و می آیی در حالی كه دستهایت پر از گلهای نرگس است ...

تو دل سرد یكایك ما را با نواهای گرمت آفتابی می كنی و كعبه عشق را

در آنها بنا خواهی كرد

دست نوازش بر سر میخك هایی خـواهی كـشید كـه بـاد كـمرشان را

خـم كـرده اسـت

تـو مـی آیی ای پــسر فـاطمه ،یـوسف زهـرا . بـه امـید آن روز

صبوری خرج میکنم ...

ولی کافی نیست من هم وظیفه ای دارم منتظر بودن فقط انتظار

نیست ...

به من یاد بده لایق انتظارت باشم تا دیر نشده الفبای انتظارت را به

من بیاموز

ظهورت نزدیک است
تو میایی ای پسر فاطمه