صفحه 1 از 7 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: يا ضامن آهو

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    علاقه به شفا قطع نخاع هستم و 25 ساله هستم.
    نوشته
    6,641
    حضور
    37 روز 2 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    16940

    يا ضامن آهو




    يا ضامن آهو

    آستان مقدس امام رضا (ع)، كانون توجه دلهاى مشتاق اهل بيت عصمت و طهارت است و هر لحظه در اين كانون مؤثر بر روح و روان آدمى، تجربيات معنوى ارزشمندى را نصيب مىكند كه غالباً وصف نشدنى است.

    دراين بارگاه مقدس، هر كس به فراخور حال خويش از كرامات، عنايات، توجهات و ... برخوردار مىشود و كسى نيست كه به درك حضور نايل وشد ولى به بهره اى كه از جمله آن سبكى روح و آرامش روان پس از زيارت است، دست نيابد.

    يا ضامن آهو، مجموعه هشت روايت از حضور زائرين حريم حرم مطهر حضرت على بن موسى الرضا(ع) است كه بى هيچ شكى، توفيق الهى و نيز تأثير معنوى بارگاه ملكوتى آن حضرت باعث شكل گيرى آن شده است.

    اين مجموعه نگاهى دارد به گوشه اى بسيار كوچك از خلوت حضور زائرانى از روضه رضوى كه غالباً با هزاران آرزو و نياز به زيارت طلبيده شده اند ولى در نهايت آنچه را خواسته اند و در پايان زيارت خود به آن دست يافته اند تنها سبكى روح، آرامش معنوى و تسليم در مقابل ذات اقدس الهى و رضايت به رضاى او كه مىتواند مهمترين سرمايه انسان در جهان مادى امروز باشد، بوده است؛ زائرانى كه گاه زيارت، آن چنان بر آنان اثر مىگذاشته كه حوائج مادى، ديگر از چشم آنان رخت بر مىبسته و آرزوها و خواسته هايشان در آن محو مىشده است؛ زائرانى كه هر روز دهها هزار تن از آنان سر بر آستان دوست مىنهاده و مىنهند و صدها هزار خاطره نانوشته را در ضمير ذهن خود جاى داده و مىدهند.
    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  2. صلوات ها 37


  3.  

  4. #2
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    علاقه به شفا قطع نخاع هستم و 25 ساله هستم.
    نوشته
    6,641
    حضور
    37 روز 2 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    16940







    1گِرهى بر پنجره فولاد

    به خود كه آمد صورتش خيسِ خيس شده و حنجره اش درد گرفته بود، ولى در گلويش احساس سبكى خاصى مىكرد، همان احساسى كه وقتى شبهاى تنهايى، زير لحاف مندرس و سنگينش، پس از يك گريه طولانى به او دست مىداد.

    آرامِ آرام شده بود، ولى هنوز در گلويش فريادى را حس مىكرد كه يكى از زائران آن را در حنجره اش ناكام گذارد. حرفهاى زائر آقا را به صورت زمزمه هايى مبهم مىشنيد. چادرش را بيشتر به روى صورت كشيد، ولى زائر تلاش مىكرد با دستش چادر را از روى صورت او كنار زند و سعى داشت به هر ترتيبى كه شده، نمازامام موسى كاظم(ع) را به او آموزش دهد.

    « چرا اين قدر گريه و ضجه مىكنى و نمىگذارى زائران ديگر، زيارت كنند؟! برو نماز امام موسى كاظم(ع) را بخوان، حاجتت حتماً بر آورده مىشود!».
    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  5. صلوات ها 24


  6. #3
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    علاقه به شفا قطع نخاع هستم و 25 ساله هستم.
    نوشته
    6,641
    حضور
    37 روز 2 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    16940



    با آن كه تازه آرامش يافته بود، ناگهان بغضى سنگين در گلويش خزيد. چادرش را روى صورت كشيد و دست راستش را داخل جيب كرد. مىخواست ببيند تكه پارچه سبزى كه با خودش براى بستن دخيل آورده بود، هنوز هست يا نه؟ پارچه را از جيبش در آورد و آن را چندين بار در دست فشرد، به صورتش نزديك كرد، بىصدا با اشكهايش شستشو داد، مقابل چشمانش گرفت و با دست در آن نگريست! گويا درون پارچه نور اميدى مىديد و شايد كليد مشكلاتش را!

    تمام آرزوهايش را در آخرين نگاه به تكه پارچه خلاصه كرد، آن را داخل جيب پيراهنش درست روى قلبش گذاشت و دست چپش را روى قلب خود قرار داد. مىخواست ضربه هاى قلبش هم با پارچه التماس كنند!

    خودش را جمع و جور كرد، دستش هنوز روى قلبش قرار داشت، چادرش را هم جمع و جور كرد، كفشهايش را به دست گرفت و آهسته آهسته به پنجره فولاد نزديك شد. آن روز، روز زيارتى آقا علىبن موسىالرّضا(ع) ونزديك شدن به پنجره فولاد كار بسيار سختى بود. گوشه اى را پيدا كرد، كفشهايش را به آن گوشه پرتاب نمود و خودش را به هر ترتيبى كه بود به پنجره فولاد رسانيد. با وجود اين كه برايش بسيار سخت بود ولى هنوز دست چپش روى پارچه و قلبش قرار داشت. ديگر فاصله اى بين صورت خود و پنجره طلا نمىديد. صورتش را به پنجره چسبانيد و با تمام وجود براى دخترش دعا كرد.
    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  7. صلوات ها 17


  8. #4
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    علاقه به شفا قطع نخاع هستم و 25 ساله هستم.
    نوشته
    6,641
    حضور
    37 روز 2 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    16940



    دختر او از يك سال و نيم پيش به قول پزشكان به بيمارى لاعلاجى مبتلا شده بود و او هر روز صبح شاهد تحليل رفتنش بود. ماه بانوى تمام قوم و خويش، حالا به حال و روزى افتاده بود كه همه با دلسوزى و ترحم نگاهش مىكردند. درست مثل يك آدم برفى كه در گرماى خورشيد قرار گيرد، در حال آب شدن بود.

    دستش را آرام از روى قلبش برداشت و آن را داخل جيب پيراهنش فرو برد، ولى اثرى از پارچه سبز نديد! براى چند لحظه دنيا دور سرش چرخيد، به خود آمد، هر چه سعى كرد پارچه را نيافت. سيل عظيم زائران او را نيز به همراه دستهايشان كه تمناى وصال پنجره فولاد را داشتند، به آن فشار مىداد. براى لحظاتى نفسش گرفت. صداى زائران را مىشنيد كه مىگفتند: « خانوم، زيارت كردى، بيا عقب، ما هم زيارت كنيم!».
    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  9. صلوات ها 14


  10. #5
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    علاقه به شفا قطع نخاع هستم و 25 ساله هستم.
    نوشته
    6,641
    حضور
    37 روز 2 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    16940



    نمىدانست چه كند؟ مىخواست تمام نياز و نيتش را هنگام بستن دخيل به پنجره فولاد، به زبان جارى كند! ولى حالا چه كند؟ نزد آقا التماس مىكرد! حالا ديگر براى يافتن پارچه سبز خود، التماس مىنمود و از آقا كمك مىخواست! ناگهان فكرى به ذهنش رسيد. گوشه چارقد سفيدش را زير دندان گرفت. تمام نيرويش را در دستش متمركز كرد وپارچه را كشيد. پس از لحظه اى، تكه اى از چارقد در دستش بود. حالش را نمىفهميد، مىخواست محكمترين جاى پنجره را بيابد و سخت ترين گره ها را به آن بزند. در مقابل صورتش جايى را يافت. گوشه چارقدش را كه حالا تمام آرزوهايش را در آن جا داده بود، در دست گرفت و آن را گره زد. به هر سختى كه بود خودش را از ميان جمعيت بيرون كشيد. به طرف سقاخانه رفت. آبى به سر و صورتش زد. درست رو به روى پنجره فولاد با فاصله چند مترى، نشست و به آن خيره شد. از دور پارچه اى را كه به پنجره بسته بود، مىديد. ناگهان مشاهده كرد كه يكى دو تن از خدام حرم مشغول پراكنده كردن مردم از جلوى پنجره فولاد هستند، چند نفرى هم با تيغ و قيچى به آن نزديك شدند و همه گره ها را باز كردند! مردم تمام گره هاى باز شده را به عنوان تبرك مىبردند! خودش مىديد كه تكه چارقدش در دست خانم مسنى بود كه آن را بر سر و صورتش مىكشيد!
    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  11. صلوات ها 15


  12. #6
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    علاقه به شفا قطع نخاع هستم و 25 ساله هستم.
    نوشته
    6,641
    حضور
    37 روز 2 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    16940



    به رغم همه خستگى، حال خوبى داشت. احساس مىكرد آقا حاجتش را برآورده است. خم شد كه كفشهايش را از روى زمين بردارد، ناگهان دستش به پارچه سبز خود كه در كفشش جا گرفته بود، خورد! مانند كسى كه گم شده اش را يافته باشد، ديگر در پوست خود نمىگنجيد! كفشهايش را برداشت. مجدداً به پنجره فولاد آقا خيره ماند!

    باد ملايمى، سبكىاش را صد چندان كرده بود. آرام آرام به طرف پنجره به راه افتاد. با زحمت خودش را به آن رسانيد. آرام شده بود، آرام آرام! دست چپش را بآهستگى بر محل گره گذاشت.

    باور مىكرد كه گرهش واقعاً باز شده است؛ باور مىكرد كه اثرى از گرهش وجود ندارد! جاى خالى گره! آرامشش را چندين برابر كرد. بىاختيار سرش را بر روى دست راستش قرار داد و پلكهايش را بر روى هم گذاشت.

    قطرات اشك، آهسته صورتش را مىپوشانيد. در حالى كه لبهايش مدام بر هم مىخوردندن زائرين ديگر، بوضوح مىشنيدند كه او با خود مىگفت:

    اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الامامُ الشَّهيدُ،

    اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الامامُ الْغَريبُ،

    اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الامامُ الْهادِى

    أشْهَدُ اَنَّكَ تَشْهَدُ مَقامى

    وَ تَسْمَعُ كَلامى وَترُدُّ سَلامى

    وَاَنْتَ حَى عِنْدَ رَبِّكَ مَرْزوْقٌ...
    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  13. صلوات ها 16


  14. #7
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    علاقه به شفا قطع نخاع هستم و 25 ساله هستم.
    نوشته
    6,641
    حضور
    37 روز 2 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    16940





    2فلكه آب كجاست؟

    صورتش گُر گرفته و عرق سردى بر پيشانىاش نشسته بود. خودش را بسختى سرزنش مىكرد و زير لب مىگفت: « كاش به حرف دخترم گوش كرده بودم و منتظر مىماندم تا خودش مرا به زيارت آقا بياورد!».

    هميشه همين كه صحبت از زيارت امام رضا(ع) مىشد، مىگفت:

    « آقا! بايد آدم را طلب كند، من بارها شده، ناگهان راهى زيارت شده ام و گاهى هم از كنار صحنها گذشته ام، ولى توفيق زيارت نصيبم نشده است». عليرغم اضطراب ونگرانى، در اعماق دلش، اميد به پابوسى آقا، موج مىزد. در پياده روى مشرف به بست شيخ بهايى، به ديوار تكيه كرد و تك تك زائران را زير نظر گرفت.

    با خودش روزهايى را تجسم مىنمود كه تنها با پاى پياده، مسافتى طولانى را جهت تشرف به حرم مطهر طى مىكرد و باز با همان پا، پس از زيارت برمىگشت و خم هم به ابرو نمىآورد، ولى حالا به روزى افتاده است كه بايد حتماً يكى از آشنايانش او را براى زيارت همراهى كند.
    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  15. صلوات ها 10


  16. #8
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    علاقه به شفا قطع نخاع هستم و 25 ساله هستم.
    نوشته
    6,641
    حضور
    37 روز 2 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    16940



    يكى دو سال قبل، وقتى همسرش هنوز زنده بود، فرسودگى خيلى ناراحتش نمىكرد، ولى از روزى كه او دارفانى را وداع كرد، دست نگر بچه هايش ـ كه هر يك به قول خودشان، خروارها گرفتارى داشتند ـ شده بود. به همين علت به محض اين كه دخترش از خانه بيرون رفت، او هم خود را سريع براى پابوسى آقا آماده كرد و از خانه بيرون زد.

    دستمال چهارخانه همسرش را كه در طول حياتش هر وقت به زيارت مشرف مىشد، با خود مىبرد وبه ضريح مىماليد و همواره در جيب پيراهنش مىگذاشت و شبها هم زير متكايش قرار مىداد وآن را همواره در جيب وهمراه خود كرده بود، درآورد، جلوى بينىاش گرفت و آن را خوب بوييد و سپس بر روى عرض پيشانى خود قرار داد و به دنبال آن گوشه چشمانش را از قطرات اشك زدود و آه سرد سينه اش را با قطره اشك ديگرى بيرون داد وبا بغض در گلو گفت:

    « اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلِىَّ بنَ مُوسَىالرَّضا!».
    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  17. صلوات ها 12


  18. #9
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    علاقه به شفا قطع نخاع هستم و 25 ساله هستم.
    نوشته
    6,641
    حضور
    37 روز 2 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    16940



    ناگهان دختر خانمى به طرف او آمد، رو به او كرد وگفت: مادرجان! چرا اينجا ايستاده ايد؟ حالتان خوب نيست؟ تمام نيرويش را در لبهاى خشكيده اش جمع كرد و گفت: فكه آب كجاست؟ دختر خانم پرسيد: مىخواهيد به فلكه آب برويد؟ و پيرزن پاسخ داد: مىخواستم به پابوس آقا بروم، ولى گم شده ام! وبا كشيدن آهى، اضافه كرد: وقتى مثل شما جوان بودم، هر روز با همسر خدا بيامرزم به زيارت آقا! مىآمدم ولى حالا... دختر خانم با گشاده رويى گفت: من هم دارم به زيارت مىروم اگر مايليد مىتوانيد با من بياييد! گويا تمام دنيا را يكباره به او داده بودند! چند بار خدا را شكر كرد و در كنار دختر به راه افتاد.
    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  19. صلوات ها 11


  20. #10
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    علاقه به شفا قطع نخاع هستم و 25 ساله هستم.
    نوشته
    6,641
    حضور
    37 روز 2 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    16940



    حال غريبى داشت. مىخواست هر چه زودتر ضريح را مشاهده كند، دلش براى ضريح تنگ شده بود! نسيم بسيار ملايمى، صورت عرق گرفته اش را نوازش داد و سردى دلچسبى را احساس كرد. دختر خانم به خاطر مراعات حال پيرزن، بسيار آرام آرام قدم برمىداشت. آن دو، صحنها را، پشت سر گذاشتند و به ورودى صحن آزادى رسيدند. پيرزن در حال و هواى خودش بود، صداى قلبش را كه بشدت مىتپيد و برايش احساس خوشايندى ايجاد كرده بود، مىشنيد و مرتب خدا را شكر و از آقا تشكر مىكرد. ناگاه صداى دختر خانم او را به خود آورد! مادرجان! مىخواهيد از اينجا، خودتان برويد؟ دوباره نگرانى به سراغش آمد. با خود گفت: نكند اين دختر خانم از راه رفتن آرام من، رنجيده است؟ در همين فكر بود كه او ادامه داد: من به داخل حرم مطهر مىروم، اگر مايل هستيد مىتوانيد با من بياييد. پيرزن با سر به او پاسخ مثبت داد و لب به دعايش گشود.
    رفيق بي كلك مادر

    قويترين درختان در كوير ميرويند من يك كويريم



  21. صلوات ها 13


صفحه 1 از 7 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 1

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود