جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: بـابـام رو تـو نـدیـدی ...؟

  1. #1

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492

    بـابـام رو تـو نـدیـدی ...؟





    بـابـام رو تـو نـدیـدی ...؟

    گنجشک ناز و زیبا، که میپری اون بالا
    بال و پرت به رنگ خاک، دلت مهربون و پاک
    به من بگو وقتی که پر کشیدی بابام رو تو ندیدی؟


    بـابـام رو تـو نـدیـدی ...؟


    دیدمش از این جا رفت اون بالا بالاها رفت
    پیش ستاره ها رفت
    یواش و بی صدا رفت


    بـابـام رو تـو نـدیـدی ...؟

    ستاره آی ستاره، پولک ابر پاره
    خاموشی و می تابی، بیداری یا که خوابی
    به من بگو وقتی که خواب نبودی بابام رو تو ندیدی؟


    بـابـام رو تـو نـدیـدی ...؟

    دیدمش از این جا رفت اون بالا بالاها رفت
    از اون طرف از اون راه
    رفته به خونه ی ماه


    بـابـام رو تـو نـدیـدی ...؟

    ماه سفید تنها، که هستی پشت ابرا
    نقره نشون کهکشون، چراغ سقف آسمون
    به من بگو وقتی که نور پاشیدی، بابام رو تو ندیدی؟


    بـابـام رو تـو نـدیـدی ...؟


    همینجا پیش من بود، نموند و رفت زود زود
    اون بالا بالاها رفت
    بابات پیش خدا رفت


    بـابـام رو تـو نـدیـدی ...؟

    خدا که مهربونه، پیش بابام می مونه
    گریه نمیکنم من، که شاد نباشه دشمن


    بـابـام رو تـو نـدیـدی ...؟


    این سرود زیبا را دانلود کنید

    فایل های پیوست شده فایل های پیوست شده

  2. صلوات ها 8


  3.  

  4. #2
    سیده راضیه آنلاین نیست. همکارتدوین(کلام،تاریخ،ولایت وفرهنگی)

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۱
    علاقه
    نعمتهای خدا
    نوشته
    5,411
    حضور
    205 روز 10 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    73
    آپلود
    2
    گالری
    709
    صلوات
    11622



    آخرین سواری بر دوش بابا

    بـابـام رو تـو نـدیـدی ...؟



    امام صادق(ع) :
    شیعه ما، کسی است که اگر از گرسنگی هم بمیرد، از مخالفان ما، چیزی نخواهد خواست.
    پسر کوچولوی بابا، علیرضا احمدی روشن

       
    با تیر، نشد تیغ، نشد چوب، نشد سنگ
    با هرچه به دستم برسد آمده ام جنگ
    من زاده ی ایرانم، آزاده و آزاد
    بیگانه پرستیدن ننگ است مرا ننگ
    گر دشمن این خاک شود گرگ، شود شیر
    دندان بکند تیز، نشانم بدهد چنگ
    گر یک وجب از خاک مرا چشم بدوزد
    تاوان بدهد خاکش فرسنگ به فرسنگ
    گیریم صبوری بکنم چند صباحی
    غیرت شمشیری است که حاشا بزند زنگ


  5. صلوات ها 9


  6. #3

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۲
    علاقه
    مدیریت وبسایتم و...
    نوشته
    188
    حضور
    6 روز 15 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    9
    صلوات
    2383



    بـابـام رو تـو نـدیـدی ...؟

    ویرایش توسط تمنـای وصـال : ۱۳۹۲/۰۶/۳۱ در ساعت ۱۱:۵۸ دلیل: آپ کردن تصاویر در گالری

  7. صلوات ها 9


  8. #4

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492

    اول مهر روزی که پدر پس از سه سال برگشت




    همیشه به لا به لای انشای دبستانم این انشا نخستین موضوعی بود که می‌بایست در بار‌ه‌اش می نوشتیم:

    اولین روز مدرسه ات را چگونه گذرانده اید؟


    شاید بسیاری از بچه ها از گریه‌های روز اول مدرسه بنویسند، شاید از نوازش معلم خود بنویسند، شاید از زنگ های تفریح و گوشه گیری‌هایشان بگویند و یا شاید از ترس و اضطرابشان بگویند. اما من این بار می‌خواهم انشای اولین روز مدرسه ام را برای همگان اینگونه بنویسم، تا شاید خط بطلانی باشد بر هر آنچه که تاکنون نوشته شده.

    خوب یادم هست اولین روز مدرسه ام بود من که سال‌ها منتظر مدرسه رفتن بودم و با اشتیاق روز شماری می‌کردم و همواره روزی خوش و به یاد ماندنی را برای خود پیش بینی می‌کردم اما تمام وقایع بر خلاف گمانم اتفاق افتاد. شاید با خود بگویید که اولین روز مدرسه همیشه اولین روز است، پر از اضطراب و همراه با شادی، دیگر چیزی غیر از این نمی‌تواند باشد.

    می‌گویم بگذارید آرام آرام حرفهایم را باز گو کنم چرا که یادآوری آن همه درد بند بند وجودم را از هم می درد و مرا از مدرسه بیزار می کند و این شعر امام در گوشم می پیچد که:

    در میخانه گشایید به رویم شب و روز

    که از مسجد و از مدرسه بیزار شدم

    آری آن شب با همه شب‌های زندگیم فرق داشت. لباس مدرسه و کیف و کفش خود را در گوشه‌ای گذاشته و پیوسته هر چند گاهی از کنارشان می‌گذشتم و شور و اشتیاق عجیبی سراسر وجودم را پر می کرد، لباس تازه مدرسه‌ام به من مژده زندگی جدیدی می داد و کفش‌های قشنگم مرا به سوی راه پر فراز و نشیب علم رهنمون می شد.

    آن شب من نیز چون ستارگان بیدار بودم و تا صبح با خود حرف می زدم، به خود می گفتم که فردا تمام انتظارهای چند ساله‌ام به پایان خواهد رسید و من برای اولین بار پای بر سکوی تلاش خواهم نهاد، درست نمی‌دانم تقریبا نزدیک صبح بود که خوابم برد. در خواب در حیاط مدرسه می‌دویدم و با دوستان جدیدم بازی می‌کردم اما بالاخره وقت موعود فرارسید و من لباس برتن و مهیای رفتن شدم، اضطرابی عجیب تمام وجودم را فرا گرفته بود، قلبم به شدت می طپید.

    اما یادآوری صحنه‌هایی که شب در خواب دیده بودم به دادم می رسید و باعث لبخندم می‌شد.

    آماده کامل بودم برای رفتن به مدرسه و منتظر مادر که در اولین روز مرا مشایعت کند. تا مادر بیاید چند خط در حیاط کشیدم و شروع به بازی لی لی کردم. از خوشحالی می‌خواستم داد بزنم که ناگهان چهره رنگ پریده و مضطرب مادر که به طرفم می‌آمد نظرم را به خود جلب کرد.

    هر چه نزدیکتر می‌شد پریشانیش را بیشتر حس می‌کردم. با شتاب به طرف کیفم که گوشه‌ای گذاشته بودم دویدم. مادر آرام آرام به سویم آمد و نیمه خیز شد و مرا در آغوشش فشرد و خبر بازگشت بابا را آنچنان برایم بازگو کرد که گویی تمام جهان را به من داده بودند.

    حال عجیبی داشتم، هم شادمان بودم وهم غمی سنگین بر دل داشتم. شاد بودم چون پس از نزدیک به سه سال دوری و انتظار به پایان رسیده و این بار که سه سال طعم تلخ فراق را چشیده بودم می رفتم تا با وصالی ماندگار آماده شوم و غمگین چون باز هم برای دیدار مدرسه انتظار می‌کشیدم.

    بی مهابا و با خوشحالی تمام گفتم: آخ جون بابا...!

    اما مادر اصلا خوشحال نبود. لبانش خشک شده بود. انگار رمقی در تن نداشت. بی توجه به حالات مادر اصرار بر هر چه زودتر دیدنش را داشتم، اما او سر تکان داد و گفت: بابا این بار که تو فکر می کنی نیست. دیگر مثل قدیما لبخند بر لب ندارد، دیگر مثل گذشته‌ها تو را در آغوش نمی‌کشد. دیگر مثل گذشته‌ها تو را بر زانوان خود نمی‌نشاند. او دیگر با تو حرف نمی‌زند. او برایت سوغاتی نیاورده است.

    اما من همچنان اصرار می‌کردم که باید او را ببینم. می‌خواهم که به او بگویم که به حرفهایش عمل خواهم نمود. می خواهم با او عهد ببندم که تمام تلاش خود را برای رسانیدن پیامش خواهم نمود.

    اما مادر باز هم مانع می شد. انگار که طاقت نداشته باشد تا ما را بر بالین پدر ببیند. بالاخره با اصرار من راضی شد. به ما ‌گفت:

    وقتی پدر را دیدید به او سلام کنید، او مسافر کربلا است. وقتی او را دیدید آرام باشید، آهسته صلوات بفرستید، او تن خسته ای دارد. حرف نمی زند ولی صدایتان را می‌شنود و تو را می‌بیند. بالاخره لحظه دیدار فرا رسید و پارچه‌ای سفید در برابرم قرار گرفت. پارچه را کنار زدند با آنکه کوچک بودم انگار بیشتر از بزرگترها می فهمیدم. وقتی پارچه را در برابر دیدگانم گشودند:

    خدایا بابا را چگونه دیدم، مشتی استخوان در هم ریخته.

    و از آن بابای رشید قامت استوار که همیشه زبانزد بود، خبری نبود. او دیگر نمی‌توانست نازهای غریبانه‌ام را خریدار باشد. او با من سخن نمی‌گفت و از پیکر استوار همچون کوه فقط مشتی استخوان برایم به ارمغان آورده بودند. گرچه دیگر این بار او همان همبازی همیشگی نبود اما به محض کنار رفتن آن پارچه سفید، بویش را حس کردم. احساس می‌کردم که صدایم را می شنود.

    آن استخوان‌ها نشان از او را داشتند. عطر استخوان‌هادرست عطر پدر بود. همان آرامش و بزرگی را در خود جای داده بودند. گویی فرشتگان تمام فضای اطراف را گرفته بودند. گویی آمده بودند تا آخرین قطعه‌های باقیمانده پیکرش را با خود ببرند.

    با او حرفهای زیادی داشتم، می خواستم سه سال دوریش را در چند دقیقه برایش باز گو کنم اما نشد. به یک باره یاد رقیه کوچک امام حسین(ع) افتادم. آنچه که درباره‌اش از بزرگ‌ترها و در مجالس سیدالشهداء شنیده بودم، می خواستم مانند او با پدر درد و دل کنم.

    می خواستم به او بگویم که در دوریش چه کشیدم، هر چه خواستم فریاد بزنم و غم تنهاییمان را بگویم گویی چیزی راه گلویم را می فشرد و صدایی از من در نمی آمد حتی اشک هم به یاریم بر نمی‌خواست.

    همگان دورادورش حلقه زده بودند، می گریستند اما من حتی توان گریستن را هم نداشتم، یارای ایستادنم نبود، گاه می نشستم، گاه بر می خواستم. از آنجا خارج می شدم و باز مانند پرنده‌ای که آشیانه‌اش می سوزد باز می گشتم. باید آخرین وداع را با او می کردم.

    خدایا!

    او آخرین بار با اشک از من جدا شد، آخرین بار که دیدمش بی قرار بود و می گریست و توان جدا شدن از من را نداشت. روزگار چه بی رحم است و لحظات چه سنگدلند؟

    ولی بالاخره باید از او جدا می شدم و شدم اما روح خود را به او سپردم. از او جدا شدم اما وجودم را در لابه لای آن استخوانهای عطر آگین به ودیعه نهادم.

    و ماه مهر، مهرش را ارزانی‌ام داشت و در زندگیم ثبت نمود، و در پایان مثل همه انشاهای دیگر، این بود خاطره اولین روز مدرسه ام ...؟!


    «پاسداشت 33 مین سالگرد هفته دفاع مقدس در خبرگزاری فارس»

  9. صلوات ها 6


  10. #5

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492

    آرمـیتا کلاس اولـی شـد




    امروز بسیاری از پدران به همراه فرزندان خود به مدرسه می‌روند اما آرمیتا رضایی‌نژاد از این نعمت محروم است.


    بـابـام رو تـو نـدیـدی ...؟

    آرمیتابه عمویش گفته است: عمو به من قول بده، وقتی بزرگ شدم و دانشمند شدم، اون وقت آدم بدا اومدن شهیدم کردن، من رو ببر پیش بابام خاک کن!

    (به نقل از کتاب شهید علم، دفتر دوم، ص 92)


  11. صلوات ها 8


  12. #6

  13. صلوات ها 6


  14. #7

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492

    پدر! چیزی بگو!




    بـابـام رو تـو نـدیـدی ...؟

    رضا امیدی فرد از دلتنگی هایش برای پدر می گوید:


    نمی دانم در نگاهت چه رازی نهفته است که چشمانم به آن گره می خورد و مجبورم می کند که با تو سخن بگویم. می دانی از آن هنگام که رفته ای و تنهایم گذاشته ای واژه با تو بودن معنای دیگری در این قاموس یافته است.
    راستی اگر نبود این میعادی که با تو دارم غصه هایم را به که می گفتم که محرم رازی باشد آیا جز تو ای پدر، کسی بود که با سکوت مقدسش بغض مرا بشکند. چرا چیزی نمی گویی پدر؟ آیا همیشه گفتنی ها را من باید بگویم؟
    آه می دانم می دانم چرا فراموش کرده بودم. می پرسی چرا چشمانم گریان شده؟ می خواهم از پشت این قطرات لرزان و شیشه ای به تو نگاه کنم. می خواهم به حرمت نگاهت، چشمانم پاک باشد مثل تو پاک، پاک...
    مگر نه اینکه پاکی شرمنده توست. چقدر زیباست این اوج. همیشه به آن غبطه می خورم. تصویرش در باورم نمی گنجد. می دانی مادر چقدر دلتنگ توست و هرگاه در قنوت هایش دعا را به سوی تو روانه می کند که گستره آن جاده است ازجنس نور. چه زود گذشت. اما چشمان تو همسان رنگی است خدایی که آکنده از پاکی و نجابت و سرشار سکوتی از جنس فریاد است راستی، پدرم! زیباترینم! به یادداری آن شب را که هنگامه فراق حریری سفید بر قامت تو برازندگی می کرد. یادت هست گفتی گونه های مادر را لمس کنم و اشک هایش را بزدایم و با دست مهر بنوازمش و من چنین کردم سپس باز مرا به باغ سبز لبخندت میهمان می کنی، می دانی مادر آن سرو سبز ایستاده چه سان خمیده است و من اکنون ایستاده ام تا خیابان های معرفت را، کوچه های دوستی را و هر آنچه را که نامی از تو در ان جاری است و رنگ تو را دارد. به استواری نام برم نمی خواستم در حوضچه کوچک خاطرات غوطه بخورم. می خواهم به بیکران آینده بیندیشم که تو وعده دادی و گفتی سبز است سبز سبز
    دیرهنگام است باید برخیزم و با تو خداحافظی کنم. باز هم چه زود گذشت وقت رفتن است رفتن تا میعادی دیگر و آمدن به سوی تو ای پدر!

    رضا امیدی فرد

    بسیج پرس



  15. صلوات ها 6


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 1

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود