جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: حق شناسی و دوستداران حق

  1. #1

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    2,644
    حضور
    1 روز 12 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    11247

    حق شناسی و دوستداران حق




    در سایت سنی نیوز این رو خواندم که شهادت حضرت زهرا بزرگترین دروغ تاریخ

    باید اینجا به این نکته اشاره داشت که اگر ما شهادت حضرت زهرا را دروغ بدانیم اول باید تمام تاریخ نویسان و نویسندگان سنی را بزرگترین دروغ گویان تاریخ بدانیم که انها این واقعه را در کتب خود نوشته اند .
    بسم رب زهرا
    مهم ترين موضوعي كه پس از رحلت پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) مي‌توان به آن اشاره نمود، مسأله احراق (سوزاندن) بيت حضرت فاطمه (سلام الله عليها السلام) توسط عمر بن الخطاب، و وارد آمدن جراحات جسمي و روحي بر آن بانوي نمونه است. كه ما به خاطر اختصار، به گوشه هائي از آن، كه در كتب خود اهل سنّت ذكر شده اشاره مي نمائيم:

    در كتاب‌هاي «عقد الفريد» و «تاريخ ابو الفداء» و «اعلام النساء» در اين مورد اين‌گونه آمده است:

    ابوبكر گروهي را به سركردگي عمربن الخطاب بسوي خانه حضرت علي (عليه السلام) گسيل داشت و به سركرده آنها گفت: اگر در برابر فرمانت سر فرود نياوردند با آنان پيكار كن. عُمر با شعله اي از آتش حركت كرد تا خانه وحي و رسالت را به آتش بكشد، در اين گير و دار بود كه دخت فرزانه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله)، فاطمه (عليها السلام) با او روبرو شد و فرمود: هان! اي پسر خطّاب آيا آمده اي تا خانه ما را به آتش بكشي؟ عُمر پاسخ داد: آري مگر اينكه همان را كه امّت گردن نهاده اند بپذيريد و باخليفه انتخابي ما دست بيعت دهيد.([1])
    و همچنين در تاريخ طبري و الامامه و السياسه، در همين زمينه آمده است: به خداي سوگند خانه را به آتش خواهم كشيد مگر اينكه به منظور بيعت از خانه بدر آئيد و يا گفت: با شما هستم، يا به منظور بيعت از خانه بدر آئيد يا خانه را با هر آن كس كه در آن است به آتش خواهم كشيد. برخي به او گفتند: دخت پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) در آن خانه است، پاسخ داد: اگر چه او باشد.([2])
    مؤلف كتاب الامه و السياسه تحت عنوان چگونگي بيعت حضرت علي (عليه السلام) مي نويسد: ابوبكر در پي جويي از كساني كه از بيعت سر باز زده و نزد اميرالمؤمنين (عليه السلام) رفته بودند، برآمد، از اين رو عمر را به سوي خانه حضرت علي (عليه السلام) گسيل داشت تا آنان را احضار كند، عمر به در خانه آمد و آنان را ندا داد امّا آنان از آمدن و دست بيعت دادن به ابوبكر خودداري كردند، اينجا بود كه عمر به همراهان خويش دستور داد تا هيزم بياورند و خود فرياد كشيد: به خدائي كه جان عمر در كف قدرت اوست يا بايد از خانه بدر آئيد و يا خانه و هر كه در آن باشد به آتش خواهم كشيد. به او گفتند: اي ابا حفص (عُمر) مي داني كه حضرت فاطمه (عليها السلام) در اين خانه است؟ پاسخ داد: گر چه او هم باشد! سرانجام آن گروهي كه نزد حضرت علي (عليه السلام) بودند از خانه بيرون آمدند و بناگزير بيعت نمودند و تنها حضرت علي (عليه السلام) در خانه ماند و فرمود: من سوگند ياد كرده ام كه تا قرآن را جمع آوري ننمايم، نه از خانه خارج شوم و نه عبا بر دوش افكنم. در اين هنگام بود كه دخت پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) حضرت فاطمه (عليها السلام) بر آستانه درب ظاهر شد و فرمود: تاكنون گروهي را كه براي رسيدن به حضور كسي آمده باشند، بدتر و خشن تر از شما به خاطر ندارم، شماها مردمي هستيد كه پيكر مطهر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) را در برابر ما رها كرديد و خود براي انحصار قدرت و امكانات شتافتيد، بي آنكه از صاحبان واقعي حق اجازه اي بگيريد و مشورت نمائيد و يا حقي را براي ما به رسميّت شناسيد و بازگردانيد.([3])
    شاعر «نيل حافظ ابراهيم» در قصيده خويش كه به عمريه معروف است مي گويد:
    گفته اي است از عُمر به حضرت علي (عليه السلام)، چه بزرگوار است شنونده آن و چه عظيم است گوينده آن: اگر بيعت نكني، خانه ات را آتش مي زنم، در حالي كه دختر مصطفي، حضرت فاطمه (عليها السلام) در خانه بود، هيچ كسي جز ابو جعفر (عُمر) نمي توانست اين سخن را در برابر سوار عدنان و حافظ آن بر زبان آورد.([4])
    علامّه مظفّرمي‌گويد: اين شاعر گمان برده كه اين از شجاعت عُمر است، نه چنين نيست، او اشتباه مي كند و نمي داند كه عُمر در مواقع سرنوشت ساز اسلام، قدمي بر نداشته است و دستي در جنگهاي فراوان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) نداشته است، عُمر اين سخن را بدان خاطر گفت، چون خود را به واسطه وصيّت پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) به حضرت علي (عليه السلام) مبني بر اينكه صبر پيشه كن، از او ايمن مي ديد، اگر حضرت علي (عليه السلام) به سراغش مي آمد بي درنگ فرار مي كرد.([5])
    شهرستاني در كتاب الملل و النحل به نقل از نظّام معتزلي آورده است كه: عُمر در غوغاي روز بيعت بگونه‌اي بر شكم دختر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) زد كه جنين وي سقط گرديد، او نعره مي كشيد كه: خانه حضرت فاطمه (عليها السلام) را با هر آنكه در آن است به آتش بكشيد. و اين فرمان در حالي صادر شد كه در آن خانه جز حضرت فاطمه (عليها السلام) و شوهر گرانقدرش حضرت علي (عليه السلام) و دو نور ديده اش امام حسن و امام حسين (عليها السلام) هيچ كس نبود.
    نظير اين مطلب را صفدري شافعي و ابن حجر عسقلاني و طبري در كتابهاي خويش آورده اند.([6])

  2.  

  3. #2

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    2,644
    حضور
    1 روز 12 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    11247



    2) جريان شهادت آن حضرت از ديدگاه شيعه:
    حضرت فاطمه (عليها السلام) پيش از يورش دژخيمانه گروه متجاوز به خانه اش پشت درب ايستاده بود، هنگامي كه يورشگران به حريم خانه اش يورش آوردند، به پشت ديوار پناه برد، امّا مهاجمان دخت پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) را كه شش ماه باردار بود به سختي پشت درب خانه فشردند، بگونه اي كه از شدّت درد و رنج فريادش برخاست و جنين او بر اثر شدت ضربه درب و فشردگي ميان درب و ديوار، به شهادت رسيد. درست در همان لحظات بود كه مهاجمان، حضرت علي (عليه السلام) را دستگير نمودند و كوشيدند تا او را از خانه‌اش بيرون برند، كه حضرت فاطمه (عليها السلام) با وجود درد شديد و موج ناراحتي و اضطرابي كه بر اثر صدمه حاصل شده بود، قهرمانانه به پا خاست و به انگيزه دفاع از حق و عدالت كوشيد تا از بردن اميرالمؤمنين جلوگيري كند و افسوس كه در همين لحظات فرمان ظالمانه كتك زدن بر دخت محبوب و عزيز پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) صادر گرديد.
    سخناني كه از امامان معصوم در اين باره رسيده ناظر بر اوضاع غمبار آن صحنه است:
    امام حسن (عليه السلام) در مجلس ديكتاتور و فريبكار اموي «معاويه» خطاب به مغيرة بن شعبه يكي از همان تبهكاران شركت كننده در آن يورش تجاوز كارانه، فرمود: تو بودي كه حضرت فاطمه (عليها السلام) دخت پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) را كتك زدي و او را مجروح و خون آلود ساختي و باعث شدي تا كودكش را سقط كند، تو در اين انديشه بودي كه با اين جنايت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) خدا را تحقير كني و با زير پا نهادن فرمان او، حرمت آن بزرگوار را هتك نمائي، مگر نه اينكه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) به حضرت فاطمه (عليها السلام) مي فرمود: فاطمه جان تو سالار بانوان بهشتي، از اين رو اي مغيره، به هوش باش كه فرجام تو آتش دوزخ خواهد بود.([7])
    و نيز در كتاب سليم بن قيس چنين آمده:... قنفذ بوسيله تازيانه به گونه اي بر پيكر حضرت فاطمه (عليها السلام) نواخت كه آن حضرت هنگامي كه پس از بيماري سخت و طولاني به شهادت رسيد، هنوز اثر آن ضربات بر بازويش بسان دست بندي بر آمده بنظر مي رسيد، آنگاه پس از ضربات تازيانه، دخت پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) را چنان بر چارچوب درب خانه اش فشردند كه استخوانهاي پهلويش درهم شكست و آن محبوب پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) جنين خويش را سقط نمود.
    در كتاب سليم بن قيس آمده است كه: عمر به سوي خانه اميرمؤمنان (عليه السلام) روي آورد و درب خانه را زد و فرياد كشيد كه هان اي پسر ابي طالب در را باز كن، حضرت فاطمه (عليها السلام) فرمود: عمر از ما خاندان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) چه مي خواهي؟ چرا ما را با اندوه خويش به خود وا نمي‌گذاري؟ عمر گفت: درب را باز كنيد كه اگر جز اين باشد خانه را آتش خواهم كشيد. حضرت فاطمه (عليها السلام) فرمود: آيا از خدا نمي ترسي كه بر خانه من هجوم آوردي و بدون رضايت من بر خانه ام وارد مي شوي؟ امّا عُمر آتش خواست و درب خانه را به آتش كشيد. حضرت فاطمه (عليها السلام) بسوي او رفت و فرياد كشيد كه اي پدر، اي پيامبر خدا... و او شمشير را كه غلاف بود بالا برد و بر پهلوي دخت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) زد. ناله حضرت فاطمه (عليها السلام) بر آسمان برخاست. عمر تازيانه را برگرفت و بر بازوان او زد. حضرت فاطمه (عليها السلام) ناله سر داد كه اي پدر راستي كه پس از تو ابوبكر و عمر با ما چه كردند... . اميرمؤمنان كه از جسارت عُمر سخت خشمگين شده بود به سرعت پيش آمد و كمربندش را گرفت و او را بر زمين زد، و تصميم گرفت به كيفر جنايتي كه مرتكب شده بود او را نابود سازد كه بناگاه وصيّت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) به يادش آمد كه او را به شكيبائي فرمان داده بود. اينجا بود كه فرمود: هان اي پسر صحّاك، اگر نبود كه خدا چنين مقرّر ساخته و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) از من پيمان شكيبائي گرفته بود، آنگاه خوب مي دانستي كه تو جرأت نزديك شدن به خانه مرا نداشتي تا چه رسد كه چنين جنايت و ميدان داري كني. عُمر نيروي كمكي خواست و گروه تازه نفس استبداد سر رسيدند و به خانه حضرت فاطمه(عليها السلام) يورش بردند و حضرت علي (عليه السلام) را به محاصره در آوردند و او را به زنجير كشيدند تا براي بيعت به سوي مسجد برند. اما دخت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) با آن حال مجروح به دفاع از حضرت علي (عليه السلام) برخاست و ميان حضرت علي (عليه السلام) و آنان فاصله شد و فرمود: نمي گذارم پسرعمويم را ببريد. اينجا بود كه او را زير تازيانه گرفتند و بر اثر همين ضربات بود كه آن حضرت سرانجام در حالي به شهادت رسيد كه اثر آن تازيانه ها، مانند دست بندي بر بازويش برآمده و كبود بود.([8])
    امام صادق (عليه السلام) در اين مورد مي فرمايد:... و امّا علت شهادت حضرت فاطمه (عليها السلام) اين بود كه قنفذ غلام عمر به فرمان او، با آهن غلاف شمشير چنان بر دختر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) زدن كه آن حضرت از شدّت درد و صدمات وارده جنين خويش را سقط كرد و بر اثر آن يورش بي رحمانه به سختي بيمار شد.([9])

    امام باقر(عليه السلام)در اين مورد مي فرمايد:... و پس از رحلت خدا و آنچه در ورود آنان به خانه حضرت فاطمه (عليها السلام) گذشت، و پسر عمويش اميرالمؤمنين (عليه السلام) را بيرون بردند، و در اثر آنچه از آن مرد به حضرت فاطمه (عليها السلام) رسيد، يك فرزند كامل را سقط كرد، همين علت اصلي بيماري و رحلت حضرت فاطمه (عليها السلام) بود.([10])
    امام كاظم (عليه السلام) در مورد دخت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) مي فرمايد: حضرت فاطمه (عليها السلام)، صديقه شهيده است...([11])
    قتل نفس:
    علت قتل گاهي خود فعل جاني است، بدين معنا كه شخص قاتل با ايجاد ضربه اي در بدن مقتول آناً باعث قتل وي مي گردد و گاهي از ضربه شخص قاتل، مقتول به طور آني نمي ميرد بلكه آن ضربه به گونه اي بر بدن مقتول تأثير مي گذارد كه بعداً باعث فوت او مي شود، مثلا فردي با ايجاد ضربه بر بدن شخصي باعث قطع عضوي از اعضاء او مي گردد و سپس به علت قطع عضو، آن عضو فاسد شده و فساد آن به ساير بدن سرايت مي نمايد و در آخر الامر باعث فوت وي مي شود. علاوه بر اينكه هميشه قتل عنصر مادي ندارد، بلكه گاهي ممكن است كه قتل در اثر رُعب و وحشتي كه براي كسي فراهم مي گيرد، صورت پذيرد. بدين معنا كه شخصي باعث ترس فردي ديگر شود، و آن فرد به علت ترس و وحشتي كه برايش حاصل شده بود به طور آني نمي ميرد بلكه به توسط آن بيمار شده و در آينده فوت نمايد.
    پس از اين مطالب نتيجه مي گيريم كه شهادت حضرت زهرا (عليها السلام) قتل عمد حساب مي شود بدين معنا كه جراحات وارده در يورش بي رحمانه عمر بن الخطاب و افرادش باعث شهادت حضرت شده است.
    نتيجه: اينكه منابع اهل سنت وفات آن حضرت را عادي و علتش را مريضي از غم از فراق پدر معرفي مي‌كنند و اما اينكه ضربه و جراحتي به ايشان وارد آمد و در اثر آن از دنيا رفته باشد را منكر هستند و تنها هجوم عمر و اطرافيانش به خانه آن حضرت و تهديد به سوزاندن را ذكر كرده‌اند و اصل سوزاندن در خانة ايشان را ذكر نكرده‌اند. در حاليكه در منابع معتبر خودشان دربارة اين تهاجم و مجروح كردن حضرت فاطمه (عليها السلام) حضرت علي – توسط عمر و شهادت آن حضرت روايات فراواني وجود دارد.
    اما در منابع شيعه، مساله سوزاندن در خانه حضرت فاطمه(عليه السلام) و درگيري آنان با آن حضرت و مجروح شدن آن بانوي بزرگوار آمده است. و در اخبار صحيح آمده كه آن بانوي بزرگوار شهيده است.
    پس آن چيزي كه مسلم و مورد اتفاق همه مورخين چه شيعه و چه سني مي‌باشد، هجوم عمر به خانه حضرت فاطمه(عليها اسلام) و درگير شدن با آن حضرت مي‌باشد و مهمترين دليل بر شهادت آن حضرت، سقط و شهادت محسن در بطن آن حضرت مي‌باشد.
    پس شما خوانندة گرامي قضاوت نمائيد در اينكه، چگونه ابوبكر براي نيل به هدف خلافت، عمر را به سوي بيت حضرت علي (عليه السلام)گسيل مي دارد. بيتي كه بيت نبوّت و عترت و ذريّه رسول اكرم (صلي الله عليه وآله) مي باشد و خداوند دوستي آنان را واجب كرده است و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) بارها و بارها سفارش آنان را به مردم كرده بود، آيا صحيح بود كه اين خانه را آتش بزنند و درب را بر پهلوي بانوي نمونه اسلام بزنند و جنين آن حضرت را سقط نمايند و آن همه آزار و اذيّت در حق آنان روا بدارند ـ بطوري كه حضرت زهرا (عليها السلام)توسط آن همه آزار و اذيت و صدمات وارده، مجروح گرديده و بيمار شوند و آخر الامر با همان بيماري به شهادت برسند ـ و باز آيا صحيح است كه بعد از اين همه جريانات علماء اهل سنّت شهادت حضرت را فوت طبيعي قلمداد كرده و شهادت را نفي نمايند؟ پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) كه اشرف انبياء و دينش اتمّ شرايع آسماني بود چنين كاري را در مورد يهود و نصارا و مجوس انجام نداد و به جزيه از آنان قانع شد و هيچ وقت آنان را به سوزاندن عقاب نكرد.
    پس چگونه عمر به امر ابوبكر به سوي بيت حضرت فاطمه (عليها السلام) آمده و خانه رسالت را آتش مي زند، در حالي كه مسأله خلافت و زعامت مسلمين در نزد اهل سنّت از اصول عقايد نيست و از اركان دين نيز بحساب نمي‌آيد، بلكه خلافت از نظر آنان متعلق بر مصالح عباد در امور دنيايشان مي باشد، پس چگونه به خود جرأت داده و كسي را كه امتناع از بيعت مي كند عقاب مي‌كنند بطوري كه خانه اش را آتش مي زنند و بي رحمانه به خانه وارد مي شوند و حضرت فاطمه (عليها السلام) را مجروح ساخته و باعث شهادت او مي شوند و در نهايت شهادت حضرت را نفي كرده و مي گويند حضرت زهرا (عليها السلام) به طور طبيعي رحلت كرده است. آيا از خود سؤال نمي كنند كه چرا حضرت زهرا (عليها السلام) تا آخرين دقايق حيات خويش از خليفه اول و دوّم راضي نشد،([12]) با اينكه خود اقرار به اين حديث پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) دارند كه فرمود: رضاي فاطمه رضاي خداست و غضب فاطمه غضب خداست،([13]) و باز خود اقرار به اين مسأله دارند كه «حضرت زهرا (عليها السلام) از دنيا رفت در حالي كه از شيخين غضبناك بود».([14])
    بطوري كه وقتي حضرت زهرا (عليها السلام) در بستر بيماري بودند، آن دو نفر وقتي براي عيادت پيش آن حضرت مي آيند حضرت زهرا (عليها السلام) حتي جواب سلام آنان را نيز نمي دهد و روي خود را از آنان بر مي گرداند و بعد از سخناني كه بين آنان ردّ و بدل مي شود مي فرمايد: اينك من خداوند و فرشتگان را گواه مي گيرم كه شما دو تن، مرا به خشم درآورديد و باعث آزار و اذيّت من، شديد. و من به هنگام ديدار با پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله) از شما دو نفر به او شكايت خواهم برد. و بعد حضرت فرمود: به خداي سوگند كه در هر نمازي كه به بارگاه خدا بجا آورم بر شما نفرين نثار خواهم كرد.([15])
    نتيجه سخن: حضرت فاطمه زهراء (عليها السلام) به شهادت رسيده ولي نه در آن لحظه هجوم، بلكه منظور اين است كه: در يورش و حمله بي رحمانه به خانه اش به گونه اي ميان درب و ديوار فشرده شد، كه علاوه بر وارد آمدن صدمات سخت بر بدنشان، جنين وي نيز سقط گرديد و تازيانه‌هاي بيدادي كه بر پيكر مطهّرش فرود آمد، بدنش را مجروح و خون آلود ساخت و آثار عميقي بر آن بدن نازنين آن حضرت بر جاي نهاد كه تا دم آخر حياتش، باقي بود. در كنار اين همه فشار، سوگ پدر و گريه بسيار در سوگ پدر ([16])نيز از عواملي بود كه باعث شدّت بيماري و زوال شادابي و طراوت از خورشيد جهان افروز وجود او مي شد، و غصب ظالمانة ولايت و حكومت اسلامي و ستم و خشونت و مواضع ناجوانمردانه برخي مسلمان نماها ونيز تحول ارتجاعي در سيستم سياسي و دگرگوني كارها و تغيير اوضاع وشرايط به سود ارتجاع و جاهليت ([17]) را مي توان از عواملي برشمرد كه فشار دردها و رنجها را هر لحظه بيشتر مي ساخت و خورشيد وجود انديشمندترين بانوي جهان آفرينش را بسوي افق مغرب پيش مي برد، و آنچه او را بيشتر رنج مي داد و پيكرش را آب مي‌نمود، امواج دردها و مصيبت ها و رنجهائي بود كه هر روز بر آن افزوده مي شد و اين فشارها بود كه بر رنج و بيماري برخاسته از صدمات وارده در يورش دژخيمان به خانه اش، كمك كرد تا بانوي بزرگوار عالم به بستر بيماري كشيده شده و پس از اين همه درد و رنج، با همان بيماري به شهادت برسند. (و سيعلم الذين ظلموا ايّ منقلبٍِ ينقلبون)

    که ایا پیامبر نفرمود که فاطمه پاره تن من است هر کس او را خشم اورد بسان این است مرا خشمگین کرده است (صحیح بخاری 7/84 ) ونیز بخاری این را در بخش علامات نبوت جلد 6 ص 491 اورده است ناگفته پیدا است که خشم رسول خدا مایه خشم خداست که خداوند در سوره توبه ایه 61 میفرماید : انان که خدا را ازار دهند برای انان عذابی دردناک است
    در جایی دیگر پیامبر میفرماید دخترم فاطمه خدا با خشنودی تو خشنود و با خشم تو خشمگین میشود ( این را مستدرک حاکم جلد 3 ص 154 ) اورده است که اهل قلم میدانند مستدرک احادیثی را نقل میکند که جامع شرایطی باشد که بخاری و مسلم در صحت ان انها را لازم دانسته اند با توجه به احادیثی که قسمت اول و الان اوردم که همه از کتب و تاریخ نویسان معتبر اهل سنت هیچ جای شبحه و را باقی نمیگذارد و هیچ عقل سلیمی این همه سند و مدرک را نمیتواند رد کند که حضرت فاطمه از ابوبکر و عمر ناراضی بود و ناراضی از دنیا رفت
    وسلام علیکم و رحمة و برکاة

  4. #3

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    2,644
    حضور
    1 روز 12 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    11247



    --------------------------------------------------------------------------------

    [1]- عماد الدين اسماعيل ابى الفداء، تاريخ ابى الفداء، ج 1، ص 56، (دار المعرفة، بيروت); العقد الفريد، ابو عمر احمد بن محمد بن عبد ربّه اندلسى، ج 2، ص 254; (مكتبة الهلال، مصر و دار الكتاب العربى، بيروت 1990 م); عمر رضا كحالة،اعلام النساء، ج 3، ص 1207، (موسسة الرسالة، بيروت 1440 هـ); عبدالحميد بن ابى الحديد معتزلى شافعى، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 147، (دار احياء التراث العربى، بيروت 1385 هـ); علاء الدين على تقى بن حسام الدين هندى، كنز العمال فى سنن الاقوال و الافعال، ج 3، ص 149، (موسسة الرسالة، بيروت، 1405 هـق، ط 1381 هـ.ق).

    [2]- ابو جعفر محمد بن جرير طبرى، تاريخ الطبرى، ج 3، ص 198، (ليدن و دار المعارف مصر); ابو محمد، عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينورى الامامه و السياسه، ج 1، ص 13، حلبى 1388 هـ).

    [3]- الامه و السياسة، ج 1، ص 19.

    [4]- ديوان حافظ ابراهيم، ج 1، ص 75، (دارالكتب المصريه، مصر).

    [5]- شيخ محمد حسن مظفر، دلائل الصدق، ج 3، ق 1، ص 54 (1359 هـ ق، ايران).

    [6]- ابوالفتح محمد بن عبدالكريم بن ابى بكر شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 57، (دار المعرفة، بيروت، مطبعة الحلبى، مصر 1410 هـ) شهاب الدين بن حجر عسقلانى، لسان الميزان، ج 1، ص 268، (مؤسسة اعلمى، بيروت 1406 هـ); صلاح الدين بن آبيك صفدرى، الوافى بالوفيات، 1401 هـ ق; محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى شافعى، ج 2، ص 443 (طبع مصر قديم).

    [7]- على بن ابى طالب الطبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص 414، (دار النعمان، نجف اشرف 1368 هـ و انتشارات اسوه قم، 1413 هـ) تحقيق: ابراهيم بهادرى و محمد هادى به، محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 43، ص 197، (مؤسة الوفاء، بيروت 1403 هـ) محمد باقر مجلسى، مرآت العقول فى شرح اخبار الرسول، ج 5، ص 321، (مطبعة الحيدرية، نجف اشرف 1394 هـ)، فتونى ضياء العالمين،(مخطوط) ج 2، ق 3، ص 64. (بيروت).
    [8]- سليم بن قيس، ص 585، 586، 587، 674، 907، 594; تحقيق محمد باقر انصارى، (مؤسسة الهادى، قم 1415 هـ).
    [9]- جرير بن رستم طبرى، دلائه الامامه، ص 45، (قرن چهارم، المطبعة الحيدرية، نجف اشرف 1383 هـ) بحارالانوار، ج 43، ص 170; عبد الله بحرانى اصفهانى، عوالم العلوم، ج 11، ص 405، 411، (مدرسة امام مهدى قم، 1363 ش).
    [10]- دلائل الامامه، ص 27 و 26; عوالم العلوم، ج 11، ص 504.

    [11]- ابو جعفر محمد بن يعقوب بناسحق كلينى، كافى، ج 1، ص 418، (دار الصعب و دار التعارف و دار الكتب الاسلاميه، تهران 1378 هـ ); عبدالله بحرانى اصفهانى، عوالم العلوم، ج 11، ص 260، (مدرسة امام مهدى قم، 1363 ش); علامه خواجويى مازندرانى، الرسائل الاعتقاديه، ص 301، 302، (دارلكتب الاسلامى، قم).

    [12]- ابوالفداء ابن كثير دمشقى، البداية و النهاية، ج 5، ص 250، 285، 287، به نقل از بخارى، مسلم و عبدالرزاق، (مكتبة المعارف، 1966، بيروت، مكتبة النصر، الرياض); عبدالحميد بن ابى الحديد معتزلى شافعى، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 49، 50، و ج 16، ص 218، 232; محمد بن حبان بن احمد بن ابى حاتم، التميمى السبتى، الثقاة، ج 2، ص 164، 165، (حيدر آباد هند، چاپخانه مجلس دارالمعارف العثمانيه 1339، 1399 هـ); احمد بن حسين على بيهقى، السنن الكبرى، ج 6، ص 300 و 301، (هند 1344 هـ، افست دار المعرفة بيروت); امام حنبل مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 6 و 9، (دار صادر، بيروت); ابوعبدالله، محمد سور منيع بصرى، طبقات ابن سعد، ج 8، ص 28; حسين بن محمد الحسن الديار بكرى، تاريخ الخميس، ج 1، ص 174، (مصر 1383 و مؤسسة شعبان للنشر و التوزيع بيروت).

    [13]- على بن ابى الكرم معروف به ابن اثير، اسد الغابه فى معرفة الصحابه، ج 5، ص 522، (انتشارات اسماعيليان، تهران، 1380 هـ); احمد بن عبدالله طبرى، ذخائر العقبى، ص 39، (دار المعرفة، بيروت، 1974 م); محمد بن يوسف بن محمد قرشى گنجى شافعى، كفاية الطالب، ص 219، (المطبعة الحيدرية، نجف اشرف، 1390 هـ); احمد بن حجر عسقلانى، الاصابه فى تمييز الصحابه، ج 3، ص 366، (مصر، دار احياء التراث العربى، بيروت 1328 هـق) ابو عبدالله حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 153، (هند، 1334 هـق).

    [14]- ابوالفداء ابن كثير دمشقى، البداية و النهاية، ج 5، ص 250، 285، 287، به نقل از بخارى، مسلم و عبدالرزاق، (مكتبة المعارف، 1966، بيروت، مكتبة النصر، الرياض); عبدالحميد بن ابى الحديد معتزلى شافعى، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 49، 50، و ج 16، ص 218، 232; محمد بن حبان بن احمد بن ابى حاتم، التميمى السبتى، الثقاة، ج 2، ص 164، 165، (حيدر آباد هند، چاپخانه مجلس دارالمعارف العثمانيه 1339، 1399 هـ); احمد بن حسين على بيهقى، السنن الكبرى، ج 6، ص 300 و 301، (هند 1344 هـ، افست دار المعرفة بيروت); امام حنبل مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 6 و 9، (دار صادر، بيروت); ابوعبدالله، محمد سور منيع بصرى، طبقات ابن سعد، ج 8، ص 28; حسين بن محمد الحسن الديار بكرى، تاريخ الخميس، ج 1، ص 174، (مصر 1383 و مؤسسة شعبان للنشر و التوزيع بيروت).

    [15]- مسلم بن قتيبه، الامه و السياسة، ج 1، ص 14، 15، (حلبى 1388); علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 36، ص 308 و ج 71، ص 254 و ج 43، ص 170 و 171. جرير بن رستم طبرى، دلائل الامامه، ص 45، (المطبعة الحيدرية، نجف اشرقف 1383 هـ) عبدالله بحرانى اصفهانى، عوالم العلوم، ج 1، ص 411، 465، 491; ابوالقاسم الخزار (از علماى قرن چهارم) كفاية الاثر، ص 64، 65، (خيام، قم); جلال الدين سيوطى، الجامع الصغير، ص 122، (طبع و نشر عبدالحميد احمد حنفى بمصر); حسين بن بابوية قمى، علل الشرايع، ج 1، ص 186، 187، (المطبعة الحيدرية نجف اشرف، 1385، و مؤسسة اعلمى بيروت); سيد عبدالله شبّر، جلاء العيون، ج 1، ص 212 و 213، (المطبعة الحيدرية، نجف اشرف، 1373 و بصيرتى قم).

    [16]- درباره اذيت شدن مردم مدينه از گريه زهرا(عليها السلام) «به طورى كه به على(عليه السلام) گفتند: به زهرا(عليها السلام) بگويا شب گريه كند يا روز». ر.ك: خصال، ج 1، ص 272. امالى صدوق، ص 121. عوالم العلوم، ج 11، ص 449.

    [17]- از جمله مى توان به غصب فدك اشاره نمود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) آن را به حضرت زهرا(عليها السلام) بخشيده بود، و حضرت وقتى ارثيه پدرش را از ابوبكر مطالبه كرد، ابوبكرآن را به فاطمه(عليها السلام) نداد و فاطمه(عليها السلام) از دنيا رفت در حالى كه غضبناك بود از ابوبكر، و وصيّت كرد كه شبانه دفن شود تا آن دو نفر بر جنازه اش حضور نيابند. صحيح بخارى، ج 5، ص 139، (طبع الاميريه بمصر) گنجى الشافعى، كفاية الطالب، ص 225، طبع الغرى، الشيبانى، تفسير الوصول، ج 1، ص 209، (طبع نول كشور) البيهقى الشافعى، السنن الكبرى، ج 6، ص 300، (طبع حيدرآباد).

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود