صفحه 1 از 11 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطرات مــــــــن و پدر + مادرم

  1. #1

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    نوشته
    216
    حضور
    1 روز 13 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1539

    خاطرات مــــــــن و پدر + مادرم




    بنام خدا
    امیدوارم حال همگی خوب باشه
    یه تاپیکی دیدم با عنوان خاطرات من و فرزندم ، بنظرم این تاپیک ناقص اومد ،چون پدر مادرا خودشون کارایی رو میکنن و تجربه کسب میکنن بعد اونارو به بقیه میگن .
    تاپیک خاطرات من و فرزند و خاطرات من و پدر + مادرم میتونن مکمل خوبی برا هم باشن
    پدر و مادرای الان باید از تجربیات بچه های دیروز ونوجوانان و جوانان امروز درس بگیرند
    نه اینکه خودشون بخوان کارایی رو انجام بدن و تجربه کسب کنن

    دوستان عزیز لطفا هرکسی خاطره ای رو سراغ داره که میشه ازش درسی گرفت اینجا بگه
    در مورد رفتار های پدر و مادرش با اون ، و اینکه پدر ومادر در بزرگ کردنش چه اشتباهایی رو مرتکب شدن ، یا چه کارای درست و مثبتی رو انجام دادن و ...
    اینجوری ما پدرو مادرای آینده ، و اونایی که جدیدا پدر و مادر شدن ، این مطالبو میخونن و این اشتباه هارو تکرار نمیکنن و جلوی خیلی از مشکلات گرفته میشه

    پیشگیری بهتر از درمان است
    با تشکر

  2. صلوات ها 21


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    نوشته
    216
    حضور
    1 روز 13 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1539



    از همگی ممنونم که نوشته هامو میخونین اما این تاپیک فقط مال من نیست ، هرکسی هرتجربه ای داره یا از کسی شنیده و دیده خواهشا بگه تا بقیه هم استفاده کنن
    اولیشو خودم میگم چون بنظرم خیلی مهمه و پدر و مادرا باید به این موضوع اهمیت بدن
    البته این مال سالی هست که بچه ها چشم و گوششون بسته بود تقریبا نه مثل الان که بچه ها به بزرگترا درس میدن
    اما موضوع خیلی مهمی هست
    لطفا تا آخرش بخونین و نظراتتون رو هم بگین




    اسمش ماهک بود عکسی از 3 سالگیش را بمن نشان داد ، چشمانی آبی موهایی طلایی ، پوستی سفید و ..
    خیلی زیبا بود ، هنوز هم زیباست ..
    ماهک داستان ازدواج نکردنش را بمن گفت ، خیلی دوست داشتم بدانم دختری به این زیبایی که مطمئنم خواستگارای زیادی دارد ، چرا ازدواج نمیکند ..
    اولش دوست نداشت بگوید .. من هم وقت دیدم ، نمیخواهد بگوید اصرار نکردم ، چند لحظه ای مکث کرد ، گفت کاش هرگز به این زیبایی نبودم ، گفتم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ کاش من ذره ای از زیبائی تو را داشتم ، گفت من از ادواج میترسم ، گفتم ازدواج مگه لولو خورخورس؟ ، دوست داشتم هر طوری شده لبخندی بزند ، اما انگار درد بزرگی در دلش داشت ، گفتم اگه نمیخوای نگو ، من ناراحت نمیشم ، گفت خسته شدم بخدا خسته شدم ، گفتم از چی؟ گفت از اینکه نمیتونم حرفام رو به کسی بزنم ، ازا ینکه مجبورم همه ی دردامو بریزم تو خودم و از اینکه...
    شرو کرد به گریه ..
    جا خوردم ، گفتم ماهک چیشده ، تورو خدا بگو نگران شدم
    گفت تو رو قسم میدم به هرکسی که برات مقدسه ، اگه روزی بچه دار شدی ، بچت رو به حال خودش نزار ، بچت رو دست اینو و اون نسپار ، اون بچه ی تو هس تو مسئولی تو باید مراقبش باشی ، اینارو گفت و هق هقش بلندتر شد ..
    اصلا متوجه حرفاش نمیشدم گیج شده بودم ، رفتم براش آب آوردم ، آروم شد یکم ..
    گفتم تو این دل کوچیکت چقده غم و غصه داری ؟ چرا نمیریزی بیرون و خودتو راحت نمیکنی؟
    داستان زندگیشو گفت ، زندگی که چی بگم از 4 سالگیش تا 8 سالگیشو ..
    این بود داستانش




    خیلی خلاصش میکنم تا فقط موضوع رو متوجه بشین
    ماهک بعد از 15 تا پسر بدنیا اومده بود و 16 امین نوه خانواد ه بود ، بخاطر زیبایی منحصر بفرد و آروم بودنش همه عاشقش بودن و هر روز و خونه یکی میموند ( البته به زور نگهش میداشتن)
    ماهک 4 ساله بوده که مورد آزار و اذیت پسر خالش قرار میگیره ، پسر خاله ای که همه به اسمش قسم میخوردن ( این ظاهر قضیه بوده و هیچکس از باطن پلیدش خبر نداشته )
    ماهک بعد از اولین آزار و اذیتی که قرار میگیره حدود دو روز حتی نمیتونه حرف بزنه
    و این موضوع از نظر مادرش نگران کننده نبوده ، چون ماهک خیلی بچه ی ساکت و آرومی بوده ، بعد از چن بار آزار واذیت ماهک از رفتن به خونه خالش امتناع میکنه و وقتی مامانش میپرسه چرا؟ ماهک میگه که پسر خالش لباساشو در میاره و مامان ماهک در همین لحظه یه سیلی محکم به گوش بچش میزنه و میگه اگه یه بار دیگه از این حرفا بشنوه ماهکو میندازه جلوی هاپو و ...
    خلاصه ماهک بیچاره از اون روز نمیتونه حتی یه کلمه به مامانش چیزی رو بگه ، ماهک از 4 سالگی تا 8 سالگی مورد آزار و اذیت جنسی قرار میگیره و دریغ از یه کلمه حرف که بتونه به کسی بگه
    ماهک میگفت کارایی که پسر خالش باهاش کرده باعث میشه خیلی زود نیاز جنسی رو احساس کنه و از طرفی فشار روانی شدیدی روش بوده ، بخاطر همون پسر خالش و چاره ای جز خود ارضائی پید انمیکنه البته خیلی زود ترکش میکنه .
    الان ماهک 17 سالشه ، یه دختر معصوم و فوق العاده زیبا ،
    ...
    اون میگفت میترسم از اینکه ازدواج کنم و همسرم بفهمه که من چه گذشته ی تلخی داشتم ، ماهک حتی چندین بار به خود کشی فکر کرده اما جراتشو پیدا نکرده ..



    پدر و مادرایی که فرزند دارین ، خواهش میکنم مراقب بچه هاتون
    مسئولیت شما با بدنیا اومدن فرزندتون تموم نمیشه بلکه شروع میشه
    اعتماد بیش از اندازه شما به اطرافیانتون باعث میشه بچتون رونادیده بگیرین و ..
    غافل از اینکه یه اشتباه کوچیک آینده ی بچتون رو تباه میکنه ، و شما با دستای خوتون بچتون رو تو آتیش میندازین
    مادرا و پدرا ، ماهک نه تنها از لحاظ جسمی آسیب دید ، بلکه روانش نابود شد ، اون حتی کوچیکترین حرف ها رو نمیتونه به مادرش بگه ، و هر لحظه اون اخم مادرش و سیلی محکمی که خورده رو باتمام وجود احساس میکنه




    مادرا و پدرا ، ما اونقد زمان نداریم که بخوایم همه چیزو خودمون تجربه کنیم ، بهتره از تجربه ی دیگران استفاده کنیم ، مادرا و پدرا ماهک قصه ی ما تنها نیست ، هستن دخترایی که به خاطر غفلت پدر مادراشون زندگیشون نابود میشه ، خواهش میکنم شما از اون پدر و مادرا نباشین
    ممنـــــــــــــــــــون
    ویرایش توسط تا ساحل آرامش : ۱۳۹۲/۰۱/۲۷ در ساعت ۲۰:۲۱ دلیل: حذف عبارت نامناسب

  5. صلوات ها 18


  6. #3

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۱
    علاقه
    درس خواندن،گوش کردن، و یه عالمه چیز دیگه!
    نوشته
    520
    حضور
    4 روز 7 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2477



    تلخ بود خيلي تلخ...
    اما اين نمي شه كه از اون ور بفتيم و از همه صلب اعتماد كنيم!
    اعتماد به ديگران تا چه حد؟
    اعتماد به حرف هاي بچه تا چه حد؟
    با دروغ گويي بچه ها چه كنيم؟
    آتش بگیر تا بدانی چه می کشم
    احساس سوختن به تماشا نمی شود
    آقا بیا...

  7. صلوات ها 9


  8. #4

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۱
    نوشته
    166
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    1329



    سلام
    ممنون از کاربر خاطره که چنین تاپیکی ایجاد کردی.


    داستان آمونزنده ی 1 دختر :
    پدرومادر این دختر از زمانی که چشم باز کرد، با هم دعوا می کردن.اونم نه دعوای معمولی،دعوای بزن بزن و بشکن بشکن و فوش و فوش کاری و ... .راستش خودش میگه:اگر قدرت در هر دو طرف بود ، حرفی نداشت.اما اگه تو این دعوا ها یکی مظلوم بود و یکی ظالم،خیلی می سوخت.
    و این وسط مادر اکثرا کوتاه میومد و مظلوم اصلی بود و ضربه های روحی و جسمی زیادی رو خورده بود.
    دخترک هم چندان وضعیت بهتر از مادرش رو نداشت.پدرش اعصاب جالبی نداشت و ندارد و اگر مثلا با سروصدای دخترک بیدار شود،با شلاق میفتد دنبالش و سیر می زند.
    دخترک می گوید: کاش همیشه من ضربه بخورم و اگر اتفاقی افتاد ، چه از لحاظ روحی و چه از لحاظ جسمی،سپر برای ضربه های مادرش بود.
    کاش اصلا فقط در خانه همیشه دعوا می کردند.نه در بیرون و هر جمعی!
    الان دخترک سر ساده ترین مسله یا شنیدن کوچکترین جروبحثی مضطرب می شود و استرس تمام وجودش را فرا می گیرد تا جایی که مشکلات روحی اش به جسمش هم منتقل شده است و از از ناراحتی زیاد گاهی نمی تواند راه برود .
    الان هنوز هم که هنوز است ، بعد بیست و چند سال زندگی این پدرومادر باز هم دعوا می کنند.ولی خدا را شکر که الان فقط شکنجه ی روحی می شوند نه چیز دیگر.البته به ندرت هم شکنجه ی جسمی.



    خاطره ی خودم از چند هفته ی پیش:
    از تهران برایمان مهمان آمده بود و من هم طبق معمول با حجاب پذیرایی می کردم.
    ایه گیری گذاشته بودند تا بسته نشه
    شب را هم منزل ما ماندند.صبح بیدار شدم ، دیدم در اتاقم به قول قدیمیا چهارطاق بازه .تازه جلوش هم.با خودم گفتم آخه کی می تونه این کار رو بکنه؟
    بعد اینکه مهمونا رفتن،رفتم به پدرم میگم خبر ندارید در اتاق منو کی باز کرده؟؟میگه:چطور مگه؟نشستم تعریف کردم که چجوری باز بود.برگشته میگه:من بازش گذاشتم.دقیق یادم نیست چجوری خشمم رو کنترل کردم ولی یه لبخند زدم.گفتند : مگه چیه؟ فقط تونستم بگم : لطفا دیگه از این به بعد بگو من بی حجاب پیش مهمونا بگردم دیگه!
    آخه من موندم یه پدر که میدونه چقدر به این مسله حجاب حساسم چطور هنوز نتونسته متوجه بشه که در یه اتاقی که توش دختر 19 ساله خوابیده رو نمیشه چهارطاق باز گذاشت!





    نتیجه ی اخلاقی هر دو خاطره هم که مشخصه.امیدوارم همه ی پدرو مادر ها عبرت بگیرند و به این مسایل توجه بیشتری داشته باشن.
    باتشکر از خوانندگان.
    ویرایش توسط fagatbakhodabash : ۱۳۹۲/۰۱/۲۴ در ساعت ۱۴:۰۰
    خداوند به موسای نبی فرمود : با زبانی دعا کن که با آن گناه نکرده ای تا دعایت مستجاب شود ؛موسی عرض کرد چگونه ؟خداوند فرمود :به دیگران بگو برایت دعا کنند ، چون تو با زبان آنها گناه نکرده ای.
    شما برای ما دعا کنید ؛ ما هم برای شما دعا می کنیم.

    from:the only victim

  9. صلوات ها 16


  10. #5

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    164
    حضور
    2 روز 2 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    629



    نقل قول نوشته اصلی توسط فضه الزهرا نمایش پست ها
    تلخ بود خيلي تلخ...
    اما اين نمي شه كه از اون ور بفتيم و از همه صلب اعتماد كنيم!
    اعتماد به ديگران تا چه حد؟
    اعتماد به حرف هاي بچه تا چه حد؟
    با دروغ گويي بچه ها چه كنيم؟
    بسم الله الرحمن الرحیم


    بچه که دروغ نمی گه .....
    Nothing will stop us

    Try to be a part of the solution, not a part of the problem.

    اللهم عجل لولیک الفرج

  11. صلوات ها 13


  12. #6

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    علاقه
    حق، افزایش آگاهی
    نوشته
    1,248
    حضور
    140 روز 15 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    66
    صلوات
    6260



    نقل قول نوشته اصلی توسط فضه الزهرا نمایش پست ها
    تلخ بود خيلي تلخ...
    اما اين نمي شه كه از اون ور بفتيم و از همه صلب اعتماد كنيم!
    اعتماد به ديگران تا چه حد؟
    اعتماد به حرف هاي بچه تا چه حد؟
    با دروغ گويي بچه ها چه كنيم؟
    کافی بود مادرش فقط احتیاط را رعایت میکرد و بچه شا نمیذاشت خونه خالش .(اعتماد تا همین حد) و از اون ور هم نمیوفتاد
    مگه یه بچه 4 ساله مرض داره چنین دروغی بگه.

  13. صلوات ها 13


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    مطالعه بازی و دین و بحث
    نوشته
    6,441
    حضور
    98 روز 20 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    95
    آپلود
    0
    گالری
    33
    صلوات
    27323



    نقل قول نوشته اصلی توسط بابک 113 نمایش پست ها


    بچه که دروغ نمی گه .....
    اللهم عجل لولیک الفرج

    کی گفته دروغ نمی گند؟

    البته کار مادر رو هم تایید نمی کنم وقتی می بینه دخترزیبا داره نباید بگذاره هرجا بمونه

    ویرایش توسط رستگاران : ۱۳۹۲/۰۱/۲۴ در ساعت ۲۲:۰۳
    اسلام درخشانترین راه است
    غررالحکم امدی ترجمه ادیب فقید محمد علی انصاریحدیث505

    موسسه انتشاراتی امام عصر(عج)
    عقل آدمی را به گفتار نیک و نهاد پاکیزه و کردار نیکو دلیل آورند
    (همان ح-10811)



  15. صلوات ها 13


  16. #8

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    1,017
    حضور
    40 روز 6 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    26
    صلوات
    3623



    سلام
    یک خاطره ای هم من بگم شاید مفید باشه
    عنوان :به فرزندان خودمون دروغ گفتن یاد ندهیم
       

    من یادم هست که وقتی بچه بودم رفته بودیم مشهد (همراه هیئت هایی که قدیما می بردن زیارت )
    یه روز اتوبوس ما رو برد پارک ملت مشهد ...ما هم که اولین بار بود پارک شادی دیده بودیم خیلی ذوق میکردیم و دائم اصرار میکردیم که سوار همه جور وسائل سرگرمی که اونجا بود بشیم

    اونجا بود که من برای اولین بار ماشین برقی دیده بودم و خیلی دلم می خواست سوار بشم
       

    داداش بزرگم هم به پدرم گفت و ما رفتیم که سوار بشیم اما شلوغ بود و ما مجبور شدیم بریم توی صف!
    توی صف که بودیم من دیدم اون جلو روی کاغذ نوشته_ برای بچه های زیر 9 سال ممنوع است!
    من گفتم ای بابا نمیشه که!
    اما پدرم گفت نمیشه هم شده حرف!
    بعدم گفت :اگه اون اقاهه از تو پرسید چند سالته تو بگو 9 سالمه زرنگ باش ،خل نباش که مردم سوارت بشن....!

    اما من که می دونستم این کار درست نیست و با عقل ناقصم هم فهمیده بودم که دروغ گفتن درست نیست) وقتی که نوبتم شد و آقاهه ی دم در ازم پرسید چند سالته؟ من چون
    دروغ بلد نبودم هول شدم گفتم:
    هشت؟.....آره ؟!!!
    همین و که گفتم اون مرده من و از توی صف کشید بیرون و گفت نه نمیشه خیر پیش ...نفر بعد!
    منم چون پدرم به زور منو توی صف قرار داده بود و بهم بر خورده بود ... برگشتم گفتم دیدی گفتم نمیشه می فهمه من 9 ساله نیستم!!
    همین باعث شده بود که پدرم به آقاهه گفت « این بچه هس چی حالیشه؟چی میدونه که چند سالشه!؟»
    پسره هم گفت :حاجی معلومه که هشت سالشه جثه شو نمی بینی؟! نمیشه... آقا اصرار نکن مزاحم نشو وقت ما رو هم نگیر خواهشا!
    همین باعث شد پدرم عصبی بشه و اومد گفت:
    بیا برو کنار ببینم سیم منو قاطی نکن! من آدم خطرناکی هستما...!!!»
    من و برادرم (که می دونستیم طبق معمول الان دعوا میشه) دائم اصرار میکردیم که نمی خواد ولش کن سوار نمیشیم نمی خواد بلریم خونه ول کن !
    اما پدرم هی منو سرزنش میکرد و هی سرم داد میزد _ ترسو نباش، ترسو نباش_ بعدم من گرفت بلند کرد از توی پنجره گذاشت داخل سالن و بزور داد میزد و می گفت برو سوار شو ، برو سوار شو من می خوام ببنینم کی امروز می خواد حرف بزنه!!!

    همین کار پدرم باعث شد اون پسره (که حدودا سی و پنج ساله و بسیجی هم بود) فورا اومد تو و منو گرفت و بیرون کرد و گفت اصلا محال ممکنه بزارم پسرت بره سوار ماشینا بشه ...قانون قانون هست!


    ای داد بیداد همین جدیت این پسر جوونه باعث شد پدرم اتیش بگیره و ...آقا دعوا شد!!
    پدرم که اعصابش خورد شده بود ، اومد بزنه توی گوشش که پسره سریعا واکنش نشون داد و دستش و محکم گرفت و با اینکه پدرم نسبتا تنومندم بود ( از کشتی گیرای سنگین وزن صد کیلو بود ) اما هر چی زور میزد نه تنها نمی تونست اونو بزنه، بلکه حتی نمی تونست دستشو خلاص کنه!

    پسره هم (که بیشتر از دو متر قدش بود) با خونسردی چپ چپ بهش نگاه میکرد و با سکوتش داشت می گفت الا و بلا اگه بزارم قانون و زیر پا بزاری!(منم میخ شده بودم و هی صورت جوون پره رو نگاه میکردم!)
    هیچی دیگه اونقدر ملت جمع شدن، اونقدر جمع شدن ،
    اونقدر جمع شدن که تا بالاخره تونستن سواشون کنن!(قیامت شده بود!) آخر سر هم من و برادرم بزور پدرم و جدا کردیم تا قضیه فیصله پیدا کرد!!

    هیچی دیگه نه تنها سوار نشیدم بلکه ابرو مون هم رفته بود واقعا!
    اما درسی که من گرفتم
    این بود که هیچ وقت برای منافع شخصی از دروغ استفاده نکنم

    و یک نکته جالب:

       

    ده سال بعد وقتی موقع سربازیم شد من با کمال تعجب اون آقاهه رو توی پادگانمون دیده بودم که شده بود فرمانده کل تیپ آموزش که سردار را با شمشیری همراهی میکرد!!!

    ویرایش توسط پرنس کوچولو : ۱۳۹۲/۰۱/۲۴ در ساعت ۲۳:۵۲

  17. صلوات ها 18


  18. #9

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    نقاشی/سفر/حقوق
    نوشته
    1,374
    حضور
    27 روز 3 ساعت 55 دقیقه
    دریافت
    17
    آپلود
    0
    گالری
    21
    صلوات
    5770



    پسره 12 ساله اصرار اصرار که من میخوام فلان بازی رو نصب کنم....

    به مادرش گفتم فلان بازی صحنه های بدی داره هااا....بده برا پسرت(خودم توی سیستم یه بچه دیگه دیده بودم) مادره میخنده و میگه آره....فلان و بهمانن!!!!!!!!!!!!!!

    من چی میگم اون چی مفهمه....

  19. صلوات ها 15


  20. #10

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    علاقه
    حق، افزایش آگاهی
    نوشته
    1,248
    حضور
    140 روز 15 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    66
    صلوات
    6260



    نقل قول نوشته اصلی توسط elaheh نمایش پست ها
    پسره 12 ساله اصرار اصرار که من میخوام فلان بازی رو نصب کنم....

    به مادرش گفتم فلان بازی صحنه های بدی داره هااا....بده برا پسرت(خودم توی سیستم یه بچه دیگه دیده بودم) مادره میخنده و میگه آره....فلان و بهمانن!!!!!!!!!!!!!!

    من چی میگم اون چی مفهمه....
    اره واقعا به شدت تایید میشه. بازی که توی امریکا و اروپا +17 یا +18 هست و اگه فروشنده یا خانواده تخلف کنن با هاشون برخورد میشه راحت میاد تو ایران بدون هیچ کنترلی و هر چی به پدر ومادرا میگیم عین خیالشون نیست.
    منم تذکر دادم ولی کو گوش شنوا.

  21. صلوات ها 13


صفحه 1 از 11 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود