صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان های تربیتی دینی

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    66
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    285

    داستان های تربیتی دینی




    در ايام تحصيل در نجف اشرف شيخ و استادي داشتم كه براي طلاب با تقوا، مرجع بود. از او

    سوال كردم چه عملي را شما تجربه كرده ايد كه مي تواند در حال سالك مؤثر باشد؟ فرمود: در

    هر شبانه روز يك سجده طولاني بجاي آورد و در حال سجده بگويد«لا اله الّا انت. سبحانك انّي

    كنت من الظالمين» در حال ذكر اين چنين توجه كند كه پروردگارم منزه از اين است كه بر من

    ظلمي روا داشته باشد، بلكه خود من هستم كه بر نفسم ستم كردم و او را در اين مهالك قرار

    دادم.
    استاد من علاقه مندانش را به اين سجده سفارش مي كرد و هر كس كه انجام مي داد تأثيرش را

    مشاهده مي كرد، مخصوصاً كسانيكه اين سجده را بيشتر طول مي دادند. بعض آنها هزار مرتبه

    ذكر مذكور را در سجده تكرار مي كردند و بعضي كمتر و بعضي بيشتر و شنيدم كه بعضي آنها

    اين ذكر را سه هزار مرتبه در سجده تكرار مي كردند.[1]


    آیت الله ابراهيم اميني - تلخيص از كتاب خودسازي، ص 231 ـ 238


    [1]. المراقبات/ ص 122.
    ویرایش توسط hakim : ۱۳۸۸/۰۷/۱۶ در ساعت ۱۵:۴۷

  2. صلوات ها 15


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    علاقه
    معارف قرآن
    نوشته
    1,420
    حضور
    130 روز 16 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    31
    آپلود
    0
    گالری
    29
    صلوات
    23607



    بكار نگرفتن مهمان
    مهمانی بر امام رضا علیه السلام وارد شد، حضرت نزد او نشسته بود و با وی صحبت می كرد به گونه ای كه بخشی از شب را با یكدیگر می گذراندند، در این هنگام چراغ روشنائی دارای مشكل و خرابی شد. مهمان امام رضا علیه السلام كه خرابی چراغ رامشاهده می كرد دست برد تا آن را اصلاح كند. در این هنگام حضرت مانع كار او شد و خود آن را درست كرد و سپس فرمود. انا قوم لا مستخدم اضیافنا ما خاندانی هستیم كه مهمانان خود را به خدمت نمی گیریم.
    قصه هاي تربيتي چهارده معصوم (عليهم السلام) / محمد رضا اکبري

  5. صلوات ها 12


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    مطالعه و تفکر
    نوشته
    5,135
    حضور
    59 روز 23 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    15170



    بنام خدا

    حکایت طفل خداشناس


    يكى از حكماى بزرگ به ديدن يكى از دوستان خود رفت. آن‏شخص پسر كوچكى داشت كه با وجود كوچكى سن، خيلى هوشيار بود. حكيم به آن طفل فرمود: «اگر به من بگويى خدا كجاست، يك‏عدد پرتقال به تو خواهم داد.»

    پسر با كمال ادب جواب داد: «من به شما دودانه پرتقال مى‏دهم اگر به من بگوييد خدا كجا نيست.»

    حكيم از اين پاسخ و حاضر جوابى متعجب گرديد و او را مورد لطف خود قرار داد.

    بيان: گرايش به خدا، در نهاد همه انسان‏ها به وديعه گذاشته شده‏است. كما اين كه خداوند مى‏فرمايد: «همه افراد بر فطرت خداشناسى آفريده مى‏شوند.»

    اين فطرت پاك و الهى بايد دور از محيطهاى آلوده حفظ شود، وگرنه در محيط آلوده، فطرت نيز از مسير الهى خود منحرف خواهدشد.

    منبع: بنقل ازدانستنيهاى تاریخی، ص 398

    التماس دعا

  7. صلوات ها 11


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    ایمان ، اخلاق ، عمل ، امر به معروف و نهی از منکر
    نوشته
    1,947
    حضور
    3 روز 22 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    75
    صلوات
    10621

    پاسخ مقایسه




    اصولا انسان نباید خود را با دیگران مقایسه کند چون اولین کسی که خود را با دیگری مقایسه کرد شیطان بود.

    قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَاْ خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ ﴿۱۲﴾
    فرمود چون تو را به سجده امر كردم چه چيز تو را باز داشت از اينكه سجده كنى گفت من از او بهترم مرا از آتشى آفريدى و او را از گل آفريدى (۱۲)

    قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ

    قال الامام الباقر (ع): ان حدیثنا یحیی القلوب


    صبا از نكهت كویت نسیمی سوی ما آورد
    ز سوز شعلة شوقت چو تاب افتاد در دلها

    بار الها: از تو پوزش می خوام که به اصرار می خواستم اراده خودم بر زندگیم حاکم باشه!خدایا اینک سکان زندگی طوفان زده ام را به تو می سپارم!باشد که آرامش نتیجه این اعتماد و توکل باشد.من وثق بالله اراه السرور و من توکل علیه کفاه الامور

  9. صلوات ها 9


  10. #5

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    ایمان ، اخلاق ، عمل ، امر به معروف و نهی از منکر
    نوشته
    1,947
    حضور
    3 روز 22 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    75
    صلوات
    10621

    پاسخ دیدن عیب دیگران





    الامام علی( علیه السلام ): « مَن أبصَرَ عَیبَ نَفسِهِ شُغِلَ عَن عَیبِ غَیرِهِ ».1


    امام علی( علیه السلام ):‌ « هر كس عیب خود را ببیند از پرداختن به عیب دیگران باز ایستد ».


    دو نفر به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه،
    یکی از آن دو متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌هایشسته است و گفت:
    لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید
    پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

    دومی نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را
    برای خشک شدن آویزان می‌کرد، اوهمان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه
    حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیزروی بند رخت تعجب کرد و به
    دوستش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام کهچه کسی درست لباس
    شستن را یادش داده.."
    دوستش پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدارشدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!


    بهتر است اول عیب های خودمان را برطرف کنیم.


    ویرایش توسط حرم امن الهی : ۱۳۸۸/۰۸/۰۴ در ساعت ۱۲:۳۱
    قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ

    قال الامام الباقر (ع): ان حدیثنا یحیی القلوب


    صبا از نكهت كویت نسیمی سوی ما آورد
    ز سوز شعلة شوقت چو تاب افتاد در دلها

    بار الها: از تو پوزش می خوام که به اصرار می خواستم اراده خودم بر زندگیم حاکم باشه!خدایا اینک سکان زندگی طوفان زده ام را به تو می سپارم!باشد که آرامش نتیجه این اعتماد و توکل باشد.من وثق بالله اراه السرور و من توکل علیه کفاه الامور

  11. صلوات ها 7


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    علاقه
    معارف قرآن
    نوشته
    1,420
    حضور
    130 روز 16 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    31
    آپلود
    0
    گالری
    29
    صلوات
    23607



    حسن برخورد با مردم
    یسع بن حمزه می گوید: در مجلس حضرت رضا (ع) بودم و جمعیت بسیاری در مجلس حضور داشتند، و از آنحضرت سؤال می كردند و از احكام حلال و حرام می پرسیدند و امام رضا(ع) پاسخ آنها را می داد، در این میان ، ناگهان مردی بلند قامت و گندمگون وارد مجلس شد وسلام كرد و به امام هشتم (ع) عرض نمود: من از دوستان شما و پدر و اجداد پاك شما هستم در سفر حج ، پولم تمام شده و خرجی راه ندارم تا به وطنم برسم ، اگر امكان دارد، خرجی راه را به من بده تا به وطنم برسم ، خداوند مرا از نعمتهایش برخوردار نموده است ، وقتی به وطن رسیدم ، آنچه به من داده ای معادل آن ، از جانب شما صدقه می دهم ، چون خودم مستحق صدقه نیستم . امام رضا به او فرمود: بنشین ، خدا به تو لطف كند،سپس امام رو به مردم كرد، و به پاسخ سؤالهای آنها پرداخت . سپس مردم همه رفتند، و تنها آن مرد مسافر، و من و سلیمان جعفری و خثیمه در خدمت امام ماندیم . امام (ع) به ما فرمود: اجازه می دهید به خانه اندرون بروم ؟ سلیمان عرض ‍ كرد: خداوند امر و اذن شما را بر ما مقدم داشته است . حضرت برخاست و وارد حجره ای شد و پس از چند دقیقه باز گشت ، و او پشت در فرمود: آن مرد (مسافر) خراسانی كجاست ؟ خراسانی بر خاست و گفت :اینجا هستم .
    امام از بالای در دستش را به سوی مسافر دراز كرد و فرمود: این مقدار دینار را بگیر و خرجی راه خود را با آن تاءمین كن ، و این مبلغ مال خودت باشد دیگر لازم نیست از ناحیه من ، معادل آن صدقه بدهی ، برو كه نه تو مرا ببینی و نه من تو را ببینم . مسافر خراسانی پول را گرفت و رفت .

    سلیمان به امام رضا عرض كرد: فدایت گردم كه عطا كردی و مهربانی فرمودی ولی چرا هنگام پول دادن ، به مسافر، خود را نشان ندادی و پشت در خود را مستور نمودی ؟! امام رضا(ع) در پاسخ فرمود: مخافه ان اری ذل السّؤال فی وجهه لقضائی حاجته : از آن ترسیدم كه شرمندگی سؤال را در چهره او بنگرم از این رو كه حاجتش را بر می آورم . و آیا سخن رسول خدا (ص) را نشنیده ای كه فرمود: المستتر بالحسنه تعدل سبعین حجه ، والمذیع بالسّیئه مخذول ، والمستتر بها مغفور له .: پاداش آنكس كه كار نیكش را می پوشاند معادل پاداش هفتاد حج است ، و آنكس كه آشكار گناه می كند، مورد طرد خدا است ، و آنكس كه گناهش را می پوشاند، (درصورت توبه) مورد آمرزش خدا قرار می گیرد.
    داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي

    http://www.andisheqom.com/Files/dast...l=4&subid=3124
    ویرایش توسط مدیر سایت : ۱۳۸۸/۰۸/۰۴ در ساعت ۱۲:۵۰

  13. صلوات ها 9


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    ایمان ، اخلاق ، عمل ، امر به معروف و نهی از منکر
    نوشته
    1,947
    حضور
    3 روز 22 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    75
    صلوات
    10621





    مردي از اهل بلخ:
    «در سفر امام رضا ـ عليه السلام ـ به خراسان همراه وي بودم. روزي سفره غذايي طلبيد و همه خدمت کاران و غلامان را (از سياهان و ديگران) سر سفره جمع کرد. گفتم: جانم به فدايت، کاش براي اينان سفره‌اي جدا قرار مي‌دادي!
    فرمود: دست بردار! (مَه) خدا يکي است، پدر و مادر همه يکي است، پاداش (در قيامت) به اعمال است.»
    ابراهيم بن عبّاس در حديثي مفصل از اخلاقيات آن حضرت مي‌گويد:
    «... و هرگاه که تنها مي‌شد و سفره‌اي گسترده مي‌گشت، تمام بردگان و غلامانش و حتّي دربان و کارپردازخانه (سائس) را هم بر سر سفره مي‌نشاند.»


    ویرایش توسط حرم امن الهی : ۱۳۸۸/۰۸/۰۴ در ساعت ۱۳:۰۶
    قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ

    قال الامام الباقر (ع): ان حدیثنا یحیی القلوب


    صبا از نكهت كویت نسیمی سوی ما آورد
    ز سوز شعلة شوقت چو تاب افتاد در دلها

    بار الها: از تو پوزش می خوام که به اصرار می خواستم اراده خودم بر زندگیم حاکم باشه!خدایا اینک سکان زندگی طوفان زده ام را به تو می سپارم!باشد که آرامش نتیجه این اعتماد و توکل باشد.من وثق بالله اراه السرور و من توکل علیه کفاه الامور

  15. صلوات ها 7


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدی؟
    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  17. صلوات ها 10


  18. #9

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    ایا تا حالا کسی دیده...
    معلم با گچ سفید روی تخته سیاه نوشت: «محال.» و برگشت و به چشم بچهها خیره شد و گفت: «محال یعنی غیر ممکن. حالا هر کس میتونه چند تا جمله محال بگه.»
    به سرعت دست چند نفر بالا رفت. معلم به طرف نیمکت سوم اشاره کرد. حسن بلند شد و گفت: «آقا میشه ابر نباشه، اما بارون بباره؟»
    بچهها گفتند: «نه، محاله.»
    معلم لبخند تحسین آمیزی زد و به علی اشاره کرد.
    علی بلند شد و گفت: «آقا میشه آفتاب باشه، درخت هم باشه، اما درخت سایه نداشته باشه؟»
    بچهها گفتند: «نه، محاله.»
    بچه ها گفتند: «نه، محاله.»
    احمد گفت: «میشه شب باشه، اما اصلاً تاریک نباشه؟»
    رضا گفت: «آقا میشه زمستون و سرما کولاک کنه، اما درختها سبز باشن و میوه بِدن؟»
    معلم گفت: «آفرین بچه ها. همه اینها که شما گفتید محال بود، اما بچهها، یک چیزهایی هست که محاله اما اتفاق افتاده.»
    بچهها گفتند: «مثلاً چی آقا؟»
    معلم گفت: «بچه ها کسی دیده کنار آب، کنار یک رودخونه بزرگ و پر آب، عدهای از تشنگی بمیرن؟»
    سر و صدای بچهها خوابید. معلم نفس عمیقی کشید و گفت: «تا حالا کسی دیده ماهیها آب بخورن، گلها، درختها،
    پرندهها همه آب بخورن، اما یه عده آدم خوب و نازنین از تشنگی جون بِدَن؟ تا حالا کسی دیده مرد خوب و پاک و امینی به جُرمِ خوب بودن کشته بشه؟»
    نفس بچه ها حبس شده بود. معلم آرام به بچه ها نزدیک شد و گفت: «تا حالا کسی دیده مرد تشنهای، اون هم پسر پیغمبر رو آب نَدن و تشنه بُکُشن؟»
    بچه ها چشم به دهان معلم دوخته بودند: «بچهها تا حالا کسی دیده به بچه شش ماهه و تشنه، به جای آب دادن، تیر بزنن؟»
    معلم بغض گلویش را فرو داد و گفت: «تا حالا کسی دیده گوشواره از گوش دختر سه ساله بِکشن و به بدنش تازیانه بزنن؟»
    بچه ها سرشان را پایین انداختند.
    -بچه ها تا حالا کسی دیده دختری برای سر بریده پدرش، توی دامنش لالایی بخونه و خوابش ببره؟
    صدای هق هق بچه ها در کلاس پیچید. معلم گفت: «آره. آره بچه ها یه روز همه این محالها اتفاق افتاده.»
    دیگر هیچکس صدای معلم را نمیشنید.
    ویرایش توسط گل نرگس : ۱۳۸۸/۰۹/۲۹ در ساعت ۱۴:۲۶
    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  19. صلوات ها 12


  20. #10

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 2 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    نقل قول نوشته اصلی توسط گل نرگس نمایش پست ها
    چهره زشت نفرت


    معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.


    فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .


    در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.

    معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .


    روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .


    پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

    معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
    بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
    آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :

    این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟
    سلام بسیار زیبا بود.
    به نظر من مردم بیشتر با تشبیهات و تمثیلات ارتباط برقرار می کنند در واقع این کار باعث ملوس شدن در ذهن ماندن می شود.
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  21. صلوات ها 9


صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود