صفحه 2 از 4 نخست 1234 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: یا زهرا (سلام الله علیها) "زندگی نامه و خاطرات شهید محمدرضا تورجی زاده"

  1. #11

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۱
    علاقه
    -ورزش - هنر -خلاقیت- آسمان خدا- ادمای خوب
    نوشته
    443
    حضور
    4 روز 21 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    16
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    3111



    نقل قول نوشته اصلی توسط متعلم نمایش پست ها
    مطمئن باشید که با شهیدان می توانید حاجت خود را از خدا را بگیرید.. ولی به خدا بگویید به حق این شهید حاجتم که برآورده شد فقط آنرا تا آخر عمر از تو می دانم و مشرک نمی شوم!

    شهید همت به شخصی در خواب گفته بود چرا مردم از ما چیزی نمی خواهند!!

    ملتمس دعا
    این مطلب رو میدونسم ولی باز با خوندنش خیلی حس خوبی بهم داد

    چون امروز سر مزار پاک شهدای گمنام دانشگاهمون بودم وباهاشون صحبت میکردم کلی دلم اروم شد و بعدش رفتم سر کلاس

    و مطمئنم که حاجتمو میدن
    اللهم عجل لولیک الفرج

  2. صلوات ها 9


  3. #12

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,413
    حضور
    109 روز 5 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    755
    صلوات
    7283



    شکستن نفس


    بعد از نماز ظهر بود. کل بچه های گردان دور هم جمع بودند. یکی از مسئولین لشکر آمد و گفت: رفقا دستشویی اروگاه خراب شده. چند نفر رو آوردیم برای تعمیر،
    گفتند: باید چاه دستشویی تخلیه بشه! برای همین چندتا نیروی از جان گذشته می خواهیم.
    در جریان ماجرا بودم. زیر دستشویی های اردوگاه حالت مخزن داشت. هروقت پر می شد با ماشین مخصوص تخلیه می کردند. اما این بار دیداره های کنار دستشویی ریخته بود. امکان تخلیه با ماشین نبود. برای مرمت دیوار باید چاه تخلیه می شد. از طرفی هیچ دستشویی دیگری برای استفاده بچه ها نبود.
    بعد از صحبت ایشان هر کس چیزی می گفت. یکی می گفت: پیف پیف! چه کارهایی از ما میخوان. دیگری می گفت: ما آمده ایم بجنگیم، نه اینکه... خلاصه بساط شوخی و خنده بچ ها راه افتاده بود.
    رفتیم برای ناهار. بعد هم مشغول استراحت شدیم. با خودم گفتم: کسی که برای این کار داوطلب بشه کار بزرگی کرده.
    نفس خودش رو شکسته. چون خیلی ها حاضرند از جانشان بگذرند اما....
    گفتم: تا بچه ها مشغول استراحت هستند بروم سمت دستشویی ها ببینم چه خبره! وقتی به آنجا رسیدم خیلی تعجب کردم. عده ای از بچه های گردان ما مشغول کار شده بودند. از هیچ چیزی هم باکی نداشتند. نجاست بود و کثیفی. اما کار برای خدا این حرف ها را ندارد.
    با تعجب به آن ها نگاه کردم. آن ها ده نفر بودند. اول آن ها محمد تورجی بود. بعد رحان هاشمی و ...
    تا غروب مشغول کار بودند. بعد هم همگی به حمام رفتند. دستشویی های اردوگاه همان روز راه افتاد. بعضی از بچه ها وقتی این ده نفر را دیدند شوخی می کردند. سر به سرشان می گذاشتندو اما آن ها...
    آن ها به دنبال رضایت خدا بودند. آنچه که برای آن ها مهم بود انجام وظیفه بود. نمی دانم چرا ولی من اسامی آن ها را نوشتم و نگه داشتم.
    سه ماه بعد به آن اسامی نگاه کردم. درست بعد از عملیات کربلای ده.
    نفر اول
    شهید. نفر دوم شهید نفر سوم.... تا آخر که محمد تورجی بود. به ترتیب یکی پس از دیگری!
    گویی این کار آن ها و این شکستن نفس مهر تاییدی بود برای
    شهادتشان.


    خاطره ای از زندگی
    شهید محمدرضا تورجی زاده
    راوی: یکی از همرزمان
    شهید
    منبع: کتاب یا زهرا(س) ( گروه فرهنگی
    شهید ابراهیم هادی)


  4. صلوات ها 8


  5. #13

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۱
    علاقه
    طبیعت
    نوشته
    848
    حضور
    34 روز 15 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    1
    گالری
    56
    صلوات
    3848

    از ديروز براي امروز،سخنان دلنشين شهيد تورجي زاده




    شهيد تورجي زاده:

    بررسي وضعيت استراتژيك اسلام

    رشادتهاي رزمندگان

    توصيه و تذكر مهم به بسيجيان


    جنگ با مهمات ايمان


    از جبهه به شهر نمياييم بخاطر حجاب زنان



    شهر خالیست زعشاق بود کز طرفی***مردی از خویش برون آید و کاری بکند

    کو کریمی که ز بزم طربش غمزده ای***جرعه ای درکشد و دفع خماری بکند

    یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب***بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

  6. صلوات ها 8


  7. #14

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,413
    حضور
    109 روز 5 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    755
    صلوات
    7283



    احترام به سادات


    سن من زیاد نبود. اولین بار بود که به جبهه می آمدم. تعریف گردان یا زهرا را زیاد شنیده بودم. رفتیم برای تقسیم.
    چند نفر دیگر هم مثل من دوست داشتند به همین گردان بروند. اما مسئول تقسیم نیرو گفت: ظرفیت این گردان تکمیل است.
    از ساختمان آمدم بیرون. جوانی را دیدم که به طرف ساختمان آمد. چهره اش بسیار جذاب و دوست داشتنی بود.
    چند نفر به استقبالش رفتند. او را صدا می کردند. فهمیدم خودش است! آن ها سوار تویوتا شدند و آماده حرکت. جلو رفتم و سلام کردم.
    بی مقدمه گفتم: آقای تورجی من دوست دارم به گردان یازهرا بیایم. گفت: شرمنده، جا نداریم. بعد گفتم: من می خواهم به گردان مادرم بروم برای چی جا ندارید؟
    نگاهی به من کرد و پرسید: اسمت چیه؟ گفتم: سید احمد
    یکدفعه پرید تو حرفم و با تعجب گفت: سید هستی! با تکان دادن سر حرفش را تایید کردم. آمد پایین و برگه من را گرفت. رفت داخل پرسنلی و اسم مرا در گردان ثبت کرد.
    بعد هم با اصرار من را به جلو فرستاد و خودش در قسمت بار ماشین نشست!
    من به گردان آن ها رفتم. تازه فهمیدم که نه تنها من بلکه بیشتر بچه های گردان از سادات هستند. با آن ها هم بسیار با محبت برخورد می کرد.

    ***

    آمدم چادر فرماندهی گروهان. برادر تورجی تنها نشسته بود. جلو رفتم و سلام کردم. طبق معمول به احترم سادات بلند شد. گفتم: شرمنده محمد آقا! من با یکی از دوستانم قرار دارم. باید بروم مرخصی و تا عصر برگردم. بی مقدمه گفت: نه نمی شه! گفتم: من قرار دارم. اون آقا منتظر منه! دوباره با جدیت گفت: همین که شنیدی.
    کمی نگاهش کردم. با تمام احترامی که برای سادات داشت اما در فرماندهی خیلی جدی بود.
    عصبانی شدم. از چادر بیرون آمدم و با ناراحتی گفتم: شکایت شما رو به مادرم می کنم! هنوز چند قدمی از چادر دور نشده بودم. دوید دنبال من. با پای برهنه.
    دستم را گرفت و گفت: این چی بود گفتی؟! به صورتش تگاه کردم. خیس از اشک بود.
    بعد ادامه داد: این برگه مرخصی. سفید امضاء کردم. هر چقدر دوست داری بنویس! ااما حرفت رو پس بگیر!
    گفت: به خدا شوخی کردم. اصلا منظوری نداشتم. خودم هم بغض کرده بودم. فکر نمی کردم اینگونه به نام مادر سادات حساس باشد!
    یک سال از آن ماجرا گذشت. چند ساعت قبل از
    شهادتش بود. مرا دید. باز یاد آن خاطره تلخ را برای من زنده کرد و پرسید: راستی اون حرفت رو پس گرفتی؟!
    گفتم: به خدا غلط کردم. اشتباه کردم. من به کسی شکایت نکردم. اصلا غلط می کنم چنین کاری انجام بدهم.


    ***

    محمد در عملیات می گفت: بچه سیدها پیشانی بند سبز ببندند. واقعا صحنه زیبایی ایجاد می شد. نیمی از گردان ما پیشانی بند سبز داشتند.
    خود محمد به شوخی می گفت: یک اشتباه صورت گرفته من باید سید می شدم! برای همین من شال سبز می بندم!
    یادم هست بعد از کربلای پنج گردان به عقب برگشت. آن زمان محمد تورجی فرمانده گردان شده بود. نشسته بود داخل چادر.
    برگه ای در مقابلش بود. خیره شده بود و اشک می ریخت. جلو رفتم و سلام کردم. برگه اسامی
    شهدای گردان در شلمچه بود. تعداد شهدای ما صد و سی و پنج نفر بود.
    محمد گفت: خوب نگاه کم. نود نفر این ها سادات هستند. فرزندان حضرت زهرا. آن هم در عملیاتی که با رمز یا فاطمه الزهرا بود!


    خاطره ای از زندگی
    شهید محمدرضا تورجی زاده
    راوی: دکتر سید احمد نواب
    منبع: کتاب یا زهرا(س) ( گروه فرهنگی
    شهید ابراهیم هادی)








  8. صلوات ها 9


  9. #15

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,413
    حضور
    109 روز 5 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    755
    صلوات
    7283



    اسراف


    جلسه مسئولین و معاونین گردان با فرمانده لشگر بود. حاج حسین از نیروها خواسته بود هر مشکلی هست بگویند. نوبت به تورجی رسید. خیلی باادب گفت:
    حاجی بعضی اتفاقات در لشگر رخ می دهد که بی تاثیر در معنویت نیروها نیست! اشکال کار هم از خود ماست! حاج حسین با تعجب منتظر بقیه صحبت های بود.
    محمد ادامه داد: مثلا همین برنامه غذا در لشگر! مسئول تدارکات بدون اینکه آمار دقیق بچه ها را داشته باشد غذا را توزیع می کند. این غذاهای اضافه به خاطر گرما خراب و اسراف می شود. مگر پرسنلی لشگر آمار بچه ها را ندارد. چرا در این کارها دقت نمی کنیم!
    حاج حسین هم مطلب را نوشت و گفت: تذکر به جایی بود. حتما پیگیری می کنم.


    خاطره ای از زندگی
    شهید محمدرضا تورجی زاده
    راوی: دکتر سید احمد نواب
    منبع: کتاب یازهرا(س) ( گروه فرهنگی
    شهید ابراهیم هادی )


  10. صلوات ها 7


  11. #16

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,413
    حضور
    109 روز 5 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    755
    صلوات
    7283



    محمد بخوان


    روزهای آخر عملیات بود. در ستاد لشکر در شلمچه بودم. موقعیت ستاد در محلی بود که هم اکنون یادمان
    شهدای شلمچه است. مرتب با گردان های عمل کننده در تماس بودیم. یکدفعه دیدم محمد تورجی از در وارد شد. دستش به گردنش بسته شده بود. گوشه ابروی او هم پانسمان شده بود. کمر و گردن او هم همینطور. با خوشحالی به استقبالش رفتم. مشغول صحبت شدیم. به یاد روزهای اولی افتادم که با هم آشنا شدیم. یادش به خیر. سال 63 بود.
    آن زمان محمد در گردان امام حسن بود. بیشتر شب ها به گردان آن ها می رفتم. عزاداری های خوبی داشتند. خیلی باصفا بود. یاد مجالس دعا در اردوگاه دارخوئین افتادم. فراموش نمی کنم. همان ایام سال 63 بود. یک روز رفتم پیش محمد. بدون مقدمه گفت: من دیگه مداحی نمی کنم. دیگه نمی خوانم! علتش را می دانستم. عده ای به او تهمت زده بودند! شبیه همین ماجرا برای
    شهید ردانی پور هم پیش آمده بود. من هم این خبر را به حاج حسین خرازی گفتم. حاجی خیلی ناراحت شد.
    حاج حسین خیلی آرام و خونسرد گفت: برو به تورجی سلام برسان و بگو فلانی گفت: محمد بخوان، به حرف کسی هم کاری نداشته باش.


    ***

    محمد گفت: آقا محمود، می تونی ردیف کنی بریم خط؟ گفتم: آخه با این وضعیت؟! گفت: ببین چیکار می تونی بکنی. گفتم: باشه اما باید با حاج حسین هماهنگ کنم.
    موقع ناهار بود. آن روز بعد از مدت ها غذای حسابی آوردند. چلوکباب! ما همگی مشغول شدیم. بی سیم چی مشغول صحبت با حاج اسماعیل صادقی بود. حاج حسین هم آنجا بود. ما هم مشغول ناهار. بعد گوشی را داد به محمد تورجی و گفت: حاج اسماعیل شما رو کار داره.
    تورجی گفت: آخه الان! بعد به سفره و ظرف چلوکباب اشاره کرد. خندید و به شوخی گفت: اگه بیام از قافله عقب می مونم!
    اما بعد رفت پشت بی سیم. با برادر صادقی صحبت کرد. حاج اسماعیل گفت: محمد، حاج حسین اینجا نشسته می گه برامون بخون!
    محمد کمی مکث کرد. یکباره حال و هوای او عوض شد بعد با حالت خاصی شروع کرد:

    در بین آن در و دیوار زهرا صدا می زد پدر

    دنبال حیدر می دوید از پهلویش خون می چکید

    همینطور ادامه داد. همه اشک می ریختند. بعد ها از سردار صادقی شنیدم که گفت: حاج حسین آنجا خیلی گریه کرد. داغ دوستان
    شهیدش برای او خیلی سنگین بود. وقتی حال حاج حسین منقلب شد بی سیم را گرفتم و گفتم: محمد ممنون ادامه نده!
    بچه های مخابرات صدای محمد را پشت همه بی سیم ها پخش کرده بودند. نگذاشتیم محمد به خط برود. آن روز را در مقر لشکر ماند. غروب همان روز گردان یا زهرا به عقب برگشت. محمد تورجی هم با آن ها به اردوگاه برگشت. برادر صادقی فردا به توصیه حاج حسین خرازی به خط بازگشت.
    به محض اینکه با ایشان به خط رسیدیم با یک انفجار حاج حسین خرازی به
    شهادت رسید. این یک شوک بزرگ به لشگر حماسه ساز امام حسین بود. پیکر حاجی را برداشتیم. برگشتیم به اردوگاه. مداحی محمد تورجی را فراموش نمی کنم. در کنار پیکر فرمانده اش در مسجد چهارده معصوم دارخوئین آنقدر عاشقانه خواند که همه اشک می ریختتند. بعد هم پیکر حاج حسین را در اردوگاه تشییع کردیم و به اصفهان فرستادیم.



    خاطره ای از زندگی
    شهید محمدرضا تورجی زاده
    راوی: محمود نجیمی
    منبع: کتاب یا زهرا(س) ( گروه فرهنگی
    شهید ابراهیم هادی )





    ویرایش توسط *طهورا* : ۱۳۹۲/۱۲/۲۵ در ساعت ۰۰:۱۲

  12. صلوات ها 8


  13. #17

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۲
    نوشته
    118
    حضور
    4 روز 6 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    4
    صلوات
    752



    نمیدونم چی بگم... خدا اجرتون بده که این مطلب رو گذاشتید... خیلی منقلب شدم... علاقه خاصی به تمام شهدا دارم... ولی شرمندشونم... خدا خودش مارو ببخشه...
    به امید نگاهی از سویشان ..

  14. صلوات ها 10


  15. #18

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,413
    حضور
    109 روز 5 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    755
    صلوات
    7283



    تهذیب نفس


    اصفهان بودیم. رفتیم جلسه اخلاق آیت الله میردامادی در مسجد عبدالغفور. محمد ارادت خاصی به ایشان داشت. همیشه به جلسات ایشان می رفت. حاج آقا از شاگردان امام و علامه طباطبایی بود. ایشان در ضمن صحبت ها از اوصاف یاران پیامبر گفت. کسانی که روزها را روزه می گرفتند و شب ها را به عبادت می پرداختند.
    محمد بعد از جلسه گفت: بیا با هم شروع کنیم! گفتم: چی رو؟!
    گفت: اینکه تا وقتی می توانیم شب ها رو عبادت کنیم و روزها روزه بگیریم! گفتم: مگه می شه! اما بعد تصمیم گرفتیم که انجام دهیم.
    هفته بعد محمد را دیدم. با هم در مورد همان قضیه صحبت کردیم. گفت: اولش سخت بود اما الان عادی شده. شب ها قرآن و دعا و نماز و ... بعد از سحری و نماز صبح هم استراحت می کنم. کارهای محمد عجیب بود. هرکاری که برای تهذیب نفس لازم بود انجام می داد. محمد دعای کمیل لشکر را می خواند. سوز عجیبی هم در صدایش بود.
    همیشه دعا را برای رضای خدا می خواند. به کسی توجه نمی کرد. محمد حال عجیبی داشت. تا یک ساعت بعد از دعا هم نمی شد به سراغ او رفت!
    در مدتی که معاون گردان بود، جلوی درب سنگر یا چادر می خوابید. می خواست وقتی برای نماز شب بلند می شود مزاحم کسی نباشد. محل خواب او رو به قبله بود. از همان مکان برای خواندن نماز استفاده می کرد. بهمن ماه بود و هوا بسیار سرد. همه نیروها دو پتو روی خود می انداختند. اما محمد به یک پتو اکتفا می کرد! می گفت: وقتی راحت بخوابم برای نماز سخت بیدار می شوم. معمولا شام را کم می خورد. سعی می کرد کارهایی را که در دین مستحب است انجام دهد. در میان نمازها نماز ظهر را عادی می خواند! چون در دید بچه ها بود. اما در نماز صبح یا مغرب حال عجیبی داشت. این اواخر تهجد و شب زنده داری او خیلی بیشتر شده بود. هر کاری به نیروها دستور می داد خودش هم انجام می داد. همین باعث شده بود بچه ها دستورات او را سریع انجام دهند. بچه ها را برده بود کنار کانال، آنجا پر از گل و لای بود. دستور داد همه سینه خیز بروند. خودش اول وارد شد.
    در اصفهان چند خانواده مستحق و یتیم را می شناخت. به بچه ها اعلام کرد خودش هم پیش قدم شد. از بچه ها کمک گرفت و برای آنها می فرستاد.
    پیرمردی در گردان بود که به خاطر شرایط مالی نتوانسته بود به مشهد برود. محمد برایش مرخصی گرفت. پنج هزار تومان هم از خودش به او داد و گفت: با خانواده برو زیارت.


    خاطره ای از زندگی
    شهید محمدرضا تورجی زاده
    راوی: جمعی از دوستان
    شهید
    منبع: کتاب یازهرا(س) (گروه فرهنگی
    شهید ابراهیم هادی)


  16. صلوات ها 9


  17. #19

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,413
    حضور
    109 روز 5 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    755
    صلوات
    7283



    کربلای ده


    جلسه فرماندهان برگزار شد. برادر تورجی و معاونش برادر اسدی در جلسه شرکت کردند. قرار است در منطقه کردستان عراق عملیاتی صورت بگیرد. اسامی گردان های عمل کننده دو روز بعد اعلام می شود. طبق شنیده ها قرار است چند گردان از لشکر به منطقه عملیاتی اعزام شوند. چند گردان هم به منطقه فاو جهت کار پدافندی بروند.
    روز های آخر ماه شعبان بود. هیئت گردان برگزار شد. مجلس دعا و مناجات خوبی بود. برادر تورجی شروع کرد به خواندن روضه حضرت زهرا حال عجیبی بین بچه ها ایجاد بود. در آخر روضه دستش را مشت کرده بود. می کوبید روی زمین و با گریه می گفت: آی زمین، تو چطور شاهد این همه ظلم بودی!؟
    چرا این نامردا رو نابود نکردی!؟ مگه رسول خدا اینقدر سفارش زهرا رو نکرده بود؟!
    حال معنوی محمد نسبت به قبل تغییر کرده. دیشب در حین خواندن نماز شب محمد را زیر نظر داشتم. سجده آخر نمازش 45 دقیقه طول کشید. فکر کردم خوابش برده اما شانه هایش از شدت گریه تکان می خورد. صبح فردا طرح عملیات صادر شد. گردان امیرالمومنین، موسی ابن جعفر، اباالفضل و امام حسن به منطقه عملیاتی می روند. گردان یا زهرا با دو گردان دیگر به منطقه پدافندی فاو اعزام می شود. محمد خیلی عصبانی بود. رفت پیش برادر زاهدی و گفت: خیلی ممنون! حالا دیگه نمی خوای ما تو عملیات باشیم!
    برادر زاهدی گفت: این چه حرفیه! گردان شما تو کربلای پنج در حد یک تیپ عمل کرد. من گفتم بیشتر بچه های شما مجروح هستند...
    تورجی پرید تو حرفش و گفت: شما رو قسم می دم به صاحب نام گردان ما. بچه های ما همه منتظر عملیات هستند. آقای زاهدی حرفی برای گفتن نداشت. کمی مکث کرد و گفت: حاضر بشید، بریم سمت غرب.


    خاطره ای از زندگی
    شهید محمدرضا تورجی زاده
    راوی: جمعی از دوستان
    شهید
    منبع: کتاب یا زهرا(س) ( گروه فرهنگی
    شهید ابراهیم هادی )


  18. صلوات ها 7


  19. #20

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    علاقه
    پرسپلیس
    نوشته
    100
    حضور
    1 روز 19 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    383



    سلام.
    پس چی شهدا به ابروی سالارشون حسین(ع) حاجتم میدن.
    پادشاهی میکنه اونکسی که باشه گدای گدایان زهرا.

  20. صلوات ها 7


صفحه 2 از 4 نخست 1234 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۷/۰۲/۲۶, ۱۹:۳۴ : 1

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود