جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: نقد سریال حضرت یوسف

  1. #1

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    209
    حضور
    152 روز 18 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    289
    آپلود
    1
    گالری
    6
    صلوات
    1387

    نقد سریال حضرت یوسف




    نقد سریال حضرت یوسف

    پرسش:

    چرا فیلم حضرت یوسف با مستندات تاریخی مطابقت نداره و خیلی ضد و نقیض است،و نامی یوسف در کتاب سینوهه طبیب مخصوص فرعون نیامده است؟

    پاسخ:

    با عرض سلام و ادب

    در پاسخ به این سوال می توان گفت:

    پیش از پرداختن به محتوای کتاب، باید اعتبار آن معلوم شود. وقتی کتابهای کهن را چاپ می کنند، حتما احیاکننده ی آن، در مقدمه توضیح می دهد که اصل این کتاب را از کجا بدست آورده. اما در آغاز این کتاب اصلا گفته نشده که این نوشته از کجا بدست آمده و تا وقتی که اعتبار آن برای ما معلوم نشود، نمی توانیم در مورد محتوای آن بحث کنیم.
    از این گذشته، اگر سینوهه نویسنده ی این کتاب است، چرا در آغاز، میکا والتاری به عنوان نویسنده معرفی شده؟ آیا این سوال به ذهن نمی رسد که شاید این کتاب، رمانی تخیلی بیش نباشد؟!

    برخی گفته اند:علت اينكه نام حضرت يوسف در كتاب سينوهه نيامده است،اين است كه ظاهراً اين كتاب خاطرات سينوهه پزشك معروف يكي از فراعنه مصر است، و از آنجايي كه اين شخص حدود سيصد سال بعد یا قبل از حضرت يوسف بوده است،به همين دليل هم نامي از آن حضرت در كتابش نياورده است.

    ظاهراً در این سریال در برخی موارد اشتباهاتی رخ داده است که تا حدی در موضوعات تاریخی طبیعی هم می باشد بعلت وجود اختلافات فراوانی که درباره بسیاری از حوادث تاریخی وجود دارد.شاید بتوان یکی از دلایل وجود این اشتباهات را این معرفی کرد که یکی از منابع مورد استفاده جناب سلحشور کتاب سینوهه بوده است.

    خلاصه اینکه اولاً باید اعتبار کتاب سینوهه اثبات شود،ثانیاً در صورت احراز اعتبار این کتاب،فاصله زمانی دو شخصیت دلیل عدم ذکر نام حضرت یوسف در کتاب سینوهه می باشد.

    پرسش:

    آیا درست است که حضرت یوسف(ع) هنگام دیدار پدرش از اسب پیاده نشدند و به همین خاطر دیگر کسی از نسل او به نبوت نرسید؟

    پاسخ:

    با عرض سلام و ادب

    اینکه حضرت یوسف در مقابل پدر از اسب پیاده شده بود یا خیر،یک موضوع اختلافی است،در فیلم هم بالاخره یک وجه آن موضوع نمایش داده می شود.اما در رابطه با پیاده شدن یا پیاده نشدن حضرت یوسف در مقابل پدرش حضرت یعقوب مطالبی خدمت شما عرض می کنم:
    در حديثي از امام صادق‌(ع)نقل شده كه علت به پيامبري نرسيدن فرزندان يوسف‌(ع) به خاطر آن بوده است كه وقتي پدرش به مصر نزد او رفت ديرتر از پدر از اسب پايين آمد; و خداوند به خاطر اين ترك اولي از نسل او پيامبري قرار نداد.(1)
    لكن در نقل اين حديث از امام صادق‌(ع)جاي ترديد است‌.(2) و علاوه بر ضعف سندی،از لحاظ دلالت هم مخالف آیات قرآن است.
    بعنوان مثال سند روایت منقول از مرحوم کلینی اینگونه آمده است:
    عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مَرْوَكِ بْنِ عُبَيْدٍ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع)
    یکی از واسطه های سند روایت (عَمَّنْ حَدَّثَهُ) بیان شده یعنی راوی قبلی از راوی که نامش ذکر نشده و مجهول است، این روایت را نقل نموده است؛
    از نظر علم رجال، چنین سندی در درجه اسناد مرسل و ضعیف قرار می گیرد و به تنهایی قابل اعتماد و استناد نیست.
    ملاک های مختلفی برای بررسی اینگونه روایات تفسیری وجود دارد که بهترین آنها، بررسی بر اساس توافق یا عدم توافق آنها با آیات کریمه قرآن است؛ یعنی اگر موافق قرآن بود، و دلیل دیگری بر نفی آن نداشتیم، می پذیریم اما اگر مخالف قرآن بود، آن را نمی پذیریم. کار موفقی که علامه طباطبایی در المیزان (و مخصوصا در سوره یوسف) در بررسی روایات تفسیری انجام داده، در بیشتر موارد، بررسی بر اساس همین ملاک است؛ نمونه روشنش هم در ذیل آیه 42 یوسف است که صریحا روایات مخالف قران را رد می کنند.
    اتفاقاً این روایت با آیات قرآن نیز مخالفت دارد.حضرت يوسف‌(ع) جزء انبيا بزرگوار الهي مي‌باشد و عصمت پيامبران خدا از مسائلي است كه با دلايل عقلي و آيات و روايات فراوان به طور قطع ثابت است‌.(3)
    سراسر آيه‌هاي سورة يوسف‌(ع) بر علم و دانش‌، بردباري و شكيبايي و پاكي و عصمت شگفت آور حضرت يوسف صدّيق شهادت و گواهي مي‌دهد و قرآن‌، سرگذشت او را به عنوان "اسوه تقوا" و نمونه پاكي و مظهر عفت و عصمت بيان مي‌كند و او را از بندگان "مخلَص‌" (4) مي‌شمارد كه به فرمودة قرآن كريم "مخلَصين‌" از گزند شيطان در امانند: "اِلاّ عبادك منهم المخلصين‌" (5) بنابراين‌، چگونه مي‌توان به او نسبت داد كه "عزّ سلطنت او را گرفته باشد و به احترام پدر از اسب پياده نشده باشد و...".
    به همين جهت‌، برخي از مفسران اين احاديث را مخالف با آيات قرآن و ضروريات دين و از خرافات و اسرائيلياتي دانسته‌اند كه در احاديث ما وارد شده و قابل قبول و اعتماد نمي‌باشد.(6)
    آيات و روايات معتبر نشانگر آن است كه حضرت يوسف‌(ع) طبق فرمان الهي عمل مي‌كرد و كمال احترام را نسبت به پدر انجام مي‌داد; چنان كه قرآن كريم مي‌فرمايد:
    فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَى يوسُفَ آوَى إِلَيهِ أَبَوَيهِ وَقَالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِينَ(7)و هنگامي که بر يوسف وارد شدند، او پدر و مادر خود را در آغوش گرفت، و گفت: «همگي داخل مصر شويد، که انشاء الله در امن و امان خواهيد بود
    از جملة "فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَي‌ يُوسُف‌" و "قَال‌ ادْخُلُواْ مِصْرَ" (واژه ورود و دخول‌) استفاده مي‌شود كه حضرت يوسف‌(ع) در خارج شهر به استقبال پدر و همراهانش رفته بود و در ساختمان و يا چادرهايي منزل گرفته‌، در انتظار قدوم آنان به سر مي‌برد و هنگامي كه پدر و همراهانش وارد شدند، حضرت يوسف نسبت به آنان اظهار محبت ويژه‌اي كرد: "آوَى إِلَيهِ أَبَوَيهِ" و پس از انجام دادن مراسم استقبال‌، از پدر و همراهانش خواست تا به مصر وارد شوند و در آن ديار سكني گزينند; در غير اين صورت واژة ورود و دخول جايگاهي نداشت‌، بلكه كلمه ملاقات و مانند آن مناسب بود.(8)
    پرسش:

    چرا از فرزندان حضرت یوسف کسی به پیامبری نرسید؟

    پاسخ:

    با عرض سلام و ادب
    نبوت و امامت مقامي الهي است كه خداوند آن را براساس لياقت به شخصي مي‌دهد تا هدايت مردم را به عهده گيرد. خداوند درباره حضرت ابراهيم‌(ع)بعد از اينكه از امتحانات الهي سربلند بيرون آمد، مي‌فرمايد: وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيتِي قَالَ لَا ينَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ(9)
    (
    به خاطر آوريد) هنگامي که خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگوني آزمود. و او به خوبي از عهده اين آزمايشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواي مردم قرار دادم!» ابراهيم عرض کرد: «از دودمان من (نيز اماماني قرار بده!)» خداوند فرمود: «پيمان من، به ستمکاران نمي‌رسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شايسته اين مقامند)».يعني اگر فرزندانت لايق اين مقام باشند، به آنها هم داده مي‌شود و گرنه داده نخواهد شد.

    در اين مورد هم اگر فرزندان يوسف پيامبر نشده باشند، به خاطر اين بوده است كه لايق آن مقام بزرگ نبوده و شايستگي آن را نداشته‌اند.

    البته در حديثي از امام صادق‌(ع)نقل شده كه علت به پيامبري نرسيدن فرزندان يوسف‌(ع) به خاطر آن بوده است كه وقتي پدرش به مصر نزد او رفت ديرتر از پدر از اسب پايين آمد; و خداوند به خاطر اين ترك اولي از نسل او پيامبري قرار نداد.(10) لكن در نقل اين حديث از امام صادق‌جاي ترديد است‌.(11) حضرت يوسف‌(ع) جزء انبيا بزرگوار الهي مي‌باشد.

    عصمت پيامبران خدا از مسائلي است كه با دلايل عقلي و آيات و روايات فراوان به طور قطع ثابت است‌.(12)
    سراسر آيه‌هاي سورة يوسف‌(ع) بر علم و دانش‌، بردباري و شكيبايي و پاكي و عصمت شگفت آور حضرت يوسف صدّيق شهادت و گواهي مي‌دهد و قرآن‌، سرگذشت او را به عنوان "اسوه تقوا" و نمونه پاكي و مظهر عفت و عصمت بيان مي‌كند و او را از بندگان "مخلَص‌" (13) مي‌شمارد كه به فرمودة قرآن كريم "مخلَصين‌" از گزند شيطان در امانند: "اِلاّ عبادك منهم المخلصين‌" (14) بنابراين‌، چگونه مي‌توان به او نسبت داد كه "عزّ سلطنت او را گرفته باشد و به احترام پدر از اسب پياده نشده باشد و...".

    به همين جهت‌، برخي از مفسران اين احاديث را مخالف با آيات قرآن و ضروريات دين و از خرافات و اسرائيلياتي دانسته‌اند كه در احاديث ما وارد شده و قابل قبول و اعتماد نمي‌باشد.(15)

    آيات و روايات معتبر نشانگر آن است كه حضرت يوسف‌(ع) طبق فرمان الهي عمل مي‌كرد و كمال احترام را نسبت به پدر انجام مي‌داد; چنان كه قرآن كريم مي‌فرمايد:

    فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَى يوسُفَ آوَى إِلَيهِ أَبَوَيهِ وَقَالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِينَ(16)و هنگامي که بر يوسف وارد شدند، او پدر و مادر خود را در آغوش گرفت، و گفت: «همگي داخل مصر شويد، که انشاء الله در امن و امان خواهيد بود

    از جملة "فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَي‌ يُوسُف‌" و "قَال‌ ادْخُلُواْ مِصْرَ" (واژه ورود و دخول‌) استفاده مي‌شود كه حضرت يوسف‌(ع) در خارج شهر به استقبال پدر و همراهانش رفته بود و در ساختمان و يا چادرهايي منزل گرفته‌، در انتظار قدوم آنان به سر مي‌برد و هنگامي كه پدر و همراهانش وارد شدند، حضرت يوسف نسبت به آنان اظهار محبت ويژه‌اي كرد: "آوَى إِلَيهِ أَبَوَيهِ" و پس از انجام دادن مراسم استقبال‌، از پدر و همراهانش خواست تا به مصر وارد شوند و در آن ديار سكني گزينند; در غير اين صورت واژة ورود و دخول جايگاهي نداشت‌، بلكه كلمه ملاقات و مانند آن مناسب بود.(17)

    بنابراين پاسخ سوال فوق در واقع همان است كه در ابتدا بیان شد: نبوت و امامت مقامي الهي است كه خداوند آن را براساس لياقت به شخصي مي‌دهد تا هدايت مردم را به عهده گيرد.

    پرسش:

    اگر در پیامبران امکان نفوذ شیطان وجود ندارد پس قضیه فریب حضرت ایوب توسط شیطان و ترک اولی توسط حضرت یعقوب که منجر به جدایی حضرت یوسف از ایشان شد و سایر ترک اولی ها توسط پیامبران چیست؟

    پاسخ:

    با عرض سلام و ادب
    گناه و عصيان بر دو گونه است: گناه مطلق و نسبي‏
    منظور از گناه مطلق، گناهاني است كه از هر كس صادر شود، گناه محسوب مي شود، مانند خوردن اموال حرام و ظلم و زنا و دروغ اما گناه نسبي با توجه به مقام و شخصيت اشخاص، عمل نامطلوب محسوب مي شود. انبيا با آن مقام والاي ايمان و معرفت، هرگاه كاري از آن‏ها سر زند كه با آن درجه سازگاري ندارد، از آن تعبير به عصيان مي شود، در حالي كه همين عمل از ديگري عين اطاعت است. گاهي از اين معني به عنوان ترك اَوْلي‏ تعبير مي شود. منظور از آن عملي است كه تركش از انجامش بهتر است. تمام تعبيراتي كه درباره گناه انبيا در آيات و روايات ديده مي شود، ممكن است اشاره به همين معني باشد.(18)
    پس گناه مفهوم وسيعي دارد كه حتي گاهي ترك مستحبات و ترك اولي را شامل مي شود اما دليل آن كه از اين لفظ استفاده شده، همان است كه امام علي(ع) در پاسخ به اين سؤال فرمود: "ذكر لغزش‏هاي انبيا و آن چه را خداوند در كتابش تبيين كرده، از روشن‏ترين دلائل حكمت خداوند و قدرت ظاهر او است، زيرا مي دانست معجزات و دلائل انبيا چنان در دل امت‏ها بزرگ مي آيد كه بعضي معتقد به الوهيت و خدايي انبيا مي شوند، همان گونه كه مسيحيان درباره عيسي بن مريم گفتند. از اين رو خداوند اين لغزش‏ها را مي شمارد تا همه بدانند آن‏ها كمالات و صفات الهي را دارا نبودند".(19)
    نكته ديگر: هرگز پيامبران امر مولوي (واجب الإطاعه) پروردگار را ترك نكردند، بلكه در موارد اوامر ارشادي ترك شده است و ترك اوامر ارشادي، معصيت و نافرماني نيست. اگر طبيب به بيمارش دستور دهد فلان دارو را بخور و از فلان غذا پرهيز كن، هرگاه بيمار با دستور طبيب مخالفت كند، تنها به خود ضرر زده، زيرا ارشاد و راهنمايي او را ناديده گرفته، ولي هتك احترام به طبيب نشده است.
    خوردن از درخت ممنوعه از اين قبيل مي تواند باشد.
    پرسش:

    آیا موضوع جوان شدن زلیخا و ازدواجش با حضرت یوسف(ع) در روایات هم ذکر شده است؟

    پاسخ:

    با عرض سلام و ادب

    موضوع جوان شدن زلیخا و ازدواج او با حضرت یوسف(ع) در برخی روایات آمده است:

    وقتی عزیز مصر در سال های قحطی از دنیا رفت و حضرت یوسف(ع) در آن زمان عزیز و بزرگ کشور مصر شده بود، همسر عزیز مصر که همان زلیخا بود به تنگدستی و فقر گرفتار گردید به گونه ای که از مردم در خواست کمک می کرد. به او گفتند: خوب است نیاز خود را به نزد حضرت یوسف(ع) ببری و از او یاری و کمک بطلبی؛ زلیخا در جواب گفت: من از او خجالت می کشم ولی به قدری به او اصرار کردند تا بالاخره قبول کرد و بر سر راهی که محل عبور موکب پادشاهی حضرت یوسف(ع) بود، نشست.

    زلیخا، حضرت یوسف(ع) را دید، ایستاد و گفت: سبحان الذی جعل الملوک بالمعصیة عبدا و جعل العبید بالطاعة ملوکا؛ منزه و پاک است خداوندی که پادشاهان را به خاطر گناه و نافرمانی، بندگان و بندگان را به واسطه فرمانبری و اطاعت ، پادشاه می گرداند.
    حضرت یوسف(ع) به او فرمود: تو همان زن (زلیخا) هستی؟ گفت: بله. حضرت فرمود: آیا هنوز به من علاقه مندی؟ زلیخا گفت: آیا مرا مسخره می کنی؟ من به سن پیری و سالخوردگی رسیده ام، مرا رها کن. حضرت(ع) فرمود: پرسش من از روی راستی و درستی است نه از روی تمسخر. زلیخا در جواب گفت: بله، من هنوز دل در گرو عشق و محبت تو دارم.
    حضرت(ع) دستور داد او را به منزل و قصر سلطنتی ببرند سپس از او پرسید: آیا تو نبودی که آن رفتارهای زشت را با من داشتی و مرا گرفتار بلا و زندان کردی؟ زلیخا در پاسخ گفت: ای پیامبر خدا! مرا سرزنش مکن، چون به بلایی گرفتار شدم که هیچ کس به آن مبتلا نشد. حضرت یوسف(ع) پرسید: آن گرفتاری و بلا چه بود؟ زلیخا گفت: به محبت تو که در زیبایی بی نظیر هستی گرفتار شدم و خود من نیز از همه زنان مصر زیباتر بودم و از همه ثروتمند تر. آن زیبایی و ثروت از من گرفته شد و به شوهری ناتوان دچار شدم.
    حضرت(ع) پرسید: چه می خواهی؟ گفت: از خدا بخواه، جوانی را به من برگرداند. حضرت(ع) از خداوند درخواست کرد و خداوند جوانی را به زلیخا برگرداند و حضرت با او ازدواج کرد. (20 )
    همچنین در تفسیر مجمع البیان، مرحوم طبرسی این حدیث با این مضمون آمده ولی درباره آن بیانی ندارند.
    همچنین در بعضی منابع دیگر اینطور ذکر شده که:

    وقتی که عزیز مصر از دنیا رفت، یوسف به جای او نشست و زلیخا روز به روز به سیه روزی گرفتار می شد، تا جائی که کارش به گدائی کردن از مردم کشیده شد. بعد از آن به امر خداوند یوسف با زلیخا ازدواج کرد، و با هم سی و هفت سال زندگی نموده صاحب اولاد شدند. (21)
    در هر صورت با فرض صحت و درستی این حدیث و این جریان، مطلبی که با اصول و قواعد کلی قرآن و سنت مخالف و ناسازگار باشد در این حدیث و این قضیه به چشم نمی خورد. شاید زلیخا پس از آن درماندگی و سقوط از تخت عزت به خاک ذلت، بیدار شده باشد و دست از افکار آلوده و کارهای غلط خود کشیده باشد و با توجه و بازگشت به سوی خدا، تحولی عمیق و ریشه دار در افکار و باروها و اعمال او حاصل شده باشد. چون شکسته بالی و افتادگی گاهی انسان را به اوج می رساند و احساس فقر و نیاز و درک بیچارگی خود از ویژگی های اولیاي الهی و بندگان برجسته خداوند است که البته اگر در حال داشتن ثروت و مقام و عزت کسی به این حقیقت و این ادراک برسد از ارزش والایی برخوردار است وگرنه معمولا بعد از فقر و ذلت و سقوط این حالت در همه پیدا می گردد.
    احتمال دارد خداوند با گرفتار کردن او به این حالت درماندگی آن روحیه خودخواهی و هوسرانی و جاه طلبی را از او گرفته باشد و زمینه توجه به خدا و احساس نیاز به خود را در او ایجاد کرده باشد و این مطلب عجیبی نیست. تا انسان زنده است هر لحظه می توان انتظار معجزه و امر خارق العاده ای را از او داشت و این از ویژگی های انسان است که می تواند با اراده و تصمیم و انتخاب وضع موجودش را تغییر دهد و به هیچ وجه محکوم وضع موجود نباشد.
    چه بُعد و تعجبی دارد که با نفس گرم و تصرف ولایی پیامبر بزرگ و معصوم و مقرب خداوند یعنی حضرت یوسف(ع) جوانی به پیرزنی برگردد و چنان شایستگی و لیاقتی در او پیدا شود که همسر پیامبر والایی چون حضرت یوسف(ع) گردد. تا انسان زنده است نمی تواند مأیوس شود و نباید از او مأیوس شد. زلیخایی که همه هستی و سرمایه خود را از دست داده و آن زیبایی و جوانی و قدرت و عزت از او گرفته شده ، یک دفعه بیدار شده و متوجه خطاهای خود گردیده و برگذشته اسفبار خود اشک ندامت ریخته و صادقانه و خالصانه به درگاه خداوند نالیده و زمینه رشد و تعالی و تحول در او ایجاد گشته و خداوند نیز با چنین بنده ای چنین رفتار و معامله شایسته ای می کند.

    اما نکته ای که باید بدان توجه داشته باشیم این است که اظهار نظر قطعی درباره اين روايات نيازمند نقد و بررسي بيشتر است.


    پی نوشتها:
    (1).
    كافي‌، كليني‌;، ج 2، ص 311، دارالكتب الاسلامية‌.
    (2).
    جهت آگاهي بيشتر ر.ك‌: الفرقان في تفسير القرآن‌، محمد الصادقي‌، ج 12 و 13، ص 205 ـ 208، آية 100 سورة يوسف‌، انتشارات فرهنگ اسلامي؛ گناهان كبيره‌، آيت‌الله دستغيب‌، ج 1، ص 132، چ افست بوذرجمهري‌.
    (3).
    ر.ك‌: پيام قرآن‌، ج 7، ص 75 ـ 200 / منشور جاويد، جعفر سبحاني‌، ج 5، ص 30 ـ 152، دفتر انتشارات اسلامي / ر.ك‌: رسائل توحيدي‌، علامه طباطبايي‌، ترجمه و تحقيق علي شيرواني هرندي‌، ص 191 ـ 202، انتشارات الزهرا / فرشتگان‌، علي رضا رجالي تهراني‌، ص 65 ـ 68، دفتر تبليغات اسلامي‌.
    (4).
    يوسف‌، 24.
    (5).
    حجر، 40.
    (6).
    ر.ك‌: الفرقان في تفسير القرآن‌، محمد الصادقي‌، ج 12 ـ 13، ص 206 ـ 208، انتشارات فرهنگ اسلامي‌.
    (7).
    يوسف،99.
    (8).
    ر.ك‌: تفسير راهنما، هاشمي رفسنجاني‌، ج 8، ص 576 ـ 577، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي / الميزان‌، علامه طباطبايي‌;، ج 11، ص 248، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات‌.
    (9).
    بقره‌،124.
    (10).
    كافي‌، كليني‌;، ج 2، ص 311، دارالكتب الاسلامية‌.
    (11).
    جهت آگاهي بيشتر ر.ك‌: الفرقان في تفسير القرآن‌، محمد الصادقي‌، ج 12 و 13، ص 205 ـ 208، آية 100 سورة يوسف‌، انتشارات فرهنگ اسلامي؛ گناهان كبيره‌، آيت‌الله دستغيب‌، ج 1، ص 132، چ افست بوذرجمهري‌.
    (12).
    ر.ك‌: پيام قرآن‌، ج 7، ص 75 ـ 200 / منشور جاويد، جعفر سبحاني‌، ج 5، ص 30 ـ 152، دفتر انتشارات اسلامي / ر.ك‌: رسائل توحيدي‌، علامه طباطبايي‌، ترجمه و تحقيق علي شيرواني هرندي‌، ص 191 ـ 202، انتشارات الزهرا / فرشتگان‌، علي رضا رجالي تهراني‌، ص 65 ـ 68، دفتر تبليغات اسلامي‌.
    (13).
    يوسف‌، 24.
    (14).
    حجر، 40.
    (15).
    ر.ك‌: الفرقان في تفسير القرآن‌، محمد الصادقي‌، ج 12 ـ 13، ص 206 ـ 208، انتشارات فرهنگ اسلامي‌.
    (16).
    يوسف،99.
    (17).
    ر.ك‌: تفسير راهنما، هاشمي رفسنجاني‌، ج 8، ص 576 ـ 577، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي / الميزان‌، علامه طباطبايي‌;، ج 11، ص 248، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات‌.
    (18).
    مكارم شيرازي، پيام قرآن، ج 7، ص 107.
    (19).
    همان، ص 109.
    (20).
    تفسیر نورالثقلین، ج 2، ص 471، ح 218 و نیز احادیث 217 و 219 ؛ بحارالانوار، ج 12، ص 25.
    (21).
    مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، دارالکتب الاسلامیه، ج12، ص282؛ و قمی، عباس، سفینه البحار، ج1، ص554؛ و ص278.

    لينك بحث اصلي :
    http://www.askdin.com/thread22498-3.html

    ویرایش توسط مدیر تدوین : ۱۳۹۲/۰۲/۲۶ در ساعت ۱۸:۲۳

  2. صلوات ها 2


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود