صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: حضرت موسی (ع)

  1. #1

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۲
    نوشته
    139
    حضور
    3 روز 22 ساعت 55 دقیقه
    دریافت
    9
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    285

    اشاره حضرت موسی (ع)




    با سلام و وقت بخیر
    جواب سوالی که دارم شاید به نظر طولانی برسد، اما فکر می کنم می تواند برای خیلی ها مفید باشد.
    لطفا در صورت امکان نقاط مهم زندگانی حضرت موسی (ع) و همچنین ارتباطش با قومش را براساس منابع اسلامی بصورت مفهومی توضیح دهید. بطور مثال آیا هریک از آزمایشات آن حضرت برای قوم خود، مفهوم خاصی برای ما می تواند داشته باشد؟

    همچنین لطفا تفاوت های این داستان را در منظر اسلام و اهل کتاب هم بررسی کنید.

    باز هم پیشاپیش از وقتی که خواهید گذاشت تشکر می کنم.
    ویرایش توسط سیده راضیه : ۱۳۹۵/۰۹/۰۸ در ساعت ۱۹:۱۹

  2.  

  3. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    4,062
    حضور
    21 روز 10 ساعت 12 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    11167



    با نام الله






    حضرت موسی (ع)





    کارشناس بحث: استاد عماد
    ویرایش توسط حکمت : ۱۳۹۲/۰۶/۳۰ در ساعت ۱۰:۵۸


    دلی که نشد خانه یاس نرگس

    خراب است و و یران صفایی ندارد








  4. صلوات


  5. #3

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    علاقه
    تاریخ و شعر
    نوشته
    3,140
    حضور
    45 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    10545



    نقل قول نوشته اصلی توسط Hrm نمایش پست ها
    با سلام و وقت بخیر
    جواب سوالی که دارم شاید به نظر طولانی برسد، اما فکر می کنم می تواند برای خیلی ها مفید باشد.
    لطفا در صورت امکان نقاط مهم زندگانی حضرت موسی (ع) و همچنین ارتباطش با قومش را براساس منابع اسلامی بصورت مفهومی توضیح دهید. بطور مثال آیا هریک از آزمایشات آن حضرت برای قوم خود، مفهوم خاصی برای ما می تواند داشته باشد؟
    سلام علیکم
    با تشکر از تاپیکی که شما ایجاد کرده اید
    خدمتتان عرض می کنم که
    این سوال شما در حد یک مقاله است و سوال کلی است ، اگر لطف بفرمائید ، جزئی جزئی شما سوال بفائید ما نیز بهتر می توانیم خدمتتان باشیم
    شما در هر مقطع از زندگی حضرت موسی سوال دارید بفرمائید پس از پایان آن وسوال و جواب سراغ مقطع دیگر می رویم ، تا هم شما ، وهم بنده وهم کاربران گرامی بتوانند راحتتر بحث را دنبال کنند


  6. صلوات ها 2


  7. #4

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۲
    علاقه
    مدیریت وبسایتم و...
    نوشته
    188
    حضور
    6 روز 15 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    9
    صلوات
    2383



    بله.........خیلی هم شدید است.باید ار آزمایش ها درس گرفت
    می گویند آمدند نزد حضرت رضا ع وگفتند یاابالحسن ما از بنی اسماعیلیم چرا بیشتر آیات قرآن درمورد بنی اسرائیل است حضرت لبخند معنا داری کردند وفرمودند زیرا هرچه برآنان پیش امد برشما نیز پیش می آید
    اگر ما دنبال این هستیم که ظهور منجی را نزدیک کنیم باید از پس این امتحان ها برآییم و متاسفانه در زمان ما چه سخت امتحانیست..
    .
    جهت اطلاعات بیشتر سخنرانی استاد رائفی پور درمورد آزمون های الهی را دانلود کنید

  8. #5

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۲
    نوشته
    139
    حضور
    3 روز 22 ساعت 55 دقیقه
    دریافت
    9
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    285



    نقل قول نوشته اصلی توسط آخرین بت شکن نمایش پست ها
    بله.........خیلی هم شدید است.باید ار آزمایش ها درس گرفت
    می گویند آمدند نزد حضرت رضا ع وگفتند یاابالحسن ما از بنی اسماعیلیم چرا بیشتر آیات قرآن درمورد بنی اسرائیل است حضرت لبخند معنا داری کردند وفرمودند زیرا هرچه برآنان پیش امد برشما نیز پیش می آید
    اگر ما دنبال این هستیم که ظهور منجی را نزدیک کنیم باید از پس این امتحان ها برآییم و متاسفانه در زمان ما چه سخت امتحانیست..
    .
    جهت اطلاعات بیشتر سخنرانی استاد رائفی پور درمورد آزمون های الهی را دانلود کنید
    ایا امکانش است که لینکی چیزی از این سخنرانی بگذارید؟

  9. صلوات


  10. #6

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    علاقه
    کتاب خوندن
    نوشته
    2,888
    حضور
    56 روز 18 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    253
    صلوات
    19647



    خواب ديدن فرعون و کنترل ولادتها
    نام مبارک حضرت موسي - عليه السلام - 136 بار در 34 سوره قرآن آمده است، از اين رو مي‌توان گفت؛ قرآن عنايت و توجّه ويژه‌اي به زندگي حضرت موسي - عليه السلام - داشته است. او از پيامبران اولواالعزم، داراي شريعت وکتاب مستقل (به نام تورات) و دعوت جهاني بود. او از نسل حضرت ابراهيم - عليه السلام - است و با شش واسطه به آن حضرت مي‌رسد، به اين ترتيب: «موسي بن عمران بن يصهر بن قاهث بن ليوي (لاوي) بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم»(1) و 500 سال بعد از ابراهيم خليل - عليه السلام - ظهور کرد و 240 سال عمر نمود.(2)
    مادر موسي - عليه السلام - «يوکابد» نام داشت، موسي - عليه السلام - و مادراش هر دو از نژاد بني‌اسرائيل بودند، و جدّشان اسرائيل، يعني حضرت يعقوب - عليه السلام - بود، نظر به اين که حضرت يعقوب - عليه السلام - هفده سال آخر عمر در مصر مي‌زيست، فرزندان و نوادگان او به نام خاندان بزرگ بني‌اسرائيل، از مصر برخاستند و در دنيا منتشر شدند.
    شاهان بني‌اسرائيل در مصر را با لقب فراعنه (جمع فرعون) مي‌خواندند، بزرگترين و ديکتاتورترين فرعون‌هاي مصر، سه نفر بودند به نامهاي: 1. اپوفس؛ فرعون معاصر حضرت يوسف - عليه السلام - 2. رامسيس دوم؛ که حضرت موسي - عليه السلام - در عصر سلطنت او متولّد شد 3. منفتاح پسر رامسيس دوّم؛ که موسي و هارون - عليه السلام - از طرف خدا مأمور شدند تا نزد او روند و او را به سوي خداي يکتا دعوت کنند. اين فرعون همان است که با لشکرش در درياي نيل غرق شده و به هلاکت رسيدند.
    داستان زندگي پرفراز و نشيب موسي - عليه السلام - را مي‌توان در پنج دوره زير خلاصه کرد:
    1. عصر ولادت و کودکي و پرورش او در دامان فرعون.
    2. دوران هجرت او از مصر به مَدْين و زندگي او در محضر حضرت شعيب پيامبر - صلي الله عليه و آله - در آن سرزمين (بيش از ده سال)
    3. دوران پيامبري و بازگشت او به مصر و مبارزه او با فرعون و فرعونيان.
    4. دوران غرق و هلاکت فرعون و فرعونيان و نجات بي‌اسرائيل و حوادث ورود موسي - عليه السلام - همراه بني‌اسرائيل به بيت‌المقدّس.
    5. عصر درگيري‌هاي موسي - عليه السلام - با بني‌اسرائيل.
    نکته قابل توجّه اينکه از آيات متعدد از جمله آيه 39 عنکبوت و 24 مؤمن فهميده مي‌شود که حضرت موسي - عليه السلام - از سوي خدا، از آغاز براي مبارزه با سه شخص فرستاده شد که عبارتند از: فرعون (سمبل طغيان و سرکشي و حاکميت ظلم) و هامان (سمبل و مظهر شيطنت و طرحهاي شيطاني) و قارون (مظهر سرمايه‌داري استثماري، و ثروت اندوزي ناسالم).
    اين سه تن آشکارا با موسي - عليه السلام - مخالفت و دشمني نموده و آن حضرت را به عنوان ساحر و دروغگو متّهم نمودند، و هر سه نفر مذکور گرفتار غضب الهي شده و به هلاکت رسيدند.
    خواب وحشتناک فرعون و تعبير آن
    فرعون (رامسيس دوّم) طاغوت خودسر و مغرور مصر بود، او مردم را به دو طبقه مستضعف و مستکبر (بردگان و اشرافيان) به نام سبطيان و قِبْطيان، تقسيم نمود، قبطيان همان فرعونيان بودند که در اطراف فرعون به هوسبازي و عيش و نوش و ظلم و ستم سرگرم بودند، و همه اختيارات کشور در دست آنها بود، ولي به عکس، سبطيان طبقه پايين اجتماع، و ستمديدگانِ مستضعف بودند، که همواره زير چکمه و چنگال فرعونيان، رنج مي‌بردند، موسي - عليه السلام - و بني‌اسرائيل از سبطيان بودند، ولي فرعون از قبطيان.
    به اين ترتيب نژادپرستي عجيبي در کشور مصر و اطراف، حکمفرما بود، و قبطيان مي‌خواستند، همين وضع ادامه يابد، چهارصد سال اين وضع نابسامان ادامه يافت تا اينکه خداوند بر بني‌اسرائيل لطف کرد، که پيامبري به نام موسي - عليه السلام - بفرستد، و آنها را از زير يوغ استعمار و استثمار فرعون نجات بخشد.
    در همين ايام، يک شب فرعون در عالم خواب ديد: آتشي از طرف شام شعله‌ور شد و زبانه کشيد و به طرف مصر آمد و به خانه‌هاي قبطيان افتاد و همه آن خانه‌ها را سوزانيد، و سپس کاخها و باغها و تالارهاي آنها را فراگرفت و همه را به خاکستر و دود تبديل نمود.
    فرعون در حالي که بسيار وحشتزده شده بود، از خواب برخاست و در غم و اندوه فرو رفت، ساحران، کاهنان و دانشمندانِ تعبير خواب را به حضور طلبيد، و به آنها رو کرد و گفت: «چنين خوابي را ديده‌ام، تعبيرش چيست؟»
    يکي از آنها گفت: «چنين به نظر مي‌رسد که به زودي نوزادي از بني‌اسرائيل به دنيا آيد و واژگوني تخت و تاج فرعون، و نابودي فرعونيان، به دست او انجام شود.»(3)
    کنترل شديد براي جلوگيري از تولّد نوزاد
    فرعون پس از مشاوره و گفتگو با درباريان و ساحران، دو تصميم خطرناک گرفت، نخست اينکه فرمان داد در آن شبي که منجّمين و ساحران، آن شب را به عنوان شب انعقاد نطفه کودک موعود (موسي) مشخّص کرده بودند، زنان از همسرانشان جدا گردند.
    اين فرمان اعلام شد و در همه جا کنترل شديدي به وجود آمد، مردان از شهر بيرون رفتند و زنان در شهر ماندند، و هيچ همسري جرئت نداشت با همسر خود تماس بگيرد.
    ولي در نيمه همان شب، عمران که در کنار کاخ فرعون به نگهباني اجباري اشتغال داشت،(4) همسرش يوکابد را ديد که نزدش آمده است، آن دو با هم همبستر شدند و نطفه موسي - عليه السلام - منعقد گرديد.
    عمران به همسرش گفت: «مثل اينکه تقدير الهي اين بود که آن کودک موعود از ما پديد آيد. اين راز را پنهان دار و در پوشيدن آن بکوش که وضع بسيار خطرناک است.»
    يوکابد با شتاب و نگراني از کنار شوهر دور شد، و در پوشاندن راز، کوشش بسيار کرد.(5)
    دوّمين تصميم فرعون، کشتن نوزادان پسر بود که به طور وسيع، و بسيار خطرناکتر از تصميم نخست، اجرا شد، از دربار فرعون خطاب به عموم مردم، اين اعلاميه صادر گرديد:
    «همه مأموران و قابله‌ها بايد در ميان بني‌اسرائيل، مراقب اوضاع باشند، هرگاه پسري از آنها به دنيا آمد، بي‌درنگ سر از بدن او جدا کنند و او را بکشند، ولي دختران را براي کنيزي نگهدارند.»
    به دنبال اين اعلاميه، جلّادان خون‌آشام حکومت فرعون به جان مردم افتادند، تمام زنهاي باردار تحت مراقبت شديد قرار گرفتند، قابله‌ها از هر سو، زنان را کنترل مي‌کردند، در اين گيرودار، شکم بسياري از زنان شکافته شد، و بسياري از نوزادهايي که در رحم مادرانشان بودند، براثر فشار و لگدزدن مأموران سنگدل، سقط شدند، و کشتن نوزادان پسر به هفتادهزار نفر رسيد.(6)
    ------------------------------
    1- مجمع البيان، ج 4، ص 130.
    2- بحارالانوار، ج 13، ص 6.
    3- اقتباس از بحارالانوار، ج 13، ص 51؛ تاريخ انبياء، ص 493.
    4- بايد توجه داشت که کارهاي سخت، مانند نگهباني شب و... به بني‌اسرائيل واگذار شده بود.
    5- تاريخ انبياء (عمادزاده)، ص 495.
    6- اقتباس از بحارالانوار، ج 13، ص 50 تا 53؛ در آيه 49 سوره بقره به شکنجه شدن بني‌اسرائيل و کشته شدن پسران آنها به دست فرعونيان اشاره شده است.




    حضرت موسی (ع)

    پدرم تنها کسیه که باعث میشه بدون شک باورکنم که فرشته ها هم میتونن مرد باشن..

  11. صلوات

    Hrm

  12. #7

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    علاقه
    کتاب خوندن
    نوشته
    2,888
    حضور
    56 روز 18 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    253
    صلوات
    19647



    ماجراي تولد موسي (ع) و نگهداري او
    هنگام ولادت موسي - عليه السلام - هرچه نزديکتر مي‌شد، مادر موسي - عليه السلام - نگرانتر مي‌گرديد، و همواره در اين فکر بود که چگونه پسرش را از دست جلّادان فرعون حفظ کند.
    امداد و لطف الهي موجب شد که آثار حمل در يوکابد مادر موسي - عليه السلام - چندان آشکار نباشد، از سوي ديگر يوکابد با قابله‌اي دوست بود، و آن قابله به خاطر دوستي، حمل مادر موسي - عليه السلام - را گزارش نمي‌داد.
    لحظات تولّد موسي - عليه السلام - فرا رسيد، مادر موسي - عليه السلام - به دنبال دوستِ قابله‌اش فرستاد و از او استمداد نمود، قابله آمد و مادر موسي - عليه السلام - را ياري نمود، موسي - عليه السلام - در مخفيگاه دور از ديد مردم متولد شد، در اين هنگام نور مخصوصي از چهره موسي درخشيد که بدن قابله به لرزه افتاد، همان دم محبّت موسي در قلب قابله جاي گرفت، قابله به مادر موسي گفت:
    «من تصميم گرفته بودم تولّد موسي - عليه السلام - را به مأموران خبر دهم (و جايزه‌ام را بگيرم) ولي محبّت اين نوزاد به قدري بر قلبم چيره شد که حتي حاضر نيستم مويي از او کم شود.»
    قابله از خانه مادر موسي - عليه السلام - بيرون آمد، بعضي از جاسوسان حکومت، او را ديدند، تصميم گرفتند به خانه مادر موسي وارد گردند، خواهر موسي(1) ماجرا را به يوکابد گفت؛ يوکابد دستپاچه شد که چه کند، در اين ميان از شدّت وحشت، هوش از سرش رفته بود، نوزاد را به پارچه‌اي پيچيد و به تنور انداخت.
    مأمورين وارد خانه شدند و در آنجا جز تنور آتش نديدند، تحقيقات از مادر موسي - عليه السلام - شروع شد، به او گفتند: «قابله در اينجا چه مي‌کرد؟»
    يوکابد گفت: «او دوست من است و به عنوان ديدار به اينجا آمده بود.» مأمورين مأيوس شده و از خانه خارج شدند.
    مادر هنگامي که حال عادي خود را بازيافت به دخترش گفت: «نوزاد کجاست؟» دختر گفت: اطلاع ندارم. در اين لحظه صداي گريه نوزاد از درون تنور بلند شد، مادر به سوي تنور رفت و ديد خداوند آتش را براي موسي خنک و گوارا کرده است، نوزادش را با کمال سلامتي از درون تنور بيرون آورد.
    ولي باز مادر نگران بود، چرا که يک بار صداي گريه نوزاد کافي بود که جاسوسان را متوجّه سازد، متوجّه خدا شد و از خدا خواست راه چاره‌اي پيش روي او بگشايد، خداوند با الهام خود به مادر موسي، او را از نگراني حفظ کرد(2) در اين مورد از زبان قرآن چنين مي‌خوانيم:
    «وَ أَوْحَينا إِلي أُمِّ مُوسي أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيمِّ وَ لا تَخافِي وَ لا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيک وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ؛ ما به مادر موسي، الهام کرديم او را شير بده و هنگامي که بر او ترسيدي، وي را در دريا(ي) نيل بيفکن و نترس و غمگين مباش که ما او را به تو بازمي‌گردانيم و او را از رسولان قرار مي‌دهيم.»(3)
    و از امدادهاي غيبي ديگر اينکه يوکابد سه ماه مخفيانه به موسي - عليه السلام - شير داد، در اين مدت هيچگاه موسي گريه نکرد و حرکتي که موجب باخبر شدن جاسوسان شود از خود نشان نداد.(4)
    نهادن موسي - عليه السلام - در ميان صندوق و افکندن آب به دريا
    مادر موسي - عليه السلام - طبق الهام الهي تصميم گرفت، کودکش را به دريا بيفکند، به طور محرمانه به سراغ يک نفر نجّار مصري که از فرعونيان بود آمد و از او درخواست يک صندوقچه کرد.
    نجّار گرفت: صندوقچه را براي چه مي‌خواهي؟
    يوکابد که زبانش به دروغ عادت نکرده بود گفت: من از بني‌اسرائيلم، نوزاد پسري دارم، مي‌خواهم نوزادم را در آن مخفي نمايم.
    نجّار مصري تا اين سخن را شنيد، تصميم گرفت اين خبر را به جلّادان برساند، به سراغ آنها رفت، ولي آنچنان وحشتي عظيم بر قلبش مسلّط شد که زبانش از سخن گفتن باز ايستاد، مي‌خواست با اشاره دست، مطلب را بازگو کند، مأمورين از حرکات او چنين برداشت کردند که يک آدم مسخره کننده است، او را زدند و از آنجا بيرون نمودند.
    او وقتي که حالت عادي خود را بازيافت، بار ديگر براي گزارش نزد جلّادان رفت، باز مانند اول زبانش گرفت، و اين موضوع سه بار تکرار شد، او وقتي که به حال عادي بازگشت، فهميد که در اين موضوع، يک راز الهي نهفته است، صندوق را ساخت و به مادر موسي - عليه السلام - تحويل داد.(5)
    مادر موسي - عليه السلام - نوزاد خود را در ميان آن صندوق نهاد، صبحگاهان هنگامي که خلوت بود، کنار رود نيل آمد و آن صندوق را به رود نيل انداخت، امواج نيل آن صندوق را با خود برد، اين لحظه براي مادر موسي، لحظه بسيار حسّاس و پرهيجاني بود، اگر لطف الهي نبود، مادر فرياد مي‌کشيد و از فراق نورديده‌اش، جيغ مي‌زد و در نتيجه جاسوسان متوجّه مي‌شدند، ولي خطاب «وَ لا تَخافِي وَ لا تَحْزَنِي» (نترس و محزون نباش، ما موسي را به تو برمي‌گردانيم)(6) قلب مادر را آرام کرد، چه بهتر که در اينجا رشته سخن را به پروين اعتصامي بدهيم که مي‌گويد:
    مادر موسي چو موسي را به نيل *** درفکند از گفته ربّ جليل
    خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه *** گفت کاي فرزند خرد بي‌گناه
    گر فراموشت کند لطف خداي *** چون رهي زين کشتي بي‌ناخداي؟
    وحي آمد کاين چه فکر باطل است *** رهرو ما اينک اندر منزل است
    ما گرفتيم آنچه را انداختي *** دست حق را ديدي و نشناختي
    سطح آب از گاهوارش خوشتر است *** دايه‌اش سيلاب و موجش مادر است
    رودها از خود نه طغيان مي‌کنند *** آنچه مي‌گوييم ما آن مي‌کنند
    بِه که برگردي به ما بسپاريش *** کي تو از ما دوستر مي‌داريش
    موسي - عليه السلام - در خانه فرعون
    فرعون در کاخ خود بود، و همسري به نام «آسيه» داشت(7) آنها فرزندي جز يک دختر (به نام اَنيسا) نداشتند، و او نيز به يک بيماري شديد و بي‌درمان «بَرَص» مبتلا بود، و همه طبيب‌هاي آن عصر از درمان آن درمانده شده بودند، فرعون در مورد شفاي او به کاهنان متوسّل شده بود، کاهنان گفته بودند: «اي فرعون! ما پيش‌بيني مي‌کنيم که از درون اين دريا انساني به اين کاخ گام مي‌نهد که اگر از آب دهانش را به بدن اين دختر بيمار بمالند، شفا مي‌يابد.»
    فرعون و همسرش آسيه در انتظار چنين ماجرايي بودند که ناگهان روزي در کنار رود نيل صندوقچه‌اي را ديدند که امواج دريا آن را حرکت مي‌داد، به دستور فرعون بي‌درنگ آن صندوقچه را گرفتند و نزد فرعون آوردند، آسيه درِ صندوق را گشود، ناگاه چشمش به نوزادي نوراني افتاد، همان لحظه محبّت موسي - عليه السلام - در قلب آسيه جاي گرفت.
    وقتي که فرعون نوزاد را ديد، خشمگين شد و گفت: «چرا اين پسر کشته نشده است؟!»
    آسيه گفت: «اين پسر از بچّه‌هاي اين سال نيست، و تو فرمان داده‌اي که پسرهاي نوزاد اين سال را بکشند، بگذار اين کودک بماند.» در آيه 9 سوره قصص، اين مطلب چنين آمده:
    «همسر فرعون (آسيه) گفت او را نکشيد شايد نور چشم من و شما شود، و براي ما مفيد باشد و بتوانيم او را به عنوان پسر خود برگزينيم.»
    انيسا دختر فرعون از آب دهان آن کودک به بدنش ماليد و شفا يافت، آن کودک را به بغل گرفت و بوسيد، اطرافيان فرعون به فرعون گفتند: «به گمان ما اين کودک، همان است که موجب واژگوني تخت و تاج تو خواهد شد، فرمان بده او را به دريا بيفکنند، فرعون چنين تصميم گرفت، ولي آسيه نگذاشت و با به کار بردن انواع شيوه‌ها، که شايد يکي از آنها شفاي دخترش بود، از کشتن موسي جلوگيري نمود.
    به هرحال مشيت نافذ پروردگار موجب شد که اين نوزاد در درون کاخ فرعون، مهمترين کانون خطر، پرورش يافت.(8)
    مادر موسي به خواهر موسي گفت: «به دنبال صندوقچه برو و ماجرا را پي‌گيري کن.»
    خواهر موسي - عليه السلام - دستور مادر را انجام داد و از فاصله دور به جستجو پرداخت، و از دور ديد که فرعونيان آن صندوقچه را از آب گرفتند، بسيار شاد شد که برادر کوچکش از خطر آب نجات يافت.
    طولي نکشيد که احساس کردند نوزاد گرسنه است و نياز به شير دارد، به دستور آسيه و فرعون، مأمورين به دنبال يافتن دايه حرکت کردند، امّا عجيب اينکه چندين دايه آوردند، ولي نوزاد پستان هيچيک از آنها را نگرفت، مأمورين همچنان در جستجوي دايه بودند که ناگهان در فاصله نه چندان دور به دختري برخورد کردند که گفت: «من خانواده‌اي را مي‌شناسم که مي‌توانند اين کودک را شير دهند و سرپرستي کنند.»
    آن دختر، خواهر موسي بود، مأمورين که او را نمي‌شناختند با راهنمايي او نزد مادر موسي - عليه السلام - رفتند و او را به کاخ فرعون آوردند تا به نوزاد شير دهد، نوزاد را به او دادند، نوزاد با اشتياق تمام، پستان او را گرفت و شير خورد، همه حاضران خوشحال شدند، و به مادر موسي - عليه السلام - آفرين گفتند. از آن پس مادر موسي، موسي - عليه السلام - را به خانه‌اش برد و به او شير داد. (يا به کاخ فرعون رفت و آمد مي‌کرد و به موسي شير مي‌داد.)
    به اين ترتيب خداوند به وعده‌اش وفا کرد که به مادر موسي - عليه السلام - فرموده بود: «او را به دريا بيفکن، ما او را به تو برمي‌گردانيم.»(9)
    به گفته بعضي غيبت موسي از مادرش بيش از سه روز طول نکشيد.
    جالب اينکه روزي موسي در دوران شيرخوارگي در آغوش فرعون بود، با دست خويش ريش فرعون را گرفت و کشيد و مقداري از موي ريش او کنده شد، و سيلي محکمي به صورت فرعون زد، و به گفته بعضي با چوب کوچکي بازي مي‌کرد با همان چوب بر سر فرعون کوبيد.
    فرعون خشمگين شد و گفت: «اين کودک، دشمن من است»، همان دم به دنبال جلّادان فرستاد تا بيايند و او را بکشند.
    آسيه به فرعون گفت: «دست بردار، اين نوزاد است و خوب و بد را نمي‌فهمد، براي اينکه حرف مرا تصديق کني، يک قطعه ياقوت و يک قطعه ذغال آتشين نزدش مي‌گذاري، اگر ياقوت را برداشت، معلوم مي‌شود که مي‌فهمد و اگر آتش را برداشت، معلوم مي‌شود نمي‌فهمد، آنگاه آسيه همين کار را کرد، موسي دست به طرف ياقوت دراز کرد ولي جبرئيل دست او را به طرف آتش برد، موسي ذغال آتشين را برداشت و به دهان گذاشت، زبانش سوخت، آنگاه خشم فرعون فرو نشست و از کشتن او منصرف شد.(10)
    مطابق بعضي از روايات ديگر روزي موسي - عليه السلام - عطسه کرد. سپس بي‌درنگ گفت: «الْحَمْدُ لِلَّهِ»، فرعون از شنيدن اين سخن عصباني شد و به موسي سيلي زد، موسي ريش بلند فرعون را گرفت و کشيد، فرعون سخت عصباني شد و تصميم گرفت او را به دست جلّادان بسپرد تا او را بکشند، آسيه همسر فرعون، پادرمياني کرد و به عنوان اينکه موسي کودک است و به کارهاي خود متوجّه نيست، او را از چنگال فرعون نجات داد.(11)
    ------------------------------
    1- در مورد نام خواهر موسي - عليه السلام -، دو قول است، بعضي گفته‌اند نام او مريم بود، و به گفته بعضي نام او کلثمه بود (مجمع البيان، ج 7، ص 242؛ بحارالانوار، ج 13، ص 55).
    2- مجمع البيان، ج 7، ص 241؛ بحارالانوار، ج 13، ص 54.
    3- قصص، 7.
    4- همان مدرک.
    5- بحارالانوار، ج 13، ص 54؛ مطابق بعضي از روايات، اين نجّار همان «حزقيل» (يا حزبيل) بود که همين حادثه موجب شد به موسي - عليه السلام - ايمان آورد، و بعدها به عنوان «مؤمن آل‌فرعون» شناخته گرديد که ايمان خود را پنهان مي‌کرد. (بحارالانوار، ج 13، ص 163).
    6- قصص، 7.
    7- آسيه اصلاً از نژاد بني‌اسرائيل، و از نوه‌هاي پيامبران بود، که فرعون با او ازدواج کرد.
    8- اقتباس از بحارالانوار، ج 13، ص 54 و 55؛ مجمع البيان، ج 7، ص 241.
    9- چنانکه اين مطلب، در آيه 13 قصص آمده است.
    10- بحارالانوار، ج 13، ص 56.
    11- تفسير نورالثقلين، ج 4، ص 117.


    حضرت موسی (ع)

    پدرم تنها کسیه که باعث میشه بدون شک باورکنم که فرشته ها هم میتونن مرد باشن..

  13. صلوات

    Hrm

  14. #8

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    علاقه
    کتاب خوندن
    نوشته
    2,888
    حضور
    56 روز 18 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    253
    صلوات
    19647



    موسي (ع) و قتل يک جوان
    هنگامي که موسي - عليه السلام - به حدّ رشد و بلوغ رسيد، روزي وارد شهر (مصر) شد و در بين مردم عبور مي‌کرد، ديد دو نفر گلاويز شده‌اند و همديگر را مي‌زنند، يکي از آنها از بني‌اسرائيل، و ديگري «قبطي»، يعني از فرعونيان بود، در همين هنگام بني‌اسرائيل از موسي - عليه السلام - استمداد نمود.
    از آنجا که موسي - عليه السلام - مي‌دانست فرعونيان از طبقه اشرافي هستند و همواره به بني‌اسرائيل ستم مي‌کنند، به ياري مظلوم شتافت و تصميم گرفت از ظلم ظالم جلوگيري کند.
    به گفته بعضي، موسي ديد يکي از آشپزهاي فرعون مي‌خواهد يک نفر بني‌اسرائيل را براي حمل هيزم، به بيگاري کشد، و بر سر همين موضوع با هم گلاويز شده‌اند.
    موسي - عليه السلام - به ياري مظلوم شتافت و مشتي محکوم بر سينه مرد فرعوني زد، اما همين يک مشت کار او را ساخت، او بر زمين افتاد و مرد.
    موسي - عليه السلام - قصد کشتن او را نداشت، نه از اين جهت که آن مرد مقتول، سزاوار کشته شدن نبود، بلکه به خاطر پيامدهاي دشواري که براي موسي - عليه السلام - و بني‌اسرائيل داشت، از اين رو موسي - عليه السلام - به خاطر اين ترک اولي، از درگاه خدا تقاضاي عفو کرد، و از کار خود اظهار پشيماني نمود.(1)
    اين قتل يک قتل ساده نبود، يک جرقّه‌اي براي يک انقلاب، و مقدمه آن به حساب مي‌آمد، لذا موسي - عليه السلام - نگران بود و هر لحظه در انتظار حادثه‌اي به سر مي‌برد، در اين گيرودار در روز بعد، باز موسي - عليه السلام - مردي ديگر از فرعونيان را ديد که با همان مظلوم، گلاويز شده است، و آن مرد مظلوم از موسي - عليه السلام - استمداد نمود، موسي - عليه السلام - به طرف او رفت تا از او دفاع کرده و از ظلم ظالم جلوگيري کند، ظالم به موسي - عليه السلام - گفت: «آيا مي‌خواهي مرا بکشي همانگونه ه ديروز شخصي را کشتي؟»
    موسي - عليه السلام - دريافت که حادثه قتل، شايع شده، از اين رو براي اينکه مشکلات ديگري پيش نيايد کوتاه آمد.
    حکم اعدام موسي - عليه السلام -
    فرعون و اطرافيانش از ماجرا باخبر شدند، و در جلسه مشورت خود، حکم اعدام موسي - عليه السلام - را صادر کردند.
    يکي از خويشاوندان فرعون به نام «حزقيل» (که بعدها به عنوان مؤمن آل‌فرعون معروف گرديد) از اخبار جلسه مشورت فرعونيان، اطّلاع يافت، از آنجا که او در نهان به موسي - عليه السلام - ايمان داشت، خود را محرمانه به موسي - عليه السلام - رسانيد و گفت: «اي موسي! اين جمعيت (فرعون و فرعونيان) براي اعدام تو به مشورت پرداخته‌اند، بي‌درنگ از شهر خارج شود که من از خيرخواهان تو هستم.»
    موسي - عليه السلام - تصميم گرفت به سوي سرزمين «مَدْينْ» که شهري در جنوب شام و شمال حجاز قرار داشت، و از قلمرو مصر و حکومت فرعونيان جدا بود، برود و از چنگال ستمگران بي‌رحم نجات يابد، گر چه سفري طولاني بود و توشه راه سفر را بهمراه نداشت، ولي چاره‌اي جز اين نداشت، با توکل به خدا و اميد به امدادهاي الهي حرکت کرد، در حالي که مي‌گفت:
    «رَبِّ نَجِّنِي مِنَ القَوْمِ الظّالِمينَ؛ خدايا مرا از گزند ستمگران نجات بده.»(2)
    ------------------------------
    1- مضمون آيات 14 تا 17 سوره قصص.
    2- مضمون آيه 18 تا 21 سوره قصص، و اقتباس از مجمع البيان، ج 7، ص 245 و 246.




    حضرت موسی (ع)

    پدرم تنها کسیه که باعث میشه بدون شک باورکنم که فرشته ها هم میتونن مرد باشن..

  15. صلوات

    Hrm

  16. #9

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    علاقه
    کتاب خوندن
    نوشته
    2,888
    حضور
    56 روز 18 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    253
    صلوات
    19647



    موسي و شعيب
    موسي - عليه السلام - در صحراي مَدْين، و ياري خواستن او از دختران شعيب - عليه السلام -
    موسي بدون توشه راه و سفر، با پاي پياده به سوي مَدْين روانه شد و فاصله بين مصر و مدين را در هشت شبانه‌روز پيمود، در اين مدّت غذاي او سبزي‌هاي بيابان بود و براثر پياده‌روي پايش آبله کرد، هنگامي که به نزديک مَدْين رسيد، گروهي از مردم را در کنار چاهي ديد که از آن چاه با دلو، آب مي‌کشيدند و چهارپايان خود را سيراب مي‌کردند، در کنار آنها دو دختر را ديد که مراقب گوسفندهاي خود هستند و به چاه نزديک نمي‌شوند، نزد آنها رفت و گفت: «چرا کنار ايستاده‌ايد؟ چرا گوسفندهاي خود را آب نمي‌دهيد؟»
    دختران گفتند: «پدر ما پيرمرد سالخورده و شکسته‌اي است، و به جاي او ما گوسفندان را مي‌چرانيم، اکنون بر سر اين چاه مردها هستند، در انتظار رفتن آنها هستيم تا بعد از آنها از چاه آب بکشيم.»
    در کنار آن چاه، چاه ديگري بود که سنگي بزرگ برسر آن نهاده بودند که سي يا چهل نفر لازم بود تا با هم آن سنگ را بردارند، موسي - عليه السلام - به تنهايي کنار آن چاه آمد، آن سنگ را تنها از سر چاه برداشت و با دلو سنگيني که چند نفر آن را مي‌کشيدند، به تنهايي از آن چاه آب کشيد و گوسفندهاي ان دختران را آب داد، آنگاه موسي، از آنجا فاصله گرفت و به زير سايه‌اي رفت و به خدا متوجّه شد و گفت:
    «رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَي مِنْ خَيرٍ فَقِيرٌ؛ پروردگارا! هر خير و نيکي به من برساني، به آن نيازمندم.»(1)
    امانت‌داري و پاکدامني موسي - عليه السلام -
    دختران به طور سريع نزد پدر پير خود که حضرت شعيب - عليه السلام - پيامبر بود(2)، بازگشتند و ماجرا را تعريف کردند، شعيب يکي از دخترانش (به نام صفورا) را نزد موسي - عليه السلام - فرستاد و گفت: «برو او را به خانه ما دعوت کن، تا مزد کارش را بدهم.»
    صفورا در حالي که با نهايت حيا گام برمي‌داشت نزد موسي - عليه السلام - آمد و دعوت پدر را به او ابلاغ نمود، موسي - عليه السلام - به سوي خانه شعيب حرکت کرد، در مسير راه، دختر که براي راهنمايي، جلوتر حرکت مي‌کرد، دربرابر باد قرار گرفت، باد لباسش را به بالا و پايين حرکت مي‌داد، موسي - عليه السلام - به او گفت: «تو پشت سر من بيا، هرگاه از مسير راه منحرف شدم، با انداختن سنگ، راه را به من نشان بده. زيرا ما پسران يعقوب به پشت سر زنان نگاه نمي‌کنيم.»
    صفورا پشت سر موسي آمد و به راه خود ادامه دادند تا نزد شعيب - عليه السلام - رسيدند.
    ملاقات موسي - عليه السلام - با شعيب - عليه السلام - و مهمان‌نوازي شعيب - عليه السلام -
    شعيب - عليه السلام - از موسي - عليه السلام - استقبال گرمي کرد و به او گفت: «هيچگونه نگران نباش از گزند ستمگران رهايي يافته‌اي، اينجا شهري است که از قلمرو حکومت ستمگران فرعوني، خارج است.»
    موسي - عليه السلام - ماجراي خود را براي شعيب - عليه السلام - تعريف کرد، شعيب - عليه السلام - او را دلداري داد و به او گفت: «از غربت و تنهايي رنج نبر، همه چيز به لطف خدا حل مي‌شود.»
    موسي - عليه السلام - دريافت که در کنار استاد بزرگي قرار گرفته که چشمه‌هاي علم و معرفت از وجودش مي‌جوشد، شعيب نيز احساس کرد که با شاگرد لايق و پاکي روبرو گشته است.
    جالب اينکه: نقل شده هنگامي که موسي - عليه السلام - بر شعيب وارد شد، شعيب در کنار سفره غذا نشسته بود و غذايي مي‌خورد، وقتي که نگاهش به موسي (آن جوان غريب و ناشناس) افتاد، گفت: «بنشين از اين غذا بخور.»
    موسي گفت: «اَعُوذُ باللهِ؛ پناه مي‌برم به خدا.»
    شعيب: چرا اين جمله را گفتي، مگر گرسنه نيستي؟
    موسي: چرا گرسنه هستم، ولي از آن نگرانم که اين غذا را مزد من در برابر کمکي که به دخترانت در آب‌کشي از چاه کردم قرار دهي، ولي ما از خانداني هستيم که عمل آخرت را با هيچ چيزي از دنيا، گر چه پر از طلا باشد، عوض نمي‌کنيم.
    شعيب گفت: «نه، ما نيز چنين کاري نکرديم، بلکه عادت ما، احترام به مهمان است.» آنگاه موسي کنار سفره نشست، و غذا خورد.(3) در اين ميان يکي از دختران شعيب - عليه السلام - گفت:
    «يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِي الْأَمِينُ؛ اي پدر! او (موسي) را استخدام کن، چرا که بهترين کسي را که مي‌تواني استخدام کني همان کسي است که نيرومند و امين باشد.»(4)
    شعيب گفت: «نيرومندي او از اين جهت است که او به تنهايي سنگ بزرگ را از سرچاه برداشت و با دلو بزرگ آب کشيد، ولي امين بودن او را از کجا فهميدي؟»
    دختر جواب داد: در مسير راه به من گفت: پشت سر من بيا تا باد لباس تو را بالا نزند، و اين دليل عفّت و پاکي و امين بودن او است.(5)
    ازدواج موسي - عليه السلام - با دختر شعيب - عليه السلام -
    شعيب - عليه السلام - به موسي - عليه السلام - گفت: «من مي‌خواهم يکي از اين دو دخترم را به همسري تو درآورم به اين شرط که هشت سال براي من کار (چوپاني) کني، و اگر تا ده سال کار خود را افزايش دهي محبّتي از طرف تو است، من نمي‌خواهم کار سنگيني بر دوش تو نهم، اِن شاءَ الله مرا از شايستگان خواهي يافت.»
    موسي - عليه السلام - با پيشنهاد شعيب موافقت کرد.(6)
    به اين ترتيب موسي - عليه السلام - با کمال آسايش در مَدْين ماند و با صفورا ازدواج کرد و به چوپاني و دامداري پرداخت و به بندگي خدا ادامه داد تا روزي فرارسد که به مصر بازگردد و در فرصت مناسبي، بني‌اسرائيل را از يوغ طاغوتيان فرعوني رهايي بخشد.
    موسي - عليه السلام - چوپاني مهربان! و پاداش او
    روزي حضرت موسي - عليه السلام - در صحرا و دامنه کوه به چراندن گوسفندها سرگرم بود، يکي از گوسفندها از گله خارج شد و تنها به سوي بيابان دويد، موسي به طرف او رفت تا او را گرفته و برگرداند، موسي - عليه السلام - به دنبال او، بسيار دويد و از گله، فاصله زيادي گرفت تا شب شد، سرانجام موسي - عليه السلام - به گوسفند رسيد، با اينکه بسيار خسته شده بود، به آن گوسفند مهرباني کرد و دست مرحمت بر پشت او کشيد و مانند مادر نسبت به فرزندش، او را نوازش داد، ذرّه‌اي نامهرباني با او نکرد، به او گفت: «گيرم به من رحم نکردي، ولي چرا به خود ستم نمودي؟»
    گوسفند از ماندگي شد سست و ماند *** پس کليم الله گرد از وي فشاند
    کف همي ماليد بر پشت و سرش *** مي‌نوازش کرد همچون مادرش
    نيم ذرّه تيرگي و خشم ني *** غير مهر و رحم و آب چشم ني
    گفت گيرم بر منت رحمي نبود *** طبع تو بر خود چرا اِستم نمود؟
    وقتي که خداوند اين صبر، تحمّل و مهر را از موسي - عليه السلام - ديد، به فرشتگان فرمود: «موسي - عليه السلام - شايسته مقام پيامبري است.»
    با ملائک گفت يزدان آن زمان *** که نبوّت را همي زيبد فلان
    بي‌شباني کردن و آن امتحان *** حق ندادش پيشوايي جهان
    پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله - فرمود: «خداوند همه پيامبران را مدتي چوپان کرد و تا آنها را در مورد چوپاني نيازمود، رهبر مردم نکرد، هدف اين بود که آنها صبر و وقار را در عمل بيازمايند، تا در رهبري انسانها، باپاي آزموده قدم به ميدان نهند.»(7)
    گفت سائل که تو هم اي پهلوان گفت: من هم بوده‌ام ديري شبان(8)
    بازگشت موسي به مصر با عصاي مخصوص و گوسفندان بسيار
    موسي پس از ده سال سکونت در مَدْين، در آخرين سال سکونتش، به شعيب - عليه السلام - چنين گفت: «من ناگزير بايد به وطنم بازگردم و از مادر و خويشانم ديدار کنم، در اين مدّت که در خدمت تو بودم، در نزد تو چه دارم؟»
    شعيب گفت: «امسال هر گوسفندي که زائيد و نوزاد او اَبْلَق (دو رنگ و سياه و سفيد) بود مال تو باشد.»
    موسي - عليه السلام - (با اجازه شعيب) هنگام جفت‌گيري گوسفندان، چوبي را در زمين نصب کرد و پارچه دورنگي روي آن افکند، همين پارچه دورنگ در روبروي چشم گوسفندان بود، هنگام انعقاد نطفه، در نوزاد آنها اثر کرد و آن سال همه نوزادهاي گوسفندها، ابلق شدند، آن سال به پايان رسيد، موسي اثاث و گوسفندان و اهل و عيال خود را آماده ساخت تا به سوي مصر حرکت کنند.
    موسي هنگام خروج به شعيب گفت: «يک عدد عصا به من بده تا همراه من باشد.» با توجّه به اينکه چندين عصا از پيامبران گذشته مانده بود، و شعيب آنها را در خانه مخصوصي نگهداري مي‌کرد، شعيب به موسي گفت: «به آن خانه برو، و يک عصا از ميان آن عصاها براي خود بردار.»
    موسي - عليه السلام - به آن خانه رفت، ناگاه عصاي نوح و ابراهيم - عليه السلام - به طرف موسي - عليه السلام - جهيد(9) و در دستش قرار گرفت، شعيب گفت: «آن را به جاي خود بگذار و عصاي ديگري بردار.» موسي - عليه السلام - آن را سرجاي خود نهاد تا عصاي ديگري بردارد، باز همان عصا به طرف موسي جهيد و در دست او قرار گرفت، و اين حادثه، سه بار تکرار شد.
    وقتي که شعيب آن منظره عجيب را ديد، به موسي - عليه السلام - گفت: «همان عصا را براي خود بردار، خداوند آن را به تو اختصاص داده است.»
    موسي - عليه السلام - آن عصا را به دست گرفت و با همان عصا گوسفندان خود را به سوي مصر حرکت مي‌داد، همين عصا بود که در مسير راه نزديک کوه طور، به اذن خدا به صورت ماري درآمد، و از نشانه‌هاي نبوّت موسي - عليه السلام - گرديد(10) که در قرآن آيه 17 تا 21 سوره طه مي‌خوانيم:
    «خداوند به موسي فرمود: آن چيست که در دست راستت است؟ موسي گفت: اين عصاي من است، بر آن تکيه مي‌کنم، برگ درختان را با آن براي گوسفندانم فرو مي‌ريزم، و نيازهاي ديگري را نيز با آن برطرف مي‌سازم. خداوند فرمود: اي موسي! آن را بيفکن. موسي آن را افکند، ناگهان مار عظيمي شد و به حرکت درآمد. خدا فرمود: آن را بگير و نترس، ما آن را به همان صورت اول باز مي‌گردانيم.»
    ------------------------------
    1- قصص، 24.
    2- داستان‌هاي زندگي شعيب - عليه السلام - قبلاً خاطر نشان گرديد.
    3- بحارالانوار، ج 13، ص 21 و 58.
    4- قصص، 26.
    5- بحارالانوار، ج 13، ص 58 و 59.
    6- قصص، 27 و 28؛ گر چه در ظاهر به نظر مي‌رسد که شعيب - عليه السلام - براي موسي - عليه السلام - مهريه سنگيني قرار داد (با اينکه مهريه سنگين مکروه است) ولي با توجّه به اينکه همه مخارج زندگي موسي - عليه السلام - بر عهده شعيب بود، و شعيب مي‌خواست با اين کار، مهمان عزيز خود را نزد خود نگهدارد، و براي موسي - عليه السلام - مصلحت مادي و معنوي بود که در خدمت شعيب پير تجربه، کلاس ببيند و تجربه‌ها بياموزد، پاسخ به سؤال فوق (مهريه سنگين) روشن مي‌شود.
    7- جابربن عبدالله انصاري مي‌گويد: ما به رسول خدا - صلي الله عليه و آله - عرض کرديم: گويا چوپاني گوسفندان کرده‌اي؟ فرمود: «آري مگر پيامبري هست که چوپاني نکرده باشد؟» (صحيح مسلم، ج 6، ص 125).
    8- ديوان مثنوي، به خط ميرخاني، ص 610 و 611؛ تفسير و نقد مثنوي (استاد محمد تقي جعفري) ج 14، ص 293 تا 296.
    روايت شده: آن روز هوا تابستاني و بسيار گرم بود، و آن گوسفند فراري بز بود، موسي - عليه السلام - در بالاي کوه او را گرفت و صورتش بوسيد و دست نوازش بر سر پشتش کشيد و با زبان عذرخواهي به او گفت: «اي حيوان امروز تو را به زحمت افکندم، ولي منظورم حفظ تو از حمله گرگ بود.» سپس آن را به دوش گرفت و به گله رسانيد.
    روزي موسي - عليه السلام - عرض کرد: «خدايا! براي چه مرا شايسته مقام پيامبري دانستي و هم کلام خود نمودي؟!» خداوند فرمود: «به خاطر مهربانيت در فلان روز به آن بز.» (لئالي الاخبار، ج 2، ص 153).
    9- اين عصا در عصر نوح - عليه السلام - در دست نوح - عليه السلام - بود، و در عصر ابراهيم - عليه السلام - به دست ابراهيم افتاد، از اين رو به هر دو منسوب بود.
    10- بحارالانوار، ج 13، ص 29 و 30.


    حضرت موسی (ع)

    پدرم تنها کسیه که باعث میشه بدون شک باورکنم که فرشته ها هم میتونن مرد باشن..

  17. صلوات

    Hrm

  18. #10

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    علاقه
    کتاب خوندن
    نوشته
    2,888
    حضور
    56 روز 18 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    253
    صلوات
    19647



    بعثت موسي (ع) در کنار کوه طور
    بعثت موسي - عليه السلام - در کنار کوه طور
    موسي - عليه السلام - اثاث زندگي و گوسفندان خود و عصاي اهدايي شعيب را برداشت و همراه خانواده‌اش، مدين را به مقصد مصر، ترک کرد و قدم در راه گذاشت، راهي که لازم بود با پيمودن آن در طي هشت شبانه روز، به مصر برسد، موسي - عليه السلام - در مسير، راه را گم کرد، و شايد گم کردن راه از اين رو بود که او براي گرفتار نشدن در چنگال متجاوزان شام، از بيراهه مي‌رفت.
    موسي در اين وقت در جانب راست غربي کوه طور بود، ابرهاي تيره سراسر آسمان را فراگرفته بود و رعد و برق شديدي از هر سو شنيده و ديده مي‌شد، از سوي ديگر درد زايمان به سراغ همسرش آمده بود، موسي - عليه السلام - در آن شرايط سخت و در هواي تاريک، حيران و سرگردان بود. ناگهان نوري در کوه طور مشاهده کرد. گمان برد در آنجا آتشي وجود دارد، به خانواده خود گفت:
    «همين جا بمانيد، تا من به جانب کوه طور بروم، شايد اندکي آتش براي گرم کردن شما بياورم.»
    وقتي که به نزديک آن نور رسيد، ديد آتش عظيمي از آسمان تا درخت بزرگي که در آنجا بود، امتداد يافته است، موسي - عليه السلام - با ديدن آن منظره ترسيد و نگران شد، زيرا آتشِ بدون دودي را ديد که از درون درخت سبزي شعله‌ور بود و لحظه به لحظه شعله‌ورتر مي‌شد.(1) اندکي نزديک شد، ولي همان لحظه از ترس آن، چند قدم بازگشت. اما نياز او و خانواده‌اش به آتش او را از بازگشتن منصرف ساخت. نزديک شد تا اندکي از آتش را بردارد، ناگهان از ساحل راست وادي، در آن سرزمين بلند و پربرکت از ميان يک درخت ندا داده شد:
    «يا مُوسي اِنِّي اَنَا اللهُ رَبُّ الْعالَمِينِ؛ اي موسي! منم خداوند، پروردگار جهانيان.»
    عصاي خود را بيفکن.
    وقتي که موسي - عليه السلام - عصاي خود را افکند، مشاهده کرد که عصا چون ماري با سرعت به حرکت درآمد، ترسيد و به عقب برگشت، حتي پشت سر خود را نگاه نکرد، به او گفته شد: برگرد و نترس تو در امان هستي، اکنون دستت را در گريبانت فرو بر، هنگامي که خارج مي‌شود، سفيد و درخشنده است! و اين دو برهان روشن از پروردگارت به سوي فرعون و اطرافيان او است که آنها قوم فاسقي هستند.»(2)
    به اين ترتيب موسي - عليه السلام - به مقام پيامبري رسيد و نخستين نداي وحي را شنيد که با دو معجزه (اژدها شدن عصا و يد بيضاء) همراه بود(3) و مأمور شد که براي دعوت فرعون به توحيد، حرکت کند.
    مأموريت موسي و هارون براي دعوت فرعون
    حضرت موسي به مصر نزديک شد، خداوند به هارون برادر موسي که در مصر زندگي مي‌کرد، الهام نمود که برخيز و به برادرت موسي - عليه السلام - بپيوند.
    هارون به استقبال برادر شتافت و کنار دروازه مصر، با موسي ملاقات کرد، همديگر را در آغوش گرفتند و با هم وارد شهر شدند.
    يوکابد مادر موسي از آمدن فرزندش آگاه شد، دويد و موسي - عليه السلام - را دربر کشيد و بوسيد و بوييد.
    حضرت موسي - عليه السلام - برادرش هارون را از نبوّت خودآگاه ساخت و سه روز در خانه مادر ماند و در آنجا با بني‌اسرائيل ديدار کرد و مقام پيامبري خود را به آنها ابلاغ نمود و به آنها گفت: «من از طرف خدا به سوي شما آمده‌ام تا شما را به پرستش خداوند يکتا دعوت کنم.»
    آنها دعوت موسي را پذيرفتند و بسيار شاد شدند.
    از جانب خداوند به موسي - عليه السلام - خطاب شد که همراه هارون نزد فرعون برويد، و او را با نرمي و اخلاق نيک به سوي خدا دعوت کنيد، شايد پند گيرد و ايمان آورد.
    موسي و هارون عرض کردند: «پروردگارا! از اين مي‌ترسيم که او بر ما پيشي گيرد يا طغيان کند.»
    خداوند فرمود: «نترسيد من با شما هستم، همه چير را مي‌شنوم و مي‌بينم.»(4)
    موسي و هارون با زحمات بسيار توانستند با شخص فرعون روبرو شوند، آن دو، دعوت خود را در پنج جمله کوتاه امّا پرمحتوا و قاطع بيان کردند:
    1. ما فرستادگان پروردگار توايم.
    2. بني‌اسرائيل را همراه ما بفرست و به آنها آزار نرسان.
    3. ما بيهوده و بي‌دليل سخن نمي‌گوييم، بلکه از طرف پروردگارت نشانه (و معجزه)اي براي تو آورده‌ايم.
    4. سلام و درود بر آنها که از راه هدايت پيروي کنند.
    5. به ما وحي شده است که عذاب الهي دامان کساني را که آياتش را تکذيب کنند، و سرکشي نمايند خواهد گرفت.
    فرعون: اي موسي! پروردگار شما کيست؟
    موسي: پروردگار ما کسي است که به هر موجودي آنچه را لازمه آفرينش او بود داده، سپس راهنمائيش کرده است.
    فرعون: پس تکليف پيشينيان ما چه خواهد شد که به خدا ايمان نياوردند؟
    موسي: آگاهي مربوط به آنها نزد پروردگارم در کتابي ثبت است، پروردگار من هرگز گمراه نمي‌شود و فراموش نمي‌کند.
    همان خدايي که زمين را براي شما محل آسايش قرار داد، و راه‌هايي را در آن پديد آورد، و از آسمان آبي فرستاد که به وسيله آن، انواع گوناگون گياهان را (از خاک تيره) برآورديم...(5)
    فرعون خيره‌سر در برابر گفتار منطقي و نرم موسي - عليه السلام - و هارون نه تنها هيچگونه تمايلي نشان نداد، بلکه به رجال و شخصيت‌هاي اطراف خود رو کرد و گفت:
    «يا أَيهَا الْمَلَأُ ما عَلِمْتُ لَکمْ مِنْ إِلهٍ غَيرِي؛ اي جمعيت (درباريان) من معبودي جز خودم براي شما سراغ ندارم.»(6)
    سپس فرعون با کمال غرور و گستاخي به وزيرش هامان گفت: «قصر و برجي بسيار بلند، براي من بساز، تا بر بالاي آن روم و خبر از خداي موسي بگيرم، به گمانم موسي از دروغگويان است.»
    هامان دستور داد در زمين بسيار وسيعي، به ساختن کاخ و برجي بلند مشغول شدند، پنجاه هزار بنّا و معمار مشغول کار گشتند و ده‌ها هزار کارگر، شبانه‌روز به کار خود ادامه دادند، و در همه جا سر و صداي آن پيچيد. به گفته بعضي، معماران آن را چنان ساختند که از پلّه‌هاي مارپيچ آن، مرد اسب‌سواري مي‌توانست بر فراز برج قرار گيرد.
    پس از پايان کار ساختمان، فرعون شخصاً برفراز برج رفت، نگاهي به آسمان کرد، منظره آسمان را همانگونه ديد که از روي زمين صاف معمولي مي‌ديد، تيري به کمان گذاشت و به آسمان پرتاب کرد، تير بر اثر اصابت به پرنده (يا طبق توطئه قبلي خودش) خون‌آلود بازگشت، فرعون از فراز برج پايين آمد و به مردم گفت: «برويد فکرتان راحت باشد، خداي موسي را کشتم.»
    فرعون با اين گونه تزوير و نيرنگ و نمايش قدرت، به عوام‌فريبي پرداخت و مدّتي با اين حرکات بيهوده، مردم را به امور پوچ و توخالي، سرگرم کرد و با اين سرگرمي‌هاي خنده‌آور، مي‌خواست مردم را از موسي و خداي موسي - عليه السلام - غافل و بي‌خبر سازد و با ايجاد مسائل انحرافي، آنها را از مسائل اصلي دور نگهدارد، ولي به قدرت الهي برج آسمانخراش او به لرزه افتاد و فروريخت و جمعي در ميان آن کشته شدند.(7)
    طبق بعضي از روايات، جبرئيل از سوي خدا به سوي آن برج آمد و با پرِ خود به آن زد، برج به سه قسمت شد و هر قسمتي به جايي سقوط کرد.(8)
    ------------------------------
    1- در حقيقت آن شعله، آتش نبود، بلکه يکپارچه نور بود که نمايي مانند آتش داشت.
    2- مضمون آيات 29 تا 32 سوره قصص؛ بحارالانوار، ج 13، ص 61.
    3- دو معجزه عصا و يد بيضاء، در آيه 20 تا 22 سوره طه نيز، ذکر شده است.
    4- سوره طه، آيه 42 تا 46.
    5- سوره طه، آيه 56 تا 64.
    6- قصص، 38.
    7- اقتباس از تفسير ابوالفتوح رازي، ج 8، ص 464؛ تفسير نمونه، ج 12، ص 85 تا 88.
    8- بحارالانوار، ج 13، ص 151.


    حضرت موسی (ع)

    پدرم تنها کسیه که باعث میشه بدون شک باورکنم که فرشته ها هم میتونن مرد باشن..

  19. صلوات ها 2


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود