صفحه 1 از 12 12311 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: •*♥*• بانوان عـاشورایی •*♥*• معـرفی بانوان شهیده

  1. #1

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492

    •*♥*• بانوان عـاشورایی •*♥*• معـرفی بانوان شهیده




    •*♥*• بانوان عـاشورایی •*♥*• معـرفی بانوان شهیده

    امام خمينى رحمه الله علیه يك ماه پيـش از شروع رسمـى جنگ تحميلـى در جمع بانوان فرمود:
    " ملتى كه بانـوانـش در ميدانهاى جنگ با ابرقدرتها و با مـواجه شدن با قواى شيطانى, قبل از مردها در ايـن ميدانها حاضر شده اند پيروز خـواهنـد شـد "


    و نیز فرمودند :
    " اگر به كشور ما, كشـور اسلامى ما هجـوم بكنند و بخـواهند تعدى بكنند, تجاوز بكننـد, بر همه افراد مملكت, بر همه افراد كشـور, چه زن و چه مرد, كـوچك و بزرگ, اينجا ديگر شرطـى نيست, بـر همه واجب است كه دفاع بكننـد. لهذا حال دفاع فرق دارد با حال جهاد, حال دفاع شرطـى نـدارد "

    **در طول دفاع مقدس ،عمل به سخنان گهربار حضرت امام ، حماسه ها و صحنه های فراموش نشدنی را آفرید **

    •*♥*• بانوان عـاشورایی •*♥*• معـرفی بانوان شهیده

    در این تاپیک ، سعی ما براین است که بانوان شهیده ی دفاع مقدس را بهمراه زندگینامه و گوشه ای از خاطرات معرفی کنیم

    ان شا الله مورد قبول حضرت حق و حضرت سیدالشهداء قرارگیرد .


    منبع:وبلاگ همراز یاس


  2. صلوات ها 5


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492



    •*♥*• بانوان عـاشورایی •*♥*• معـرفی بانوان شهیده

    خلاصه ای از زندگینامه و خاطرات شهیده نسیم کامروا:

    شهیده در سال 61 در تهران متولد شد و در 28/1/67 به شهادت رسید.

    مادر شهیده:
    در محله طرشت تهران زندگی می‌کنم. چهار فرزند داشتم که یکی‌شان شهید شده در سال 1366 روز پیشواز ماه رمضان در ساعت 4 بعدازظهر بود. 8-7 موشک به تهران اصابت کرد (آخرین روزهای موشک‌باران تهران بود). نسیم با صدای انفجاری به پشت‌بام برای تماشا می‌رود که خرج موشک در آسمان منفجر می‌شود و ترکش خرج موشک به گردن او اصابت می‌کند. با صدای انفجار هول کردیم و به پشت‌بام رفتیم که وقتی رسیدیم دیدیم نسیم روی زمین افتاده است. اورا به بیمارستان بهگر بردیم. ولی متأسفانه در بغلم قبل از رسیدن به بیمارستان یک دفعه چشم‌هایش را در حالی که به من خیره شده بود بست و همان موقع تمام کرده بود و در بیمارستان متوجه شدم که در بغلم به شهادت رسیده بود. شوهرم ارتشی بود و به جبهه‌ها می‌رفت و خیلی آرزوی شهادت را داشت. در بیمارستان از حال رفتم و زیر سرم رفتم و سپس مرخص شدم و به منزل آمدم. به طور واقعی باورم شد که نسیم شهیده شده است. در قطعه 40 بهشت زهرا دفن شد. پشت بام در همین ساختمان که الان زندگی می‌کنم شهید شد. روز تاسوعا و عاشورا منزل پدرم هر سال نذری داشتیم. همان سال در این ایام که منزل پدرم بودیم، دیدم دارد گریه می‌کند. فکر کردم کسی به او زده است و به خواهرم لیلا گفتم چرا به نسیم زدی؟ گفت به خدا نزده‌ام، من در مورد عاشورا صحبت می‌کنم و این گریه می‌کند. از نسیم پرسیدم چرا گریه می‌کنی؟ گفت دوست دارم شهید شوم و پیش دختر امام حسین (ع) حضرت رقیه بروم.

    40 روز بعد از شهادتش به بهشت زهرا رفتم، داشتم گریه می‌کردم، دم غروب بود، هیچ کس نبود و خلوت بود. یک دفعه یک خانم روی شانه‌ام زد. گفت مادر چرا گریه می‌کنی؟ مگر دخترت خودش نمی‌خواست که شهید شود و پیش حضرت رقیه برود، الان او آنجاست. چرا این قدر گریه می‌کنی. شوهرم هم همراه بود ولی رفته بود قبرهای دیگر را تمیز کند. وقتی برگشت به او گفتم یک خانم فقیری آمده و مرا دلداری داد به اوپولی کمک کند. شوهرم هر چه گشت او را پیدا نکرد. بعد از این واقعه آرامش عجیبی به من دست داد و دیگر بیتابی نمی‌کردم. نسیم همان سال قرار بود پیش دبستانی برود و برای او لباس طوسی مدرسه و کیف خریده بودم. قبل از مهرماه مرتب اینها را می‌پوشید و می‌گفت مامان خوشگل شدم؟ متأسفانه هیچ وقت نتوانست آنها را بپوشد و شهید شد. همیشه می‌گفت مامان دلم می‌خواهد مرا پیش امام خمینی (ره) ببری، تا روی سرم دست بکشد. گفتم اینها فرزندان شهدا هستند که پیش امام می‌روند. گفت کاش بابای من هم شهید شود تا امام خمینی (ره) روی سر من دست بکشد.‏

  5. صلوات ها 4


  6. #3

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492



    •*♥*• بانوان عـاشورایی •*♥*• معـرفی بانوان شهیده

    خلاصه ای از زندگینامه و خاطرات شهیده مژگان موحدی :

    پدر شهیده: دخترم سال 1363 متولد شد. بسیار با استعداد و تیزهوش بود. زمانی که به سن تکلیف رسید، این قدر به چادر نماز تکلیفش علاقه داشت که زمانی که به ارمنستان پیش من آمد، گفت بابا چادر نمازم را می‌پوشم از من فیلم بگیرید که شب شهادت با اصرار او و مادرش در ارمنستان از او فیلم گرفتیم. در ارمنستان در آپارتمان طبقه 21 زندگی می‌کردیم که صبح قبل از پرواز که می‌خواستیم بیاییم همسرم از من حلالیت خواست. دخترم در آسانسور طبقه 21 که به پایین می‌آمدیم. توی بغل من پرید و او هم به من گفت که پدر مرا حلال کن. (مدرسه هدی در جشن تکلیف آن چادر نماز را به او هدیه کرده بودند.) در 11 عملیات در جبهه شرکت کردم و جراحتهای مختلفی داشتم ولی هیچ کدام برایم مثل جراحت و درد شهادت عزیزانم نبود.

    مسؤولیت سوار کردن مسافران به هواپیما به عهده من بود. بعد از حادثه برای شناسایی اجساد با وجود روحیه خرابم اعلام آمادگی نمودم. در مجموع 32 تابوت بود.

    28 تابوت را باز کردم ولی خبری از جنازه دخترم نبود. نگرانی و تشویش مرا به حد جنون رسانده بود تا اینکه دخترم را در تابوت 29 پیدا کردم. با وجود سالم بودن جسدش ولی من با دیدن او بیهوش شدم. در نهایت شکوفه زندگی‌ام، همراه مادرش در بهشت شهدای فریدون‌شهر اصفهان به آرامش ابدی رسید.

    روحشان شاد.


  7. صلوات ها 4


  8. #4

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492



    •*♥*• بانوان عـاشورایی •*♥*• معـرفی بانوان شهیده

    خلاصه ای از زندگینامه و خاطرات شهیده مهناز بندعلی زاده:

    شهیده مهناز در سال 1345 در تهران به دنیا آمد. پدرش مغازه‌دار پوشاکی بوده و پدرش 5 فرزند داشت. در زمان حادثه شهیده مشغول تحصیل بود و تا یازدهم دبیرستان را با موفقیت پشت سر گذاشت. و در تاریخ 7/1/64 در اثر بمباران هوایی دشمن به فیض شهادت نائل آمد، که پدرش همراه ایشان به شهادت رسیدند. حمله هوایی عراق در این سری به مناطق مسکونی دولت‌آباد صورت گرفت که در اثر اصابت ترکش و سوختگی شدید شهیده به شهادت رسید.

    مادر شهیده: در تهران در محله مختارشاپور زندگی می‌کردیم و سپس به محله نازی‌آباد (به مدت 2 سال) رفتیم. ولی چون منزل کوچکی بود به محله دولت‌آباد آمدیم 5 فرزند داشتیم. من به اتفاق پسر کوچکم وحید به همراه فامیل به رشت برای عروسی فامیل رفتم و شوهرم همراه با سعید (9 ساله) منصوره (20 ساله) و مهناز (18 ساله) در تهران ماندند. پسر دیگرم عزیز هم به منزل عمویش در جنت‌آباد رفته بود، چون در همه جای ایران موشک‌باران بود، خیلی دل‌شوره داشتم. به خصوص شب عروسی دل نگرانی به حدی شده بود که آرام و قرار نداشتم که یک دفعه پسر برادرشوهرم به رشت آمد و گفت که همه زخمی شده‌اند و همان شبانه به تهران برگشتم و به منزل برادر شوهرم در خ اسکندری رفتیم و آنجا همه چیز را فهمیدم. دو تا شهید و بقیه زخمی شدند. شوهرم و مهناز شهید شدند. دختر بزرگم می‌گوید ساعت 9 شب جلوی پنجره شمالی ایستاده بودم. بابا گفت آژیر خطر! هواپیما دارد بمباران می‌کند. چراغ‌ها را خاموش کنید با این جمله پدرم به طرف ما آمد و مابه طرف دیگر اتاق که پنجره جنوبی رفتیم. طولی نکشید که زیر پای‌مان خالی شد و همه به پایین رفتیم. و گالن نفت و کپسول‌ها آتش گرفتند. دیدم که بابام از کمر در یک گودی افتاده شود و روی پایش آهن و آجر ریخته بود و آتش دور او را گرفته بود. منصوره گفت یک میله آهنی را دیدم گفتم بابا این را بگیر و بیا بیرون گفت نمی‌توانم و متأسفانه در آتش جزغاله شده بود و منصوره مجبور می‌شود با سعید به طرف زمین خالی نزدیک آپارتمان که مردم همه جمع شده بودند برود، از طریق تلفن به برادرشوهرم اطلاع دادیم. بقیه را از زیر آوار درمی‌آورند. منصوره می‌گوید همان موقع مادرم خیلی ناله می‌کرد که هنوز ناله‌های او را در ذهن و خاطرم مانده است. زمانی که جنازه‌ها را از زیر آواز درآوردند مهناز همراه پدرش سوخته بودند. شوهرم به همان حالی که نشسته بود سوخته بود. شوهرم روز قبل به منزل مادرشوهرم می‌رود و مادرش اصرار می‌کند که بماند ولی قبول نمی‌کند و به نزد بچه‌ها به منزلش می‌رود. شوهرم بسیار با خدا و با ایمان بود و زیاد حلال و حرام می‌کرد. مهناز بسیار درسخوان و باهوش بود آن موقع به او پرفسور می‌گفتند ولی آرام بود موقعی که شهید شده همه مدرسه برای او عزاداری کردند و همه‌شان از خصوصیات اخلاقی خوب او می‌گفتند.

    در قطعه 27 دختر و پدر را کنار هم دفن کردند. بعد از شهادت شوهرم منزلی برای ما نمانده که زندگی کنیم 6 ماه در منزل برادر شوهرم زندگی کردیم. تا اینکه دولت منزلمان را ساختند و در آنجا ساکن شدم و بعد از 10 سال به این محله جدید (ستارخان) به علت قبولی بچه‌ها در دانشگاه آمدم. خوشبختانه چون شوهرم و خانواده‌اش خیلی با ایمان و مؤمن بودند بچه‌هایم هم همان طور با ایمان بار آمده‌اند. خاطرات و شعر و دست‌نوشته و عکسهای مهناز در زیر آوار مانده بود که فقط 2 قطعه عکس و یک خط شعر توانستیم از زیر آوار در بیاوریم که به بنیاد شهید تحویل دادیم.‏


  9. صلوات ها 4


  10. #5

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492



    خلاصه ای از زندگینامه و خاطرات شهیده ماه رخسار ابوالقاضی

    شهیده ماه رخسار در سال 1327 در سیاه کمر ملایر به دنیا آمد. سالهای کودکی را همچون دیگر بچه‌های ده یکی بعد از دیگری پشت سر گذاشت.

    ولی به علت فقر فرهنگی و استثمار شدید رژیم حاکم آن وقت نتوانستند وارد مدرسه شوند. و به این صورت گذشت تا اینکه در سن 18 سالگی به عقد و ازدواج یکی از اهالی سیاه کمر درآمد. سالهای زندگی مشترک همراه با رنج شدید ارباب رعیتی در سرزمینهای ارباب کشت می‌کردند و بدین ترتیب سالهای متمادی ماحصل دسترنج آنها به کیسه ارباب می‌رفت. به طوری که حتی خانه هم جهت سکونت نداشتند. با تولد فرزندان جدید زندگی همچنان به سختی می‌گذشت و هر روز فشار ارباب بیشتر می‌شد و زندگی در محیط کوچک ده با همه صفا و صمیمیت خاص خود، برای کشاورزان رنج‌دیده روستای به شدت سخت و غیرقابل تحمل شده بود. و از اینجا بود که هجرت شهیده به اتفاق خانواده به تهران شهر هزار چهره شروع شد. و در سال 1341 خانواده شهیده سرانجام راه تهران را در پیش گرفتند و در یکی از محله‌های پایین شهر سکونت گزیدند. سرپرست خانواده که فردی کارگر بوده با تلاش شبانه‌روی در جهت تأمین احتیاجات خانواده به فعالیت پرداخت. با آشنایی نسبت به جوّ تهران در هیئت و جلسه‌های مذهبی شرکت می‌کردند و نسبت به مسائل و احکام دینی آشنا می‌شدند. کم‌کم به گذشت عمر هم چنان بر میزان معلومات و اطلاعات ایشان نسبت به مسائل دینی و مسائل مختلف زندگی بیشتر می‌شد. تا اینکه با شروع حرکت اسلامی مردم به رهبری امام خمینی راه فعالیتهای خود را باز نمود و با شرکت در تظاهرات خشم خود را نسبت به ستمکاران رژیم جبار از خدابی‌خبر ابراز می‌داشت و با تشویق فرزندان خود در این راه همچون زینب (س) به تکمیل رسالت خود پرداخت. یک بار در خواب سه روز بعد از ورود امام خمینی به وطن می‌بیند که امام زمان (عج) است وی را گرفته و می‌گوید: «که بلند شو که انقلاب شما به پیروزی نزدیک شده است. و من همان کسی هستم که انتظار وی را دارید.» بدین سان خود را آماده برای روز پیشامدهای جدید آماده می‌کرد. و در این مسیر جهت ورود امام به خیابانها آمده و همراه با مردم در تظاهرات شرکت می‌کرد که از طرف مزدوران رژیم پهلوی به سوی آنها تیراندازی می‌شود، که اول یک گلوله به دختر همراه ایشان اصابت می‌کند و سپس به شهیده اصابت می‌کند و به شهادت می‌رسد.


    فرزند شهیده: (محمد هانی)

    مادرم با پسر عمویش ازدواج کرد و ثمره ازدواج‌شان 7 فرزند (4 پسر و 3 دختر) بود. یکی از فرزندان در آزادی خرمشهر (داوود) شهید شد. ابتدا در خ خاوران خ امیرسلیمانی زندگی می‌کردیم که بعد از شهادت برادرم کوچه به نام داود ابوالقاضی تغییر یافت. شهیده در همه راهپیمایی‌ها به همراه فرزندانش شرکت می‌نمود و در صف جلو با دادن شعار دیگران را تشویق به تظاهرات می‌کرد. همیشه همسرش (محمدحسین) را که به تظاهرات می‌رفت تحسین می‌نمود و اصرار می‌کرد که حتماً فرزندان‌مان را به همراه خودت به تظاهرات ببرید. به خاطر دارم زمانی که برای گرفتن معافیت از سربازی (به علت نقص عضو) همراه مادرم به پادگان عشرت‌آباد رفتیم. موقع ورود به پادگان باید مدرک ارائه می‌دادیم. و همراه را اصلاً قبول نمی‌کردند. مادرم گفت نگران نباش در همان لحظه زیرزبان دعایی خواند و وارد شدیم گفتم مادر چه کار کردی؟ گفت با این دعا چشم کور و زبان لال می‌شود و واقعاً چنین اتفاقی افتاد و بدون سؤال و جواب وارد شدیم و جالب‌تر اینکه کارمان بدون هیچ مشکلی انجام شد.

    قبل از انقلاب مادرم یک روز که همه فرزندان جمع شده بودیم گفت: بچه‌ها یک آرزو بیشتر ندارم و این است که امام خمینی (ره) به ایران بازگردند و نذر کرده‌ام که 12 روز را به مناسبت برگشتن ایشان روزه بگیرم. بعد از ورود امام به ایران 12 بهمن مادرم نذرش را ادا کرد و روزه گرفت و در روز 22 بهمن که آخرین روز روزه گرفتن او بود به شهادت رسید. در روز 22 بهمن 57 بختیار دستور حکومت نظامی داده بود ولی امام خمینی که اعلام کردند که مردم حکومت نظامی را بشکنید و به خیابانها بیایید که مادرم همراه با پدر و همه ما فرزندان به خیابانها ریختیم و در تظاهرات شرکت کردیم که در ابتدای خیابان امیرسلیمانی مأموران بختیار به راهپیمایی مردم حمله کردند و شروع به تیراندازی کردند و در جلو چشم ما در فاصله 3 متری با تفنگ ژسه شعار همیشگی مادرم: حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست.


  11. صلوات ها 4


  12. #6

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492



    خلاصه ای از زندگینامه و خاطرات شهیده ژیلا فرسایی:

    شهیده ژیلا فرسایی در سال 1337 در تهران متولد شدند، و تحصیلات خود را تا مقطع لیسانس ادامه دادند سپس ازدواج نموده و ثمره این ازدواج 2 فرزند بود که به نام بیتا و پرهام ابراهیمی که در حمله موشکی تاریخ 10/12/66 توسط رژیم بعثی عراق که به منزل شهیده اصابت کرد، شهیده به اتفاق 2 فرزندش به فیض عظیم شهادت نائل می‌آیند و در قطعه 40 بهشت زهرا به خاک سپرده شدند.

    مادر شهیده:

    دخترم اخلاقش خیلی خوب و درس‌خوان بود. و در دوران دانشجویی با پسرخاله‌اش ازدواج کرد. ابتدا در نارمک زندگی می‌کرد و مدت هشت ماه بود که در هفت تیر زندگی می‌کرد. چون تازه خانه را خریده بود و تازه نقاشی کرده بودند و داشت تر و تمیز می‌کرد. و رفت بچه‌اش را بخواباند که موشک به منزلشان خورد (اولین موشک بود که صدام به تهران زد)

    نزدیک غروب 10/12/66 بود تلفنی با او صحبت می‌کردم. صدای گریه بچه‌اش می‌آمد. (5 دقیقه قبل از موشک‌باران) گفت که بچه‌ام را می‌خواهم بخوابانم و من تلفن را قطع کردم. زنگ زدم که ببینم کار منزلش و نقاشی تمام کرده است یا نه گفت دارم حیاط را می‌شورم و گفتم صدای گریه بچه‌ات می‌آید. گفت پس بروم بخوابانم. تا ساکت شود و من قطع کردم. شوهرش تازه رفته بود سر کوچه به مغازه دایی‌اش سر بزند. و مادر شوهرش هم به خانه دخترش رفته بود و تازه رسیده بود که می‌بیند منزل را موشک زده است. منزل ما در بهارستان بود ولی منزل دخترم در کوچه بغل دنیس تریکو هفت تیر بود. تا صدای موشک را شنیدم دوباره تلفن زدم. ولی کسی گوشی برنمی‌داشت به منزل خواهر و فامیل زنگ زدم آنها هم برنمی‌داشتند. گویا آنها زودتر فهمیده بودند و رفته بودند. می‌گویند جسد ایشان تکه‌تکه شده بود. (پدر شهیده قبل از شهادت دخترم بر اثر بیماری پروستات که عمل کرده بود فوت کرد. (من حدوداً چهار سال است که از بنیاد شهید حقوق دخترم را می‌گیرم البته یکی از همسایگان که تشخیص می‌دهد که ایشان نیاز دارند دنبال کار حقوقی او می‌رود الان در منزل دخترش زندگی می‌کند) به من نگفتند که دخترم شهید شده و گفتند که مجروح شده و در بیمارستان است.

    دخترم دو بچه داشت. دختر 3 ساله (بیتا) و پسر یک ساله (پرهام). که با خودش شهید شدند. دامادم تا 7 سال بعد از شهادت دخترم ازدواج نکرد و خودم او را مجبور کردم که ازدواج کند. فردای آن روز تشییع شد در قطعه 40 بهشت زهرا دفن شدند.


  13. صلوات ها 5


  14. #7

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492




    خلاصه ای از زندگینامه و خاطرات شهیده بیتا ابراهیمی :

    شهید بیتا ابراهیمی از دیگر شهدای خردسال حملات موشکی دژخیمان است. او جهان را به وجودش در تاریخ 1362 آراست، اما فروغ دیدگانش فقط حدود چهار سال به دنیا تجلی بخشید. او رفت و سینه پدر را از غم خود، شرحه شرحه نمود. در پی حمله موشکی اسفند 1366 به مناطق مسکونی تهران، در سفر به دیار دوست، مادر فدارکارش (شهید ژیلا فرسایی) و برادر عزیزش او را همراهی نمودند. چگونه پدران به کوه مانده در صبر، چنین داغهایی را تحمل توانند. آنها با دست خویش کبوتران خونین بال را غسل دادند و زیر خاکها گذاردند. اکنون هزاران چروک در صورت این پدران داغدار را چه کسی تاوان و بها خواهد داد. آن خالق مهربان با عطوفت، او که شاهد شهید است و تمامی شهدا در نزد او روزی می‌خورند و از این نفس خاکی رها گردیده‌اند.

    بگشاییم چشم پنجره را

    بر نسیم لطیف آزادی

    ثبت دیوان دهر باید کرد

    غزلی با ردیف آزادی

  15. صلوات ها 5


  16. #8

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492





    خلاصه ای از زندگینامه و خاطرات شهیده اقدس ساروق فراهانی:

    برادر شهیده: شهیده اقدس در سال 1343 در شهرستان خمین دیده به جهان گشود. و نزد خانواده خود در دامان پرمهر مادرش تربیت یافت. تحصیلات خود را تا اخذ مدرک دیپلم ادامه داد. اقدس نیروی قراردادی سپاه خمین بود. اوایل تأسیس سپاه افتخاری خدمت کرد، ولی 5/1 سال قبل از شهادت به صورت نیروی قراردادی سپاه بودند. اقدس دو سال از من بزرگتر بودند. انس خواهر و برادر خیلی زیاد است به خصوص که از نظر سنی به هم نزدیک بودیم. در دروس مدرسه خیلی به من کمک می‌کرد. بسیار انسان خونگرم و مهربان بود و به دور از جنجالهایی که دختران امروزی دارند بود و هم زمان با انقلاب هم سو با انقلاب شدند. و درباره تأسیس سپاه در قسمت فرهنگی سپاه فعالیت داشتند. ایشان یک هفته قبل از شهادت از طرف سپاه به مشهد رفتند که با همان لباسی که زائر امام رضا (ع) بودند به شهادت رسیدند. اقدس خیلی خواستار بود که به جبهه‌های جنوب و غرب برود ولی چون مادرم یک فرزندش شهید شده بود و ما به مادرمان خیلی وابسته بود و به او خیلی احترام می‌گذاشتیم روی حرف او «نه» نمی‌زدیم. در ضمن به عنوان یک خانواده انقلابی و خیلی حزب‌اللهی شناخته می‌شدیم. اقدس در زیر آوار که مانده بود آثار ضربه مغزی و نبود اکسیژن مشاهده گردید. ویرانی منزل به حدی زیاد بود که نتوانستیم هیچ وصیت‌نامه‌ای و یا حتی کوچکترین چیزی از زیر آوار دربیاوریم. منزل را در خمین رها کردیم و به تهران آمدیم. شرایط روحی پدرم آن چنان خراب بود که هرگز به آن منزل سر نزد. و در تهران در منزل برادرم در خ 17 شهریور (میدان شهدا) ساکن شدیم.


  17. صلوات ها 4


  18. #9

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492



    خلاصه ای از زندگینامه و خاطرات شهیده عذراسادات نورد:

    فرزند پسر شهیده: شهیده در سال 1306 در محلات در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. در سن 26 سالگی با منصور ساروق فراهانی ازدواج کرد. ثمره ازدواج‌شان 4 دختر و 3 پسر می‌باشد. در خمین زندگی می‌کردیم و پدرم کارمند دادگستری بودند و از محلات و اراک به خمین منتقل شدند. به لحاظ موقعیت کاری و لذا فرزندان در خمین به دنیا آمدند. و بالطبع خمینی شدند ولی فامیلی در خمین نداشتند. اکثر اقوام در تهران بودند. صله رحم و ارتباط با فامیل نداشتیم. لذا انس با مادر و خانواده خیلی بیشتر بود و ارتباط مهرورزی با مادر در حداکثر امکان بود. و همه فرزندان با مادر این انس را داشتند. مادرم خصلتی برگرفته از انبیاء داشتند. خصوصاً که سیده بودند مهر و محبت و عاطفه‌اش را صرف فرزندان و همسر می‌کردند. اولین فرزندشان پسر و بعد دو تا دختر بود و فرزند چهارم مسعود که در کردستان شهید شدند و فرزند پنجم شهیده اقدس بود. و فرزند ششم راوی می‌باشد و فرزند آخر (هفتم) الهه (دختر) که با مادر و خواهرم در منزل بودند و مجروح شدند و الان زنده هستند ولی با مشکلات روحی خاص.

    برادر شهیدم را خمین دفن کردند. ولی مادر و خواهرم را تهران در قطعه 40 بهشت زهرا دفن شدند، به دلیل اینکه مادرم محور خانواده بود و با رفتن ایشان دیگر کاری در خمین نداشتیم. لذا آنها را به تهران آوردیم. برادرم مسعود ساروق فراهانی پاسدار بودند از شروع جنگ (مهر 59) به جنگ رفت. مسئول حراست سپاه خمین بود. در 9/9/59 توسط کومله و دموکرات به شهادت رسید. البته ایشان در درگیری مجروح می‌شوند و کومله او را با خود می‌برد و یک شب اسیر می‌شوند. و او را شکنجه می‌کنند و با گلوله‌ای که مستقیم به سینه می‌زنند به شهادت می‌رسند. فردای آن شب جنازه را در خیابان اطراف سردشت رها کرده بودند.

    برادرم در خط مقدم بوده که مریض می‌شوند و در حال بازگشت به سنندج بودند که کومله پاتک می‌زند و درگیری پیش می‌آید. برادرم 19 ساله بود (1340) و اختلاف سنی او با من 5 سال بود. من 14 ساله بودم به مسعود خیلی نزدیک بودم. موقع تحویل جنازه همراه پدرم رفتم و متوجه شدیم که پس از شکنجه فراوان یک تیر خلاص مستقیم به سینه او زده بودند. مادرم بعد از شهادت برادرم به روی خود نمی‌آورد ولی در واقع شکسته شد هر چند در ظاهر ایستاده و مقاومت نشان می‌داد ولی هر شب جمعه به بهشت شهدای خمین می‌رفت و به دیدن پسرش می‌رفت.

    خمین در دو سال متوالی 65 و 66 مورد بمباران هوایی قرار گرفت. در سال 65 کوچه ما هدف بمب‌ها قرار گرفت و عده‌ای در کوچه ما شهید شدند، و به علت خصومتی که عراق با امام خمینی داشت لذا خمین که منتسب به امام بود را مورد بمباران هوایی قرار می‌داد. سال 66 مجموعه بمبارانهای کشور شروع شد که تهران بیشتر موشک می‌زد. من آن موقع جهت گذران طرح در اصفهان بودم. در خمین پدر و مادرم و اقدس و الهه (دو خواهرم) بودند و بقیه خانواده در تهران بودند. اقدس به صورت قراردادی در واحد خواهران با سپاه همکاری می‌کرد. با من تماس گرفت که یک سفر زیارتی از طرف سپاه به مشهد باید بروم که من گفتم یا باید با خواهر و مادر بروی یا نرو. فردا تماس گرفت که هماهنگ شده. و من با الهه و مادر می‌روم. یک سفر 10-7 روزه بود و من خیلی خوشحال شدم که در این زمان که شدت بمباران زیاد است، اینها از این بمبارانها دور هستند. 25/12/66 در سازمان بهزیستی اصفهان در حال گذران طرح بودم و از 23/12/66 مرتب از مسؤولم اجازه می‌خواستم که به خمین بروم ولی به من مرخصی نداد و من حسابی دلخور شدم. تا اینکه روز 25 گفتند می‌توانی بروی. از اصفهان به خمین مسیر 3 ساعته است در ماشین مینی‌بوس که نشسته بودم اخبار جنگ را که اعلام کردند در اخبار گفت که صبح امروز ساعت 11 صبح خمین بمباران شده است. من دلشوره خاصی پیدا کردم از طرفی دلداری به خود می‌دادم که اینها در مشهد هستند. ولی از طرفی چون سال قبل در کوچه ما مرتب بمباران شده بود و شهید زیادی داشتیم. در چهارراه اصلی خمین که پیاده شدم از عابری سؤال کردم که کجا بمباران شده، گفتند چند جا را بمباران کردند و در ادامه گفت که در بلوار منتظری در منزل‌ آقای فراهانی بمب خورده و همه افراد شهید شدند. من حالم غیرقابل وصف بوده و با چه حالی به خانه رسیدم خدا می‌داند. دیدم اصلاً خانه‌ای نبود نه دیواری و نه سقفی. و سقف کاملاً پایین ریخته بود و از مخزن نفت در حیاطمان شعله آتش بیرون می‌زد و همسایه‌ها دلداری دادند که مادرم و بقیه مجروح هستند. گفتم اینها که مشهد هستند. گفتند صبح از مشهد رسیده‌اند و خودم را دلداری می‌دادم که واقعاً مجروح شدند. بعد به بیمارستان امام خمینی شهر خمین رفتم و متوجه شدم که مادرم و اقدس به شهادت رسیدند، و الهه خواهر کوچکترم مجروح شدند. و پدرم به صورت اتفاقی در آن ساعت در منزل نبوده‌اند، چون بازنشسته بود جهت توزیع دفترچه‌های اقتصادی (طرح کوپن) به شهرداری رفته بود و به صورت موقت با آنها همکاری می‌کرد. جنازه مادرم و خواهرم را در سردخانه دیدم، با همان لباس‌هایی که از مشهد آمده بودند به شهادت رسیدند. پدرم کاملاً حالش بد بود و تحت نظر بود وتنها خویشاوند اینها در خمین فقط من بودم. (عزیزانم بر اثر سوختگی شدید و عدم رسیدن اکسیژن به شهادت رسیده بودند.

    سراغ الهه را گرفتم گفتند در اتاق عمل است. چون وضعیت جنگی بود اتاق عمل را از طبقه بالا به زیرزمین منتقل کرده بودند و پزشک را دیدم که خواهرم را عمل می‌کند آن شب با دو جناره روی دستم و یک خواهر مجروح و یک پدر بدحال چه گذراندم خدا می‌داند. با هزار سختی (2-1 ساعت تلاش بی‌وقفه) در مرکز مخابرات سپاه با تهران به منزل دایی‌ام تماس گرفتم و جریان را گفتم. و آن شب سخت‌ترین شب در تمام عمرم است که بین سردخانه و بخش در بیمارستان هروله می‌کردم. فردای صبح 26/12/66 شهدا را در بهشت شهدای خمین غسل و کفن کردم که از مادر یکی از دوستانم خواهش کردم که غسل و کفن را انجام دهند. خیلی‌ها پیشنهاد دادند که شهدا را خمین دفن کنیم تا مسعود تنها نماند ولی در نهایتاً به دلیل اینکه کسی را در خمین نداشتیم در 27/12/66 به تهران رفتیم.

    الهه را با ماشین جداگانه و جنازه‌ها را با آمبولانس به تهران بردیم و در 27/12/66 در بهشت زهرا دفن شدند. تا دو روز به الهه چیزی نگفتیم ولی در روز هفتم به او گفتیم که مادر و خواهر شهید شدند و مراسم سوم و هفتم و چهلم را در تهران برگزار کردیم.


  19. صلوات ها 4


  20. #10

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492




    خلاصه ای از زندگینامه و خاطرات شهیده
    سیده ربابه تقوی کلاهی:

    برادر شهیده:

    روی پشت بام به وسیله هلیکوپتر رژیم منفور مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد و به درجه شهادت نائل می‌گردد.

    در سال 57 ساکن تهران میدان محمدیه خیابان مولوی کوچه شهید آقاداشی پلاک 44 بودیم. در 17 شهریور (روز جمعه) روز تظاهرات عظیم مردمی بود. ما در کوچه در حال تظاهرات بودیم و مأموران ما را دنبال می‌کردند. و ما ترس نداشتیم و مأموران وقتی دیدند که مردم اصلاً نمی‌ترسند و تظاهرات از میدان شهدا (ژاله) به طرف مولوی و خیابانهای اطراف کشیده شده بود. تیراندازی را کوچه به کوچه انجام دادند و ما از کوچه به طرف حیاط و پشت بام‌ها فرار می‌کردیم. در همان حال شعار می‌دادیم و آنها به دنبالمان آمدند و شهیده ربابه هم به طرف پشت‌بام رفت که از زمین و آسمان تیراندازی می‌کردند که ایشان توسط تیراندازی از هلیکوپتر شهید شدند. و تیر به قلب او خورده بود که در جا شهید شد و به بیمارستان استخر میدان گمرک انتقال دادند. وقتی به بیمارستان رفتیم و گفتند که باید پول تیر بدهید. مرحوم پدرم مجبور شد که پول تیر را بدهد تا جنازه تحویل بگیرد. بعد از تحویل جنازه او را به منزل یکی از فامیل‌مان (عمه‌مان) بردند و شنبه صبح او را در قطعه 17 بهشت زهرا دفن کردیم.

    ابتدا مانع شدند که مراسم برگزار کنیم و بعد از دوندگی‌های زیاد اجازه دادند که در منزل بدون سر و صدا مراسمی برگزار کنیم واقعاً خواهرم مظلومانه شهید شد و مراسم او هم مظلومانه برگزار شد.

    مادر شهیده: دخترم نمازخوان، روزه‌بگیر بود و از نظر اخلاقی و رفتاری از همه بچه‌هایم بهتر بود. همان روز 17 شهریور قبل از شهادت به دیدن دخترخاله‌اش در میدان اعدام رفته و از او حلالیت طلبیده و خداحافظی کرده، شب قبل شهادت به آسمان نگاه می‌کرد و ستاره درخشان را نشان می‌داد وی گفت این ستاره روشن، من هستم. همیشه روسری‌اش را محکم می‌بست. می‌گفتم چرا این قدر رعایت حجاب را می‌کنی. می‌گفت از جهنم می‌ترسم. همان روز حمام بیرون (دوازده غاز) رفته و تمیز و پاکیزه پیش معبودش رفت.

    روحش شاد.


  21. صلوات ها 6


صفحه 1 از 12 12311 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 17
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۶/۰۹, ۰۹:۴۴
  2. تو میایی ای پسر فاطمه
    توسط safareeshghe در انجمن مهدویت و آخرالزمان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۴/۲۰, ۱۹:۴۷
  3. پاسخ: 5
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۳/۰۸, ۲۱:۴۲
  4. مقایسه ؛ بلایی خانمان سوز یا سکویی برای پرش؟؟؟؟؟
    توسط راهی در انجمن مهارت های زندگی
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۷/۱۹, ۲۲:۰۲

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود