جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: گونه شناسی یاران امام حسن علیه السلام ، چرا امام صلح کرد ؟

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    129
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    592

    گونه شناسی یاران امام حسن علیه السلام ، چرا امام صلح کرد ؟




    گونه شناسی یاران امام حسن علیه السلام ، چرا امام صلح کرد ؟

    یکی از شرائط مهم برای پیروزی بر دشمن ،برخورداری از سپاه و نیروهای متعهد و وفاداراست که این شرط درباره امام حسن(عليه السّلام) محقق نشد وبه عکس یاران وسپاهیان آنحضرت از راه غدر و سستی با ایشان برخورد کردند و حتی بزرگان و فرماندهان سپاهش فریب وعد و وعید معاویه را خوردند و حضرت را تنها گذاشتند. به گزارشی از شیخ مفید در این زمینه توجه فرمائید :
    معاويه براى پيروز شدن بر امام حسن (عليه السّلام) بسوى عراق رهسپار شد، و چون به پل شهر منبج (كه در ده فرسنگى حلب ميباشد) رسيد، امام حسن (عليه السّلام) نيز از اين سو حرکت كرد، و حجر بن عدى را بسوى فرمانداران خود (در شهرها) گسيل داشت كه ايشان را دستور كوچ دهد، و مردم را بجهاد برانگيزد، پس مردمان در آغاز كندى و اهمال كردند سپس (با سختى) گردن نهاده براه افتادند، و سپاه امام گروههاى گوناگونى از مردم بودند، برخى شيعيان خود و پدرش بودند، و برخى از خوارج بودند كه هدفشان تنها جنگ با معاويه بود و برخى از آنان مردمانى فتنه جو و طمع كار در غنيمتهاى جنگى بودند و برخى دو دل بودند و عقيده و ايمان محكمى در باره آن حضرت (عليه السّلام) نداشتند، و برخى روى غيرت و عصبيت قومى و پيروى از سران قبائل خود آمده بودند و دين و ايمانى نداشتند.

    بر گرفته از ارشاد-ترجمه رسولى محلاتى ،ج‏2،ص:7 با تلخیص و اضافات

    ویرایش توسط کمیل : ۱۳۸۸/۱۱/۲۲ در ساعت ۱۹:۰۷
    بر هرکه بنگرم همه اهل شکایتند در حیرتم که چرخش دوران به کام کیست

  2. صلوات ها 2


  3.  

  4. #2
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    129
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    592



    امام حسن (عليه السّلام) با چنين مردمانى براه افتاد تا به حمام عمر رسيد، و از آنجا راه دير كعب را پيش گرفته تا به ساباط آمد و در كنار پل ساباط فرود آمد و شب را در آنجا بسر برد، چون بامداد شد خواست اصحاب و همراهان خود را آزمايش كند و مقدار حرف شنوائى و اطاعت آنان را بسنجد تا دوستان خود را از دشمنانش جدا سازد و در هنگام جنگ و برابر شدن با معاويه و مردم شام به كار خود بينا و بصير باشد، از اين رو دستور فرمود مردم انجمن كنند، و چون گرد آمدند بر منبر رفته خطبه خواند و بعد از حمد و سپاس الهی فرمود:
    به خدا سوگند همانا من اميدوارم كه به حمد و منت الهی، خيرخواه‏ترين آفريدگان خداوند براى بندگانش باشم، و شب را بروز نياورده باشم در حالى كه كينه از مسلمانى به دل داشته يا اراده سوئى و يا نيرنگى در باره كسى داشته باشم، آگاه باشيد همانا آنچه شما را به همراه بودن و گرد هم آمدن مي برد اگر چه شما ناخوش داشته باشيد، برايتان بهتر است از چيزى كه شما را بپراكندگى و جدائى كشاند اگر چه آن را دوست داشته باشيد، آگاه باشيد كه آنچه من در باره شما مى‏انديشم بهتر است از آنچه شما براى خود مى‏انديشيد، پس از دستور من سرباز نزنيد و رأى مرا بپذیرید خداوند من و شما را بيامرزد، و بآنچه در آن دوستى و خوشنودى اوست راهنمائى فرمايد.
    (راوى گويد:) پس از اين سخنان مردم به يكديگر نگاه كرده ومی گفتند: از اين سخنان كه گفت در باره او چه پنداريد؟ گفتند:به خدا سوگند چنين پنداريم كه مي خواهد با معاويه صلح كند، و كار را به او واگذارد! مردم گفتند: به خدا اين مرد كافر شد! سپس به سراپرده آن حضرت ريخته هر چه در آن بود بيغما بردند تا جايى كه جانماز آن حضرت را از زير پايش كشيده و بردند، و عبد الرحمن بن عبد اللَّه جعال ازدى با خشونت پيش آمد و رداى آن حضرت را از دوشش كشيد، و آن جناب بدون رداء همچنان كه شمشير به گردنش آويزان بود در خيمه نشسته بود، آنگاه اسب خود را خواسته آوردند و سوار شد و گروهى از نزديكان و شيعيان آن حضرت (براى نگهبانى) دور او را گرفته، و از كسانى كه اراده آزارش را داشتند جلوگيرى مي كردند. و به همين حال به راه خود مي رفت .
    همين كه به تاريكى ساباط (مدائن) گذر كرد مردى از بنى اسد كه جراح بن سنان نام داشت پيش آمد و در حالى كه شمشيرى باريك در دست داشت دهنه اسب آن حضرت را گرفت و گفت: اللَّه اكبر، اى حسن مشرك شدى چنانچه پدرت پيش از اين مشرك شد ، سپس با آن شمشيرى که در دست داشت چنان به ران آن حضرت زد كه گوشت را شكافته به استخوان رسيد. (در اين ميان) گروهى از سران قبائل كوفه (كه همراه آن حضرت (عليه السّلام) آمده بودند) پنهانى به معاويه نوشتند: ما سر بفرمان و گوش به دستور توئيم، و او را به آمدن به سوى خود برانگيخته، و بر عهده گرفتند امام حسن (عليه السّلام) را آنگاه كه معاويه به لشگرش نزديك شد (گرفته) تسليم معاويه كنند يا غافلگيرش كرده و آن جناب را بكشند! اين جريان بگوش امام عليه السلام رسيد. از آن سو نامه قيس بن سعد- كه حضرت او را به همراه لشكری به فرماندهی عبيد اللَّه بن عباس براى جلوگيرى معاويه فرستاده بود- رسيد که در آن نامه به اطلاع آن حضرت رسانده بود كه در محلی به نام حبوبية در مقابل مسكن برابر لشكر معاويه اردو زدند ، و معاويه پیکی به نزد عبيد اللَّه بن عباس فرستاد و او را به پيوستن بخود ترغيب كرد، و بر عهده گرفت هزار هزار درهم پول به او بدهد كه نيمى از آن را نقدا به او دهد، و نيم ديگر را پس از اينكه به كوفه آمد بپردازد، پس عبيد اللَّه بن عباس شبانه همراه با نزديكان خود به لشگر معاويه پيوست، و چون مردم شب را به صبح رساندند امير خود را نيافتند و قيس بن سعد نماز را با ايشان خواند و به كارهاى ايشان رسيدگى كرد.

    بر گرفته از ارشاد-ترجمه رسولى محلاتى ،ج‏2،ص:8و9، با تلخیص و اضافات

    ویرایش توسط کمیل : ۱۳۸۸/۱۱/۲۲ در ساعت ۱۹:۱۲

  5. صلوات


  6. #3
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    129
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    592




    از اين جريانات براى امام حسن عليه السلام روشن شد كه مردم او را تنها گذارده و خوارج به واسطه آنچه از دشنام و كافر داشتن آن جناب به زبان آوردند نسبت به او بد دل گشته‏اند، و خونش را مباح دانسته اموالش را به يغما بردند، و جز اينان كسى كه امام عليه السلام از انديشه‏هاى ناپاكشان آسوده باشد براى او بجاى نماند مگر اندكى از نزديكانش كه شيعيان پدر او يا شيعه خود آن جناب بودند، و اينان گروه اندكى بودند كه در برابر لشكر انبوه شام تاب مقاومت نداشتند، در اين خلال معاويه نيز نامه به آن حضرت نوشت و پيشنهاد صلح كرد و به ضميمه آن نامه‏هاى ياران آن جناب را كه به معاويه نوشته بودند و به عهده گرفته بودند كه امام حسن عليه السلام را غافلگير كرده و تسليم معاويه نمايند ارسال داشت، و براى پذيرفتن صلح شرائط بسيارى برخورد كرد، و پيمانهائى براى اجراى آن بست كه اگر بدان رفتار مي شد مصالحى را در برداشت، امام حسن عليه السلام اطمينان و وثوقى به گفته‏هاى او پيدا ننمود و دانست كه دراين باره نيرنگ زند و حيله به كار برد، ولى چاره‏اى هم جز پذيرفتن صلح و واگذاردن جنگ نداشت زيرا پيروان آن حضرت و همراهانش چنان بودند كه گفتيم، و مردمانى سست عنصر و كم عقيده در باره آن جناب بودند، و چنانچه ديده شد در صدد مخالفت با او برآمدند و بسيارى از آنان ريختن خون او را حلال دانسته مي خواستند او را تسليم دشمن كنند و پسر عمويش (عبيد اللَّه بن عباس) دست از يارى او برداشت و به دشمن پيوست، و بطور عموم آن مردم به دنياى زودگذر روآور شده و از نعمت‏هاى آخرت چشم پوشيدند. پس امام عليه السلام براى پابرجا ساختن حجت و داشتن عذرى ميانه خود و خداى تعالى و پيش همه مسلمانان پيمان محكمى از معاويه براى صلح گرفت، و با او شرط كرد: دشنام گوئى امير المؤمنين عليه السلام را واگذارند، و در قنوت نماز ناسزا بآن حضرت عليه السلام نگويند، و شيعيان او در امان باشند، و كسی به بدى متعرض هيچ يك از ايشان نشود، و هر كدام از ايشان حقى دارد حقش را به او برسانند، معاويه همه اين شرائط را پذيرفت و پيمان بر انجام آنها بست و سوگند ياد كرد كه به آنها وفا كند.

    بر گرفته از ارشاد-ترجمه رسولى محلاتى ،ج‏2،ص11، با تلخیص و اضافات
    ویرایش توسط کمیل : ۱۳۸۸/۱۱/۲۲ در ساعت ۱۹:۱۷

  7. صلوات ها 2


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود