جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: علی بختو ...

  1. #1

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492

    علی بختو ...




    علی از بچه های زبل توی منطقه بود .

    ماشاءالله دل شير داشت .

    مارو عقرب از دستش عاجز بودن .

    هرکی تو چادرش مارو عقرب می دید یه راست می اومد سراغ علی .

    يه روز توی کردستان اسير منافقين ميشه ٬ بخاطر اين که بی سيم چی بود نمی کشنش و می خوان ازش اطلاعات بگيرن .

    تو راه يه لحظه از غفلت منافقی که پشت سرش بود استفاده می کنه و برمی گرد و يه مشت می کوبه تو فک بد بخت .

    يارو تا ولو ميشه علی دو در می کنه .

    می گفت : ازکوه که می دويدم پايين ٬ قدم بر می داشتم يکی ده متر .

    هرچی تير زدن واينستادم .

    يه ضرب تا مقرمون دويدم .

    فرمانده مون هم يه هفته بهم تشويقی داد.

    ***


    سال ۶۶ توی ارتفاعات شاخ شميران با هم پدافند بوديم .

    علی قناسه چی بود .

    يه روز علی نگهبان بود که متوجه يکی ازگشتی های عراقی ميشه .

    با خودش ميگه بد نيست اين يارو اسير بشه .

    کمين می کنه و صبر ميکنه تا حسابی بياد جلو .

    علی تمام حواسش به اون بود و از گشتی ديگه که از جهت مخالف می اومد بی خبر بود .

    می گفت : يه دفع چند جمله عربی شنيدم وديدم که گشی اولی خيز رفت .

    تا به خودم اومدم يه نارنجک جلوی پام ديدم .

    يه لحظه موندم چی کار کنم .

    فقط با کمال نااميدی چنگ زدم و خواستم نارنجک رو به طرف دشمن پرت کنم .

    حالا بقيه اش رو من تعريف می کنم :

    ساعت تقریبآ ۹ صبح بود .

    تقریبآ همه تو حالت چورت بودیم که صدای يه انفجار بگوشمون رسيد .

    دست پاچه بطرف علی دويدم .

    وقتی به سنگر علی رسيديم ٬با نا باوری ديديم که علی افتاده واز همه جای بدنش خون مي زنه بيرون .

    (علی نارنجک رو برداشته بود و همین که خواسته بود پرت کنه ٬منفجرشده بود )

    فقط اين رو بگم که پتو آورديم و علی رو جمع کرديم .

    علی رو با وانت تويوتا به بيمارستان صحرايی فاطمه الزهرا (س) رسونديم

    بخاطر شدت جراحات اون رو با هليکوپتر به شهر بانه اعزام کردن (من هم همراهش بودم ) .

    يه بيمارستان تو بانه بود که اسمش يادم نيست چی بود .

    توی اون بيمارستان تا مقدمات اطاق عمل حاضر شد (راديو لوژی و آزمايش و....) ساعت ۱۲ شد .

    ساعت ۱۲ و خورده ای علی رفت برای عمل .

    من هم هر يه ربع يه دفع سری به اطاق عمل می زدم ٬ولی خبری نبود .


    عکسا شو که نیگاه می کردم يه جای سالم تو بدنش نبود .

    تمام استخوناش شکسته بود حالا تو دل وروده اش چه خبر بود ٬خدامی دونه .

    خلاصه دردسرتون ندم ساعت ۱۰شب بود ولی علی هنوز توی اطاق عمل بود .

    من هم خيلی خسته بودم ٬ به مسئول ايستگاه پرستاری بخش گفتم که من همراه مجروحی هستم که تو اطاق عمل هستش .

    من توی اطاق روبرو خوابيدم .اگه اون از اطاق عمل اومد بيرون من رو خبر کنن.

    اون هم قبول کرد و من رفتم که بخوابم .

    یه چورت زدم و ساعت نزدیک ۱۱ بود که یه سر دوباره به اطاق عمل زدم ولی خبری نبود .

    مسئول ایستگاه بهم گفت : خیالت راحت باشه برو بخواب صدات می کنم .

    من هم با خیال راحت رفتم و خوابیدم .

    چشمام رو که باز کردم دیدم نمازصبحم داره قضا می شه ٬ با عجله نماز رو خوندم ویه سری به اطاق عمل زدم ولی خبری از علی نبود .

    باخودم گفتم شاید توی بخش رفته .

    اومدم از مسئول ایستگاه پرستاری سوال کنم .دیدم اون خانم دیشبی نیست و یه نفر دیگه بودش .

    از علی پرسیدم . گفتند : حالش خوب نبوده اعزامش کردن تبریز .

    گفتم چرا منو خبر نکردین ؟

    گفت : کسی راجع به شما به من چیزی نگفته !!!

    (شیفت عوض شده بود و اون خانم منو یادش رفته بود ... علی رو هم

    ساعت ۱۲ونیم با آمبولانس به تبریز اعزام کرده بودن )

    من هم با اتوبوس بطرف تبریز حرکت کردم

    ساعت ۷ صبح سوار شدم وساعت ۶ بعد از ظهر رسیدم به تبریز .

    با تلفن به ستاد انتقال مجروحین جای علی رو پیدا کردم ٬ بیمارستان

    امام خمینی بود . یسره رفتم سراغش .

    فکر می کنید چی دیدم :

    علی با اون وضعش ظهر تا حالا توی راهروی بیمارستان بود .همه

    جاش باند و آتل بندی شده بود ولی کسی به حالش رسیدگی نمی کرد .

    رفتم به مسئول بخش گفتم این تصادفی نیست ها ٬ بخدا مجروح جنگیه .

    بیشتر از ۱۲ ساعت توی اطاق عمل بوده و برای رسیدگی بیشتر به اینجا اعزامش کردن .

    مسئول بخش گفت : شما نمی تونید برای من تعیین تکلیف کنید . ما خودمون بهتر میدونیم چیکارکنیم .

    گفتم بخدا این بسیجیه وبرای من وتو رفته واین بلا سرش اومده .

    گفت : می خواست نره !!!!

    کاردم می زدن خونم درنمی اومد ٬ بغض گلومو داشت له می کرد ،اشک توچشام جمع شد .

    می خواستم یخه ش کنم ولی بخاطر علی چیزی نگفتم .

    برگشتم پیش علی .

    علی چشماشو باز کرد و گفت : منو از اینجا ببر .

    برگشتم و گفتم من برادر اون مجروحم ٬ می خوام اعزامش کنید تهران .


    گفت :دکترش باید مرخصش کنه.

    گفتن : فردا میاد .

    به سراغ نماینده بنیاد شهید رفتم ولی نبود ....

    باید تا صبح صبر می کردم .... کاری ازم ساخته نبود .

    فردا که دکتر ش اومد بهش گفتم : می خوام ببرمش تهران .

    گفت باید خودش رضایت بده .

    گفتم :راضیه

    مسئول بخش گفت : اگه دکتر مرخصش کنه دیگه ما هیچ کاری براش نمی کنیم .

    من برای اینکه تو دلم نمونه بهش گفتم : تا الان هم هیچ کاری براش نکردید .

    عصبی شد ٬ من هم حال کردم .

    رضایت علی رو گرفتم

    با هزار جور کلک يه آمبولانس رديف کردم و علی رو رسوندم ستاد تخليه مجروحين .

    يه سر هم بنياد شهيد رفتم و بليط هواپيماشو درست کردم ولی گفتن شما باید بلیط خودت رو بخری .

    گفتم مسئله ای نیست .

    ۴۶۰تومن پول بلیط هواپیما شد .(دیگه همچین کرایه ای رو کسی توخواب ببینه )

    بعد از ظهر همون روز ما تو بیمارستان شهید طالقانی بودیم .

    روز بعدش به داداش علی خبر دادم .

    اون هم آشنا داشت وعلی رو منتقل کرد بیمارستان بقیه الله .

    علی ۳۰ الی ۴۰بار دیگه عمل شد .

    ولی دیگه علی ٬علی سابق نشد که نشد .


    الان علی تو انتشارات رزمندگان کار می کنه یه پسر داره مثل خودش شره .

    وضعش هم بد نیست .

    ولی هر دوهفته یه بار اجباری می ره بیمارستان .

    خانمش میگه بیشتر موقع ها سر سجده غش می کنه ....


    برا سلامتیش دعا کنید .


    ثلاث باباجانی در جنگ تحمیلی

  2. صلوات ها 6


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    علاقه
    نجات
    نوشته
    232
    حضور
    5 روز 21 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1104



    ایول خیلی باحال بود.
    چقدر این جانباز ها به گردن ما حق دارند.


  5. صلوات ها 3


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود