صفحه 1 از 5 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: چی شد با شهدا آشنا شدم؟

  1. #1

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    6,731
    حضور
    109 روز 14 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    4
    گالری
    1583
    صلوات
    37600

    چی شد با شهدا آشنا شدم؟




    خط شهدا خطی ممتد است که از هبوط آدم آغاز شده و تا عروج آخرین انسان ادامه خواهد داشت
    تا حق و باطل هست و مادام که سکوت نمی کنی، مبارزه هست و همواره دو امامند که هل من ناصر میگویند
    تا عملکرد ما، ما را در کدامین گروه قرار دهد

    به راستی در دفاع مقدس امروز ما در کدامین جبهه ایم؟


    السلام عليكم يا اولياء اللّه و احبائه

    السلام عليكم يا اصفياء اللّه و اودائه
    السلام عليكم يا انصار دين اللّه

    به تاریکی خو نگرفتید آنقدر به دنبال نور بودید که مثل ستاره شدید
    راه را با این ستاره ها می توان یافت
    آشنایی با شما نور را به دلهای ظلمت زده برمی گرداند

    آشنایی با شما ، معنی ناب انسان بودن را تذکر می دهد
    آشنایی با شما زیبا زندگی کردن را می آموزد، عاشق بودن را، جان فشاندن در راه معشوق را

    شکاف نسل ها، الگوهای دروغین و تبلیغات مسموم نباید بین ما و شما فاصله بیندازد
    ای کاش همه با حقیقت شما آشنا شوند-هرکس در حد سعه اش-

    دستمان را بگیرید که شما زنده ی جاویدید و ما ... منتظر


    ابتدا از مسئولین این بخش {سرکارافلاکیان،سرکار سلیلة الزهرا ،سرکار آدینه و سرکار تمنای وصال} تقاضا دارم سیره آشناییشون با شهدا را برای ما شرح دهند سپس
    کاربران دیگر هم در صورت تمایل خاطراتشون رو ازآشنایی با شهدا برای ما نقل کنند.

    باتشکر




    نتیجه اش زیباست وقتی این دو را پیوند می زنیم؛


    اینکه فرمودند: زکات زیبایی، پاکدامنی ست

    و اینکه پرداخت زکات دارائیت را افزون می کند

    حالا آنان که زیبایی بیشتر می خواهند، بسم الله




  2. صلوات ها 30


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    علاقه
    علوم دینی
    نوشته
    1,241
    حضور
    35 روز 16 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    145
    آپلود
    1
    گالری
    48
    صلوات
    8306



    سلام علیکم
    اجازه هست؟

    من دایی ام شهید شده تو جبهه های غرب، وقتی سرباز بوده. و پدرم هم درصد کمی جانبازی دارن و هم ایشون و هم مرحوم پدربزرگم تو جبهه های غرب، رزمنده بودن چندماهی، چندتا از دوستای بابام هم شهید شدن.

    پس از بچگی برام آشنا بود مفهوم شهید. از بچگی دلم که می گرفت با عزیزانی که از دستشون داده بودم صحبت میکردم اما این داییم یه چیز دیگه بود. چون یه سالم نشده بود که شهید شدن خیلی دوس داشتم ببینمشون باهاشون صحبت کنم. شنیده بودم موقع ظهور برخی از شهدا و انسانای بزرگ برمیگردن و خیلی کودکانه دعا میکردم زودتر ظهور اتفاق بیفته داییم بیاد ببینمش!

    سالای راهنمایی یه کم فاصله گرفتم ازش؛ محبتم کمرنگ تر از کودکیام شده بود؛ ولی حس میکردم داییم تحویلم نمی گیره! نمیخواد جوابمو بده! یه مدت بود دیگه اون نشونه ای که بین من و خودش بود رو تو رویاهام نمیدیدم.
    اول دبیرستان، اسمم دراومد برا اردوی راهیان.
    اونجا بردنمون زید کاملاً اتفاقی.
    از کاروان خودمون جا موندیم و راوی از تو همون اتوبوس، بخاطر آشنایی یا مسئولین پادگان هماهنگ کرد ! اتفاقاً تازه شهید تفحص کرده بودن.

    نمیشه اون لحظاتو وصف کنم بعد ده سال، هنوز قلبم تند تند میزنه وقتی اون لحظه که دستم ازرو پارچه سفید، استخوناشو لمس کرد، یاد میارم.
    مراسم زیارت عاشورا خونی بود اما من از وسطاش دیگه گرم صحبت با دایی بودم.

    یخ این چندسال فاصله بینمون آب شده بود، حس میکردم داره باهام حرف میزنه.
    اون اردو منشأ خیرات زیادی تو زندگیم شد.
    خدا روسپاس گزارم و امیدوارم به راوی وهمه دست اندکارانی که ما رو به زید بردن خیر کثیر عنایت کنه.

    ویرایش توسط mkhahande313 : ۱۳۹۲/۰۷/۰۱ در ساعت ۱۸:۰۲
    وَ اللهِ اِن قَطَعــــــتُموا یَمینی

    اِنّی اُحامی اَبَداً عَن دینی




  5. صلوات ها 28


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    علاقه
    علوم دینی
    نوشته
    1,241
    حضور
    35 روز 16 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    145
    آپلود
    1
    گالری
    48
    صلوات
    8306



    سکوت علامت رضاست، نگفتین اجازه نیست، منم دل و جرئت پیدا کردم
    یه خواهرزاده دارم نوجوونه(البته اصرار داره که خودشو جوون بدونه)
    بااینکه شرایط زندگیش طوریه که سالی تفریحی چندین بار شمال و یه سره با اقوام پدریش مهمونی و تو خونه هم ماهواره و خلاصه همه چی مهیاس براش که کلاً دنبال شناخت بیشتر از دین خدا نباشه اما قلب پاک خواهرم یا سلامت خودش، نمیدونم هرچی هست، لطف خداس که بسیجی شده و دلش برا مشهد پرمیکشه و تاحالا بدون خونوادش دوبار با ما اومده مشهد،خیلیم دوس داره هرچی بیشتر از شهدا بدونه. حتی زنگخور گوشیش یه مدت خداحافظ رفیق بود.

    نوروز امسال باهم رفتیم راهیان. من و خواهر زاده و دخترعمه اش از طرف پایگاه.
    اونم اولین بارش بود. اولین بار بود که سبک زندگی شهدا رو می شنید. مناطق جنگی رو میدید.
    اولاش بیشتر حس کنجکاویش بود چون قبلش چیزی از شهدا نمیدونست.
    اما کم کم بهش غبطه خوردم. به دل پاکش. به حس زیبایی که تو مناطق پیدا میکرد. به عهدایی که بست و مردونه پاش وایساد.
    خیلی فرصت نکردم بپرسم کجا خیلی بیشتر متحول شد اما تاجایی که خودم باهاش بودم شهدای هویزه، مخصوصاً که رفتیم و مقتل شهید علم الهدی رو هم دیدیم خیلی تو ذهنش پررنگ مونده بود.

    از وقتی برگشتیم از اردو، نمازش قضا نمیشه و دیگه هرجا میره با چادر میره.
    دعا کنین هم برا اون که بتونه این دل پاک و فطرت خدایی رو تا آخر عمرش حفظ کنه.
    و هم برا من، که همچین دل پاکی پیدا کنم.

    وَ اللهِ اِن قَطَعــــــتُموا یَمینی

    اِنّی اُحامی اَبَداً عَن دینی




  7. صلوات ها 25


  8. #4

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319



    بسم رب الشهدا و الصدیقین

    عرض سلام و تبریک فرا رسیدن هفته دفاع مقدس

    با تشکر از سرکار باغ بهشت به خاطر تاپیک خوبی که زدند

    راستش من تا قبل از اینکه در پایه سوم دبیرستان نرفته بودم اردوی راهیان نور با شهدا نه خیلی آشنای داشتم و نه خیلی مانوس بودم ، اما بعد از اینکه خدا قسمت کرد و شهدا دعوتمون کردند و اسمم تو قرعه کشی(پس از استعفای چند نفر قبل خودم) برای اعزام به راهیان نور دراومد کلا رابطم با شهدا از این رو به اون رو شد

    ما در روز سوم فروردین قرار بود به جنوب بریم اما بیمه من و چند نفر از دوستانم به دلیل برخی کوتاهی مسئولین درست نشده بودم.مسئولین به ما گفتند چون بیمه ندارید و تعطیلی هم هست ما نمیتونیم بیمتون را درست کنیم در نتیجه نمیتونید به اردو بیایید! این را که شنیدم خیلی دلم شکست و اشک تو چشمام جمع شد و تو دلم به شهدا میگفتم چقدر نامردید!شما که نمیخواستید من بیام پس چرا تا اینجا دعوتم کردید و...

    همه دیگه سوار اتوبوس شده بودند و ما چند نفر بیرون بودیم و اتوبوس تا چند دقیقه دیگه راه میفتاد اصرار ما هم برای بدون بیمه رفتن به اردو کارساز نبود!
    در همین مواقع بود که مسئولین بین خودشون حرفایی زدند.ظاهر شماره کارت بیمه را از یکی از مسئولین دیگر گرفته بودند و با استفاده از خودپرداز به حساب بیمه ریختند!بهمون گفتبرید سوار بشید خدا میدونه چقدر خوشحال شدیم...!

    به یادماندنی ترین زیارت عاشورایی که تا الان خوندم روز چهارم فروردین در شلمچه بود.واقعا حس و حال عجیبی داشم.(اما میون جبهه ها شلمچه بیشتر از همه گرفته بوی فاطمه...)

    بعد هم طلائیه و هویزه،شهدای گمنام و...کلا اردوی خیلی خوب و تاثیر گذاری بود

    از اون به بعد رابطم با شهدا خیلی بیشتر و بهتر شد و در فضای مجازی هم شروع به فعالیت هایی مثل وبلگ نویسی در این حوزه کردم

    البته سعی کردم تا حد امکان خلاصه نویسی کنم تا مطلب طولانی نشه و حوصله دوستان سر بره

    انشاالله قسمت همه اسک دینی ها بشه حداقل برای یک بار هم که شده به مناطق عملیاتی برن

    التماس دعا



    ویرایش توسط افلاکیان : ۱۳۹۲/۰۷/۰۱ در ساعت ۲۲:۲۲

  9. صلوات ها 26


  10. #5

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    45
    حضور
    2 روز 3 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    341



    اولین بار که خواهرام از سفر جنوب برگشتن ،از اونجا گفتن ،یه سی دی هم نشون دادن ،که در رابطه با سفر جنوب بود،اون موقع کنجکاو شدم شلمچه کجاست ؟طلائیه چه طلائیه ؟
    سال بعدش برای این سفر ثبت نام کردم ، شبش حالم بد شد ، صبح به یکی از خواهرام گفتن که جای من بره ،اونم مشتاقانه قبول کرد ، دلم گرفته بود ،بهشون گفتم اگه قرار بود نیام ،پس چرا به دلم انداختید که میام ،بعداز ظهر همون روز صدای تلفن بلند شد ، گوشی رو برداشتم ، دختر خالم بود ، نه سلام و نه علیکی ، گفت : تقصیره توئه ،اتوبوس داره برمیگرده ، گفتم : چی ؟ گفت اتوبوس برای ناهار کنار جاده نگه میداره و همه پیاده میشن الا یه مادر شهید، همون موقع یه کامیون به اتوبوس که کنار جاده پارک شده بوده برخورد میکنه و مادر شهید صدمه میبینه و در نهایت فوت میکنه ، سال بعد دانشگاهمون برای اردوی جنوب ثبت نام میکرد ،اولین اسم در جدول ثبت نام ،اسم من بود
    ما زندگی میکنیم تا قیمت پیدا کنیم نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم (آیت الله بهجت)

  11. صلوات ها 21


  12. #6

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    45
    حضور
    2 روز 3 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    341



    سال 90 (سال فارغ التحصیلیمون)با دوستایه دانشگاهیم از طرف بسیج دانشگاه به سفر جنوب رفتیم ، بچه ها خیلی تاثیر گرفتن ، حجابشون ،نمازشون ، اخلاقشون،...
    سال 91 فقط از طریق اعلامیه هایی که توی سایت میزد از اردو هاش مطلع میشدیم ، هر روز به سایت دانشگاهمون سر میزدم که اگه خواستن جنوب ببرن ثبت نام کنیم البته جزء بچه های فارغ التحصیل، طبق معمول هماهنگی با دوستام به عهده من بود ، چند روزی در دی ماه سیستم اینترنت شرکتمون مشکل داشت ، هر روز میخواستم به سایت دانشگاه سر بزنم ولی نمیشد،تا اینکه بالاخره موفق شدم و دانشگاه اعلامیه ثبت نام جنوب رو تو سایت زده بود حول شده بودم ، زنگ زدم به بسیج دانشگاهمون که ما 5 نفرو ثبت نام کنه ، فکر میکنید چی گفت : ظرفیت تکمیله ، داشتم سکته میکردم ،فقط یه روز از تاریخ ثبت اعلامیه توی سایت میگذشت ، گفتم اسممون رو توی ذخیره بنویسید، تعدادمون هم زیاد بود به این راحتی جا باز نمیشد،هر کدوم از بچه ها به شهید خودشون متوسل شدن ، من شهید خاصی مد نظرم نبود،من به جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان ( آخه نزدیکه شرکتمون یه بنر بزرک از صورتش هست و من هر روز صبح بهش لبخند میزنم و سلام میکنم ) روبروی عکسش بهش گفتم که یه لطفی به ما بکن و از دوستات بخواه که ما 5 نفرو با هم دعوت کنن،تا اینکه بالاخره از طرف بسیج دانشگاهمون زنگ زدن و گفتن که همسفرشون میشیم ،توی قطار یکی از بچه ها گفت که بچه ها این سفرمون رو از فلان شهید داریم ،دلم یه جوری شد ،پیش خودم گفتم که یعنی حاج احمد صدای منو نشنیده ، دلم گرفت،روز اول سفرمون توی دو کوهه ،حسینیه شهید همت یه برنامه ای بود ، یه آقایی خاطره تعریف کرد ، فکر میکنید فقط و فقط از کی خاطره گفت : از حاج احمد متوسلیان ، لبخندی زدم و مطمئن شدم که صدامو شنیده و فهمیده که من ناراحت شدم ،تازه اونجا بود که با اخلاقیات و شخصیت حاج احمد آشنا شدم، میدونم که بعضی ها شهید گمنام شدن ،بعضیا پیکرشون بر نگشت ، ولی حاج احمد چیزی متفاوت و شاید بشه گفت که نه نام گمنامی و نه عبارت شهید ،با این حال که جزء شجاع ترین فرماندهانه
    ما زندگی میکنیم تا قیمت پیدا کنیم نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم (آیت الله بهجت)

  13. صلوات ها 20


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    علاقه
    شهادت
    نوشته
    371
    حضور
    4 روز 12 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2336



    سلام میشه رو خاک جبهه نماز بخونیم به عنوان مهر!؟؟؟؟!؟!
    اللهم عجل لولیک الفرج
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
    السلام علیک یا اباعبد الله
    التماس دعا به همگی.
    در ارزوی شهادت.



  15. صلوات ها 15


  16. #8

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    189
    حضور
    3 روز 52 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    1
    گالری
    0
    صلوات
    820



    نقل قول نوشته اصلی توسط mahan نمایش پست ها
    سلام میشه رو خاک جبهه نماز بخونیم به عنوان مهر!؟؟؟؟!؟!
    سلام
    روی هر خاکی که پاک باشه میشه نماز خوند. ولی خب، خاک جبهه صفای دیگه ای داره

    من تا قبل از ازدواجم نسبت به شهدا کم لطفی می کردم و احساس خاصی بهشون نداشتم. شاید تنها ارتباطی که برقرار کردم، وقتی بود که کتاب «اینک شوکران» زندگینامه شهید منوچهر مدق رو خوندم. البته در دبیرستان ما بچه ها به خاطر مشکل با نظام، گاهی نسبت به شهدا جسارت می کردن و من خیلی ناراحت میشدم اما هیچ وقت اعتماد به نفس اینکه از شهدا دفاع کنم رو نداشتم. امیدوارم خدا به خاطر این کوتاهی منو ببخشه
    اما با وجود همه این بی لیاقتی ها، توفیق پیدا کردم که عروس یک خانواده شهید بشم. از اون به بعد سر مزار پدرشوهرم باهاشون درد دل می کنم ولی هنوز هم انگار اونطور که میخوام ارتباطم عمیق نیست
    در سال آخر دانشگاه با راهیان نور رفتیم مناطق جنوب. واقعا عجیب بود. هیچ وقت همچین حسی نسبت به رزمندگان وشهدا پیدا نکرده بودم. چقدر تو منطقه فکه ضجه زدیم، چه حال خوبی داشتیم هویزه، کنار مرقد شهید علم الهدی... خلاصه یه جورایی سالهای بی اعتناییم نسبت به شهدا جبران شد. تو اون روزها خیلی از پدرشوهرم خواستم که یک بارم که شده به خواب همسرم بیاد، چون تاحالا هیچوقت این اتفاق نیفتاده و همسرم واقعا حسرت دیدن باباشو داره؛ اما نشد... نمیدونم حکمتش چی بود
    و این روزها؛ با شنیدن صدای سعید حدادیان که یاد امام و شهدا رو میخونه، حسابی هوایی میشم که دوباره برم جنوب.............
    بنده مؤمن را به هر سو گردانم برایش خیر است.
    پس باید به قضاء من راضی باشد و بر بلای من صبر کند و نعمت هایم را سپاس گذارد تا او را نزد خود از صدیقین ثبت کنم.
    حدیث قدسی

  17. صلوات ها 17


  18. #9

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    علاقه
    کامپیوتر, کتاب, مستند
    نوشته
    1,141
    حضور
    115 روز 9 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    40
    آپلود
    0
    گالری
    120
    صلوات
    7916



    سلام

    خیلی ممنونم بابت این تاپیک.

    همه کاربران پست دهنده در یک نکته مشترک هستند.(رفتن به جنوب)

    خیلی جالب بود

    التماس دعا

  19. صلوات ها 19


  20. #10

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    472
    حضور
    13 روز 4 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    14
    آپلود
    0
    گالری
    178
    صلوات
    2934



    سلام

    ممنون از تاپیک خوبی که زدید.

    بالطبع از بین شهدا هرکی با یک شهید بیشتر مأنوسه و عموما با یک حادثه یا یک جرقه با اون شهید آشنا شده.

    تا قبل از اینکه اردوی جهادی برم(برای دیدن یکی از دوستام رفتم، خودم توفیق خدمت در این اردوهارو نداشتم) هر وقت اسم شهید میومد

    بیشتر ذهنم سمت شهدایی که از آشناهامون بودن می رفت.

    وقتی اون روز رفتم اردو، مسئول فرهنگی اردوگاه، با یک جامی در دستش خیلی اتفاقی داشت از حیاط عبور میکرد. بااینکه نمیشناختمشون

    وایسادن احوالپرسی کردن و اون جام رو طرفم گرفتن. گفتن ما توی این جام اسامی چند تن از شهدا رو نوشتیم. بچه هایی که دوست شهید

    ندارن بهشون میگیم یکی از این اسامی رو بردارن و در موردش بیشتر تحقیق کنن، شما هم اگه دوست داری یکی بردار.

    به نظرم جالب اومد. یکی برداشتم، در کمال ناباوری اسم شهید "شهید برونسی" بود. حس خوبی داشتم.

    بعداً کتاب خاکهای نرم کوشک رو خوندم و ارادتم نسبت به ایشون بیشتر شد.

    پیشنهاد میکنم هرکی تا حالا این کتاب رو نخونده حتما بخونه، صداقت و سادگی این شهید بزرگوار واقعا قابل ستایشه.

    http://www.askdin.com/thread3507.html
    چی شد با شهدا آشنا شدم؟

    روحشون شاد


    الحمدلله رب العالمین

  21. صلوات ها 19


صفحه 1 از 5 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود