صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اولین افرادی که اعتقاد واقفیه را مطرح ساختند

  1. #1

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    نوشته
    126
    حضور
    50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    426

    اولین افرادی که اعتقاد واقفیه را مطرح ساختند




    شیخ طوسی می نویسد: «اولین افرادی که اعتقاد واقفیه را مطرح ساختند علی بن ابی حمزه بطائنی، زیادبن مروان قندی و عثمان بن عیسی رواسی بودند که در مال دنیا طمع کردند».
    لطفا با ذکر منبع بفرمایید در هنگام شهادت امام کاظم این سه نفر در کدام شهر های اسلامی ساکن بودند؟
    مستند لطفا

    رسول گرامی اسلام
    «خدا را به ياد هر حاكم اسلامى پس از خود مى‏آورم ... (در باره عمل به وظايفش، از جمله اينكه)، مردمان را فقير نكند كه در نتيجه كافرشان خواهد كرد»
    اصول کافی، ج1، ص406

  2. صلوات ها 2


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,525
    حضور
    175 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58322



    با نام و یاد دوست



    اولین افرادی که اعتقاد واقفیه را مطرح ساختند




    کارشناس بحث: عماد




  5. صلوات ها 2


  6. #3

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    علاقه
    تاریخ و شعر
    نوشته
    3,140
    حضور
    45 روز 21 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    10548

    جمع‌بندی




    سؤال:
    شیخ طوسی می‌نویسد: «اولین افرادی که اعتقاد واقفیه را مطرح ساختند، علی بن ابی حمزه بطائنی، زیاد بن مروان قندی و عثمان بن عیسی رواسی بودند که در مال دنیا طمع کردند.»
    لطفاً با ذکر منبع بفرمایید در هنگام شهادت امام کاظم (علیه السلام)، این سه نفر در کدام شهرهای اسلامی ساکن بودند؟

    پاسخ:
    «علی بن ابی حمزه بطائنی»، اهل کوفه بوده است و «نجاشی» در رجالش، از وی با پسوند «علی بن ابی حمزه کوفی» یاد کرده است و در ترجمه وی، شهر دیگری به عنوان سکونت وی یاد نشده است.
    وی نامش سالم، اهل
    کوفه، و از کسانی بود که از امام صادق و امام کاظم (علیهما السلام) روایت نقل کرده است و یکی از سران و ارکان گروه واقفیه بوده است. (1)
    در ترجمه «زیاد بن مروان» دو شهر آمده است یکی کوفه و دیگری بغداد. وی معروف به کوفی بوده است. (2) ولی بنابر ظاهر، در بغداد نیز می‌زیسته است.
    شخصی به نام «محمد بن اسلماعیل بن ابی سعید» نقل می‌کند که سؤالاتی از «مروان قندی» در بغداد و کوفه پرسیدم. (3)
    در معجم الرجال و بسیاری از کتابهای رجالی آمده است که «عثمان بن عیسی» در مصر می‌زیسته است. (4)


    منابع:

    1. نجاشی، احمد بن علی، رجال‏ النجاشي، باب‏ العين، باب ‏علي، 249.
    2. شوشتری، محمد تقی، قاموس الرجال، ج 7، ص 268 ـ 269، شماره 4984.
    3. خوئی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 12، ص 129.
    4. کشی، محمد بن عمر، رجال‏ الكشی، الجزءالأول، الجزءالسادس، 466.




    ویرایش توسط مدیر تدوین : ۱۳۹۵/۱۰/۰۷ در ساعت ۲۳:۰۰ دلیل: ویرایش ویراستار جمع‌بندی‌ها

  7. صلوات ها 3


  8. #4

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,905
    حضور
    84 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40521



    نقل قول نوشته اصلی توسط شبکه1 نمایش پست ها
    شیخ طوسی می نویسد: «اولین افرادی که اعتقاد واقفیه را مطرح ساختند علی بن ابی حمزه بطائنی،

    با سلام

    علی بن ابی حمزه بطائنی نامش سالم، اهل کوفه، و از کسانی بود که از امام صادق و امام کاظم علیهما السلام روایت نقل کرده است و یکی از سران و ارکان گروه واقفیه و نیز یکی از دشمنان امام رضا علیه السلام بود. به علت نابینایی ابوبصیر، علی بن ابی حمزه عصاکش او بوده است.
    هنگام شهادت امام هفتم علیه السلام سی هزار دینار از اموال متعلق به امام هفتم علیه السلام را در اختیار داشت و همین، انگیزه‌ی او در انکار مرگ آن حضرت و انکار امامت امام هشتم علیه السلام شده است.
    یکی از یاران امام هشتم علیه السلام می‌گوید: خدمت حضرتش رسیدیم. امام فرمود: علی بن حمزه مرد. گفتم: آری. حضرت فرمود: داخل جهنم شد.
    من از این سخن هراسان شدم.
    حضرت رضا علیه السلام فرمود: پس از مرگ، از امام بعد از امام هفتم علیه السلام از او پرسیدند. جواب داد: بعد از او امامی سراغ ندارم و نمی شناسم. در این هنگام به او ضربه ای زدند که قبرش یکپارچه غرق آتش شد.

    منابع:
    قاموس الرجال، ج 7، ص 268- 269، شماره 4984.

    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  9. صلوات


  10. #5

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,905
    حضور
    84 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40521



    نقل قول نوشته اصلی توسط شبکه1 نمایش پست ها
    زیادبن مروان قندی
    زیاد بن مروان انباری قندی:

    کنیه اش ابوالفضل یا ابوعبدالله و یکی از بنیان گذاران واقفه و جزء یاران امام صادق و امام کاظم علیهما السلام ذکر شده است.

    پس از شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام در امامت آن حضرت توقف كرد و از امامت امام هشتم علیه السلام سر بر تافت. (نجاشی، همان: ص171)

    او از افرادی بود که در زمان امام صادق علیه السلام با آن حضرت رابطه فراوان داشت.

    (طوسی، 1411: ص37)

    از او نقل شده است: روزی نزد امام کاظم رفتم به فرزندش (امام رضا) اشاره نمود و فرمود:
    «کتاب او کتاب من و سخن او سخن من است».

    (طوسی، همان: ص37)

    زیاد بن مروان از امام صادق و فرزندش امام کاظم علیهما السلام روایات زیادی نقل كرده است.

    (خویی، همان: ج8، ص326)

    همچنین او در زمان امام هفتم وکیل آن حضرت در کوفه تعیین شده بود؛ اما بعد از آن حضرت، به انحراف عقیده مبتلا شده، یکی از ارکان واقفه گردید.
    (حلی، همان: ص349)


    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  11. صلوات


  12. #6

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,905
    حضور
    84 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40521



    نقل قول نوشته اصلی توسط شبکه1 نمایش پست ها
    عثمان بن عیسی رواسی
    عثمان بن عیسی: فرد دیگری که به عنوان ضلع سوم بنیان گذاران واقفه در کنار دو نفر پیشین نام برده شده است ابو عامر کلابی، عثمان بن عیسی می‌باشد.
    او از یاران مورد اعتماد امام کاظم علیه السلام و وکیل آن حضرت در مصر بود و مرتکب خیانت در اموال امام شد.
    (حلی، همان: ص382)

    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  13. صلوات


  14. #7

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,905
    حضور
    84 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40521



    معنا و مدلول واقفيه‏

    واقفيه - يا واقفه - عنوانى است كه به برخى از فرقه‏هاى مذهبى اطلاق مى‏شود كه در زمان حضور امامان‏عليهم السلام تحت تأثير عوامل گوناگون؛ به ويژه القاء شبهات عقيدتى و انگيزه‏هاى مادى و غير مادى ديگر پديد آمدند.
    درباره اين كه عنوان واقفيه به طور خاصّ بر چه گروه يا فرقه‏اى اطلاق مى‏شود و مراد از آن در كتاب‏هاى رجال و تاريخ متقدم كدام يك از توقف كنندگان بر امامت ائمه‏عليهم السلام هستند، اختلاف نظر وجود دارد.
    عنوان واقفيه در كتاب‏هاى رجال و تاريخ و نيز در شرح حال اشخاصى با چنين گرايشات مذهبى و يا در ذكر مذاهب و فرق شيعه بارها تكرار شده است و بر كسانى گفته شده است كه در دوره‏هاى مختلف بر امامت امامان شيعه توقف كرده بودند، از جمله به برخى از پيروان سبائيه، كيسانيه و ناووسيه.
    به عنوان مثال شيخ صدوق در كتاب كمال الدين و تمام النعمه به هنگام نقل مناظره ميان ابن قبه و ابى زيد علوى عناوين «الواقفة على اميرالمؤمنين» و «الواقفه على موسى‏عليه السلام» و «الواقفه على ابى عبداللَّه» را به كار برده است.2 و باز در جاى ديگر همين كتاب از «الواقفه على الحسن بن على بن محمّد» ياد مى‏كند كه عقيده داشتند امام حسن عسكرى‏عليه السلام غايب گشته و او همان مهدى قائم است.
    3 ملاحظه مى‏شود كه در موارد فوق اطلاق عنوان واقفيه با ذكر نام امامى كه بر او توقف كرده بودند همراه است و عنوان مذكور به صورت عام ولى مقيّد بر همه توقف كنندگان در امامت اطلاق گرديده است. نوبختى نيز ضمن اشاره به وجود توقف كنندگانى - واقفيانى - براى هر يك از امامان تأكيد مى‏كند كه واقفيه به طور مطلق عنوان خاصّ كسانى است كه بر امامت امام موسى بن جعفرعليه السلام توقف كرده‏اند. او مى‏گويد: «هر يك از ايشان - امامان - كه در گذشت واقفيه‏اى داشت كه بر امامت او توقف كردند ولى اين لقب خاص اصحاب موسى بن جعفرعليه السلام است».
    4 محققان و نويسندگان متأخر نيز عمدتاً بر اين مبنا اعتماد كرده‏اند و بر اين نكته اتفاق نظر دارند كه توقف در امامت به دو گونه بوده است:
    توقف به معناى عام يعنى توقف گروهى از مردم بر امامت يكى از امامان؛
    توقف به معناى خاص يعنى توقف بر امامت موسى بن جعفرعليه السلام.

    وحيد بهبهانى در اين باره مى‏گويد: «واقفيه كسانى هستند كه بر امامت موسى بن جعفر توقف كردند چه بسا عنوان واقفيه بر كسانى كه بر امامت ديگر امامان توقف كردند هم اطلاق شود... ولى هر گاه به طور مطلق گفته شود مراد از آن توقف كنندگان بر امام كاظم‏عليه السلام هستند و به ديگر توقف كنندگان مربوط نمى‏شود مگر با وجود قرينه‏اى بر آن...».5
    با اين حال برخى علماء اطلاق عنوان واقفيه را ولو به طور مطلق، بر ساير توقف كنندگان در امامت بعيد ندانسته‏اند، از آن جمله شيخ سليمان بحرانى است كه ناووسيه - توقف كنندگان بر امام صادق‏عليه السلام را به طور مطلق تحت عنوان واقفيه ذكر كرده است.

    6 به نظر مى‏رسد علامه حلّى نيز چنين نظرى داشته است.

    7 گفتار كشى درباره على بن حسان بن كثير هم مى‏تواند مؤيدى بر اين نظريه باشد چنان كه درباره وى - كه از اصحاب امام باقر و امام صادق بوده - مى‏گويد: «او واقفى بود و ابوالحسن - يعنى موسى بن جعفرعليه السلام - را درك نكرد».
    8 او هم‏چنين درباره حيان سراج كه در زمان امام صادق‏عليه السلام مى‏زيسته و كيسانى مذهب بوده گفته است: «او كيسانى و واقفى بود».
    9به هر حال در كتب رجالى بر بسيارى از توقف كنندگان بر ائمه‏عليه السلام واقفى گفته شده است
    .10 با اين حال، علماء به همان قاعده مذكور - يعنى اطلاق عنوان مطلق واقفيه بر واقفيه موسى بن جعفرعليه السلام - عمل كرده‏اند شايد علت اشتهار عنوان مطلق واقفيه بر واقفيه موسى بن جعفرعليه السلام به سبب فراوانى واقفيه در ميان اصحاب موسى بن جعفرعليه السلام و شهرت يافتن اين فرقه واقفى پس از وفات امام كاظم‏عليه السلام و ظهور رجال بزرگى از اين طايفه مثل بطائنى، قندى، ابن سماعه، ابن مهران و ... بوده باشد.


    اقسام توقف‏

    پديده توقف - يا واقفى‏گرى - را با توجه به انگيزه‏ها و عوامل شكل دهنده آن و مطالعه شخصيت و عملكرد بانيان مى‏توان به سه دسته تقسيم كرد:
    1. توقف عادى و ساده: اين پديده نشأت گرفته از عقيده‏اى پاك و خالص بود كه با برخى شبهات اعتقادى و يا تأويل‏هاى ناروا آميخته شده بود.
    اين نوع توقف را در ميان همه طوايف واقفى مى‏توان يافت.
    عوامل پيدايش اين نوع واقفى‏گرى به طور كلى باورهاى دينى و عقايد مذهبى بودند، كه عمدتاً به سبب تأويلات نادرست و برداشت‏هاى غلط از مبانى و اصول امامت و عدم شناخت صحيح ملاك‏هاى تشخيص امام شكل مى‏گرفتند.
    دلايل عمده‏اى كه اين واقفيان در توجيه توقف خود بيان مى‏كردند شامل: مسأله انتقال امامت به فرزند ارشد، نداشتن فرزند پسر و يا خردسالى فرزندان امام متوفى بود.
    2. توقف برنامه‏ريزى شده و هدفمند: اين گونه توقف‏ها بر اساس اهداف سياسى - اقتصادى و يا انگيزه‏هاى شخصى - چون جاه‏طلبى و شهرت‏طلبىِ - بانيان آنها پديد مى‏آمدند. اين نوع توقف را نيز در فرقه‏هاى مختلف واقفيه مى‏توان مشاهده كرد. اهداف سياسى دنبال شده در اين پديده بيشتر در ميان فرقه‏هايى قابل مشاهده است كه فعاليت‏هاى سياسى گسترده‏اى داشتند مانند برخى طوايف زيديه و كيسانيه.
    انگيزه‏هاى شخصى مذكور را بيشتر در سران واقفيه امام صادق‏عليه السلام و واقفيه امام يازدهم‏عليه السلام مى‏توان جستجو كرد.
    امّا انگيزه‏هاى مادى و اقتصادى بيش از همه در واقفيه موسى بن جعفرعليه السلام بروز و ظهور داشتند كه در حقيقت اركان اساسى پيدايش اين انشعاب عقيدتى بودند.
    اين نوع توقف اهميت بسيار زيادى داشته است، زيرا همواره گامى خطرناك در ايجاد انشعابات در تاريخ شيعه به شمار مى‏رفت و آثار فكرى و عقيدتى منفى و مفاهيم و شبهات دشوارى را به همراه داشت، هم‏چنين موجب برخى تحريفات در روايات معتبر و مصادر تشريع و مبانى امامت مى‏گرديد.
    علاوه بر اين، توقف‏هاى برنامه‏ريزى شده، خود زمينه‏ساز پيدايش توقف‏هايى از نوع اول - توقف‏هاى عقيدتى - بودند. تحريفات و تاويلات هدف‏مندى كه توسط سران اين طوايف واقفى صورت مى‏گرفت موجب رويكرد كسان ديگرى به واقفيه، البته با انگيزه‏هاى خالص عقيدتى، مى‏شد.
    اين نوع توقف و انگيزه‏هاى مربوط به آن را مى‏توان به وضوح در واقفيه موسى بن جعفرعليه السلام ديد كه در ابتدا تحت تأثير انگيزه‏هاى مادى و شخصى بنيانگذارانشان شكل گرفت و سپس با جعل و تحريفات صورت گرفته، شكل و رنگ عقيدتى يافت.


    واقفى‏گرى‏

    در تاريخ فرق و مذاهب اسلامى به خصوص در ميان فرقه‏هاى شيعى، طوايف متعددى با انديشه‏هاى واقفى‏گرى وجود دارند كه همگى با وجود اختلاف‏هاى موجود داراى يك وجه شباهت كلى هستند و آن اين است كه همگى عقيده دارند پيشواى آنان آخرين پيشواى برحق الهى است و بعد از او كسى را به پيشوايى - امامت - نمى‏شناسند.
    اغلب بر اين عقيده‏اند كه او همان مهدى قائم است كه از ميان مردم غائب گرديده و نمرده و نمى‏ميرد، تا روزى كه جهان را از عدل و داد آكنده سازد.
    نخستين انديشه توقف در اسلام به زمان وفات رسول خدا بازمى‏گردد.
    مشهور است كه چون پيامبر دار فانى را وداع گفت عمر بن خطاب كه بر سر جنازه حضرتش حاضر شده بود بانگ زد: «به خدا محمد نمرده است بلكه همچون موسى از ميان قومش غائب گرديده و به زودى باز خواهد گشت» و پيوسته اين سخن را تكرار مى‏كرد چنان كه مردم گمان كردند عقلش را از دست داده است.
    11 اين سخن عمر به هر انگيزه و هدفى كه بود اولين انديشه توقف در اسلام بود.
    گرچه اين انديشه دوامى نياورد و اساساً مورد پذيرش قرار نگرفت امّا انديشه واقفى‏گرى در طى تاريخ اسلام بارها تجديد شد و فرقه‏هاى مختلفى را پديد آورد.

    1. توقف بر امام على‏عليه السلام؛ به نظر مى‏رسد اولين كسى كه واقفى‏گرى را در ميان مسلمانان رواج داد عبداللَّه بن سبا بود. عبداللَّه بن سبا چنان كه اشعرى مى‏گويد افكار غلوآميز و افراطى داشت و امام على‏عليه السلام او و پيروانش را مجازات كرد.

    12 امّا وقتى خبر شهادت على‏عليه السلام را به او دادند بانگ برداشت: «دروغ مى‏گويى اى دشمن خدا، به خدا سوگند اگر مغز سر او را در كاسه‏اى نزد من بياورى و هفتاد نفر عادل بر مرگ او گواهى دهند سخنت را نمى‏پذيريم و يقين داريم كه او نمرده و كشته نشده و نمى‏ميرد تا بر تمام زمين مسلط شود» سپس همراه اصحابش به در خانه اميرالمؤمنين‏عليه السلام رفته و از او اجازه ورود خواست و وقتى كه اهل خانه اظهار داشتند آن حضرت از دنيا رفته همان سخنان را تكرار كرد.13
    نوبختى همين مطالب را با اندكى اختصار ذكر مى‏كند.14 صاحب مقالات الاسلاميين اظهار مى‏دارد كه سبائيه مى‏پنداشتند على نمرده و پيش از قيام باز خواهد گشت و زمين را از عدل و داد پر خواهد كرد، در حقيقت به نوعى رجعت اعتقاد داشتند.15
    2. توقف بر امام باقرعليه السلام؛ اين افراد پس از وفات امام باقرعليه السلام با اعتقاد به اين كه امام باقرعليه السلام همان قائم منتظر است و در اين باب به رواياتى استناد مى‏كردند، در امامت آن حضرت توقف كردند. بغدادى مى‏گويد: پس از درگذشت امام باقرعليه السلام گروهى از اصحابش قايل به مهدويت وى شدند16 و شهرستانى تأكيد كرده كه آنان بر امامت حضرت باقرعليه السلام توقف كرده و قايل به رجعت وى شدند.17
    3. توقف بر امام صادق‏ عليه السلام؛ گروهى از شيعيان نيز بر امامت حضرت صادق‏عليه السلام توقف كردند، آنها عقيده داشتند وى زنده است و از دنيا نرفته و نخواهد رفت تا ظاهر گردد و او همان مهدى موعود است. اين فرقه همان‏هايى هستند كه به ناووسيه معروف شدند، زيرا رئيس آنها شخصى به نام ناووسى از مردم بصره بود.18 شيخ مفيد درباره اعتقادات ايشان توضيح بيشترى مى‏دهد و به رواياتى كه اين گروه به آن استدلال مى‏كردند اشاره كرده و آنها را باطل مى‏شمرد.19
    4. توقف بر امام حسن عسكرى‏عليه السلام؛ درباره امامان بعد از موسى بن جعفرعليه السلام هم واقفى‏گرى وجود داشت، از جمله درباره امام حسن عسكرى كه عده‏اى قايل به غيبت وى شدند و شيخ صدوق مى‏گويد: «توقف كنندگان بر حسن بن على بن محمد ادعا مى‏كردند كه غيبتى بر او واقع شده، زيرا به غيبت ايمان داشتند ولى مصداق و موضوع آن را نمى‏دانستند و معتقد بود كه وى همان مهدى قائم است».20 نوبختى مى‏گويد: «اصحاب وى - امام عسكرى‏عليه السلام - بعد از او به چهارده فرقه تقسيم شدند: يك فرقه گفتند: حسن بن على نمرده و زنده است بلكه غايب شده و او همان قائم است كه نمى‏ميرد، چون فرزندى ندارد و زمين هم از وجود امام و حجت خدا خالى نمى‏شود. آنان بسيارى از اقوال واقفيه موسى بن جعفر را مى‏گفتند و چون از آنها مى‏پرسيدند چه فرقى ميان شما و واقفيه است؟
    مى‏گفتند آنها در توقف بر موسى بن جعفر اشتباه كردند زيرا او به هنگام وفاتش فرزندى داشت كه به او وصيت كرد «يعنى امام رضاعليه السلام...» گروه‏هاى ديگرى هم از واقفيه امام عسكرى قايل به رجعت آن حضرت شدند.21

    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  15. صلوات


  16. #8

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,905
    حضور
    84 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40521




    5. توقف بر فرزندان ائمه‏عليه السلام؛ گذشته از توقف كنندگان بر ائمه‏عليه السلام فرقه‏هاى ديگرى نيز بودند كه به نوعى بر امامت يكى از فرزندان ايشان توقف كردند. نخستين گروه از اين واقفيان، كيسانيه بودند كه قايل به امامت محمد بن حنفيه و مهدويت و قائميت او شدند. گروهى از ايشان پس از درگذشت او بر امامت او توقف كرده و بر اين باور بودند كه او غائب گشته و به زودى خروج خواهد كرد.22 گروهى از همين كيسانيه كه پيروان شخصى به نام ابن كرب بودند به نام كربيه معروف شدند.23
    گروهى ديگر از قائلين به امامت محمد حنفيه، امامت پسرش ابو هاشم را پذيرفتند و پس از مرگ او به گروه‏هاى مختلف تقسيم شدند كه يك گروه بر امامت او - ابو هاشم - توقف كرده و قايل به مهدويت، قائميت و رجعت وى شدند.24
    فرقه ديگرى از كيسانيه بر امامت و مهدويت عبداللَّه بن معاويه - بن عبداللَّه بن جعفر - توقف كردند. آنها مى‏گفتند او زنده و در كوهى در اصفهان مقيم است، وى همان مهدى است كه زمين را از عدل و داد پر خواهد كرد.25
    از مهم‏ترين فرقه‏هاى توقف كننده گروهى از زيديه بودند كه بر امامت محمد بن عبداللَّه بن حسن معروف به نفس زكيّه توقف كردند و او را امام زنده و غايب مى‏دانستند.26
    علاوه بر اين‏ها گروهى از شيعيان نيز پس از درگذشت امام باقرعليه السلام به اين عقيده گرويدند، از آن جمله اصحاب مغيرة بن سعيد بودند كه قايل به امامت محمد نفس زكيّه شدند و چون او كشته شد بر امامتش توقف كردند.27
    اسماعيليه، فرقه‏اى كه قايل به امامت اسماعيل پسر امام صادق‏عليه السلام بودند به دو گروه تقسيم شدند: گروهى امامت محمد پسر اسماعيل را پذيرفتند امّا گروه ديگر بر امامت اسماعيل توقف كرده و قايل به مهدويت او شدند. آنها عقيده داشتند اسماعيل نمرده بود بلكه پدرش امام صادق‏عليه السلام وى را از ديدگان مردم غايب ساخت تا گزندى به وى نرسد.
    و او زنده خواهد ماند تا روزى كه بر همه زمين تسلط يابد. اين گروه اسماعيليه خالصه هستند.28 اما از پيروان محمد بن اسماعيل نيز گروهى قايل به مهدويت وى شدند و بر امامت او توقف كردند.29
    6. توقف بر امامت ديگران؛ پديده توقف در ميان فرقه‏هاى غير شيعى هم وجود داشت، از جمله گروهى از اصحاب ابو مسلم خراسانى بودند كه به امامت او ايمان داشتند و ادعا مى‏كردند او نمرده و زنده است.30 از پيروان عباسيان نيز گروهى به نام راونديه بودند كه اعتقاداتى مشابه گروه مذكور داشتند كه به تدريج مدعى نبوت و الوهيت ابو مسلم شدند و منصور خليفه عباسى عده‏اى از آنان را كشت.31


    واقفيه‏

    پس از شهادت حضرت موسى بن جعفرعليه السلام امام هفتم شيعيان، با توجه به شرايط و موقعيّت خاصّ حاكم بر اين دوره، شيعيان و اصحاب آن حضرت در مسئله امامت و جانشينى ايشان به دو دسته تقسيم شدند: يك گروه كه بخش اعظم شيعيان را شامل مى‏شد با توجه به وصيّت امام ‏عليه السلام و دلايل و شواهد كافى، امامت فرزند ايشان، على بن موسى الرضاعليه السلام را پذيرفتند و وى را به عنوان امام هشتم تأييد نمودند.
    اين دسته كه بزرگان اصحاب امام كاظم‏عليه السلام را هم شامل مى‏شد به نام قطعيه مشهور شدند.32
    امّا گروه ديگرى از اصحاب امام هفتم ‏عليه السلام بنا به دلايلى، از اعتراف به امامت على بن موسى الرضاعليه السلام و يا هر كس ديگرى سرباز زده و در امامت حضرت موسى بن جعفرعليه السلام توقف كردند.
    آنان اظهار مى‏داشتند كه موسى بن جعفرعليه السلام آخرين امام است و كسى را به امامت تعيين نكرده و يا دست‏كم ما از آن آگاه نيستيم. اين گروه كه به سبب طرح عقايد مختلفى به چند شاخه قابل تقسيم هستند واقفيه - واقفه - ناميده شدند. اين عنوان گرچه بر فرقه‏هاى ديگرى با عقايد مشابه ايشان اطلاق شده ولى به نظر مى‏رسد با توجه به گسترش كار ايشان و تداوم آن تا مدت قريب به يك قرن به عنوان مطلق واقفيه - هر گاه بدون قيدى خاص ذكر شده - اختصاص به اين فرقه - يعنى واقفيه موسى بن جعفرعليه السلام - داشته است.
    واقفيان با نام ديگرى هم شناخته مى‏شوند: ممطوره. اين عنوان در اصل از تركيب اضافى كلاب ممطوره - سگان باران خورده - گرفته شده است كه حاكى از پليدى و پستى سران اين طايفه است. سبب ناميده شدن آنها به اين لقب، ابن است كه در مناظره‏اى بين سران واقفيه و برخى از بزرگان شيعه، زمانى كه بحث به نتيجه نرسيده و واقفيان از پذيرش دلايل و براهين علماء شيعه سرباز زدند يكى از شيعيان خطاب به آنها گفت: «شما همچون سگان باران خورده (كلاب ممطوره) هستيد».
    33 از اين رو در بين شيعيان قطعيه اين گروه به نام ممطوره شهرت يافتند امّا عنوان واقفيه بر آن چيرگى يافت و شهرت آنان به اين نام بيشتر گرديد.
    واقفيان در خصوص اين كه امام هفتم از دنيا رفته يا زنده است؟ و اگر از دنيا رفته چگونه بوده؟ و اگر زنده است چگونه؟
    و مسأله امامت پس از او به چه نحوى است؟
    و .... سخنان گوناگونى اظهار داشتند به نحوى كه مى‏توان ايشان را در پنج يا شش دسته جاى داد ولى همگى در يك عقيده مشترك هستند اينكه: موسى بن جعفرعليه السلام همان مهدى موعود و قيام كننده خاندان رسول خداست كه روزى قيام خواهد كرد و دنيا را پر از عدل و داد خواهد نمود؛ دنيايى را كه از ظلم و بيداد آكنده شده باشد و بر همين اساس امامت كس ديگرى را نمى‏پذيرفتند:
    امّا شش گروه مزبور واقفيه را مى‏توان به نحو ديگرى در چهار دسته تقسيم‏بندى كرد:
    1. گروهى كه عقيد
    ه داشتند موسى بن جعفرعليه السلام درگذشته ولى رجعت خواهد كرد و به اين دنيا باز خواهد گشت.
    2. اين گروه معتقد بودند امام هفتم‏عليه السلام از دنيا نرفته بلكه زنده است و از ديدگان مردم غائب گرديده و تا روزى كه قيام كند در غيبت به سر خواهد برد.
    3. اين گروه اظهار مى‏كردند ما نمى‏دانيم كه او درگذشته يا زنده است و هيچ كدام را تكذيب يا تصديق نمى‏كنيم.
    4. گروهى كه معتقد به غيبت امام هفتم پس از رجعت بودند.
    بدين ترتيب واقفيان در چگونگى قائميت و مهدويت حضرت موسى بن جعفرعليه السلام كه عقيده اساسى آنان بود دچار تشتت و اختلاف شدند. اينك به طور اختصار به اقوال طوايف مختلف واقفيه اشاره مى‏كنيم:

    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  17. صلوات


  18. #9

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,905
    حضور
    84 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40521



    1. معتقدين به رجعت‏

    با شهادت موسى بن جعفرعليه السلام به جز شيعيان قطعيه كه به درگذشت آن حضرت يقين داشتند و به امامت على بن موسى الرضاعليه السلام اعتراف كردند، گروهى از واقفيان هم درگذشت امام هفتم‏عليه السلام را پذيرفتند ولى چون عقيده داشتند وى همان قيام كننده اهل بيت (قائم آل محمد) است؛ لذا اظهار داشتند كه او رجعتى خواهد داشت و در آن عليه ظلم و ستم قيام خواهد كرد. اين گروه خود، به دو دسته تقسيم مى‏شوند:
    گروهى معتقد بودند امام هفتم‏عليه السلام به شهادت رسيده و از دنيا رفته است ولى او همان مهدى قائم امت است و چون وقت قيام او فرا برسد رجعت خواهد كرد و زمين را كه از ظلم و جور پر گرديده از عدل و داد سرشار سازد.
    آنان به اين سخن منسوب به امام صادق‏عليه السلام كه درباره وى فرموده بود: او شباهتى به عيسى بن مريم دارد و به دست بنى‏عباس كشته خواهد شد،34 استدلال مى‏كردند.
    امّا گروه ديگرى از اين واقفيان شهادت آن حضرت را انكار مى‏كردند و عقيده داشتند او به مرگ خود درگذشته و خداوند وى را به آسمان‏ها برده است و به هنگام قيامش او را به زمين فرود خواهد آورد.35
    بدين ترتيب در كيفيت وفات و رجعت آن حضرت با گروه نخست اختلاف داشتند.

    2. معتقدين به غيبت‏

    گروه ديگرى از واقفيان از همان ابتدا و زمان شهادت موسى بن جعفرعليه السلام مسأله وفات آن حضرت را انكار كردند و اظهار داشتند وى از دنيا نرفته و زنده است.
    اين گروه نيز در بين خود درباره چگونگى غيبت و مسأله امامت شيعيان دچار اختلاف شدند.
    يك گروه مى‏گفتند موسى بن جعفرعليه السلام زنده است، از دنيا نرفته و نخواهد رفت تا اين كه همه شرق و غرب زمين را تحت سيطره خود درآورد و عدل و داد را بر آنها حكمفرما سازد و او همان مهدى و قائم آل محمد است.
    آنان مى‏پنداشتند كه حضرت مخفيانه، به گونه‏اى كه كسى وى را نديد از زندان خارج گرديد و سپس از ديدگان مردم غائب گشته و پنهان شد امّا سلطان و درباريان ادعا كردند كه او در گذشته و مردم را به توهم انداختند. آنها در اين باره به روايتى از امام صادق‏عليه السلام استناد مى‏كردند كه فرموده بود: او مهدى قائم امت است و حتى اگر سر بريده‏اش را از فراز كوه به پائين بياندازند نبايد باور كرد زيرا او قيام كننده اهل بيت است.36
    بديهى است كه استدلال به چنين احاديثى كه با احاديث متواتر ديگر در تعارض هستند نمى‏تواند راهى براى اثبات مدعاى اين جريان‏هاى فرقه‏ساز باشد.
    گروه ديگرى از همين دسته كه وفات امام هفتم‏عليه السلام را انكار كردند عقيده داشتند كه وى حتى زندانى هم نشد بلكه در همان ايام غائب گرديد و هم اكنون زنده است و مهدى موعود و قائم آل محمد اوست. به عقيده آنان موسى بن جعفرعليه السلام به هنگام غيبتش يكى از اصحابش به نام محمد بن بشير را جانشين خود در كارهايش قرار داد و او را وصى خود نموده و انگشتريش را به وى بخشيد و آن چه را مردم بدان احتياج پيدا مى‏كنند به محمّد بن بشير آموخت و كارها را به او واگذار كرد. محمد بن بشير هم به جاى خود در هنگام مرگش، پسرش سميع بن محمد را معرفى كرد و او پيشواى مردم بود و سپس هر كس را كه سميع معرفى كند پيشوا خواهد بود و اين وضعيت هم‏چنان ادامه خواهد داشت تا موسى بن جعفرعليه السلام ظهور نمايد و قيام كند.37
    اين گروه كه پيروان عقايد محمد بن بشير بودند به نام بشيريه هم شناخته مى‏شوند.38


    3. لا ادريون

    گروه سوم آراءِ معتدل‏ترى ارائه دادند، آنان اظهار مى‏داشتند با توجه به اخبار بسيار درباره اينكه موسى بن جعفرعليه السلام مهدى و قائم است و نمى‏توانيم آنها را تكذيب كنيم از يك سو، و از سوى ديگر اخبارى كه درباره درگذشت پدر و نياكان آن حضرت يعنى امامان قبلى به دست رسيده و همگى تائيدى بر صحّت خبر وفات موسى بن جعفرعليه السلام مى‏باشند و اينها را هم نمى‏توانيم تكذيب كنيم، از اين رو نمى‏دانيم كه آيا وى از دنيا رفته يا زنده است و نمى‏توانيم بر هيچ يك تأكيد كنيم و نمى‏توانيم از امامت او هم فراتر برويم پس بر اين امر توقف مى‏كنيم تا در زمان قيام او اين امر براى ما آشكار شود.39
    به نظر مى‏رسد كه اين گروه واقع‏بينانه‏تر با مسئله برخورد كرده‏اند. ولى بايد توجه داشت كه استناد ايشان به روايت وارده درباره قائميت امام هفتم‏عليه السلام با طيف وسيعى از روايات صحيح و متواتر در باب مهدويت در تعارض است، بنابراين استدلال آنان را باطل مى‏سازد. اين گروه به سبب اين كه در اين مسأله اظهار بى‏اطلاعى مى‏كردند و مى‏گفتند: «ما نمى‏دانيم» (لا ندرى) به فرقه لا ادريون معروف شدند.40

    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  19. صلوات


  20. #10

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,905
    حضور
    84 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40521



    4. معتقدين به غيبت پس از رجعت‏

    گروه چهارم عقيده‏اى متفاوت‏تر از بقيه اظهار داشتند آنها ضمن اين كه پذيرفته بودند امام هفتم‏عليه السلام از دنيا رفته است، (به غيبت او هم) ايمان داشتند. به عقيده آنان موسى بن جعفرعليه السلام كه همان مهدى قائم است از دنيا رفته اما امامت نصيب و بهره كس ديگرى نيست تا زمانى كه رجعت كند و آن گاه ظاهر گشته و قيام خواهد كرد. آنان مى‏پنداشتند وى پس از وفاتش رجعت كرد - به دنيا بازگشت - امّا در مكانى پنهانى به سر مى‏برد (غيبت) و اصحابش با وى ديدار مى‏كنند و او را مى‏بينند و او به آنان دستورات لازم را مى‏دهد. آنان نيز در اين باره به رواياتى استناد مى‏كردند مبنى بر اينكه او قائم ناميده شده زيرا پس از وفاتش قيام مى‏كند.41
    بدين ترتيب واقفيان (بغدادى در الفرق بين الفرق ضمن اشاره‏اى به اصل اعتقادى ايشان يعنى زنده بودن موسى بن جعفرعليه السلام و مهدويت آن حضرت آنان را موسويه مى‏خواند).42 با نشر اين اقوال و آراء بر انگيزه‏هاى خود در واقفى‏گرى سرپوش نهادند به طورى كه حركت واقفيه مدت حدود يك قرن دوام يافت و البته بسيارى از آراء و اقوال مذكور در طى اين مدت و نزد سران و هواداران واقفيه به عنوان دلايل و براهينى بر صحّت مذهبشان طرح و ارائه گرديد.
    رويكرد شيعيان به واقفيه موسى بن جعفرعليه السلام فقط به زمان شهادت ايشان منحصر نبود بلكه در يك برهه زمانى ديگر و با انگيزه‏هاى عقيدتى خالص كه متفاوت از بار اول بود گروهى از شيعيان به توقف در امامت موسى بن جعفر معتقد شدند. اين حركت واقفى‏گرى به سال‏ها بعد از شهادت موسى بن جعفرعليه السلام مربوط مى‏شد يعنى زمان شهادت امام هشتم على بن موسى الرضاعليه السلام. در اين زمان شيعيان در مسأله امامت و جانشينى على بن موسى الرضاعليه السلام دچار مشكل شدند اگر چه آن حضرت فرزند خود محمد بن على التقى‏عليه السلام را به جانشينى خويش معرفى كرده بود و اكثريت شيعيان آن را پذيرفته بودند ولى گروهى از شيعيان هم در اين امر دچار ترديد شدند. آنان با اين طرز فكر كه امام حتماً بايد فردى بالغ و داراى سنّ بيشتر باشد از پذيرفتن امامت حضرت جوادعليه السلام كه هفت سال بيش نداشت امتناع كردند و اعلام كردند چون او كودكى نابالغ است نمى‏تواند امام باشد و چون على بن موسى‏عليه السلام جانشين و امامى از خود به جا نگذاشته پس او نيز امام نبوده است و بدين گونه بر امامت موسى بن جعفرعليه السلام توقف كردند و به اقوال واقفيه روى آوردند.43
    مسأله فرزند امام رضاعليه السلام در زمان حيات خود وى نيز مشكل‏ساز بود و برخى از سران واقفيه به آن حضرت اعتراض مى‏كردند كه چه گونه ادعاى امامت و جانشينى پدرش را مى‏نمايد در حالى كه فرزندى ندارد كه جانشين و امام پس از او باشد.44 البته با ولادت حضرت جوادعليه السلام اين اعتراضات پايان گرفت ولى كم بودن سن امام جوادعليه السلام همچنان بهانه‏اى در دست واقفيان براى انكار امامت حضرت رضاعليه السلام بود.


    علل و عوامل پيدايش واقفيه‏

    عوامل پيدايش واقفيه را مى‏توان در دو دسته كلى جاى داد كه هر يك به نوبه خود به عوامل چندى تقسيم مى‏شود: عوامل مادى و عوامل معنوى.

    1. عوامل مادى‏


    در رأس اين عوامل بايد از انگيزه‏هاى مالى نام برد. مال‏دوستى و ثروت‏طلبى در همه ادوار تاريخ نقش بزرگى در به وجود آمدن تفرقه و مفاسد اجتماعى و سياسى و حتى مذهبى داشته است هم‏چنان كه مى‏توان از آن در جهت پيشبرد اهداف سودمند و مثبت بهره برد. در تاريخ اسلام هم جريان‏هايى وجود دارند كه به سبب حبّ مال و ثروت پديد آمده‏اند و چه بسا شخصيت‏هاى بزرگ و نامدارى را به دنبال خود كشيده‏اند.
    احاديث و روايات بسيارى كه در مذمت دنيا و مال دنيا آمده همگى ناظر به همين جنبه و بعد منفى و فسادانگيز ثروت است. واقفيه هم يكى از جريان‏هايى است كه تحت تأثير همين انگيزه شكل گرفت و سران آن به ترويج و اشاعه عقايد خود كه مبتنى بر انگيزه‏هاى مادى نيز بود، پرداختند. اخبار و نصوص متعددى وجود دارند كه تأكيد مى‏كنند علت توقف اين افراد در امامت موسى بن جعفرعليه السلام فريفته شدن به اموال و ثروت‏هاى فراوانى بود كه در نزد آنان جمع شده بود. شيخ طوسى ضمن اشاره به اين نكته نام اولين كسانى را كه چنين ادعايى را مطرح كردند، ذكر مى‏كند او مى‏گويد:
    «منابع مورد اعتماد خبر داده‏اند كه اولين كسانى كه اين اعتقاد - توقف بر امامت موسى بن جعفر - را آشكار ساختند على بن ابى حمزه بطائنى و زياد بن مروان قندى و عثمان بن عيسى رواسى بودند كه در مال دنيا طمع كردند و به حطام آن دل بستند...».45
    اين اشخاص كه پايه‏گذاران واقفيه بودند همگى از وكيلان امام هفتم‏عليه السلام بودند كه شيعيان با توجه به اعتمادى كه به آنها داشتند اموال بسيارى را به ايشان سپرده بودند تا به دست امام‏عليه السلام برسانند امّا با درگذشت امام‏عليه السلام آنها در اين اموال خيانت كرده و نزد خود نگه داشتند و از تحويل آن به جانشين امام‏عليه السلام خوددارى كردند.
    يونس بن عبدالرحمن در روايتى در اين باره مى‏گويد: «وقتى ابوالحسن - امام كاظم‏عليه السلام - درگذشت كسى از وكيلان او نبود مگر اين كه اموال بسيارى نزدش بود و همين سبب توقف آنها - در امامت - و انكار درگذشت ابوالحسن‏عليه السلام شد. در نزد زياد بن مروان قندى هشتاد هزار دينار و نزد على بن ابى حمزه بطائنى سى هزار دينار موجود بود...».46
    اين دو نفر از وكيلان امام هفتم در عراق بودند. عثمان بن عيسى رواسى نيز وكيل امام در مصر بود كه به گفته احمد بن حمّاد اموال فراوانى نزد او بود.47
    اين‏ها اموالى بودند كه در طى مدت طولانى زندانى بودن امام هفتم و عدم دسترسى وكيلان به ايشان، در نزد آنها جمع شده بود48 و نتوانسته بودند آنها را به امام‏ عليه السلام تحويل دهند.
    اينك كه امام ‏عليه السلام درگذشته بود دلبستگى به اين اموال موجب شد وفات وى را انكار كنند و ادعا كنند كه او زنده است تا بدين طريق امامت جانشين او - يعنى امام رضاعليه السلام را ردّ كرده و نصوص بر امامت وى را انكار نمايند و بتوانند اموالى را كه در اختيارشان بود و مى‏بايست به جانشين آن حضرت تحويل دهند براى خود نگه دارند.49 كشى در شرح حال منصور بن يونس يكى ديگر از وكيلان امام‏عليه السلام مى‏گويد: «منصور بن يونس بزرج نصّ بر امامت رضاعليه السلام را انكار كرد به سبب اموالى كه در نزد او بود».50
    با توجه به برخى شواهد پيداست كه اين افراد به آن چه خود ادعا مى‏كردند اعتقاد حقيقى نداشتند بلكه صرفاً با طرح ادعاى خويش قصد داشتند به هدف خود يعنى دست يافتن به اموال مذكور نايل شوند، چنانكه اين امر در مناظره يكى از اين وكيلان با امام رضاعليه السلام و مجاب شدن او توسط ايشان به وضوح ديده مى‏شود، به طورى كه او حتى پس از باطل شدن ادعايش توسط امام‏عليه السلام از تحويل اموال سرباز مى‏زند. احمد بن حمّاد اين قضيه را چنين نقل مى‏كند: «يكى از وكيلان، عثمان بن عيسى رواسى بود كه در مصر به سر مى‏برد و نزد او اموال بسيار و شش كنيز بودند.
    ابوالحسن - امام رضاعليه السلام - درباره [فرستادن‏] اين اموال و كنيزان به او پيغام دادند امّا او در نامه‏اى خطاب به وى نوشت: «پدر تو نمرده است» امام در جواب او نوشت: «پدرم به طور قطع درگذشت و ما ميراث او را هم تقسيم كرديم و خبر درگذشت او درست است». و در اين باره با او استدلال كرد امّا عثمان در نامه‏اى چنين نوشت: «اگر پدرت نمرده است از اين اموال چيزى نصيب تو نمى‏شود و اگر هم چنان كه مى‏گويى درگذشته است، به من دستور نداده كه مالى را به تو بدهم...».51
    بدين ترتيب اين افراد با طرح ادعاى خود درباره زنده بودن امام هفتم ‏عليه السلام و توقف بر امامت وى اموال بسيارى به چنگ آوردند و براى اين كه اهداف و انگيزه‏هاى اصلى آنان - يعنى تصرف اموال - براى مردم اشكار نشود به كمك همين اموال به ترويج عقايد بدعت‏آميز خود دست زدند و كوشيدند تا از اين طريق عده‏اى از شيعيان و بزرگان اصحاب امام‏عليه السلام را با خود هم‏داستان كنند.

    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  21. صلوات


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود