صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان هایی برای همسران "تصميمي عاشقانه"

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589

    داستان هایی برای همسران "تصميمي عاشقانه"





    داستان هایی برای همسران "تصميمي عاشقانه"


    داستان هایی برای همسران "تصميمي عاشقانه"داستان های زیبا برای همسران داستان هایی برای همسران "تصميمي عاشقانه"



    داستان هایی برای همسران "تصميمي عاشقانه"



    ❤❤❤ در آغوشم بگیر ❤❤❤
    (پست 1 تا 13)

    ··▪▪••●●: :●●••▪▪··
    به نام خدا
    ··▪▪••●●: :●●••▪▪··


    اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک
    می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون
    اومده و چرا؟

    اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته
    یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی
    نداشتم.
    من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس
    ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه,
    سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد
    همه رو پاره کرد.

    زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و...

    داستان هایی برای همسران "تصميمي عاشقانه"


    ویرایش توسط آذر بانو : ۱۳۹۰/۰۸/۰۷ در ساعت ۱۷:۵۰ دلیل: تغییر فونت
    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  2. صلوات ها 20


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده
    و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود
    و من عاشق شده بودم.

    بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر
    من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا
    می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز
    گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو
    رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون
    روخوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز...

    داستان هایی برای همسران "تصميمي عاشقانه"


    ویرایش توسط آذر بانو : ۱۳۹۰/۰۸/۰۷ در ساعت ۱۲:۴۶ دلیل: تغییر فونت
    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  5. صلوات ها 19


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه
    که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.


    اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به

    صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در

    ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو

    دچار مشکل بکنه!

    این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من

    خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته

    بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود...


    داستان هایی برای همسران "تصميمي عاشقانه"




    ویرایش توسط آذر بانو : ۱۳۹۰/۰۸/۰۷ در ساعت ۱۲:۴۶ دلیل: تغییر فونت
    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  7. صلوات ها 15


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی
    دست هام بگیرمو راه ببرم.

    خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.

    اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

    وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای
    بلند خندید گفت:
    به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار
    می بره..


    مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط
    طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام
    گرفتم.

    هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم...


    داستان هایی برای همسران "تصميمي عاشقانه"

    ویرایش توسط آذر بانو : ۱۳۹۰/۰۸/۰۷ در ساعت ۱۲:۴۷ دلیل: تغییر فونت
    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  9. صلوات ها 17


  10. #5

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589




    پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل
    گرفته راه می بره.

    جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از
    اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و
    به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!


    داستان هایی برای همسران "تصميمي عاشقانه"

    ویرایش توسط آذر بانو : ۱۳۹۰/۰۸/۰۷ در ساعت ۱۲:۴۷ دلیل: تغییر فونت
    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  11. صلوات ها 18


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589




    نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم...
    بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت,
    من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

    روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام
    کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به
    همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون
    مراقبت نکرده بودم.

    متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه
    چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
    برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

    روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره
    احساس کردم...


    داستان هایی برای همسران "تصميمي عاشقانه"

    ویرایش توسط آذر بانو : ۱۳۹۰/۰۸/۰۷ در ساعت ۱۲:۴۸ دلیل: تغییر فونت
    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  13. صلوات ها 15


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    دوستان عزیز اگر کل داستان را یکبار براتون بگم که دیگه جذابیتی نداره !!!!

    **********

    این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

    روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

    من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون
    تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم
    گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب
    می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد
    که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد
    شدند.
    و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به
    همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره
    ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو
    لرزوند.. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم
    و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.. پسرم
    این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ
    شیرین زندگی اش شده بود.
    همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در
    آغوش فشرد.

    داستان هایی برای همسران "تصميمي عاشقانه"
    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۱/۱۰/۱۲ در ساعت ۱۶:۰۶ دلیل: تغییر فونت
    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  15. صلوات ها 13


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم.
    بعد
    اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق
    نشیمن و در ورودی..دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون

    رو حمل می کردم,

    درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به

    سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

    انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد.


    داستان هایی برای همسران "تصميمي عاشقانه"

    ویرایش توسط آذر بانو : ۱۳۹۰/۰۸/۰۷ در ساعت ۱۲:۵۰ دلیل: تغییر فونت
    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  17. صلوات ها 14


  18. #9

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    ادامه داستان

    پسرمون رفته بود مدرسه, و من با خودم گفتم:
    من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون
    توجه نکرده بودم.

    اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که

    درماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در

    تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.

    "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا

    بشم!

    اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر

    نمی کنی تب داشته باشی؟


    من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که

    نمی خوام از همسرم جدا بشم.

    به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.


    داستان هایی برای همسران "تصميمي عاشقانه"

    ویرایش توسط آذر بانو : ۱۳۹۰/۰۸/۰۷ در ساعت ۱۲:۵۲ دلیل: تغییر فونت
    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  19. صلوات ها 19


  20. #10

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    زندگی مشترک من خسته کننده شده بود,
    چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.

    زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود

    نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده

    بودیم..

    من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش

    گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش

    حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی

    که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

    من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
    یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
    دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟

    و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :
    از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق

    راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

    داستان هایی برای همسران "تصميمي عاشقانه"

    ویرایش توسط آذر بانو : ۱۳۹۰/۰۸/۰۷ در ساعت ۱۲:۵۳ دلیل: تغییر فونت
    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  21. صلوات ها 22


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. صلاحیت خلفا در ""کشورگشایی به نام اسلام ""
    توسط حامد در انجمن تاریخ خلفا
    پاسخ: 24
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۶/۰۹, ۱۶:۱۴
  2. پاسخ: 126
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۷/۲۲, ۱۰:۲۴
  3. ""موجودات خردمند فضایی""
    توسط حامد در انجمن علم و دین
    پاسخ: 18
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۶/۱۲, ۱۸:۳۴
  4. یک بحث داغ: "اسلام" و "ملی گرایی"
    توسط حامد در انجمن ولایت فقیه و حکومت اسلامی
    پاسخ: 16
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۲/۱۸, ۱۱:۲۵
  5. """""""+++راستی،مهدی کیست؟؟+++"""""""""""
    توسط ستاره زهراء در انجمن مهدویت و آخرالزمان
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: ۱۳۸۹/۱۱/۰۶, ۱۷:۳۶

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 1

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود