جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: او با لشکری از شهدا می آید

  1. #1

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۲
    علاقه
    مدیریت وبسایتم و...
    نوشته
    188
    حضور
    6 روز 15 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    9
    صلوات
    2383

    او با لشکری از شهدا می آید





    راه شهدای ما راه حق است.اول آز آنان می خواهم که مرا بخشیده ودر روز جزا شفاعتم راکنند،بعداز خدا می خواهم که مرا ادامه دهنده راه آنان قرار دهد.
    سردار شهید حسین خزایی
    این شهدایند که درحقیقت یاران اویند
    الاسلام علیک یا شهدا
    او با لشکری از شهدا می آید
    در پایین خاطراتی از شهید مهدی باکری قرار داده ام امید وارم برایتان مفید باشد
    1)توی آبادان، رفته بود جبهه ی فیاضیه، شده بود خمپاره انداز شهید شفیع زاده دیده بانی می کرد و گرا به ش می داد ، اوهم می زد. همان روزهایی که آبادان محاصره بود. روزی سه تا گلوله ی خمپاره ی صد وبیست هم بیش تر سهمیه نداشتند. این قدر می رفتند جلو تا مطمئن شوند گلوله ایشان به هدف می خورد. تعریف می کردند ، می گفتند« یک بار شفیع زاده با بی سیم گفته بوده یه هدف خوب دارم. گلوله بده .» آقا مهدی به گفته بوده « سه تامون رو زده یم. سهمیه ی امروزمون تمومه .»

    2)ده تا کامیون می بردیم منطقه ؛ پر مهمات. رسیدیم بانه هوا تاریک تایک شده بود. تا خط هنوز راه بود. دیدیم اگر برویم ، خطرناک است . توی شهر در هر جای دولتی را که زدیم ، اجازه ندادند کامیون را توی حیاطشان بگذاریم . می گفتند « اینجا امنیت نداه ! » مانده بودیم چه کنیم . زنگ زدیم به آقا مهدی و موضوع را به ش گفتیم. گفت « قل هوالله بخونید و بیاین . منتظرتونم.»

    3)به مان گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین .» تعجب کرده بودیم. سابقه نداشت بیش تر از صد کیلومتر سرعت بگیرد. غروب نشده ، رسیدیم گیلان غرب. جلوی مسجدی ایستاد. ماهم پشت سرش. نماز که خواندیم سریع آمدیم بیرون داشتیم تند تند پوتین هامان را می بستیم که زود راه بیفتیم . گفت « کجا با این عجله ؟ می خواستیم به نماز جماعت برسیم که رسیدیم.»
    پالتوي مهدي
    يك روز كه مهدي از مدرسه به خانه آمد، از شدت سرما تمام گونه ها و دست هايش سرخ شده بود. پدرش همان شب تصميم گرفت براي او پالتويي تهيه كند. دو روز بعد، با پالتوي نو و زيبايش به مدرسه مي رفت؛ اما غروب همان روز كه از مدرسه بر مي گشت با ناراحتي پالتويش را به گوشه اتاق انداخت. همه با تعجب به او نگاه كردند. او در حالي كه اشك در چشمش نشسته بود، گفت: چه طور راضي شوم كه پالتو بپوشم، وقتي كه دوست بغل دستي ام از سرما به خود مي لرزد؟

    كجاست اين آقاي شهردار تا ببيند؟
    وقتي آقا مهدي، شهردار اروميه بود، يك شب باران شديد باريد. به طوري كه سيل جاري شد. ايشان همان شب ترتيب اعزام گروه امداد را به منطقه سيل زده داد و خودش هم با آخرين گروه عازم منطقه شد. پا به پاي ديگران در ميان گل و لاي كوچه كه تا زير زانو مي رسيد، به كمك مردم سيل زده شتافت. در اين بين، آقا مهدي متوجه پيرزني شد كه با شيون و فرياد، از مردم كمك مي خواست. تمام اسباب و اثاثيه پيرزن در داخل زير زمين خانه آب گرفته بود. آقا مهدي، بي درنگ به داخل زير زمين و مشغول كمك به او شد. كم كم كارها رو به راه شد. پيرزن به مهدي كه مرتب در حال فعاليت بود نزديك شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خير ببيني.
    نمي دانم اين شهردار فلان فلان شده كجاست تا شما را ببيند و يك كم از غيرت و شرف شما ياد بگيريد؟»
    آقا مهدي خنده اي كرد و گفت : راست مي گويي مادر! اي كاش ياد مي گرفت.

    یك دست لباس بسيجي
    آدم، در همان برخورد اول، مجذوب چهره معصومش مي شد. موجي كه در چشمانش نافذش بود كه هر كس را اسير مي كرد. با وجود اندوه كه هر كس را اسير مي كرد. با وجود اندوه دائمش، خندان و بشاش بود؛ هر چند چشمانش حكايت از بي خوابي طولاني داشت. او يك فرمانده عارف و عامل بود. كهنه ترين لباس بسيجي را به تن مي كرد و هر وقت كه مورد اعتراض قرار مي گرفت، تا يك دست لباس نو از انبار بردارد، مي گفت: تا وقتي كه قابل استفاده است، مي پوشم.


    او با لشکری از شهدا می آید

    ویرایش توسط آخرین بت شکن : ۱۳۹۲/۰۶/۲۲ در ساعت ۱۵:۲۵

  2. صلوات ها 3


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود