دوباره نماز خواندم. اما دیگر نخوابیدم. مناجات من تازه شروع شد. تازه فهمیدم خدا چه لطفی در حق من کرده. غرور من را گرفته بود. با خودم گفته بودم: با اینکه خسته بودی عجب دعایی خواندی! اما خدا گوشمالی خوبی به من داد. به من فهماند: « حال را خدا می دهد. تو که اصلا وضو نداشتی. نماز واجب تو هم رفت! »


    ***

    بعد از آن محمد خیلی به این مسائل توجه می کرد. بارها فرمانده گردان، حتی معاون لشکر از محمد خواسته بودند برای بچه ها بخواند. اما او اول به حال درونی خودش نگاه می کرد. اگر آمادگی درونی نداشت، یا در آن جلسه بوی ریا و غیر خدا حس می کرد نمی خواند. مجالس دعای محمد دریای معرفت بود. محمد اهل مطالعه بود. لا به لای مداحی بچه ها را نصیحت می کرد. از احادیث و آیات می گفت و ...
    توسل های او واقعا گره گشا بود. در یکی از مراحل کربلای پنج مهمات ما تمام شد. چند نفری برای مهمات به عقب رفتند. آن ها دیر کردند. هوا در حال روشن شدن بود. هر لحظه ممکن بود عراق پاتک کند. محمد توسل پیدا کرد به حضرت زهرا بچه ها هم همینطور. دقایقی بعد مهمات رسید. همان موقع دشمن حمله کرد اما نتوانست کاری انجام دهد.


    خاطره ای از زندگی
    شهید محمدرضا تورجی زاده
    منبع: کتاب یا زهرا (س) ( گروه فرهنگی
    شهید ابراهیم هادی )

    ویرایش توسط *طهورا* : ۱۳۹۳/۰۲/۳۰ در ساعت ۲۲:۴۳

  12. صلوات ها 12


  13. #27

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۱
    علاقه
    طبیعت
    نوشته
    848
    حضور
    34 روز 15 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    1
    گالری
    56
    صلوات
    3848



    فيلم مستند يازهرا-خلاصه اي از زندگي شهيد تورجي زاده


    ویرایش توسط ناگفته هاي ناب : ۱۳۹۳/۰۲/۲۴ در ساعت ۰۲:۲۴
    شهر خالیست زعشاق بود کز طرفی***مردی از خویش برون آید و کاری بکند

    کو کریمی که ز بزم طربش غمزده ای***جرعه ای درکشد و دفع خماری بکند

    یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب***بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

  14. صلوات ها 15


  15. #28

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,413
    حضور
    109 روز 5 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    755
    صلوات
    7283



    امام رضا


    آخرین روزهای اسفند 65 آمد مرخصی. کمتر کسی باور می کند که محمدرضا بیست و دو سال داشته باشد! فکر می کردیم سن او حداقل ده سال بیشتر است. سَر و دست و صورتش پانسمان شده بود! این بار شدیدتر از قبل مجروح شده بود. وقتی حساب کردم دیدم این دهمین باری است که محمد مجروح شده! چند روزی در تعطیلات عید اصفهان بود. با هم رفتیم بیمارستان. دکتر پس از معاینه گفت: شما دیگر نباید به جبهه بروید! ترکش های خمپاره در اطراف ریه شما قرار دارد! خیلی خطرناک است.
    اما محمد توجهی نکرد. کارش در اصفهان شده بود رفتن به سر مزار دوستان
    شهیدش. بیشتر از همه سید رحمان.
    می گفت: از اینکه به منازل
    شهدا سر بزنم خجالت می کشم. خسته بود و دل شکسته. می گفت: توی گلستان شهدا بیشتر از داخل شهر رفیق دارم.
    از خانه کمتر خارج می شد. از شهر بدش می آمد. از مردمی که صبح تا شب به دنبال پول بودند. از کسانی که به خاطر پول همه کار می کردند. از کسانی که گویی هدف خلقت آن ها کسب مال است.
    مجلس دعای توسل در گلستان
    شهدا برقرار شد. محمد مشغول خواندن بود. اما لحن خواندن های او تغییر کرده! اشک می ریخت و از عمق جان ناله می زد. همیشه برای رزمندگان دعا می کرد. اما این بار بیشتر دعایش آرزوی شهادت بود. می گفت: خدایا دیگه طاقت ماندن ندارم. دنیا برای ما تنگ و کوچک شده! واقعا همینطور بود. محمد مثل کبوتری بود که در قفس زندانی اش کرده اند. دوستانش تماس گرفتند. قرار شد با آن ها به مشهد برود. محمد حداقل سالی یکبار را به مشهد می رفت. اما این بار نمی توانست ساک خودش را بردارد. این توفیق نصیب من شد که با آنها بروم. در راه با آقای سقائیان نژاد که از بچه های هم رزمش بود صحبت کرد. می گفت: هر وقت مشهد آمدی برنامه ریزی کن! هر روز از داخل رواق ها و صحن ها زیارتنامه بخوان. فقط روز آخر داخل حرم برو. کاری کن که زیارت آقا برایت عادی نشود. دوستانش می گفتند: محمد در مشهد داخل حرم نمی آید! همیشه داخل صحن گوهرشاد می نشیند و از همانجا دعا می خواند. صبح روز اول زیارت بود. محمد زودتر از بقیه بلند شد. جلو جلو راه افتاد. ساعتی تا اذان صبح مانده بود. در راه صورتش خیس اشک بود. اذن دخول را خواند. از صحن گوهرشاد وارد حرم شد! من با تعجب به دنبالش بودم! حالت عجیبی داشت. گویی فقط آقا را می دید. از میان جمعیت جلو آمد. به نزدیک ضریح مطهر رسید. همانجا ایستاد. بعد با امام رضا مشغول صحبت شد. گویی آقا در کنارش ایستاده. اشک می ریخت و حرف می زد. سپس به کناری آمد. مشغول خواندن زیارتنامه شد. یک بسته را متبرک کرد. بعدها فهمیدم کفن بوده!
    حال محمد خیلی تغییر کرده، تعجب کردیم که چرا همان روز اول به کنار ضریح امد؟! بعدها خودش گفت: همان شب اول آقا را در خواب دیدم. فرمودند: بیا داخل حرم و حاجت خود را بگیر!

    ***

    زیارت باصفایی بود. چند روز مشهد بودیم. محمد صبح ها بعد از نماز در صحن گوهرشاد زیارت عاشورا می خواند. جمعیت زیادی اطراف ما جمع می شد. شب آخر هم داخل صحن، مجلس دعا گرفتیم. محمد با آن صدای ملکوتی مداحی می کرد. بچه ها همه اشک می ریختند. این بار هم جمعیت زیادی اطراف ما جمع شده بو. محمد در این سفر آنچه می خواست از آقا گرفت.


    خاطره ای از زندگی
    شهید محمدرضا تورجی زاده
    راوی: علی تورجی زاده و دوستان
    شهید
    منبع: کتاب یازهرا (سلام الله علیها) ( گروه فرهنگی
    شهید ابراهیم هادی )


  16. صلوات ها 3


  17. #29

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,413
    حضور
    109 روز 5 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    755
    صلوات
    7283



    ازدواج


    مرتب برای خانواده نامه می فرستاد. در این نامه ها همیشه به ما نصیحت می کرد. سفارش های او بیشتر در مورد نماز و حجاب و .. بود. اما این بار یک جمله دیگر به
    نامه اش اضافه کرده بود. محمد از ما تقاضایی داشت! نوشته بود: اگر دختر خوب و مناسبی برای من پیدا کردید من حرفی برای ازدواج ندارم! به شرطی که مانع جبهه رفتن من نشود. من تا زمانی که جنگ ادامه داشته باشد و تا زمانی که ولی فقیه زمان بگوید در جبهه خواهم ماند.
    تکاپوی خانواده آغاز شد. همه به دنبال دختری مناسب برای محمد بودند. وقتی به مرخصی آمد با او صحبت کردم. گفتم: اگر ازدواج کنی باید حضورت را در جبهه کمتر کنی اما او قبول نکرد. بعد پرسیدم: راستی برای چی به فکر ازدواج افتادی؟! بی مقدمه گفت: به خاطر صحبت های حاج آقای گردان. ایشان گفتند: نماز انسان متاهل هفتاد برابر مجرد است. یا اینکه برای رسیدن به کمال، انسان متاهل زودتر مسیر خودسازی را طی می کند. آن شب محمد برای چندین روایت در مورد ازدواج و ثواب آن خواند. بعد گفت: من از خدا خواستم اگر صلاح می داند من از این ثواب بهره مند شوم. در پایان آخرین نامه به او گفتم: محمد جبهه رفتن تو بس است. برگرد تا برادرت علی به جبهه برود. محمد در جواب ما نوشت: تا محمد به علی تبدیل شود سالها طول می کشد. علی بماند و از لحاظ علمی خود را تقویت کند. بعد ادامه داد: انقلاب ما جهت پیشرفت احتیاج به انسان های عالم و در حین حال باتقوا دارد. من هم اگر روزگاری جنگ به پایان رسید و زنده ماندم تحصیلم را حتما ادامه خواهم داد. تلاش های خانواده برای پیدا کردن همسری مناسب برای محمد ادامه داشت. تا اینکه در آخرین سفر گفت: دیگر دنبال پیدا کردن همسر برای من نباشید! چند روز بعد هم خبر
    شهادت محمد را اعلام کردند.


    خاطره ای از زندگی
    شهید محمدرضا تورجی زاده
    راوی: خانواده
    شهید
    منبع: کتاب یا زهرا (سلام الله علیها ) (گروه فرهنگی
    شهید ابراهیم هادی)


  18. صلوات ها 2


  19. #30

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,413
    حضور
    109 روز 5 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    755
    صلوات
    7283



    روزهای آخر


    از مشهد که برگشت حال و روزش تغییر کرد. نشاط عجیبی داشت. از بیشتر دوستان و آشنایان خداحافظی کرد. از همه حلالیت طلبید. شنیده بودم بیشتر
    شهدا در آخرین حضورشان تغییر می کنند. حالا به راستی این را شاهد بودم. محمد خیلی تغییر کرده بود. از مشهد برای همه سوغات آورده بود. سوغاتی همه را تحویل داد. بعد پارچه سفیدی را از ساک بیرون آورد. گفت: این برای خودم است. مادر با تعجب گفت: این چیه! محمد هم گفت: کفن!
    همه می دانستیم که
    شهید غسل و کفن ندارد. من شک ندارم که می خواست ما را آماده کند. قرار بود با دوستانش عازم جبهه شود. همان روز رفتیم به گلستان شهدا. سر قبر شهید سید رحمان هاشمی. دیگر گریه نمی کرد. دو تن از دوستانش در کنار رحمان آرمیده بودند. به مزار آن ها خیره شد. گویی چیزهایی را می دید که ما از آن ها بی خبر بودیم. رفت سراغ مسئول گلستان شهدا. از او خواست در کنار سید رحمان کسی را دفن نکند! ایشان هم گفت: من نمی تواتنم قبر را نگه دارم. شاید یک شهید آوردند و گفتند می خواهیم اینجا دفن کنیم. محمد نگاهی به صورت پیرمرد انداخت و گفت: شما فقط یک ماه اینجا را برای من نگه دار!!

    ***
    ظهر بود که از خانواده خداحافظی کرد. داخل حیاط ایستاده بود. می خواست چیزی به مادر بگوید اما نگفت! یکی دوبار آمد حرفش را بزند ولی سکوت کرد. مرتب می رفت و می آمد. مادر پرسید: چیزی شده!؟ کمی مکث کرد. بعد گویی حرفش را عوض کرد و گفت: منتظر پدر هستم. به هر حال محمد از همه ما خداحافظی کرد و رفت.
    همان شب شوهر خواهرم را دیدم. پرسید: محمد چیزی به شما نگفت؟ گفتم: نه، چطور مگه! گفت: امروز عصر آمد درب مغازه ما. حرف هایی زد که خیلی عجیب بود. حالت وصیت داشت. به من گفت: جنازه من را که آوردند از حسینیه بنی فاطمه تشییع کنید. قبل از دفن لباس سپاه را به من بپوشانید. پیشانی بند یازهرا به سر من ببندید. در گلستان
    شهدا در کنار سید رحمان مرا دفن کنید! پدر و مادرم مرا در قبر بگذارند! روی سنگ قبر من هم فقط بنویسید: یازهرا
    خیلی نگران بودم. یاد حرف های محمد به مسئول گلستان
    شهدا افتادم: یک ماه اینجا را برای من نگه دار! یعنی محمد می داند کی و چگونه شهید می شود!؟ محمد وصیت نامه اش را نوشته بود. آن را در جایی گذاشته و رفته بود. این حوادث اضطراب من را زیاد می کرد. یعنی دیگر محمد را نمی بینم!؟ همه خاطرات کودکی، مدرسه، کار و ... در ذهنم مرور می شد. چند روز بعد نامه ای فرستاد. نصیحت های شخصی برای من بود. مقداری پول در حساب داشت. گفته بود صدقه و رد مظالم بدهم! از افرادی هم پول طلبکار بود. گفت: اگر نیاوردند آن ها را حلال می کنم. در پیایان همان مطالب شوهر خواهرم را تکرار کرد. کجا و چگونه مرا به خاک بسپارید و ...


    خاطره ای از زندگی
    شهید محمدرضا تورجی زاده
    راوی: علی تورجی
    منبع: کتاب یازهرا ( سلام الله علیها ) ( گروه فرهنگی
    شهید ابراهیم هادی )


  20. صلوات ها 2


صفحه 3 از 4 نخست 1234 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۷/۰۲/۲۶, ۱۹:۳۴ : 1

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود