صفحه 1 از 8 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)

  1. #1

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 18 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469

    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)




    جایی از شهید مطهری خوونده بودم یا نمی دونم شایدم از قول ایشون شنیده بودم: « رابطه ما با تقوا و کنترل خود باید دو طرفی باشه. تقوا ما رو از گناه حفظ می کنه و ما نیز باید از تقوا محافظت کنیم؛ همان گونه که لباس ما رو حفظ می کنه، ما هم بایه از لباس مون مراقبت کنیم تا پاره نشه و یا کثیف. چه جایی بایه تقوا رو از آسیب حفظ کنیم؟ در واقع تقوا دژ و قلعه است که ما رو از گناهان حفظ می کنه؛ اما یه جا این قلعه مستحکم، فتح شدنییه. هر کسی و در هر پست و مقامی که باشیم هم نبایه به قلعه تقوای خودم بنازیم و ببالیم. نبایه گمان برمون داره که در برابر هر گناه واکسینه شده ایم؛ خلوت دو نامحرم لشکرییه که این قلعه تقوا رو راحت تر از اونی که فکرش رو بکنیم، فتح می کنه و شکست می ده.»
    خب اجازه بدین قصه پر از غصه­ام رو از اول براتون بگم، تا شما هم بدونین چه زمستون سختی بر من گذشت. بدونین که من در چه مردابی فرو رفتم و الان چه طور مثل یک برّه در پنجه های شیر عذاب وجدان و چنگال عقاب احساس گناه، گیر افتاده ام. از نظر وضع و قیافه ظاهری، خدا به من اگه هیچی نداده باشه دو چشم و ابروی خوشگل داده. این رو نه این که خودم بگم. از خانمای محرم و اقوام و دوستان این رو بارها و بارها شنیده ام تا جایی که احساس غرور می کنم، به خصوص زمانی که آینه ای ببینم


    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)

    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۱/۱۲/۲۴ در ساعت ۱۹:۵۲
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  2. صلوات ها 45


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 18 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    قسمت دوم
    علاقه به کارای فرهنگی من رو به مرکزی فرهنگی کشوند. خدا رو شکر زود جای خود را پیدا کردم و رشد کردم تا جایی که مسئولیتای مهمی در مرکز به من دادن. به خوبی و خوشی کارم رو انجام می دادم تا این که...تا این که همه چیز از اون روز شروع شد. روزی که مبدء بدبختی خودم می دونم و هرگاه در خاطر مجسم می شه، آه از نهاد بر می خیزه و اشک از چشمام سرازیر می شه. جایی که کار می کردم یه مجموعه کامل بود از ورزشگاه، کتابخانه و کلاس های هنری و دینی و.....
    خانمای مربی زیادی برای کلاسای مختلف اونجا دعوت می کردیم و افراد زیادی ثبت نام می کردن. روزی به مربی جدیدی تماس گرفتم تا برای کلاسای هنری دعوتش کنم. او هم بدون مکث پذیرفت. با بررسی برنامه مرکز، برنامه ای زمانبندی شده بهش دادم تا سر وقت کلاسش رو شروع کنه و تو هفته طبق اون برنامه در مرکز حاضر بشه. اولین روزی که اومد، برای معرفی خود به دفترم اومد. بعد از کلاس که داشتم به منزل می رفتم، او رو دم مرکز منتظر تاکسی دیدم. وقتی بهش رسیدم ازش خواستم که سوار شوند تا جایی برسانمش. خانم مربی، تشکر کنان جلوی ماشین سوار شد.
    در مسیر ساکت بودم راستش حس خوبی نداشتم که یه خانم جوان نامحرم کنارم بنشیدنه. تو فکر بود که شروع کرد به صحبت کردن: «دست تون درد نکنه، راستش داشتم به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا کلاس اینجا رو قبول کردم آخه بد مسیره ، الانم موندم، بقیه جلسات رو چه جوری بیایم و برگردم.»
    گفت و گفت و گفت و من هنوز با خودم کلنجار می رفتم: «کار من اشتباه بود که او رو سوار کردم یا کار او که جلو نشست؟ من که بهش نگفتم. خودش...نه تو می تونستی ازش بخواهی...ولی نه این طوری زشت بود آخه روم نمی شد بگم شما بفرمایید عقب. نمی دونم شایدم من بی جنبه ام و یه مقدار هم سخت گیر...»
    هنوز داشتم تو عالم خیال با افکارم کلنجار می رفتم که یه دفعه متوجه شده که دستی داره به بازوم می خوره:
    «دستتون درد نکنه. آقای صدری ممنونم. ممنونم. همین جا پیاده میشم.»
    با صدای او به خودم اومدم و زدم روی ترمز.
    با تبسم گفت: «بابا من رو بگو سر قبری دارم، فاتحه می خوونم که مرده توش نیست. مشخصه که تو حال خودت بودی و به سخنانم ......»
    هنوز حرفاش تموم نشده بود که دست پاچه شدم و گفتم: «نه نه، خانم نوری.یه لحظه حواسم پرت شد.»
    از ماشین پیاده شده با احساس سرش رو از پنجره ماشین تو کرد و گفت: « ترسونی من رو گفتم یه جوون و مجرد و من یه زن تنها...بگذریم بازم ممنونم لطفِ زیادی در حقم کردین. موندم بقیه روزا چیکار کنم. اگه شما دقیقاً همین وقت به منزل بروید عالی میشه، چون تقریباً هم مسیریم.»
    من که غافل گیر شده بودم گفتم: «ب بله خواهش می کنم آره من که این مسیر رو میام...»
    وسط سخنم پرید گفت: « واقعاً ممنونم، لطف می کنید.
    بعد خداحافظی کرد و گفت: «تا فردا.»
    او رفت ولی من سرجام خشکم زده بود.


    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)

    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۱/۱۲/۲۴ در ساعت ۱۸:۴۱
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  5. صلوات ها 35


  6. #3

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 18 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    قسمت سوم
    روزای بعد، از صبح با خودم کلنجار می رفتم:«ظهر چه کنم؟ ای کاش خانمی پیدا می شد و او را می رسوند. کاشکی اصلاً تماس می گرفت و می گفت مشکلی دارم نمی تونم بیام مرکز. خدای من عجب جایی گیر کردم.»
    یه روز وقتی ساعت کارم تموم شده بود، تو حال و هوای خودم بودم و داشتم میز کارم رو مرتب می کردم که صدایی توجه من رو به خودش جلب کرد: «سلام آقای صدری.»
    صدای خودش بود. زلزله ده ریشتری ساختمان تموم سلولای وجودم رو لرزوند.
    - «س سلام».
    - «راستش گفتم خوبیت نداره هم من رو برسونی و هم خدای نکرده بخوای بیرون منتظرم باشی. گفتم زود بیام که منتظرم نشی و معطلت نکنم.»
    - «نه من همزمان با شما تعطیل می شم و منتظر نمی مونم. در واقع ...»
    هنور حرفم تموم نشده بود که گفت: «خُبْ تا شما کارتون رو انجام می دین منم این مجله رو تورقی می کنم.»
    به سرعت جت و جنگی آماده شدم و گفتم برویم راستش ترسم برم داشته بود، هنوز با یه نامحرم بعد از ساعت کاری تو اتاقم تنها نبودم از حرف و حدیثای دیگران هم می­ترسیدم.
    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)



    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۱/۱۲/۲۴ در ساعت ۱۸:۴۱
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  7. صلوات ها 29


  8. #4

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 18 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    قسمت چهارم
    روزای بعدم به سراغم می­آمد. نمی­دنم با همه راحت بود یا با من. اوائل حس خوبی نسبت به ادا و اطوارش نداشتم، ولی چند روزی که گذشت احساس کردم، خیلی بی غل و غش است و دلش پاک.

    اما ...اما به هر حال تلاش می کردم، به چشماش نگاه نکنم، چون چشماش من رو یاد این شعر می انداخت:
    به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
    بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
    این روزا حالم گرفته بود. حال و روز خوبی نداشتم. یکی دو روز به بهونه­ای سر کارم حاضر نشدم، ولی آخرش که چه، بایه می رفتم سر کار تا نظم مرکز بهم نریزه. با همه هارت و پورتم، هر باری تا منزل می رسوندمش هزار تا استغفر الله، رو دستم میذاشت و میرفت بعدم شلاقای عذاب وجدان بود که بر گرده ام فطرتم فرود می آمد.
    گاهی مستأصل می­شدم و در نماز گریه ام می گرفت. روزای سختی داشتم مغزم ترافیک سنگینی از خیالات و افکار منفی داشت. تا این که از بین همه خیالات دلم رو خوش کردم که چون پاکم، خدا امتحانی جلوی پام گذاشته تا بلکه این کنکور اخلاقی رو قبول شوم و ارتقای معنوی پیدا کنم. این توجیه من رو به ایستادگی دعوت می کرد. راستش براش هم مؤیداتی داشتم. شنیده بودم افرادی در زمان رسول خدا سنگ ریزه در دهانشون میذاشتن تا غیبت نکنن و حرف لغوی نزنن.
    شنیده بودم برخی به باباطاهر ایراد می گیرن که هنر نیست که آدم بدون چشم، بدون گوش بشه تا گناه نکنه:
    ز دست دیده و دل هر دو فریاد
    که هر چه دیده بیند دل کند یاد
    بسازم خنجری نیشش ز فولاد
    زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
    هنر این نیست که از نامحرم دور باشی و گناه نکنی، هنر اینه که در کنار نامحرم باشی و گناه نکنی.


    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)

    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۱/۱۲/۲۴ در ساعت ۱۸:۴۱
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  9. صلوات ها 33


  10. #5

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 18 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    قسمت پنجم



    برای تسکین خودم گاه به گاهی از توجیه بالا کمک می­گرفتم، ولی باز میدونستم یه جای کارم میلنگه و گیره.
    اما حضور تصویر و خیال این خانم با اون شوخیاش، با اون برخورد راحتش شده بود ویروسی که استغفرالله هام براش آنتی ویروس قوی ای نبود.
    یه روز وقتی رفتم دم منزل بیاورمش که متوجه شدم وسائلش سنگین است و نمی تواند پایین بیاورد یاالله گفتم تا برای کمکش بروم دم در منزل که رسیدم گفتم: یالله.
    با عجله اومد دم در گفت شرمنده نمی خواستم به شما زحمت بدم. وسایل وسط سالن شان بود در را باز گذاشتم و رفتم بیاورم هیچ کس منزل نبود و شوهرش هم سرکار.
    خم شدم که وسائل را بر دارم دستی به سرم کشید و گفت: قربون دسات. صورت مثل ماهت را می بوسم و خم شد سرم را بوسید. من که در وجودم طوفان شده بود بی اختیار کمرم را راست کردم و دستش را گرفتم کمی امس کردم و بوسیدم و بعد به او گفتم برویم برویم که شیطون بی کار نیست.

    همین که وسائل را برداشتم شروع کرد به اصرار که حالا که اومدی صبر کن یه میوه ای یه نوشیدنی ای بیارم.
    من که یه لحظه به خودم آمده بودم حالم بد شد از خود بد می آمد. نمی تونستم الان خودم را با گذشته پاکم تطبیق بدهم؛ این کار از من بود.
    با اصرار از او خواستم که از منزل بیرون برویم.
    وقتی او را به مرکز فرهنگی رساندم
    پاهام یاریم نمی کرد از ماشین پیاده بشوم. گریه امانم نمی داد نمی خواستم با اون وضعیت کسی من رو ببینه. سریع از محل کارم دور شدم یه جای خلوتی نگه داشتم..........




    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)

    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۱/۱۲/۲۴ در ساعت ۱۸:۴۰
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  11. صلوات ها 27


  12. #6

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 18 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    قسمت آخر
    گوشی رو برداشتم با شماره 096400 تماس گرفتم اپراتور گوشی رو برداشت:‌ «بفرمایید، وضوع سؤال تان چیه ؟»
    راستش تا حالا با این شماره تماس نگرفته بودم و اگر حضوری بود اصلا از شرم نمی تونستم مشکلم رو مطرح کنم. دوباره صدا اومد:«ببخشید عرض کردم موضوع سؤالتان چیه؟»
    من که نمی دونستم چی بگوییم اولین چیزی که به زبانم اومد رو با گریه و صدای لرزون گفتم: «تو تو توبه.»
    بعد از چند ثانیه کارشناسی با صدایی ملایم و آروم گفت:‌ »کارشناس اخلاق هستم، در خدمت شما هستم، بفرمایید.»
    نوع برخوردش ترغیبم کرد که مشکلم رو بیان کنم. یه لحظه هم نمی تونستم جلوی گریه خودم رو بگیرم. موج هیجان هام صدام رو می لرزوند. حاج آقا با متانت من رو آروم کرد و از من خواست عجله نکنم و با چند نفس عمیق و چند ذکرِ صلوات مشکم رو به تدریج بگم. بالاخره با عرق ریختن و شرم با هرجان کندی که بود مشکلم رو گفتم. کارشناس برام وقت زیادی گذاشت. بر چند نکته تأکید کرد؛ یکی این که خدا توبه پذیر است برگردم و توبه واقعی کنم. دوم این که به هیچ وجه دیگه با آن خانم روبرو نشم، شماره او رو از گوشیم پاک کنم و با هر بهانه­ای که شده مانع ارتباط مون بشم.
    خدا خیرش بده من رو از آسمان به زمین آورد. چند روز موفق بودم و با هر ترفند و کلکی بود کاری می­کردم با هم مواجه نشیم.
    تا این که یک روز صبح زود، تماس گرفت. ازم خواست که تو مسیر، او رو به مرکز برسونم. وقتی آی فون رو زدم گفت: «‌ببخشید شرمنده، امروز، روز آخرمه و کلاسم تمام میشه. وسائلم زیاده ممنون میشم کمکم کنین.»
    مونده بودم چه کنم. یه لحظه، جنگ سختی در عالم خیالم بر پا شد. سخنان حاج آقا تو گوشم طنین انداز بود. از سویی هم امواج صدایش، مثل یه آهنربای قوی، قلبم رو به سمت خودش می کشوند. درگیر این خیالات بودم که باز گفت: «‌الو الو! هستین. یه لحظه تشریف بیاورید.»
    یا الله گفتم در باز شد از پله ها یکی یکی بالا می رفتم و با خود کلنجار. قسمتی از سخنان حاج آقا بیشتر از همه، ذهنم رو مشغول کرده بود؛
    « ابن سیرین چرا به اون مقام رسید؟ چون موقعیت زنا براش پیش اومد؛ ولی او با مالیدن کثافت به بدنش معرکه فرار کرد. خدا هم به او بوی خوش داد و هم علم تعبیر خواب. حضرت یوسفم با همین مبارزه ها کرامت پیدا کرد و علم تعبیر خواب به او ارزانی شد. شیخ رجبعلی خیاط.....
    من که عاشق معنویت بودم و می خواستم اهل کرامت باشم و به مقامات عالی عرفانی برسم در مسیر راه پله تا درب منزل که گویی یک اتوبان طولانی بود رو با همین افکار طی می کردم تا به این نتیجه رسیدم: «بله فرار از موقعیت کار درستی نیست. میرم میرم اگر زمینه گناه پیش اومد خودم رو کنترل می کنم، چشمم رو می پوشم و هوس و شهوتم را کور می کنم تا از سوی خدا هم عنایتی بشه. تو همین افکار بودم که خودم رو جلوی درب دیدم. رسیدنم همون و باز شدن درب همون.
    صدایی از پشت درب اومد:« بفرمایین بفرمایید»
    سرم به طرف بالا بردم و به خدا گفتم:«کمکم کن و یاالله کنان وارد شدم.»
    همین که وارد شدم او بلافاصله درب رو بست. نمی تونستم چشمام رو باز نگه دارم. من مجرد بودم و تا حالا زنی رو به این وضع ندیده بودم. با ناز و عشوه هاش همه چیز یادم رفتم.
    توجیه هاش خیلی راحت من رو در این موقع قانع می کرد؛ «ببین مگه چی میشه. اشتباه نکن این زنا نیست. من راضیم تو هم راضی. شوهرم اون قده درگیر کارشه که من رو پاک از یادش رفته ام. این که من با تو باشم بهتره یا این که هر روز با یکی؟
    کارت شارژ معنویتم ته کشیده بود و کاری ازش نمیومد، عقلم به جایی قد نمی داد، وقتی به خودم آمدم
    کاری که نباید می شد، اتفاق افتاده بود. از خودم، از قیافه ام از ادعاهام و از اون افریته زن نما بدم می آمدم
    باورم نمی شد یه روز کارم به جایی برسه که این طوری شیطون و هوس بتوون من رو دور بزنن و راحت در گرداب زنا غرق بشم.
    هیجان های شهوت فروکش کرده بودن و شعله های هوسم خاموش شده بودن.
    عقلم سرجاش برگشته بود؛ بهتر راه و چاه رو می دیدم. همه توجیه های اون زن که تا نیم ساعت قبل منطقی جلوه می کردن، پوچ و بی اساس جلوه می کردن.
    خدای من!
    من کی­ام؟!
    کجا اومدم؟!
    من همونی هستم که دوستان و فامیل بهم التماس دعا میگن و به پاکی ام غبطه می خورن.
    مثل دیوانه ها و همانند قمار بازی که با دست پر رفته باشه و همه دارایی اش رو باخته شده باشد و مست لایقعل شده، شده بودم. از منزل بیرون زدم. گوشام صدای اون زن رو نمی شنید. مهر سکوت برلبانم زده شده بود منگ و گیج و بی هدف به راه افتادم.....
    چند روزی گذشت، هنوز حال خوبی نداشتم.
    تا حالا نشده بود نسبت به نمازم این قدر سست باشم. راستش دیگه شرمم می اُومد وضو بگیرم، نماز بخونم و قرآن.
    از امام زمون و حتی از عکس عارفی که تو اتاقم زده بودم، خجالت می­کشیدم.
    اون قاب رو برداشتم و گذاشتم توی کمدم.



    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۲/۰۴/۱۴ در ساعت ۱۵:۲۷
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  13. صلوات ها 31


  14. #7

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 18 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    لینک داستان های واقعی در مشاوره


    چوب اعتماد (پست 2 الی 7) «خیانت همسر»




    عصای زندگی (پست 15 الی 21) «روابط همسران»




    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)

    سکه های استعداد(پست 43 الی 49) «ازدواج»




    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)


    شوک معنوی (پست 70 الی 73) «ارزش و اهمیت انتخاب همسر دیندار»




    اژدهاي چند سر (پست 91 الی 98) «انتخاب نادرست در مشکلات زندگی»




    عشق و نفرت (پست 104 الی 108) «انتخاب نادرست مشاور»



    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)

    عشق اسفنجی(پست 114 الی 118) «خیانت به همسر»



    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)

    عروسک (پست 145 الی 147) «ازدواج»




    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)

    بغض گلو گیر (پست 172 الی 178) «خیانت به همسر»





    چوپان خدا (پست 206 الی 210) «راضی بودن به مقدرات الهی»



    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)
    مِهر بي مُهر (پست 223 الی 227) «ازدواج»


    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)

    کبوتر بی بال (پست 235 الی 240) «ازدواج مدت دار»




    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)

    منم زن ميخوام (پست 258 الی260) «ازدواج مدت دار»




    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)

    گرداب انتقام (پست 269 الی 275) «بي وفايي همسر و انتقام جبراني»




    یه فنجون محبت (پست 289 الی 299 ) «روابط همسران»



    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)

    شب تار جدایی (پست 317 الی 330) «ازدواج مدت دار»


    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)



    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)


    طعمه (پست 354 الی 367) « رابطه دختر و پسر »



    زمین گیر (پست 381 الی 388)«ازدواج و مشکلات جسمی و سلامتی»




    اژدهاي نفس (پست 401 الي 406) «عشق به جنس مخالف»



    آغوش خدا (پست 421) « بازگشت به سوي خدا»



    زخم خورده (پست 424 الي 427) «جنايت والدين در بستر»








    بار كج (پست 441 الي 444) «خيانت دوست»




    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)


    خوره بدبيني (پست 451 الي 453) «سوء ظن و بدبيني به همسر»


    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)


    ناقوس رسوايي (پست 471 الي ...) «وابستگي عشقي به مرد بيگانه»


    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)

    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  15. صلوات ها 17


  16. #8

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 18 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  17. صلوات ها 18


  18. #9

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 18 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469





    نام کتاب:حديث عقل و نفس آدمى درآيينه قرآن‏
    مولف:استاد حسين انصاريان ناشر:مركزتحقيقاتى دارالعرفان
    شماره جلد:1 تعداد صفحات:479 نوبت چاپ: چاپ اول، 1387 قطع: وزیری
    موضوع:مجموعه سخنرانى هاى استاد حسين انصاريان درباره نسبت بين عقل و نفس در پرتو آيات قرآن كريم است.

    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  19. صلوات ها 14


  20. #10

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 18 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    این داستان را از دست ندهید
    داستان واقعی تعبیر خواب ( تحلیل تربیتی و روان شناختی داستان)



    نفس اژدرهاست او کی مرده است
    از غم بی آلتی افسرده است


    گر بیابد آلت فرعون او

    که بامر او همی‌رفت آب جو


    آنگه او بنیاد فرعونی کند

    راه صد موسی و صد هارون زند


    کرمکست آن اژدها از دست فقر

    پشه‌ای گردد ز جاه و مال صقر


    اژدها را دار در برف فراق

    هین مکش او را به خورشید عراق


    تا فسرده می‌بود آن اژدهات

    لقمهٔ اویی چو او یابد نجات


    مات کن او را و آمن شو ز مات

    رحم کم کن نیست او ز اهل صلات

    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  21. صلوات ها 19


صفحه 1 از 8 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 2

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود