صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: همانگونه که هستید بر شما حکومت خواهد شد

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اسک دین و اسک دینی ها!
    نوشته
    2,191
    حضور
    300 روز 21 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    12
    صلوات
    5858

    اشاره همانگونه که هستید بر شما حکومت خواهد شد




    با سلام و احترام
    کارشناس محترم لطفا در مورد حدیث زیر به سوالاتی که دارم پاسخ دهید .
    عن رسول الله (ص) :
    کما تکونوا یولی علیکم.

    1- تفسیر آن را بفرمائید.
    2-تناسب کشور ایران را با این حدیث بفرمائید.(در اینخصوص لطفا صادقانه پاسخ دهید یعنی وضعیت واقعی مردم و مسئولین را در نظر بگیرید و نه فقط جنبه تئوری و آرمانی انقلاب را)

    با تشکر
    ویرایش توسط یا عالی : ۱۳۹۵/۰۸/۲۰ در ساعت ۲۲:۱۸ دلیل: تغییر نام حضرت علی ع به رسول الله ص
    اللهم ارزقنا توفیق الشهاده الجمیلة فی سبیلک و فی لیله القدر المبارک
    و
    احشرنا مع مولانا و سیدنا و حراره قلوبنا و سکینه انفسنا
    سید الشهداء و الاحرار ابا عبدلله
    الحسین علیه افضل الصلوات و السلام


  2.  

  3. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    4,062
    حضور
    21 روز 10 ساعت 12 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    11167




    با نام الله

    همانگونه که هستید بر شما حکومت خواهد شد

    کارشناس : استاد مجید



    دلی که نشد خانه یاس نرگس

    خراب است و و یران صفایی ندارد








  4. #3

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    علاقه
    تحقیقات در زمینه ی معارف اسلامی
    نوشته
    2,166
    حضور
    29 روز 7 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    9019



    نقل قول نوشته اصلی توسط hamid40 نمایش پست ها
    با سلام و احترام
    کارشناس محترم لطفا در مورد حدیث زیر به سوالاتی که دارم پاسخ دهید .
    عن امیرالمومنین علی (ع) :
    کما تکونوا یولی علیکم.

    1- تفسیر آن را بفرمائید.
    2-تناسب کشور ایران را با این حدیث بفرمائید.(در اینخصوص لطفا صادقانه پاسخ دهید یعنی وضعیت واقعی مردم و مسئولین را در نظر بگیرید و نه فقط جنبه تئوری و آرمانی انقلاب را)

    با تشکر
    _______________________________________
    با صلوات بر محمد وآل محمد
    روایت مذکور از وجود نازنین رسول خدا(صلی الله علیه وآله) می باشد که در کتاب نهج الفصاحه آمده است :


    2182 -«كما تكونوا يولّى‏ عليكم‏؛چنان كه هستيد بر شما حكومت كنند.»
    _____________________________

    نهج الفصاحة (مجموعه كلمات قصار حضرت رسول صلى الله عليه و آله)، ص: 616

  5. صلوات ها 2


  6. #4

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۹
    نوشته
    2,900
    حضور
    21 روز 10 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8432



    سلام

    اصل حدیث از عامه است :

    حديث: كما تكونون يولى عليكم أو يؤمر عليكم، الحاكم ومن طريقه الديلمي من حديث يحيى بن هاشم حدثنا يونس بن أبي اسحاق عن أبيه أظنه عن أبي بكرة مرفوعاً بهذا، ومن هذا الوجه أخرجه البيهقي في السابع والأربعين بلفظ: يؤمر عليكم، بدون شك وبحذف أبي بكرة، وقال: إنه منقطع وراويه يحيى في عداد من يضع، وله طريق أخرى فأخرجه ابن جميع في معجمه والقضاعي في مسنده من جهة الكرماني بن عمرو حدثنا مبارك بن فضالة عن الحسن عن أبي بكرة بلفظ: يولى عليكم، بدون شك، وفي سنده إلى مبارك مجاهيل، وعند الطبراني معناه من طريق عمر وكعب الأحبار والحسن فإنه سمع رجلاً يدعو على الحجاج فقال له: لا تفعل إنكم من أنفسكم أتيتم إنا نخاف إن عزل الحجاج أو مات أن يستولي عليكم القردة والخنازير فقد روى أن أعمالكم عمالكم وكما تكونون يولى عليكم، وأنشد بعضهم: بذنوبنا دامت بليتنا. والله يكشفها إذا تبنا. وفي المأثور من الدعوات: اللهم لا تسلط علينا بذنوبنا من لا يرحمنا.

    ورواه الطبراني بمعناه عن الحسن أنه سمع رجلا يدعو على الحجاج فقال للا تفعل ، إنكم من أنفسكم أتيتم ، إنا نخاف إن عزل الحجاج أو مات أن يتولى عليكم القردة والخنازير ، فقد روي أن أعمالكم عمالكم ، وكما تكونوا يولى عليكم وفي فتاوى ابن حجر وقال النجم روى ابن أبي شيبة عن منصور بن أبي الأسود قال سألت الأعمش عن قوله تعالى * (وكذلك نولي بعض الظالمين بعضا) * ما سمعتهم يقولون فيه ؟ قال سمعتهم إذا فسد الناس أمر عليهم شرارهم ، وروى البيهقي عن كعب قال إن لكل زمان ملكا يبعثه الله على نحو قلوب أهله ، فإذا أراد صلاحهم بعث عليهم مصلحا ، وإذا أراد هلاكهم بعث عليهم مترفيهم . وله عن الحسن أن بني إسرائيل سألوا موسى عليه الصلاة والسلام ، قالوا سل لنا ربك يبين لنا علم رضاه عنا وعلم سخطه ، فسأله ، فقال أنبئهم أن رضائي عنهم أن استعمل عليهم خيارهم ، وإن سخطي عليهم أن استعمل عليهم شرارهم وفي فتاوى ابن حجر المكي رواه ابن جميع في معجمه . وذكر ابن الأنباري أن الرواية كما تكونوا بحذف النون وكما ناصبة حملا على أن . وذكر السيوطي في فتاواه الحديثية أنه رواه البيهقي في شعبه وغيره وإن حذف النون على لغة من يحذفها بلا ناصب ولا جازم . وكما في حديث لا تدخلوا الجنة حتى تؤمنوا أو أن حذفها على رأي الكوفيين الذين ينصبون بكما . أو على أنه من تغيير الرواة لكن هذا بعيد جدا ، انتهى . وأنشد بعضهم في المقام : بذنوبنا دامت بليتنا * والله يكشفها إذا تبنا وفي المأثور من الدعوات اللهم لا تسلط علينا بذنوبنا من لا يرحمنا



    لم أزل أسمع الناس يقولون : " أعمالكم عمالكم كما تكونوا يولى عليكم " إلى أن ظفرت بهذا المعنى في القرآن قال الله تعالى : " وَكَذَلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضًا " [ الأنعام : 129 ] ، وكان يقال : ما أنكرت من زمانك فإنما أفسده عليك عملك .

    والبته شرح أن در اخبار دیگری آمده :

    الناس مجزيون بأعمالهم
    كما تدين تدان
    الناس على دين مليكهم

    خلاصه اینکه خلایق هرچه لایق !
    ویرایش توسط خیر البریه : ۱۳۹۱/۱۲/۱۵ در ساعت ۱۱:۲۸

  7. #5
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اسک دین و اسک دینی ها!
    نوشته
    2,191
    حضور
    300 روز 21 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    12
    صلوات
    5858



    با سلام
    در مورد حدیث 2 تا سوال کردم و بزرگواران هم 2 تا پیام دادند که هیچ کدام جواب این حقیر نبود.
    منتظرم!
    موفق باشید.
    اللهم ارزقنا توفیق الشهاده الجمیلة فی سبیلک و فی لیله القدر المبارک
    و
    احشرنا مع مولانا و سیدنا و حراره قلوبنا و سکینه انفسنا
    سید الشهداء و الاحرار ابا عبدلله
    الحسین علیه افضل الصلوات و السلام


  8. #6

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    علاقه
    تحقیقات در زمینه ی معارف اسلامی
    نوشته
    2,166
    حضور
    29 روز 7 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    9019



    نقل قول نوشته اصلی توسط hamid40 نمایش پست ها
    با سلام و احترام کارشناس محترم لطفا در مورد حدیث زیر به سوالاتی که دارم پاسخ دهید . عن امیرالمومنین علی (ع) : کما تکونوا یولی علیکم. 1- تفسیر آن را بفرمائید. 2-تناسب کشور ایران را با این حدیث بفرمائید.(در اینخصوص لطفا صادقانه پاسخ دهید یعنی وضعیت واقعی مردم و مسئولین را در نظر بگیرید و نه فقط جنبه تئوری و آرمانی انقلاب را)
    ___________________________________--
    با صلوات بر محمد وآل محمد
    برای بررسی بحث حکومت سری به نهج البلاغه امام علی (ع) می زنیم واین مهم را در کلام رهبر معظم انقلاب به بحث می نشینیم.
    حكومت در نهج البلاغه
    مسئله حكومت در نهج البلاغه، مانند ده‏ها مسئله مهم ديگر زندگى، در اين كتاب عظيم به شيوه‏اى غير از شيوه محققان و مؤلفان مطرح شده است. البته چنين نيست كه امير المؤمنين (ع) فصلى در باره حكومت باز كرده باشد و با ترتيب مقدماتى به نتيجه‏گيرى برسد. شيوه سخن او در اين باب هم، مانند ابواب ديگر، شيوه‏اى حكيمانه است، يعنى عبور از مقدمات و قرار گرفتن بر روى نتيجه. نگاه امير المؤمنين (ع) به مسئله حكومت، نگاه يك حكيم بزرگى است كه با منبع وحى متصل و مرتبط است.
    ديگر آنكه مسئله حكومت در نهج البلاغه، به صورت يك بحث تجريدى نيست. على (ع) با امر حكومت درگير بوده و به عنوان يك حاكم، سخن گفته، به عنوان كسى كه با مشكلات اداره كشور اسلامى، با همه مشكلاتش و با همه مصيبتها و دردسرهايش روبرو بوده، و به جوانب گوناگون اين مسئله رسيدگى كرده است. توجه به اين امر براى ما كه در شرايطى مشابه شرايط على (ع) قرار داريم، بسى آموزنده است. بنده با يك سير كوتاه در نهج البلاغه، مسائلى را به عنوان رءوس مطالب، يادداشت كرده‏ام كه در اينجا بيان مى‏كنم.
    مسائل عمده‏اى كه بايد در اين زمينه مورد توجه قرار گيرد به قرار زير است: اول ببينيم كه آيا «حكومت» از ديدگاه امام (ع) به همان معنائى است كه در فرهنگ متداول جهان كهن و جهان امروز از آن فهميده مى‏شود، يعنى حكومت مترادف‏است با فرمانروايى، سلطه، تحكّم و احيانا برخوردارى حاكم يا حاكمان از امتيازاتى در زندگى يا نه، «حكومت» در فرهنگ نهج البلاغه، مفهوم ديگرى دارد در اين باب از چند كلمه و اصطلاح مشخص در نهج البلاغه استفاده مى‏كنيم، كه عنوان «امام»، «والى» و «ولّى امر» براى حاكم و عنوان «رعيّت» براى مردم از آن قبيل است.
    مطلب بعدى، مسئله ضرورت حكومت است. اين يك بحث است كه آيا براى جامعه انسانى، وجود فرماندهى و حكومت، امرى ضرورى است يا نه استنتاج از اين بحث به معناى التزام به لوازمى در زندگى جمعى است و صرفا منحصر به اين نيست كه ما قبول كنيم حكومت براى جامعه لازم است، بلكه نتيجه بحث ما در شيوه فرماندهى و در شيوه فرمانبرى و در اداره جامعه نيز مشخصات و خطوط ويژه‏اى ترسيم خواهد كرد.
    مسئله سوم، منشأ حكومت است. آيا منشأ حكومت از نظر نهج البلاغه چيست آيا يك امر طبيعى، نژاد، دودمان، نسب، زور و اقتدار (اقتدار طبيعى و اقتدار مكتسب) است يا نه، منشأ حكومت و آنچه به حكومت يك انسان يا يك جمع، مشروعيت مى‏بخشد، يك امر الهى يا يك امر مردمى است مسئله چهارم اين است كه آيا حكومت كردن، يك حق است يا يك تكليف حاكم حق حكومت دارد يا موظف است كه حكومت كند و كدام انسانى است كه مى‏تواند يا مى‏بايد حكومت كند از نظر نهج البلاغه، حكومت هم حق است و هم وظيفه. براى آن كسى كه از شرايط و معيارها و ملاك‏هاى حكومت برخوردار است، در شرايطى وظيفه است كه حكومت را قبول كند، و نمى‏تواند اين بار را از دوش خود بر زمين بگذارد.
    مسئله پنجم اين است كه آيا حكومت كردن براى فرد يا جمع حاكم، يك هدف است يا يك وسيله و اگر وسيله است، براى چه هدفى است حاكم به وسيله حكومت، به چه مقصدى مى‏خواهد برسد و جامعه را برساند مسئله ششم، مسئله شورانگيز روابط حاكم و رعيّت است. اين روابط، مبتنى بر چه مبنايى و چه اساسى است آيا حقى يك جانبه است كه حاكم را بر گرده مردم سوار مى‏كند يا يك حق متقابل است از جمله اساسى‏ترين و پرمعناترين و پرنتيجه‏ترين مباحث حكومت در نهج البلاغه، اين مسئله است.
    مسئله هفتم، مسئله مردم در حكومت است. بايد ببينيم كه در فرهنگ نهج البلاغه، مردم در برابر حكومت چه كاره‏اند، تعيين كننده‏اند، شروع كننده‏اند، اختياردار تامّ‏اند، هيچ كاره‏اند چه هستند. اين از ظريفترين مسائلى است كه در نهج البلاغه عنوان شده است و امروز فرهنگ‏هايى كه بر ذهنيّت مردم در بخش‏ها و تقسيم‏بندى‏هاى مختلف سياسى حاكم است، هيچ كدام منطبق با فرهنگ نهج البلاغه نيست.
    مسئله هشتم كه از لحاظ اصولى يك مسئله درجه دو، اما از لحاظ عملى مسئله بسيار پر شور و پر اهميّتى است، نحوه برخورد دستگاه ادارى است با مردم. اجزا و اعضاى حكومتى چگونه بايد با مردم برخورد كنند آيا طلبكار از مردمند آيا بدهكار به مردمند اخلاق دستگاه حكومت با مردم چگونه است.
    مسئله نهم كه باز از آن مسائل بسيار جالب است، رفتار حاكم نسبت به خويشتن است. آيا براى رفتار حاكم در جامعه، محدوديتى وجود دارد آيا مى‏توان به حسن رفتار او با مردم بسنده كرد يا نه، ماوراى نحوه ارتباط حاكم با مردم، چيز ديگرى وجود دارد كه آن، نحوه ارتباط حاكم با خود است زندگى شخصى حاكم چگونه بايد بگذرد و نهج البلاغه در اين مورد چه نظرى دارد .
    مسئله دهم، شرايط حاكم است. چگونه انسانى بر طبق فتواى نهج البلاغه مى‏تواند بر جامعه بشرى حكومت كند.
    اين ها عناوين مسائلى است كه در نهج البلاغه آمده است و ما مى‏توانيم آنها را مطرح كنيم و مورد بحث قرار دهيم. از اول شروع مى‏كنيم و به تناسب امكان و فرصت، بحث مى‏كنيم و هر مقدار كه پيش نرفتيم به عهده برادران و خواهران جوان مى‏گذاريم كه در نهج البلاغه بگردند و از اين دنياى معنا و معرفت بهره بگيرند و سر رشته تحقيق و تفكر را دنبال كنند و به ما و ديگران بياموزند.ادامه دارد.....

    ویرایش توسط مجید : ۱۳۹۱/۱۲/۱۵ در ساعت ۱۷:۱۱

  9. صلوات


  10. #7

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    علاقه
    تحقیقات در زمینه ی معارف اسلامی
    نوشته
    2,166
    حضور
    29 روز 7 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    9019



    ادامه بحث قبل
    مسئله اول، مسئله مفهوم حكومت است. در تعبيرات رايج در زبان عربى، براى حاكم، اين تعبيرات و عناوين وجود دارد: سلطان و ملك.
    كلمه سلطان در بطن خود متضمن مفهوم سلطه در حاكم است. يعنى آن كسى كه حاكم است، از بعد سلطه‏گرى مورد توجه است. ديگران نمى‏توانند در شئون مردم و امور مردم دخالت كنند، اما او مى‏تواند.ملك، ملوكيّت، مالكيّت، متضمن مفهوم تملّك مردم يا تملك سرنوشت مردم است.
    در نهج البلاغه از حاكم جامعه اسلامى هرگز به عنوان ملك يا سلطان سخنى گفته نشده است. تعبيراتى كه در نهج البلاغه است، يكى امام به معناى پيشوا و رهبر است. مفهوم رهبر با مفهوم راهنما فرق دارد رهبر آن كسى است كه اگر جمعيتى را و امتى را به دنبال خود مى‏كشاند، خود، پيش قراول و طلايه‏دار اين حركت است.
    مفهوم حركت و پيشروى و پيشگامى در اين خطى كه مردم حركت مى‏كنند، در كلمه امام وجود دارد.
    تعبير ديگر، «والى» است. «والى» از كلمه ولايت گرفته مى‏شود، و با توجه به مشتقات اين كلمه مى‏توان به بعد مورد نظر در آن رسيد. ولايت در اصل معناى لغت به معناى پيوند و به هم جوشيدگى دو چيز است. لغت مى‏گويد: ولايت يعنى اتصال دو شيئى به همديگر، بطورى كه هيچ چيزى ميان آن دو فاصله نشود. به تعبير فارسى: به هم جوشيدگى، به هم پيوستگى، ارتباط تامّ و تمام اين معناى ولايت است. البته براى ولايت معانى مختلف ديگرى هم ذكر شده: ولايت به معناى محبت، ولايت به معناى سرپرستى، ولايت به معناى آزاد كردن برده، ولايت به معناى بردگى يا ارباب برده بودن.
    به نظر مى‏رسد كه نوع ارتباط هايى كه در معناى ولايت ذكر مى‏شود. كلّا مصاديق همان پيوند و پيوستگى هستند. «والى» امت و «والى» رعيت آن كسى است كه امور مردم را به عهده دارد و با آنها پيوسته است و همين معنى، بعد خاصى از مفهوم حكومت را از نظر نهج البلاغه و امير المؤمنين روشن مى‏كند: «ولىّ امر» يعنى متصدى اين كار. هيچ امتيازى در كلمه متصدى اين كار نهفته نيست. جامعه اسلامى مانند يك كارخانه عظيم متشكل از بخش‏ها، ماشين‏ها، پيچ‏ها، مهره‏ها و قسمت‏هاى كوچك و بزرگ، پر تأثير و كم تأثير است. يكى از اين قسمت‏ها، آن قسمتى است كه مدير جامعه آن را تشكيل مى‏دهد. او هم مانند بقيه قسمت‏هاست. او هم مانند بقيه اجزاء و عناصر تشكيل دهنده اين مجموعه است. «ولىّ امر» متصدى اين كار است.
    متصدى اين كار هيچ گونه امتيازى را طلب و توقع نمى‏كند و عملا هيچ گونه امتيازى از لحاظ وضع زندگى و برخوردارى‏هاى مادى به او تعلق نمى‏گيرد. اگر بتواند وظيفه‏ خودش را خوب انجام دهد، به اندازه‏اى كه اين وظيفه و انجام دادن آن براى او جلب حيثيت معنوى كند، به همان اندازه حيثيت كسب مى‏كند، و نه بيش از آن. اين مفهوم حكومت در نهج البلاغه است.
    بنا بر اين تعبير، حكومت در نهج البلاغه، هيچ نشانه‏اى و اشاره‏اى از سلطه‏گرى ندارد. هيچ بهانه‏ى براى امتياز طلبى ندارد. از آن طرف، مردم به تعبير نهج البلاغه رعيت‏اند. رعيت يعنى جمعى كه رعايت و مراقبت آنان، و حفاظت و حراست آنان بر دوش ولىّ امر است. البته مراقبت و حفاظت، يك وقت نسبت به يك موجود بيجان است، كه اين يك مفهوم دارد، و يك وقت مربوط به حيوانات است و اين هم يك معنا دارد. اما حراست و حفاظت، گاهى مربوط به انسان‏ها است، يعنى انسان با همه ابعاد شخصيتش، با آزادي خواهيش، با افزايش طلبى معنويش، با امكان تعالى و اوج روحيش. با آرمان‏ها و اهداف والا و شريفش. اينها را به عنوان يك مجموعه در نظر بگيريد انسان با همه اين مجموعه بايد مورد رعايت قرار بگيرند. اين همان چيزى است كه در فرهنگ اسلامى در طول زمانها مورد ملاحظه بوده است. «كميت اسدى» مى‏گويد:
    «ساست لا كمن يرعى النّاس سواء و رعية الانعام»
    سياستمدارانى كه مراعات انسانها را مانند مراعات حيوانها در نظر نمى‏گيرند.
    يعنى انسان با انسانيتش بايد مراعات بشود. اين مفهوم رعيت و تعبير از مردم در نهج البلاغه است.
    بطور خلاصه، وقتى در نهج البلاغه در جستجوى مفهوم حكومت هستيم، از طرفى مى‏بينيم آنكه در رأس حكومت است، والى است، ولىّ امر است، متصدى كارهاى مردم است، وظيفه‏دار و مكلف به تكليف مهمى است، انسانى است كه بيشترين بار و سنگين‏ترين مسئوليت بر دوش اوست. اما در سوى ديگر، مردم قرار دارند كه بايد با همه ارزش‏هايشان با همه آرمان‏هايشان، با همه عناصر مشكّله شخصيتشان، مورد رعايت قرار بگيرند. اين مفهوم حكومت است و اين مفهوم، نه سلطه‏گرى است، نه زورمدارى است و نه افزون طلبى است.
    امير المؤمنين (ع) در بخش‏هاى مهمى از نهج البلاغه به حيطه حكومت اشاره مى‏كند. شايد ده‏ها جمله در نهج البلاغه مى‏توان نشان داد كه مفهوم حكومت را از نظرعلى (ع) مشخص مى‏كند. از جمله در ابتداى «فرمان مالك اشتر» مى‏خوانيم: «جباية خراجها و جهاد عدّوها و استصلاح اهلها و عمارة بلادها. »
    اين معناى حكومت است. اگر مالك اشتر بعنوان استاندار و والى و حاكم مصر معين مى‏شود، براى آن نيست كه براى خود عنوانى و قدرتى كسب كند، يا سود و بهره‏اى مادى را به خود متوجه سازد. براى آن است كه اين كارها را انجام دهد: براى اداره امور مالى كشور از آنها ماليات بگيرد با دشمنان مردم مبارزه كند آنها را در مقابل دشمنانشان مصونيت ببخشد آنها را به صلاح نزديك كند (صلاح با بعد وسيع مادى و معنويش كه از نظر على (ع) و در منطق نهج البلاغه مطرح است) شهرها و حيطه حكومت خود را آباد كند. يعنى بطور خلاصه انسان‏ها را بسازد، سرزمين را آباد كند، اخلاق و ارزش‏هاى معنوى را بالا ببرد، وظايف مردم و آنچه را كه در جنب حكومت بر عهده آن‏هاست، استنقاذ كند.
    مسئله بعدى، مسئله ضرورت حكومت است. اين بحث در نهج البلاغه در مقابل جريان خاصى مطرح مى‏شود و هميشه همين طور بوده است. يك جريان، جريان گرايش‏هاى قدرتمندانه است. در يك جامعه، هميشه كسانى يافت مى‏شوند كه مايلند براى خود حيثيت و قدرت فردى كسب كنند. روال عمومى جامعه را براى خودشان قبول ندارند. مى‏خواهند كه از ضرورت‏هايى كه يك زندگى جمعى بر دوش انسان‏ها مى‏گذارد، خودشان را رها كنند و تن به زير بار قراردادهاى اجتماعى و جمعى ندهند.
    از اين گرايش‏ها هميشه در جوامع وجود داشته، امروز هم هست، در آينده هم تا وقتى كه اخلاق انسانى كامل و درست نشود، يك چنين گرايش‏هايى وجود خواهد داشت.
    اينها مانند آن جمعى هستند كه در يك كشتى سوارند و مايلند در آن جايى كه خودشان نشسته‏اند، كشتى را سوراخ كنند. در يك قطار دارند حركت مى‏كنند و مايلند آن واگون يا آن اتاقى كه آنها را حمل مى‏كند، در يك جايى كه به نظر آنها خوش آب و هواست بايستد و اگر لازم باشد كه همه قطار هم با آنها بايستد حرفى ندارند. آنها به ضرورت‏هايى كه يك زندگى جمعى بر انسان تحميل مى‏كند، به مقتضاى طبيعت اجتماعى انسان، تسليم نمى‏شوند.
    اگر اين گرايش‏هاى قدرتمندانه و قدرت گرايانه در جامعه، محل بروزى پيدا كنند، سرانجام آن به هرج و مرج منتهى مى‏شود. على (ع) در مقابل اين گرايش‏ها مى‏گويد: «لابدّ للنّاس من امير». على (ع) اين جمله را در مقابل جريان بخصوصى مى‏گويد. جريانى كه ضرورت حكومت را نفى مى‏كند، آن جريانى است كه اگر على الباطن از گرايش قدرتمدارى، قدرت گرايى و زورگرايى ناشى مى‏شود، اما على الظاهر لعابى از فلسفه بر روى اين انگيزه كشيده شده، و اين همان است كه در زمان امير المؤمنين (ع) بود. خوارج، عده‏اى صادقانه و از روى اشتباه، اما يقينا عده‏اى از روى غرض، مى‏گفتند: «لا حكم الّا للّه» و در حقيقت يعنى ما در جامعه حكومتى لازم نداريم.
    امير المؤمنين (ع) اين كلمه «لا حكم الّا للَّه» را برايشان معنى مى‏كند و اشتباه آنها را توضيح مى‏دهد. باور نمى‏كنيم كه «اشعث بن قيس» كه رئيس خوارج است دچار اشتباه بوده است. و باور نمى‏كنيم كه دست‏هاى سياستمدار رقيبان موذى على (ع) در ايجاد اين گرايش على الظاهر الهى و توحيدى نقش نداشته‏اند. اينها مى‏گفتند حكومت خاص خداست، ما حكومت نمى‏خواهيم ولى مقصود واقعى آنها اين بود كه حكومت على (ع) را نمى‏خواهيم. آن روز اگر على (ع) تسليم اين مغلطه واضح مى‏گشت، يا تسليم هيجان اجتماعى مردمى كه ساده دلانه اين سخن باطل را قبول كرده بودند مى‏شد و از صحنه كنار مى‏رفت، آن وقت همان‏هائى كه گفته بودند ما حكومت لازم نداريم، مدعيان حكومت مى‏شدند و قدم در صحنه مى‏گذاشتند.
    امير المؤمنين (ع) مى‏گويد: نه، در جامعه حكومت لازم است: «كلمة حقّ يراد بها الباطل». اين سخن حقى است، اين بيان، بيانى قرآنى است: كه قُلْ إِنِّي عَلى‏ بَيِّنَةٍ: حكم و حكومت متعلق به خداست اما به اين معنى نيست كه جامعه مدير نمى‏خواهد: «نعم انّه لا حكم الّا للّه و لكنّ هؤلاء يقولون إمرة الّا للَّه». اينها مى‏خواهند بگويند اداره جامعه را هم خدا خودش بايد به عهده بگيرد و هيچ كس غير از خدا حق ندارد مدير جامعه باشد، يعنى بايد جامعه بدون مدير بماند: «و انّه لابدّ للنّاس من امير برّ او فاجر».
    اين يك ضرورت اجتماعى است، يك ضرورت طبيعى و انسانى است كه جامعه به يك اداره كننده احتياج دارد، به يك مدير نيازمند است، مدير خوب باشد يا مدير بد.
    ضرورت زندگى انسانها ايجاب مى‏كند كه مديرى وجود داشته باشد. «لا حكم الّا للَّه» كه اينها مى‏گفتند در حقيقت مى‏خواستند حكومت على (ع) را- كه از آن ناراضى بودند- نفى كنند. در حالى كه «لا حكم الّا للّه»، «انداد للّه» را نفى مى‏كرد، حاكميتى در عرض حاكميت خدا و رقيب حاكميت اللَّه را نفى مى‏كرد. حاكميت على (ع)، حاكميتى در عرض حاكميت خدا نبود، محو در حاكميت خدا بود، در طول حاكميت خدا بود، سرچشمه گرفته از حكومت اللَّه بود و امير المؤمنين (ع) اين مسئله را روشن مى‏كند. در يك جامعه، اگر حكومتى با اين وضع- يعنى منشاء گرفته از حاكميت اللَّه- وجود داشته باشد، آن وقت است كه هر حركتى نشان دهنده مفهوم انحرافى «لا حكم...» باشد، يك حركت ضد الهى و ضد علوى است و امير المؤمنين (ع) آن روز با اين حركت با قاطعيت تمام برخورد كرد، و خوارج را كه به راه حق باز نمى‏آمدند، بشدت كوبيد.



  11. صلوات


  12. #8

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    علاقه
    تحقیقات در زمینه ی معارف اسلامی
    نوشته
    2,166
    حضور
    29 روز 7 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    9019



    ادامه بحث قبل
    مسئله سوم، منشاء حكومت است. در فرهنگ رايج انسان، در گذشته و حال، منشاء حكومت، زور و اقتدار بوده است. تمام فتوحات و لشكركشى‏ها به همين معناست. همه سلسله‏هايى كه جايگزين سلسله‏هاى پيش از خود مى‏شدند، در حقيقت از همين راه مى‏آمدند. اسكندر كه ايران را فتح كرد، مغول كه به بهانه‏اى به سراسر اين منطقه يورش آورد، حسابشان جز اين نبود. منطق‏ها همه اين بود كه چون مى‏توانيم، پس پيشروى مى‏كنيم چون قدرت داريم، پس مى‏گيريم و مى‏كشيم. در طول تاريخ حركاتى كه سازنده تاريخ حكومت‏هاست، همه نشان دهنده همين فرهنگ است. از نظر حاكمان و نيز از نظر محكومان، ملاك حكومت و منشاء حكومت، زور و اقتدار بوده است. البته آن روزى كه پادشاهى مى‏خواست بر سر كار بيايد، يا آن گاه كه بر سر كار مى‏آمد، صريحا زور را منشاء و مايه حكومت خود نمى‏شمرد. حتى چنگيز خان مغول هم به بهانه‏اى به ايران حمله كرد كه ظاهرا براى ياران و طرفدارانش معقول بود.
    امروز، بازى ابرقدرت‏ها، به معناى تسليم در برابر فرهنگ زورمدارى است. آنهايى كه كشورها را به جبر و عنف مى‏گشايند، آنهايى كه هزاران كيلومتر دور از خاك خود وارد خانه‏هاى مردم مى‏شوند، آنهايى كه سرنوشت ملت‏ها را بدون اراده و خواست آنها در دست مى‏گيرند، اگر چه نه به زبان اما در عمل، اثبات و اذعان مى‏كنند كه منشاء حاكميت، زور و اقتدار است. البته اگر چه اين فرهنگ غالب است، در كنار اين رأى، نظرهاى ديگرى هم وجود دارد. افلاطون ملاك حكومت را فضل و فضيلت مى‏داند، «حكومت افاضل» اما اين نظر، فقط نقشى بر روى كاغذ و يا بحثى در كنج مدرسه‏هاست.
    در دنياى جديد، دمكراسى، يعنى خواست و قبول اكثريت مردم، ملاك و منشاء حكومت شمرده مى‏شود. اما كيست كه نداند كه ده‏ها وسيله غير شرافتمندانه به كار گرفته مى‏شود تا خواست مردم به سوئى كه زورمداران و قدرت طلبان مى‏خواهند هدايت شود. بنا بر اين مى‏توان در يك جمله گفت كه در فرهنگ رايج انسانى، از آغاز تا امروز و از امروز تا آن زمانى كه فرهنگ علوى و فرهنگ نهج البلاغه بتواند بر زندگى انسان‏ها حكومت كند، منشاء حاكميت اقتدار و زور بوده و خواهد بود و لا غير.
    امير المؤمنين (ع) در نهج البلاغه، منشاء حكومت را اين معانى نمى‏داند، و مهمتر از آنكه خود او هم در عمل آن را ثابت مى‏كند. از نظر على (ع)، منشاء اصلى حكومت، يك سلسله ارزش‏هاى معنوى است. آن كسى مى‏تواند بر مردم حكومت كند و ولايت امر مردم را به عهده بگيرد كه از خصوصياتى برخوردار باشد. نگاه كنيد به نامه‏هاى على (ع) به معاويه و طلحه و زبير و به عاملان خود و به مردم كوفه و به مردم مصر. نامه‏هاى فراوانى كه اگر يكى از آنها را بخوانيم وقت زيادى خواهد گرفت. او حكومت را و ولايت بر مردم را ناشى از يك ارزش معنوى مى‏داند. اما اين ارزش معنوى هم به تنهايى كافى نيست تا اين كه انسان فعلا و عملا حاكم و والى باشد، بلكه مردم هم در اينجا سهمى دارند كه مظهر آن «بيعت» است.
    امير المؤمنين (ع) در هر دو زمينه، تصريحاتى دارد. در نامه‏هايى كه امام (ع) به رقباى حكومتى خود نوشته است و قبلا به آنها اشاره كرديم، و نيز در بياناتى كه در باره اهل بيت وارد شده است، آن ارزش‏هاى معنوى كه ملاك حكومت هستند بيان شده‏اند. اما اين ارزش‏ها به تنهايى، چنانكه گفتيم، مايه تحقق حكومت نيست، بلكه بيعت مردم هم شرط است: انّه بايعنى القوم الّذين بايعوا ابا بكر و عمر و عثمان على ما بايعوهم عليه فلم يكن للشّاهد ان يختار و لا للغائب ان يردّ، و انّما الشّورى للمها جرين و الانصار فان اجتمعوا على رجل و سمّوه اماما كان ذلك للّه رضى.«» اگر مهاجر و انصار جمع بشوند و كسى را پيشواى خود بدانند و به امامت او گردن بنهند، خدا بر اين راضى است. بيعت، منجّز كننده حق خلافت است. آن ارزش‏ها وقتى مى‏تواند فعلا و عملا كسى را به مقام ولايت امر برساند كه مردم هم او را بپذيرند و قبول كنند.
    مسئله ديگرى كه در نهج البلاغه بسيار حائز اهميت است، اين است كه آيا حكومت، يك حق است يا يك تكليف و امير المؤمنين (ع) در بيانى خلاصه و مجمل، حكومت را هم يك حق مى‏داند و هم يك تكليف. به اين ترتيب نيست كه هر كسى كه برايش شرايط توليّت امور مردم فراهم شد و توانست بنحوى با كسب وجاهت، با تبليغ، با كارها و شيوه‏هايى كه معمولا طالبان قدرت خوب مى‏دانند آن شيوه‏ها را انجام بدهند، نظر مردم را جلب كند و بتواند حكومت كند. وقتى حكومت، حكومت حق است، اين حق متعلق به كسان معينى است، و اين به معناى آن نيست كه يك طبقه، طبقه ممتازند. زيرا كه در جامعه اسلامى، همه فرصت آن را دارند كه خود را به آن زيورها بيارايند. همه مى‏توانند كه آن شرايط را براى خود كسب كنند.
    البته در دوران بعد از پيامبر اكرم (ص) يك فصل استثنائى وجود دارد. اما نهج البلاغه بيان خودش را به صورت عامّ ارائه مى‏دهد و به اين حق بارها و بارها اشاره مى‏كند.
    امام (ع) در اوايل خلافت، در خطبه معروف شقشقيه مى‏فرمايد: «و انّه ليعلم انّ محلّى منها محلّ القطب من الرّحى، ينحدر عنّى السّيل و لا يرقى الىّ الطّير. مى‏فرمايد جايگاه من در خلافت، جايگاه ميله گرداننده سنگ آسيا است. در باره روزى كه در شوراى شش نفرى با عثمان بيعت كردند، مى‏فرمايد: لقد علمتم انّى احقّ النّاس بها من غيرى؛ اى مردم (يا اى مخاطبان من)، شما مى‏دانيد كه من از همه كس به حكومت و خلافت اولى ترم.
    امام، حكومت را حق مى‏داند. اين چيزى است كه در نهج البلاغه واضح است. البته دنبالش بلافاصله مى‏فرمايد: و و اللَّه لاسلمنّ ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الّا علىّ خاصّة؛ مادامى كه فقط به من ظلم مى‏رود، من صبر مى‏كنم، تسليم هستم. ما دام كه كارها بر محور خود انجام بگيرد، من در خدمت هستم.
    عين همان بيانى كه در آغاز خلافت ابو بكر هم، يعنى نسبت به آن دوران هم، ايشان بيان فرمودند: فامسكت يدي حتّى رايت راجعة النّاس قد رجعت؛ اول دست از بيعت شستم، تسليم نشدم، بيعت نكردم اما ديدم حوادثى بوقوع مى‏پيوندد كه مصيبت آن حوادث براى اسلام و براى مسلمين و براى شخص على، صعب تر و غير قابل تحمل‏تر است از مصيبت از دست رفتن حق ولايت. بنا بر اين امير المؤمنين (ع)، ولايت را يك حق مى‏داند و اين جاى انكار نيست.
    خوب است همه مسلمانها به اين مسئله، با چشم واقع بينى نگاه كنند. اين امر، كارى به بحث احيانا جدال‏انگيز شيعه و سنى ندارد. ما امروز معتقديم كه در آفاق عالم اسلامى بايد برادران شيعه و سنى با هم و براى هم زندگى كنند و اخوّت اسلامى را از همه چيزها بالاتر بدانند و اين يك حقيقت است. اين تفاهم و وحدت طلبى امروز يك وظيفه است، و هميشه وظيفه همين بوده است. اما يك بحث علمى و اعتقادى در نهج البلاغه اين حقيقت را به ما نشان مى‏دهد، و ما نمى‏توانيم چشممان را روى هم بگذاريم و آنچه را كه نهج البلاغه با صراحت مى‏گويد نديده بگيريم. اين را امير المؤمنين (ع) يك حق مى‏داند، و همچنان كه يك وظيفه نيز مى‏داند. يعنى آن روزى كه اطراف على (ع) را مى‏گيرند بنحوى كه: «فما راعنى الّا و النّاس كعرف الضّبع الىّ، يتنالون علىّ من كلّ جانب حتّى لقد وطى الحسنان و شقّ عطفاى»«» مردم آن چنان انبوه بر من گرد آمدند كه فرزندان مرا در زير پاهاى خود لگدمال كردند و رداى من پاره شد.
    مردم مشتاقانه و نيازمندانه از على (ع) مى‏خواهند كه به نياز آنها پاسخ بدهد.
    امير المؤمنين (ع) براى حكومت يك شأن واقعى قائل نيست. حكومت براى على (ع) يك هدف نيست، همچنان كه در بحث بعدى بايد روشن بشود. اما با اين حال، حكومت را به عنوان يك وظيفه مى‏پذيرد، و مى‏ايستد و از آن دفاع مى‏كند: لولا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود النّاصر... لا لقيت حبلها على غاربها و لسقيت آخرها بكأس اوّلها.«» باز هم حكومت براى من ارزشى ندارد باز هم حاضر نيستم براى به دست آوردن مقام، از ارزش ها بگذرم. باز هم حاضرم با همان جام نخستين، اين جمع را سيراب كنم و هم چنان كه روز اول كنار نشستم، باز هم كنار بنشينم.
    مؤكّدا مى‏گويد:دعونى و التمسوا غيرى.«» مرا بگذاريد و به سراغ ديگران برويد.
    اما وقتى احساس مى‏كند كه وظيفه است، احساس مى‏كند كه زمينه آماده است و او مى‏تواند اين نقش عظيم و اساسى را بر عهده بگيرد. آن وقت قبول مى‏كند.
    آيا حكومت براى على (ع) يك هدف است يا يك وسيله خط اساسى فاصل ميان حكومت على (ع) و حكومت ديگران همين است كه حكومت براى على (ع) هدف نيست. يك وسيله براى رسيدن به آرمان‏هاى معنوى است.
    محققان، نهج البلاغه را براى اين زمان بسيار قدر بدانند. حقيقت اين است كه اگر ما امروز «هزاره نهج البلاغه» را مى‏گيريم، بايد بدانيم كه اين كتاب عزيز از اين هزار سال اقلاً نهصد و پنجاه سال را در انزوا و سكوت بوده است. جز دانشوران و خواص، كسى از نهج البلاغه جز نامى نمى‏دانست. اولين ترجمه‏اى كه از آن شده از مترجم روحانى محترمى است كه اول بار نهج البلاغه را بازارى كرد و به دست مردم داد: آقاى «سيد على نقى فيض الاسلام». من از ايشان قدردانى مى‏كنم و كار ايشان كار مهمى بود.
    بتدريج، نهج البلاغه توى بازار آمد و به دست مردم افتاد. مردم نمى‏دانستند نهج البلاغه‏اى هم هست. تنها جملاتى از نهج البلاغه شنيده بودند، كه آن هم بيشتر در مذّمت دنيا و بخش‏هاى كمى از اخلاق بود و ديگر هيچ. بعد از آن، قدرى نهج البلاغه دست به دست گشته است. كسانى بر آن شرح نوشته‏اند و كسانى برداشت هاى خود را بنام شرح نوشته‏اند. همه اين زحمات ارجمند است، همه قابل تقدير است، اما در برابر عظمت نهج البلاغه و كارهايى كه بايد انجام گردد در حكم صفر است.
    نهج البلاغه، يك ترجمه كامل ندارد، يك شرح و تفسير كامل ندارد. فصل بندى و باب‏بندى ندارد. بجز كتاب بسيار ارجمندى كه استاد عاليقدر «آقاى مصطفوى» به عنوان «كاشف الفاظ نهج البلاغه» تنظيم كرده‏اند، كارى در اين حد و در اين مايه براى نهج البلاغه انجام نگرفته است. نهج البلاغه با اين عظمت، اين همه مورد اغماض قرار گرفته است.
    امروز ما بايد به نهج البلاغه برگرديم. فضلا و انديشمندان كار خود را بكنند، اما جوان‏ها نبايد منتظر اساتيد، فضلا و پيشروان انديشه و علم و ادب بمانند.
    نهج البلاغه را بايد از ابعاد گوناگون مورد نظر قرار دهيم و براى اين كار، جمع‏ها و جلسه‏ها تشكيل دهيم البته بنياد نهج البلاغه، كه رحمت و توفيق خدا يار آن باد، مى‏تواند محورى باشد، از خدا مى‏خواهيم كه ما را در اين كوشش موفق بدارد.
    و السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته

    1- آیة الله العظمی سید علی خامنه ای،( رهبر معظم انقلاب)،يادنامه‏ دومين‏ كنگره‏ نهج ‏البلاغه، صفحه ‏ى 39-25


  13. صلوات


  14. #9
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اسک دین و اسک دینی ها!
    نوشته
    2,191
    حضور
    300 روز 21 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    12
    صلوات
    5858



    با سلام و تشکر از توضیحات مفیدی که مرقوم فرمودید.
    ببینید استاد مطالب شما در خصوص تبیین حکومت ؛حاکم و رعیت در یک جامعه اسلامی (از دیدگاه نهج البلاغه) و دیدگاه حکومتهای غیر اسلامی تشریح شد.ولی از آنجا که من نتوانستم برداشت و ارتباط مناسبی بین آن و سوالم پیدا کنم لذا مجبورم برداشت خودم را عرض کنم و شما آن را نقد کنید:
    برداشتهای مختلفی که به نظرم می رسد چند حالت دارد :
    1- یک جامعه با مردمی فهیم و سالم خود به خود یک حاکم سالم می یابد و بالعکس:
    اگر اینگونه باشد پس چرا حاکم باید از طرف خدا انتخاب می شد؟ چرا پیامبر اکرم ص باید علی ع را انتخاب می کرد؟ و چرا اجازه ندادند که خود به خود علی ع انتخاب شود؟
    به عنوان مثال و یک شاهد برای این فرض , انقلاب ایران را در نظر بگیرید؛ آیا میتوان گفت که وقتی مردم برخواستند و انقلاب کردند و به قولی اصلاح شدند و با طاغوت جنگیدند , در اینصورت حاکم آنها هم عوض شد و امام خمینی حاکم شد.
    و یا خدا می فرماید: "ان الله لایغیر بقوم ...." .
    2-یک جامعه سالم مستحق یک حاکم سالم است و بالعکس.
    در اینصورت مثلا جامعه بعد از حضرت رسول سالم نبود و حضرت رسول دستوری فرمودند که علی ع امام باشد ولی چون جامعه آمادگی آن را نداشت، این امر بر زمین ماند.
    موفق باشید
    .
    اللهم ارزقنا توفیق الشهاده الجمیلة فی سبیلک و فی لیله القدر المبارک
    و
    احشرنا مع مولانا و سیدنا و حراره قلوبنا و سکینه انفسنا
    سید الشهداء و الاحرار ابا عبدلله
    الحسین علیه افضل الصلوات و السلام


  15. صلوات ها 2


  16. #10

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    علاقه
    تحقیقات در زمینه ی معارف اسلامی
    نوشته
    2,166
    حضور
    29 روز 7 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    9019



    1- یک جامعه با مردمی فهیم و سالم خود به خود یک حاکم سالم می یابد و بالعکس: اگر اینگونه باشد پس چرا حاکم باید از طرف خدا انتخاب می شد؟ چرا پیامبر اکرم ص باید علی ع را انتخاب می کرد؟ و چرا اجازه ندادند که خود به خود علی ع انتخاب شود؟ . 2-یک جامعه سالم مستحق یک حاکم سالم است و بالعکس. در این صورت مثلا جامعه بعد از حضرت رسول سالم نبود و حضرت رسول دستوری فرمودند که علی ع امام باشد ولی چون جامعه آمادگی آن را نداشت، این امر بر زمین ماند. موفق باشید.[/quote]
    __________________________________________
    با صلوات بر محمد وآل محمد
    بنده از بیان شما این گونه فهمیدم که اشکال شما به نحوی انتخاب رهبر در جامعه صدر اسلام است،وبعد سرایت پیدا می کند به عصر حاضر، ولی سخنی که می توان برای سخن شما مطرح نمود این مقاله است که می تواند گره کور سوالات شما را پاسخ دهد، لطفا توجه بفرمایید:
    آراى عمومى در زمان حاضر از اهميت فراوانى برخوردار است چرا كه بيشتر حكومتها آن را به عنوان يك ضابطه و اصل پذيرفته اند و سعى دارند خود را در اعتقاد و عمل بدان، پاى بند نشان دهند و به اين وسيله در ميان مردم خود و در سطح بين المللى از موقعيت بهترى برخوردار گردند.
    آراى عمومى امروزه نه تنها ملاك مقبوليت يك حكومت به شمار مى رود بلكه ملاك مشروعيت آن نيز دانسته مى شود چرا كه بسيارى از حكومتهاى دنيا، منشأ حاكميت را مردم يا ملت مى دانند. در ميان متفكرين معاصر اهل سنت نيز اين انديشه رواج دارد كه خداوند (به عنوان منشأ اصلى حاكميت) حاكميت را به مردم مسلمان اعطا نموده و لذا يك حكومت اسلامى فقط وقتى مشروع است كه مردم به او تفويض قدرت كرده باشند.
    در ميان انديشمندانى كه مردم را منشأ حاكميت مى دانند بحثهاى نسبتاً گسترده و عميقى وجود دارد كه آيا حاكميت در بين آحاد مردم تقسيم شده است و يا از آن واقعيتى برخاسته از مجموع آنان است كه ملت ناميده مى شود، ماهيت واقعى حاكميت چيست، حاكميت مطلق است يا مقيد و سؤالات ديگرى از اين قبيل.] 1 [مقاله حاضر متكفل پرداختن به اين مباحث نيست. عنوان مقاله نيز به گونه اى است كه تبيين آن نيازمند ورود به مباحث مزبور نمى باشد لكن بدون غفلت از اين بحثها، مقاله حاضر مبتنى بر پيش فرضها و مفاهيمى مى باشد بدين ترتيب:
    1 حاكميت از خداوند سرچشمه مى گيرد و او نه تنها داراى حاكميت تكوينى، بلكه داراى حاكميت تشريعى با تمام ابعادش مى باشد.
    2 مشروعيت به معناى انتساب داشتن به شريعت است بنابراين حكومتى مشروع است كه مورد تأييد شريعت باشد.
    3 آراى عمومى در حكومت اسلامى، فى الجمله اعتبار دارد لكن تبيين دقيق آن، هدفى است كه اين مقاله به تناسب حجم خود آن را دنبال مى كند.
    با توجه به اين نكات، به نظر مى رسد مناسبتر آن است كه اهتمام به آراى عمومى در حكومت علوى را از سه زاويه مورد بحث قرار گيرد:
    1 اهتمام به آراى عمومى در تعيين زمامدار
    2 اهتمام به آراى عمومى در تصميم گيريهاى سياسى و حكومتى
    3 اهتمام به آراى عمومى در نظارت بر زمامداران و كارگزاران حكومت.
    اين مقاله تنها به بررسى نخستين محور مى پردازد.
    اهتمام به آراى عمومى در تعيين زمامدار
    تاريخ زندگى اميرالمؤمنين (ع) بعد از رحلت پيامبر اكرم (ص) و بويژه چگونگى قبول حكومت و خلافت از سوى آن حضرت، گواه روشنى بر اهتمام وى به تأثير آراى عمومى در تعيين زمامدار مى باشد.
    توضيح اينكه بعد از ارتحال پيامبر اسلام (ص) با وجود نصوص و تصريحات فراوان آن حضرت بر اينكه امامت و خلافت بعد از ايشان بر عهده على (ع) بود و در وجود وى تبلور مى يابد، برنامه سقيفه شكل گرفت و موجب انحراف خلافت از مسير اصلى خود گرديد. على (ع) كه در زمان رحلت پيامبر (ص) به همراهى بعضى از اصحاب به غسل و تجهيز آن حضرت اشتغال داشت، پس از آنكه از بيعت مردم با ابوبكر آگاه شد در صدد تحصيل حق مسلّم خود برآمد تا چنين پنداشته نشود كه وى اعتقادى به حقانيت خود نداشته و لذا در اين خصوص اقدامى نكرده است، از اين رو بود كه آن حضرت به همراه همسرش فاطمه زهرا (ع) به خانه هاى انصار رفته از آنان يارى مى طلبيد. فاطمه (ع) نيز آنان را به يارى اميرالمؤمنين (ع) فرا مى خواند ليكن آنان در جواب مى گفتند: اى دختر رسول خدا كار بيعت با اين مردم اتمام يافته است چنانچه پسرعمويت زودتر از ابوبكر از ما بيعت مى خواست به يقين كسى را با او برابر نمى كرديم و جز او را نمى پذيرفتيم. على (ع) پاسخ مى داد: شگفتا انتظار داشتيد جنازه رسول خدا (ص) را بدون انجام كفن و دفن ميان خانه بگذارم و براى به دست آوردن حكومتى كه از پيامبر (ص) به جا مانده بود، به نزاع و كشمكش بپردازم؟ فاطمه (ع) نيز مى گفت: ابوالحسن آنچه سزاوار بود عمل كرد و وظيفه خود را انجام داد. آنان نيز كارى كردند كه خدا از آنان بازخواست خواهد كرد.] 2 [
    با دقت در تاريخ زمان رحلت پيامبر اكرم (ص) مى توان دريافت كه براى على (ع) اين امكان وجود داشت كه از بيعت با ابوبكر همچنان خوددارى ورزد و از اوضاع آشفته آن روزگار به نفع خويش بهره بردارى كند، چرا
    كه افراد زيادى نسبت به آنچه در سقيفه گذشته بود معترض بودند. بعضى از اين افراد در منزل فاطمه (ع) گرد آمدند تا از رهبرى و جانشينى اميرالمؤمنين (ع) حمايت كنند. از اين گروه مى توان اشخاص زير را نام برد: ابوذر، سلمان، مقداد، عمار، حذيفة بن يمان، خزيمة بن ثابت، ابوالهيثم التيهان، فضل بن عباس، قثم بن عباس، دحية بن خليفة، براء بن عازب، بريده اسلمى (كه از شيعيان مذهبى على (ع) بودند) زبير بن عوام، طلحة بن عبيدالله، عباس و عبدالله بن عباس (كه از حاميان سياسى آن حضرت بودند) و گروه ديگرى از مخالفان و شيعيان على (ع) نيز بودند كه در خانه حضرت زهرا (ع) حضور نداشتند همچون قيس بن سعد بن عباده، سهل بن حنيف، عثمان بن حنيف، مالك اشتر نخعى، ابوايوب انصارى، عدى بن حاتم طايى، ابى بن كعب، ابى سعيد خدرى و عبدالله بن مسعود.] 3 [
    چنانكه ملاحظه مى شود بسيارى از اين افراد، بزرگانى بودند كه بيعت نكردنشان با خليفه، سهم زيادى در تضعيف موقعيت سياسى او داشت و هر يك از آنان مى توانست جماعتى را نيز با خود همراه كند، كافى بود كه على (ع) با درايتى كه داشت رهبرى اين حركت را به دست گيرد و زمينه خلافت خود را فراهم كند، چنانكه عباس عموى پيامبر (ص) نيز به صراحت به آن حضرت پيشنهاد كرده گفت: «امدد يدك ابايعك فيقول الناس: عمّ رسول الله بايع ابن عمّ رسول الله فلا يختلف عليك اثنان‏] 4 [
    دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم، كه در اين صورت مردم خواهند گفت عموى رسول خدا (ص) با پسرعموى رسول خدا (ص) بيعت كرده و آنگاه دو نفر نيز در مورد تو اختلاف نخواهند كرد.»
    ولى اميرالمؤمنين (ع) از قبول اين پيشنهاد خوددارى نمود چنان كه از پذيرش پيشنهاد ابوسفيان نيز امتناع كرد. زمانى كه ابوسفيان خواست تا با آن حضرت بيعت نمايد و قسم ياد كرد كه اگر على (ع) بخواهد شهر مدينه را عليه ابوبكر از سواره و پياده پر خواهد كرد.] 5 [
    سرانجام على (ع) بعد از شهادت حضرت زهرا (ع) با ابوبكر بيعت كرد. مهمترين عاملى كه آن حضرت را به اين كار وا داشت حفظ دين نوپاى اسلام در برابر خطرات متعددى بود كه در آن زمان، آن را تهديد مى كرد چنانكه خود فرمود:
    «فامسكت يدى حتى رأيت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام يدعون الى محق دين محمد صلى الله عليه و آله فخشيت ان لم انصر الاسلام و اهله ان ارى فيه ثلماً او هدماً تكون المصيبة به علىّ اعظم من فوت ولايتكم‏] 6 [
    دست نگاه داشتم تا اينكه ديدم گروهى از مردم مرتد شده از اسلام برمى گردند و مى خواهند دين محمد صلى الله عليه و آله را از بين ببرند پس ترسيدم كه اگر به يارى اسلام و مسلمانان نپردازم رخنه يا انهدامى در دين ببينم كه مصيبت و اندوه آن بر من بزرگتر از فوت شدن ولايت و حكومت بر شما باشد.»
    ديگر عامل مهم بيعت اميرالمؤمنين (ع) با ابوبكر، بيزارى آن حضرت از به راه انداختن كشتار و خونريزى در ميان مسلمانان بود چرا كه به خوبى مى دانست اگر دست به قيام مسلحانه بزند، بدون شك تنها نخواهد ماند و بنى هاشم و بسيارى از بنى عبد مناف و انصار به پشتيبانى او برخواهند خاست و در نتيجه خون تعداد زيادى از مسلمانان بر زمين خواهد ريخت چنان كه آن حضرت در خطبه اى كه در مسير حركت به سوى بصره ايراد نمود به اين نكته تصريح كرده فرمود:
    «ان الله لما قبض نبيه استأثرت علينا قريش بالامر و دفعتنا عن حق نحن احق به من الناس كافة فرأيت ان الصبر على ذلك افضل من تفريق كلمة المسلمين و سفك دمائهم و الناس حديثو عهد بالاسلام و الدين يمخض مخض الوطب يفسده ادنى وهن و يعكسه اقلّ خلف‏] 7 [
    از آن زمان كه پيامبر (ص) رحلت كرد قريش در مورد حكومت بر ضد ما به پا خاستند و ما را از حقى كه نسبت به آن از تمام مردم سزاوارتر بوديم باز داشتند پس چنان ديدم كه صبر و شكيبايى در اين مورد از ايجاد تفرقه در بين مسلمانان و ريختن خون آنان بهتر است چرا كه بسيارى از مردم تازه مسلمان بودند و دين همچون مشك پر از شير بود كه اندك غفلتى آن را تباه و اندك تخلفى آن را واژگون مى كرد.»
    اميرالمؤمنين (ع) در اين رفتار، دستور پيامبر اكرم (
    ص) را اطاعت نموده كه به آن حضرت فرموده بود:
    «يا بن ابى طالب لك ولاء امتى فان ولّوك فى عافية و اجمعوا عليك بالرضا فقم بامرهم و ان اختلفوا عليك فدعهم و ما هم فيه‏] 8 [
    اى پسر ابوطالب ولايت بر امت من از آن تو است پس اگر در سلامتى (و آرامش) پذيراى ولايت تو شدند و به (حكومت) تو رضايت دادند اداره امور آنان را بر عهده بگير و اگر در مورد تو اختلاف كردند آنان را به خودشان وا گذار.»
    مطابق اين حديث، پيامبر اكرم (ص) ولايت را به طور صريح از آن على (ع) مى داند لكن در خصوص اعمال ولايت و به اجرا گذاشتن اين حق الهى به آن حضرت دستور مى دهد كه تا زمانى كه مردم پذيراى حكومتش نشده اند از به دست گرفتن قدرت و حكومت خوددارى نمايد و تأكيد مى فرمايد كه اگر مردم در مورد تو اختلاف كردند آنان را به حال خودشان وا گذار.
    تاريخ گواهى مى دهد كه على (ع) نيز دقيقاً به همين دستور عمل كردند و لذا وقتى كه پس از دعوت مردم به حقانيت خود در آنان عزم راسخى مشاهده نكردند و آنها را در اين خصوص داراى اختلاف يافتند، مصداق قسمت اخير فرمايش پيامبر (ص) را محقق ديدند كه فرمود «و ان اختلفوا عليك فدعهم و ما هم فيه» اگر مردم در مورد تو اختلاف كردند آنان را به خودشان وا گذار.
    بدين ترتيب مطابق سخن پيامبر اكرم (ص) و عملكرد على (ع) ميزان تأثير آراى عمومى در تعيين زمامدار به اندازه اى است كه بدون رضايت و يا رأى مثبت آنان، زمامدار اسلامى مجاز به تصدى حكومت و اعمال ولايت در اين خصوص بر آنها نمى باشد. به عبارت ديگر بايد دو مرحله را از يكديگر تفكيك نمود يكى مرحله ثبوت ولايت است و ديگرى مرحله اعمال ولايت يا تولّى و تصدى امور مسلمين. در مرحله اول رأى مردم هيچ دخلى ندارد چرا كه ولايت از آنان سرچشمه نمى گيرد و لذا توسط آنان نيز قابل اعطا يا سلب نمى باشد. اما در مرحله دوم رأى مردم، عنصر اصلى است زيرا بدون احراز رأى مثبت آنان، زمامدار شرعى مجاز به اعمال قدرت بر آنها نخواهد بود. بدون شك در چنين حالتى زمامدار واجد شرايط همچنان داراى ولايت است و مقام ثبوت ولايت در مورد وى متحقق مى باشد لكن مجاز به اعمال ولايت مزبور نيست زيرا شرط اصلى اعمال ولايتكه رضايت عمومى است تحقق نيافته است. البته مردمى كه از پذيرش ولايت يك حاكم جامع الشرايط خوددارى مى كنند در صورتى كه از روى عمد و آگاهى (نه اشتباه) مرتكب چنين كارى شوند بى ترديد از فرمان الهى سرپيچى كرده و مستحق كيفر مى باشند ولى در عين حال حاكم شرع مجاز نيست كه بدون كسب رضايت عمومى به اعمال ولايت در زمينه حكومت بپردازد.
    ادامه دارد...



  17. صلوات


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 3

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود