صفحه 1 از 14 12311 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: فقهای شیعه رواج عرفان و تصوف را سبب هدم دین می‌دانستند

  1. #1

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    علاقه
    عقاید اسلامی
    نوشته
    2,154
    حضور
    1 روز 4 ساعت 13 دقیقه
    دریافت
    18
    آپلود
    0
    گالری
    190
    صلوات
    19406

    فقهای شیعه رواج عرفان و تصوف را سبب هدم دین می‌دانستند




    گفتگویی که در زیر از نظر می گذرانید مصاحبه‌ای است نشریه معارف با استاد حجت الاسلام و المسلمین انصاریان پیرامون عرفان مصطلح و تصوف صورت گرفته است. توجه شما را به این گفتگو جلب می کنیم.

    فقهای شیعه رواج عرفان و تصوف را سبب هدم دین می‌دانستند
    همان‌گونه كه مستحضريد در مورد خاستگاه «عرفان اسلامي» نظريه‌هاي متعددي وجود دارد؛ نظر شما در اين‌باره چيست؟ نسبت عرفان با دين را چه مي‌دانيد؟
    استاد انصاریان: ابتدا بايد به اين حقيقت توجه كرد كه اگر منظور از عرفان، محصول فكري و نظري انديشمندان و اهل حال جوامع گوناگون و ملت‌ها و آيين‌هاي مختلف است، تقريباً همة آنان با اختلاف آيين‌هايشان بر اصول و بخش عمده‌اي از فروع آن اجماع دارند و به صورت دانشي نظري كه در حدي هم قابل عمل است درآمده و تحت عنوان عرفان ارائه شده، كه بخشي مبتني بر فطرت انسان‌هاست و اين منبع در همه ابناي بشر مشترك است و البته بخشي تحت تأثير فرهنگ‌هاي جوامع و يا حالات روحي و رواني اشخاص مي‌باشد و بنابر اين ارتباطي به اصل دين ندارد، ‌و دين از امضاي كامل آن امتناع دارد. اما اگر مقصود از عرفان، عشق سوزاني است كه از معرفت به اوصاف و كمالات و زيبايي بي‌نهايت حضرت رب‌العزة، از طريق قرآن و معارف اهل‌بيت(ع) به ويژه دعاهايي چون كميل، عرفة سيدالشهدا(ع) و ابوحمزه ثمالي در قلب ظهور مي‌كند و موتوري براي حركت انسان به سوي لقاءالله و رضوان الهي است و عامل عمل به خواسته‌هاي حق و رنگ گرفتن از اخلاق الهي است، بايد گفت چنين عرفاني به منزله روح دين و صفاي آيين و مايه و پايه دينداري مي‌باشد.
    [SIGPIC][/SIGPIC]

    مقربان

  2. صلوات ها 3


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۰
    نوشته
    649
    حضور
    5 روز 7 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2877

    تعجب





    برگرفته از وبلاگ طریق الی الله

    گفتگوی زیر را بخوانید و تناقضها را ببینید . جناب انصاریان یک خطیب مجرب هستند . انصافاْ هم در منبرها مطالب مفید و به حق بیان می کنند . منبریها باید یاد بگیرند اما ...

    اما چرا هر کس در زمینه ای که تخصص ندارد اظهار نظر می کند ؟ خیلی عجیب است . شیخ انصاریان امام خمینی(ره) را بزرگترین عارف دنیا می داند اما ابن عربی را رد می کند !!!

    خوب آقای انصاریان ! لااقل یک نگاهی به آثار امام (ره) مثل تفسیر سوره حمد-شرح دعای سحر-چهل حدیث وشرح جنود عقل وجهل بیندازید تا مبانی عرفانی امام خمینی که بزرگترین عارفی است که شما قبول دارید را بخوانید ! امام (ره) از ابن عربی با عبارت عارف کبیر یاد می کند . اکثریت مبانی امام راحل همان مبانی عرفانی شیخ اکبر است . نقد هم دارد اما مبانی همان هاست .

    حضرت انصاریان ! یک بام و دو هوا نمی شود . هیچ کتابی را هم که قبول ندارید . آیت الله قاضی(ره) که این همه مجتهد عارف تربیت کرد را هم که قبول ندارید . گلشن راز هم به درد نخور است .

    حتماْ علامه طباطبایی (ره) که شرح گلشن راز داده هم بیکار بوده و چون بیکار بوده شما ایشان را قبول ندارید .

    تدریس فلسفه و معارف در دانشگاه ها هم که قبول ندارید . پس چه کسی کتاب وحی و روایات اهل البیت علیهم السلام را باید شرح بدهد و باطن آنها را بیان کند ؟ حتماْ دارالعرفان شما ؟


    این همه بزرگان ما در سخت ترین شرایط جانی و مالی و ناموسی زحمت کشیدند و مجاهدتها کردند تا عرفان شیعه پابرجا باشد و تا آنجا که می شود اصول عرفان شیعه را بیان کردند .

    چرا ما این قدر قدر نشناسیم ؟ مگر دین خدا فقط فقه است که هر چه فقها رد کردند مردود نبی و ولی باشد ؟ مگر بزرگان عرفان در طریقت معرفت النفس همه از مراجع و فقها و زعمای بزرگ و اعلام شیعه نبودند ؟

    پیرمردهای ما دارند می میرند و ما هنوز داریم جدل می کنیم که : ابن عربی شیعه بود یا سنی ؟ سید هاشم حداد در عاشورا میخندید یا گریه می کرد ؟ صمدی آملی کافر است یا نه ؟ ریشه ی مکتب تفکیک از توهم است یا جهل ؟

    کاش شیخ حسین یک دوره بحارالانوار را دوباره بخوانند . در مصاحبه ی زیر موارد بسیار خوب هم عنوان شده اما وقتی در دایره ی عرفان قدم می گذاریم یعنی یک دید برتر . برترین دیدگاه نسبت به همه ی هستی . نظر ما این است که تقریباْ همه ی سلسله های صوفیه به خطا رفته اند . بنده ی سلسله ای که دقیق و درست بر طریقه ی عرفان محمد و آل محمد صلوات الله علیهم باشد نمی شناسم . اما افراد موجهی هم بوده اند ( آن هم در سده های قبل نه الان) که بر شریعت و طریقت و حقیقت محمدیه سلوک داشتند . والله اعلم


    گفتگویی که در زیر از نظر می گذرانید مصاحبه‌ نشریه معارف با استاد حجت الاسلام و المسلمین انصاریان پیرامون عرفان مصطلح و تصوف است که توجه شما را به این گفتگو جلب می کنیم.

    همان‌گونه كه مستحضريد در مورد خاستگاه «عرفان اسلامي» نظريه‌هاي متعددي وجود دارد؛ نظر شما در اين‌باره چيست؟ نسبت عرفان با دين را چه مي‌دانيد؟

    انصاریان: ابتدا بايد به اين حقيقت توجه كرد كه اگر منظور از عرفان، محصول فكري و نظري انديشمندان و اهل حال جوامع گوناگون و ملت‌ها و آيين‌هاي مختلف است، تقريباً همة آنان با اختلاف آيين‌هايشان بر اصول و بخش عمده‌اي از فروع آن اجماع دارند و به صورت دانشي نظري كه در حدي هم قابل عمل است درآمده و تحت عنوان عرفان ارائه شده، كه بخشي مبتني بر فطرت انسان‌هاست و اين منبع در همه ابناي بشر مشترك است و البته بخشي تحت تأثير فرهنگ‌هاي جوامع و يا حالات روحي و رواني اشخاص مي‌باشد و بنابر اين ارتباطي به اصل دين ندارد، ‌و دين از امضاي كامل آن امتناع دارد. اما اگر مقصود از عرفان، عشق سوزاني است كه از معرفت به اوصاف و كمالات و زيبايي بي‌نهايت حضرت رب‌العزة، از طريق قرآن و معارف اهل‌بيت(ع) به ويژه دعاهايي چون كميل، عرفة سيدالشهدا(ع) و ابوحمزه ثمالي در قلب ظهور مي‌كند و موتوري براي حركت انسان به سوي لقاءالله و رضوان الهي است و عامل عمل به خواسته‌هاي حق و رنگ گرفتن از اخلاق الهي است، بايد گفت چنين عرفاني به منزله روح دين و صفاي آيين و مايه و پايه دينداري مي‌باشد.

    يكي‌ از پرسش‌هاي جدي و دل‌مشغولي‌هاي انديشمندان بزرگ اسلامي، رابطة «عرفان و فلسفه» يا راه «دل و عقل» است؛ نظر شما در اين باره چيست؟ براي وصول انسان به حقيقت، كدام راه كفايت مي‌كند؟

    انصاریان:‌ فلسفه در اصل دانشي بشري است كه بر پايه استدلال براي اثبات حقايق طبيعي و نظري بنا شده است؛ كه البته بسياري از امور مربوط به بخش طبيعي آن با پديد آمدن علوم جديد و ابزار نو،‌ از ميان رفته و باطل شده است. بخش علمي و معارفي فلسفه كه در پرورش ذهن و انديشه و در حد پخته شدن عقل باقي مانده، به نظر مي‌رسد رابطه‌اي با عرفان خالص ديني ندارد؛ اما بسياري از فلاسفه كوشيده‌اند فلسفه را با عرفان بشري آشتي داده و مكتبي فلسفي ـ عرفاني از آن بسازند و اصرار بر اين دارند كه آن راهي كه فلسفه براي اثبات موضوعي به كمك استدلال طي مي‌كند، همان راه را دل در صورتي كه از همه رذائل اخلاقي و شائبه‌ها پاك باشد، طي مي‌كند. فلسفه از طريق دليل، دل از طريق كشف و شهود، عمل مي‌كند؛ ولي جاي اين پرسش هست كه آيا دلي غير از دل انبيا و امامان معصوم(ع) به عرصه كشف و شهود راه دارد يا نه؟ اگر دارد دل چه طايفه‌اي؟ و نمونة آن دلِ والا و پاك از هر عيب و نقص، دل كيست؟ با توجه به اين‌كه شاهد روشني بر اثبات كشف و شهودِ اهل دل، از طريق آيات قرآني و روايات اهل‌بيت(ع) در منظر ما وجود ندارد، ادعاهايي كه در اين زمينه در «فتوحات» محي‌الدين عربي و شرح «گلشن راز» شبستري و «صالحيه» ملاعلي گنابادي و امثال اين كتب مي‌بينيم را نمي‌توانيم بپذيريم. بنابر اين عرفان اصطلاحي نه عرفان ناب قرآن و اهل‌بيت(ع)، رابطه‌اي قوي و مستحكم با فلسفه ندارد؛ و به نظر مي‌رسد آشتي بين اين دو رشته، به زور و به دور از انصاف صورت گرفته است و آشتي عقلي و علمي به نظر نمي‌رسد.

    نسبت «عرفان» با «تصوف» چيست؟ موضع افتراق و اشتراك آنها چيست و يا كجاست؟

    انصاریان: اولاً با مطالعه دقيق در آثار متصوفه پيش و پس از اسلام، اموري به دست مي‌آيد كه دست كم برخي از آنها بر خلاف اصول دين خدا و بخشي از فروع اسلامي است؛ مانند: دوري از عمل‌گرايي و تن به راحت و استراحت سپردن، جدايي دين از سياست، مخالفت شديد با فقيهان مكتب اهل‌بيت(ع)، صلح و سازش با همه پيروان مكتب‌ها و به عبارت ديگر صلح كلي بودن:

    چنان با نيك و بد سر كن كه بعد از مردنت عُرفي
    مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند

    نزديكي به پادشاهان ستمگر و تأمين مخارج خانقاه‌ها از طريق شاه و درباريان و خوردن هرگونه مالي كه به صوفي هديه شود، تأويل عجيب و غريب آيات قرآن و روايات ـ از باب نمونه تفسير ابن‌عربي و تأويلات نجميه ـ، به جاي رويكرد به قرآن و اهل‌بيت(ع) رويكرد شديد به شعر و شاعري و خيال‌پردازي، اباحه‌گري، ايجاد روح رخوت و سستي در امّت تحت عنوان رضا به قضاي الهي، بي‌تفاوت بودن به جنگ امت با ستمگران و نهايتاً بيهوده دانستن جنگ،‌ تهمت به پاكان و نيكان در اشعار و مقالات، انباشته شدن كتب صوفيه از مطالبي كه از مكتب‌هاي بودايي، هندويي، فلوطيني، فرفوريوسي، چيني و البته اندكي نيز از اسلام، و... .

    موضوع افتراق تصوف با عرفان و اشتراكش با آن چندان قابل توجه نيست. هر دو مكتب در بعضي از امور مثل حال باطني با هم مشترك و در بعضي از امور مانند مبدأ پيدايش و برخي از قواعد از هم جداست. كتاب «عارف و صوفي» مرحوم حاج ميرزا جواد آقاتهراني، چندان تفاوتي بين عارف و صوفي قائل نيست، بلكه هر دو را يك مسلك با دو نام مي‌داند.

    حضرت‌عالي نزاع دايم تاريخي فقهاء (اهل شريعت) با اهل معنا (اهل طريقت، به ويژه متصوفه) را چگونه تفسير مي‌كنيد؟

    انصاریان: در مجموع با توجه به سير تصوف و عرفان و مسائل بيان شده در هر دو مكتب كه به اجمال در سه بخش قبل بيان شد، حق بودن نزاع فقها به ويژه فقهاي شيعه روشن مي‌شود؛ چرا كه نزاع فقها با عارفان اصطلاحي (نه عارفان حقيقي كه از مشرب عرفان ناب شيعي سيراب مي‌شوند) و متصوفه و به عبارت ديگر اهل طريقت، به اين علت بوده كه رواج اين مكتب را در امت سبب هدم دين و به حاشيه رانده شدن فقه و موجب خطر تأويل نادرست آيات و روايات مي‌دانستند و از اين وحشت داشتند كه مكتب اهل‌بيت(ع) چون خود اهل‌بيت(ع) از جامعه جدا شود و محبوس گشته،‌ امت از آن محروم شوند.

    آيا كشف و شهود در عرفان اسلامي حجيت دارد؟ به عبارت ديگر نسبت خارق عادت و يا كرامت با حقيقت چيست؟ ملاك اثبات صحت و سقم تجربه‌هاي عرفاني چه مي‌باشد؟

    انصاریان: اگر مراد از كشف و شهود در عرفان منتسب به اسلام همان باشد كه در «فتوحات» ابن‌عربي، «صالحيه» ملاعلي گنابادي و «گلشن‌راز» شبستري آمده، و مراد از خارق عادت آن باشد كه در «تذكره» عطار، «طبقات صوفيه»، «حلية‌الاولياء» ابونعيم، «تفسير روح‌البيان» و «كيمياي محبت» ضبط شده، بايد گفت: هيچ دليلي بر حقانيت كشف و شهود ادعا شده از قرآن و روايات نداريم. اما اگر مراد شهود قلبي انبيا و ائمه (ع) و كرامات و خارق عادات آنان است، در صريح قرآن و روايات به عنوان حقيقت و كاري كه مصدِّق نبوت و امامت است، به صورت فراوان بيان شده است.

    از نظر شما مؤلفه‌هاي عرفان و سلوك ناب اسلامي ـ شيعي چيست؟

    انصاریان: عرفان شيعي، مركب از سه مقوله «معرفت»، «عشق به حق»، «وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ»(بقره/165)، و «عمل و حركت» است؛ و سلوك عرفاني اسلامي شيعي با توجه به آيات و معارف حقّه نهايتاً عبارت است از: اجتناب از محرمات ظاهري و باطني «وَلا تَقْرَبُوا الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَ مَا بَطَنَ»(انعام/151)، تخلق به اخلاق حسنه و عمل بر اساس فقه اهل‌بيت(ع)، كه جز اين سه مرحله گمراهي است، گرچه رنگ و لعاب ديني داشته باشد.

    تحليل شما از موج معنويت‌گرايي نوپديد و عرفان‌هاي جديد در جهان چيست؟ آيا منشأ اين مسئله، احساس خلاء معنويت ناب و اصيل است و يا پروژه‌اي سياسي براي تحت تاثير قرار دادن اديان الهي مي‌باشد؟ به نظر شما بهترين راه مقابله با اين موج يا هدايت و مديريت آن در ايران اسلامي چيست؟

    انصاریان: قطعاً موج معنويت‌گرايي در دنياي امروز معلول و محصول خلأ معنوي بشر است كه مكتب‌هاي مادي و الحادي در شرق و غرب سبب اين خلأ شده‌اند؛ اما سياست‌بازان جهاني و ملحدان به كار گرفته از طرف استعمارگران و استثمارچيان به شدت با پروژه‌هاي دين‌سازي و عرفان‌سازي جديد، پركردن اين خلأ را پي مي‌گيرند تا از رشد جهاني دين اسلام و مكتب ناب قرآن و اهل‌بيت(ع) جلوگيري كنند.

    راه مقابله با اين خلأ معنوي رساندن پيام اسلام ناب با رسانه‌هاي صدا و سيما، مجلات، روزنامه‌ها و جذب نسل جديد به معارف ديني است؛ و به خصوص بايد از اين وسايل مدرن در شناساندن خطرات عرفان‌هاي كاذب به نسل كنوني كشور اقدام كرد. در اين زمينه نيز واجب و ضروري است مساجد و حسينيه‌ها را به هر شكل ممكن تبديل به حوزه بسيار پرجاذبه از نظر ساختمان و اموري چون كتابخانه و برنامه‌هاي جذاب مستمر سالانه به ويژه در اوقات فراغت نمود و به تقويت وعاظ درس‌خوانده در حوزه‌‌ها و مورد تأييد علمي مدارس ديني و عالمان واجد شرايط پرداخت و منابر و راديو و تلويزيون را از دست بي‌سوادان و بي‌هنران و آنان كه سخنراني‌هايشان مردم و نسل را دين‌گريز مي‌كنند گرفت و در اين زمينه به‌خاطر اسلام هيچ مماشاتي را روا نداشت. نيز لازم است جزواتي متين،‌ استوار، مستدل، كم‌حجم،‌ با جاذبة ادبي از طريق دانشگا‌ه‌ها، مدارس، ادارات، مساجد، در اختيار نسل جديد قرار داد و خطرات و دشمنان را به آنان شناساند.

    تحليل شما از گسترش نشر و استقبال روزافزون از كتاب‌هاي شرح احوال عرفاء و اهل معنا در جامعه چيست؟ آثار مثبت و آسيب‌هاي محتمل اين امر را چه مي‌دانيد؟

    انصاریان: سخنراني‌هاي ناب و صحيح حضرت امام خميني(ره) در اوايل پيروزي انقلاب و چند سال پس از آن در رابطه با معنويت و يا اشارات ايشان به مسائل عرفان، نسل ما را مجذوب عرفان نمود. بخشي از اين نسل بدون مراجعه به اهل فن و بدون مطالعه كتب پرمحتوا و نقاد، به مسائل روحي و عرفان‌گرا گرايش پيدا كرد، و به دنبال مباحث عرفاني و شرح حال عرفا رفت. گروهي از كساني كه در هر زمان با هر دست‌آويزي حريصانه براي پر كردن جيب خود از مال و منال دنيا و پول و ثروت در تكاپويند، از اين پديده معنوي سوء استفاده كرده و به نوشتن و فروختن اين‌گونه كتاب‌ها در شرح احوال اشخاص گذشته و معاصر پرداختند؛ كتاب‌هايي كه پر از داستان‌هاي غيرواقعي و كشف و كرامات ساختگي بوده است.

    من ساليان طولاني با برخي از كساني كه اين‌گونه كتاب‌ها در بارة آنان نوشته شده است، مراوده و معاشرت داشتم، و با اين كه خود به شدت در طلبش بودم، اما آنچه اين بازرگانان ثروت نوشته‌اند، از آنان نديدم! كرامات اينان فقط در تقوا و عمل صالح فردي‌شان بود. هيچكدام به اندازة يك ميليونيوم خميني بزرگ نه با مردم بودند، نه براي دين و مردم در برابر استبداد و استعمار مبارزه كردند و نه كار چشم‌گيري براي مردم و دغدغه آنان انجام دادند؛ بلكه برخي از آنان جز عبادت فردي و حفظ شخصيت و آبروي خود كاري نداشتند! روي اين حساب من اكثر آن كتاب‌ها را چنان كه در منابر و مجالس خصوصي‌ام اعلام كرده‌ام، قبول ندارم. بنده آن كتاب‌ها را فقط وسيله ارتزاق و تخريب عقايد حقه مردم مي‌دانم. البته تنها كتابي كه در اين مورد سفارش به خواندنش دارم «فضيلت‌هاي فراموش شده» شرح حالات آخوند ملاعباس تربتي است كه اين كتاب، كتاب متين و درستي است و كرامات اخلاقي و عملي آخوند در آن به قلم فرزند دانشمند و روشنفكرش مرحوم راشد تربتي بيان شده و در تربيت و رشد طلاب و نسل انقلاب مؤثر است. ديگر كتاب‌ها جز اين‌كه نگاه مردم را از اهل‌بيت و كرامات آن عرشيان فرشين به ديگران معطوف نمايد، اثر ديگري ندارد و شايد بدون توجه مؤلفانش به همين خاطر نوشته شده باشد.

    همان‌گونه كه اطلاع داريد علاوه بر درس اخلاق اسلامي در دانشگاه، يكي از دروس معارف اسلامي كه به شكل اختياري ارائه مي‌شود «درس عرفان عملي در اسلام» است. نظر شما در اين باره چيست؟ استاد اين درس چه ويژگي‌هايي بايد داشته باشد؟ آيا شما خود طرح مطالعاتي خاصي در اين باره پيشنهاد مي‌كنيد؟ لطفاً منابع اصيل عرفان اسلامي را براي استاد و دانشجو ـ به تفكيك سطح ـ برشماريد.

    بنده اغلب جزواتي كه به عنوان معارف اسلامي تدريس مي‌شود را به عنوان معارف ناب قبول ندارم؛ زيرا آميخته‌اي از فلسفه و كلام است و براي دانشجويان، پيچيده و گاهي غير قابل درك و به صورت غيركاربردي و صرفاً تئوري است.‌ علاوه بر آن كه اين مباحث اخلاقي هم گاهي مخلوط با نقل شده‌هاي كتب يوناني شده است و بيشتر محتواي ادبي و انشايي دارد و از آيات قرآن و روايات در زمينة اخلاق، چنان كه بايد استفاده نشده است‌.

    درس عرفان عملي اسلام، اگر صد در صد عرفان قرآني ـ اهل‌بيتي باشد، قابل قبول است. اين دروس بايد برگرفته از قرآن و مدرسه اهل‌بيت(ع) و داراي نظمي خاص و بدون ابهام و پيچيدگي و براي دانشگاهيان بسيار جذاب باشد؛ و بايد اساتيدش با زبان حال آن را به دانشجويان انتقال دهند. اين در صورتي است كه اساتيد خودشان به حقايق ناب اخلاق و عرفان آراسته باشند تا دانشجو مصداق عملي آن درس‌ها را با چشم سر و ديده دل ببيند؛ بلكه از طريق استاد در گردونه اخلاق و عرفان قرار گيرند، و خود اسوه و سرمشق ديگران شوند.

    كتاب‌هايي مانند «محجةالبيضاء» فيض كاشاني، «جامع‌السعادات» ملامهدي نراقي، مؤلفات ميرزا احمد آشتياني، «ادب فناي مقربان» آيت‌الله جوادي آملي، شرح دعاي كميل حقير، و از همه بهتر اگر بتوان تلفيقي از همه آنها به دست داد، را سفارش مي‌كنم. البته مؤسسه دارالعرفان با گردهم آوردن اساتيدي مؤمن و مخلص و محقق، در صدد تأليف دو نوع كتاب عرفاني است؛ يكي براي تدريس در لايه‌هاي مختلف دانشجويي و ديگري شرح حال عرفاي اصيل شيعي براي عموم.

    همانگونه كه مي‌دانيد، در حال حاضر دروس معارف اسلامي در دانشگاه‌ها با رويكرد فلسفي ـ كلامي عرضه مي‌شود (به ويژه انديشه اسلامي1 و 2)؛ به نظر شما اين رويكرد و تمركز بر براهين فلسفي، چقدر مي‌تواند در تقويت ايمان و اعتقاد و جذب جوانان به دين و جلوگيري از دين‌گريزي آنها مؤثر باشد؟

    انصاریان:‌ با وجود زحمات و خدمات پديد آورندگان، بنده انديشه اسلامي 1 و 2 را براي دانشجويان به عنوان انديشه اسلامي ناب نمي‌پسندم. از طريق منابر در شهرهاي مختلف، از برخي دانشجويان هم شنيده‌ام كه از آن كتاب‌ها گريزانند و فقط به خاطر به دست آوردن نمره آنها را مي‌خوانند! پس اثر چندان مطلوبي در حفظ ايمان و عقايد و جلوگيري از دين‌گريزي آنان ندارد. به نظر مي‌رسد اگر تفسير مختصري به اندازه همين كتاب‌ها و حجم آنها از آيات قرآن در زمينه حفظ ايمان و عقايد و جلوگيري از دين‌گريزي و نيز بخش‌هايي از نهج‌البلاغه و صحيفه سجاديه و روايات مربوطه به صورتي زيبا با عنوان‌بندي‌هاي جذاب و به شكلي منظم به عنوان انديشه اسلامي 1 و 2 و ديگر متون وابسته به اين رشته تدوين شود، چون هر سه از نور وحي و ولايت صادر شده، اثر فوق‌العاده‌اي بر مخاطب خود دارد و دل‌ها را آن چنان كه بايد منور مي‌كند و قدم‌ها را در مسير دين ثابت نگاه مي‌دارد و درس‌گريزي را علاج مي‌كند و دانشجويان را با اسلام ناب محمدي(ص)آشنا مي‌سازد. پس بايد هر چه زودتر اين كار انجام گيرد كه بسيار دير است.
    ویرایش توسط اویس قرنی : ۱۳۹۱/۱۰/۲۰ در ساعت ۱۳:۲۷

  5. صلوات ها 8


  6. #3

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۰
    نوشته
    649
    حضور
    5 روز 7 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2877




    چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست!


    سخن شناس نه ای جان من خطات اینجاست!


    فقهای شیعه مورد نظر جناب انصاریان
    حتما امام خمینی و علامه طباطبایی و آیت الله قاضی و بهجت و .. را بعنوان مجتهد و فقیه کامل قبول ندارند و چه بسا کافر و منحرف میپندارند! که البته در سخنانشان غیر مستقیم ذکر هم میکنند!

    انصاریان هم مانند محمد تقی جعفری و.. طریقت طی نکرده و به حقیقت نرسیده، در خصوص عرفان و فلسفه اظهارنظر غیر تخصصی میکند!



    نمونه ای دیگر از عناد این " از خدا دوران" با "مقربان الهی"

    تکذیب شایعه جدید درباره استاد علامه حسن زاده آملی



    فقهای شیعه رواج عرفان و تصوف را سبب هدم دین می‌دانستند


    پاسخ به سوالی درباره شایعه پخش شده در مشهد مقدس درباره آیت الله علامه حسن زاده آملی دامت برکاته

    دروغ و افترا بستن به مومن عقوبت‌های شدیدی دارد چه برسد به دروغ بستن و افترا گفتن به یک عالم الهی و برجسته در حد علامه حسن زاده آملی.

    سوال:
    شایعه ای در شهر مشهد در میان برخی رواج پیدا کرده مبنی بر اینکه حضرت علامه حسن زاده در پاسخ به این سوال که چرا به زیارت حضرت رضا علیه السلام مشرف نمی‌شوید فرموده اند:
    امام رضا علیه السلام ولی مرده خدا هستند ولی من ولی زنده خدا هستم.
    در کذب بودن این مسئله شکی نیست و لیکن به جهت شیوع سریع و مشکوک این قضیه در حوزه و در سطح برخی اساتید خواهشمند است قضیه را پیگیری و اطلاع رسانی کنید.

    پاسخ:
    بسم الله الرحمن الرحیم
    ان شاء الله که این شایعه (تهمتی که به حضرت علامه حسن زاده، زده شده) درست نباشد. اما اگر خدای نکرده صحیح بوده باشد باید گفت:

    این نوع دروغ‌ها، تهمت‌ها و افتراها به ساحت بزرگانی مانند آیت الله حسن زاده آملی موجب تاسف شدید است که جا دارد انسان غیرتمند، از شدت ناراحتی بمیرد.
    مگر این آیه را نشنیده اند که خداوند متعال فرمود: «انَّما يَفْتَرِى الْكَذِبَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ‏ اللَّهِ وَ اولئِكَ هُمُ الْكاذِبُونَ» (نحل/105)
    تنها كسانى دروغ‏ پردازى مى‌‏كنند كه به آيات خدا ايمان ندارند و آنان خود دروغگويانند.

    مگر این روایت نبوی را نشنیده‌اند که از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پرسيدند: آيا مؤمن ممكن است آلوده بى عفتى شود؟ فرمود: احتمال دارد، عرض كردند آيا ممكن است‏ آلوده سرقت گردد؟ فرمود: ممكن است. عرض كردند «يا رَسُولَ اللَّه الْمُؤْمِنُ يَكْذِبُ؟ قالَ لا، ثُمَّ قَرَءَ هذِهِ الايَةَ»
    اى رسول خدا آيا مؤمن ممكن است دروغ بگويد؟ فرمود: نه، سپس آيه فوق را تلاوت فرمود.
    مگر این روایت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را ندیده اند که فرمود: «مَنْ بَهَتَ مُؤْمِناً أَوْ مُؤْمِنَةً أَوْ قالَ فِيْهِما ما لَيْسَ فِيْهِ أَقامَهُ اللَّهُ تَعالى‏ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلى‏ تَلٍّ مِنْ نارٍ حَتّى‏ يَخْرُجَ مِمَّا قالَهُ»
    كسى كه به مرد يا زن با ايمان تهمت بزند و يا درباره او چيزى بگويد كه در او نيست، خداوند در روز قيامت او را بر تلّى از آتش قرار مى‏‌دهد تا از مسئوليت آنچه گفته است در آيد.

    مگر کلام صادق امام جعفر صادق عليه السلام را نشنیده اند که فرمود: «اذا اتَّهَمَ الْمُؤْمِنُ أَخاهُ انْماثَ الايْمانُ فِى قَلْبِهِ كَما يَنْماثُ الْمِلْحُ فِى الْماءِ»
    كسى كه برادر مسلمانش را متهم كند، ايمان در قلب او ذوب مى‌‏شود همانند ذوب شدن نمك در آب!
    مگر این بیان امام صادق علیه السلام را ندیده اند که فرمود: «مَنْ رَوَى عَلَى مُؤْمِنٍ رِوَايَةً يُرِيدُ بِهَا شَيْنَهُ وَ هَدْمَ مُرُوءَتِهِ لِيَسْقُطَ مِنْ أَعْيُنِ النَّاسِ أَخْرَجَهُ اللَّهُ مِنْ وَلَايَتِهِ إِلَى وَلَايَةِ الشَّيْطَانِ فَلَا يَقْبَلُهُ الشَّيْطَانُ»
    هر کس حکایتی نقل کند بر ضرر مومنی و مقصودش این باشد که او را چرکین کند و آبروی او را بریزد تا از چشم مردم بیفتد، خدا او را از ولایت و سرپرستی خود خارج می‌کند و به ولایت شیطان می‌کشاند. پس شیطان هم او را نمی‌پذیرد.

    دروغ و افترا بستن به مومن چنین عقوبت‌هایی دارد چه برسد به دروغ بستن و افترا گفتن به یک عالم الهی و برجسته در حد علامه حسن زاده آملی.

    صریحا این شایعه یا توطئه را تکذیب و محکوم می‌کنیم و به پخش کنندگان و دامن زنندگان به این نوع شایعات می‌گوییم اگر ایمان به خدا و روز قیامت دارید از عاقبت کار خود بترسید و سریعا توبه کنید و در صدد جبران شایعه خود بوده باشید.
    مطمئن باشید خداوند متعال از این تهمت‌ها و افتراها که حق الناس بزرگی است نخواهد گذشت و عاقبت شما را تحت تاثیر قرار خواهد داد.
    والسلام علی من اتبع الهدی

    مدیریت پایگاه اطلاع رسانی حضرت استاد رمضانی
    (این پاسخ به تایید حضرت استاد رمضانی رسیده است)

    ویرایش توسط اویس قرنی : ۱۳۹۱/۱۰/۲۰ در ساعت ۱۵:۲۹

  7. صلوات ها 6


  8. #4

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۰
    نوشته
    649
    حضور
    5 روز 7 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2877



    خدا رو شکر تو اینترنت این مطالب قرار میدهند تا جهل روز افزون خود را به مردم هوشیار و خدا جو نشان دهند و براستی خداوند، مبین است و رسوایشان میکند!

    این هم نمونه توهینی دیگر به امام خمینی و آیت الله طباطبائی و قاضی و بهجت و...


    مرجع تقلید فلانی:
    عرفان پیش من است
    ؛ همه ی مولوی را می خواهید پیش من است؛ هر جا را که می خواهی برایت می گویم؛ فلسفه را بخواهید از اول اسفار تا آخر، از هر جا بگی، از اول مفهوم وجود تا آخر مباحث طبیعیات برایت می گویم، امّا همه اش کشک است.

  9. صلوات ها 6


  10. #5

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۰
    نوشته
    649
    حضور
    5 روز 7 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2877

    پرسش




    نقل قول نوشته اصلی توسط maryam نمایش پست ها
    فقهای شیعه رواج عرفان و تصوف را سبب هدم دین می‌دانستند
    باسلام
    سرکار خانم مریم
    در امضایتان لینک آدرس وبلاگتان را قرار داده اید و عجیب آنکه مطالب وبلاگتان در تضاد کامل با عنوانی است که برای این تاپیک در نظر گرفته اید!

    لطفا علتش را ذکر فرمایید تا ما بفهمیم شما ضد عرفان هستید یا تشنه عرفان؟
    !

  11. صلوات ها 5


  12. #6

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    اخلاق-فلسفه-عرفان
    نوشته
    3,816
    حضور
    47 روز 14 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    16428



    باسمه تعالی
    باسلام:
    چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
    سخن شناس نه ای،جان من خطا اینجاست(1

    پی نوشت:
    1-حافظ

  13. صلوات ها 5


  14. #7

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۱
    علاقه
    قرآن و اهل بیت
    نوشته
    125
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    4
    صلوات
    140



    قسمتون دادم ولی اعتنا نکردید. دستندرکاران سایت رو میسپارم به امام رضا که شهادتشه. والله پیش صاحب امر ازتون گله میکنم که اینچنین کفر گویی هارو به شیعه نسبت میدید و اسم نجس ابن عربی ناصبی رو اجازه میدید یه مش بی خدا کنار نام مبارک روح الله بیارن. والله ازتون شکوه می کنم. تورو قرآن نذارید شیعه با دست شوم تصوف نابود بشه.

    به سند صحیح از « بزنطی» و« اسماعیل بن بزیع» از امام رضا (سلام الله علیه) روایت کرده اند که فرمودند:

    « من ذُکر عنده الصوفیه و لم ینکرهم بلسانه و قلبه فلیس منّا و من أنکرهم فکأنّما جاهد الکفار بین یدی رسول الله ص» ۱

    « هر کس نزد او از صوفیه سخن به میان آید و به زبان و دل انکار ایشان نکند، از ما نیست و هر کس صوفیه را انکار نماید گویا این که در راه خدا در حضور رسول خدا (صلی الله علیه وآله) با کفار جهاد کرده است.»



    از این روایت استفاده می شود هر فرد شیعه موظف است اگر در حضور او از صوفیه وعرفان کاذب مذکور بدست بیمار دلان کافری چون مولانا و ابن عربی بوده ذکری به میان آید، با زبان و دل آن ها را تقبیح نماید و اگر کسی نسبت به این موضوع بی تفاوت باشد، بلکه کلمات کفر و باطل آن ها را حمل بر صحت کند، شیعه و پیرو اهل بیت (سلام الله علیهم) نیست.


    به سند معتبر از « حسین بن سعید» روایت شده که گفت:

    سألت أبا الحسن (سلام الله علیه) عن الصوفیه و قال: « لا یقول أحد بالتصوف الّا لخدعه أو ضلاله أو حماقه و أما من سمّی نفسه صوفیاً للتقیه فلا اثم علیه و علامته أن یکتفی بالتسمیه فلا یقول بشیء من عقائدهم الباطله.» ۲

    از حضرت رضا (سلام الله علیه) سؤال کردم از حال صوفیه؟ فرمودند: « کسی قائل به صوفیه نمی شود مگر از روی خدعه و مکر یا جهالت و حماقت ولیکن اگر کسی از روی تقیه خود را صوفی بنامد، تا از شر آنان در امان بماند بر او گناهی نیست به شرط آن که از عقائد باطل شان چیزی نیاموزد.»



    این روایت صراحت دارد بر این که به هیچ وجه جایز نیست کسی خود را صوفی بنامد، مگر از روی تقیه و مطلق عقائد آن ها را باطل بداند و اگر احیاناً یک دسته صوفی سالم وجود داشت که عقائد آن ها صحیح بود، امام می فرمودند از آن ها بودن اشکال ندارد.


    در کتب معتبر روایت کرده اند از امام حسن عسکری (سلام الله علیه) که فرمودند: از امام صادق (سلام الله علیه) از حال" ابو هاشم کوفی"- بنیانگذار تصوف در اسلام- سؤال کردند، فرمودند:

    « إنّه کان فاسد العقیدة جدّاً و هو الذی إبتدع مذهباً یقال له التصوف و جعله مفرّاً لعقیدته الخبیثه.» ۳

    « ابو هاشم کوفی جداً فاسد العقیده است او همان کسی است که از روی بدعت مذهبی اختراع کرد که به آن تصوف گفته می شود و آن را قرارگاه عقیده ی خبیث خود ساخت.»

    در بعضی از روایات به سند دیگر آمده است که فرمودند:

    « و جعله مفرّاً لنفسه الخبیثه و اکثر الملاحده و جنّه لعقائدهم الباطله.» ۴

    « و آن را گریزگاهی از برای عقیده ی خبیث خود و اکثر بی دینان و سپری از برای عقائد باطل ایشان قرار داد.»




    از این روایت معلوم می شود عقیده ی تصوف « ابو هاشم کوفی» انکار دین و آیین بود. و چون جرأت اظهار آن را نداشت، لذا به تصوف گفت به حق واصل شده را تکلیفی نیست و آن را گریز گاهی برای خود و اکثر بی دینان قرار داد. عقیده باطل توحید وجود که در همه عرفای کذاب و صوفیان حاکم است عین کفر و شرک و بت پرستی است.

    توحید وجود میگوید همچی خداست. قیصری شاگرد حرامخور و حرامزاده ابن عربی ناصبی دشمن امام حسین(ع) می گوید نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله نعوذ بالله یک الاغ خداست و خدا درآن ظاهر شده.


    [1] - الإثنی عشریه، ص32- حدیقة الشیعه، ص 563 - سفینة البحار، ج2، ص57 - شرح نهج البلاغه خویی، ج6،ص304.

    [2] - الإثنی عشریه، ص31- سفینة البحار، ج2، ص58. سید محمد باقر خوانساری در روضات الجنات در ترجمه حسین بن منصور حلّاج و نیز سید نعمت الله جزایری به سند معتبر از شیخ مفید این روایت را نقل کرده اند.

    [3] - الإثنی عشریه، ص32- حدیقة الشیعه، ص 564.

    [4] - حدیقة الشیعه، ص 564.

  15. #8

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۱
    علاقه
    قرآن و اهل بیت
    نوشته
    125
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    4
    صلوات
    140



    بت پرستی مولوی و شمس
    مولوی و شمس و بت پرستی و مثنوی و اجزای وجودی خداوند

    توجه کنیید تمام انبیائ امدند تا با بت پرستی مبارزه کنند حتی به خاطر این مبارزه جان خودشان را به خطر انداختند



    اما این دو به اصطلاح عارف چه می گویند؟؟؟

    تفاوت مسلک این دو با امام زمان از کجا تا کجاست؟؟؟

    : امام زمان شیعیان، و تنها امیدِ در پرده نهانِ حق جویان علیه السلام ، برافرازنده بیرق توحید، و نابود کننده کفر و ضلال و شرک و خودخدابینى، و از بنیان کَنَنده تصوف و عرفان و بازى‏های ایشان با ظواهر ادیان است؛ ولی پیران تبریز و قونیه، مشید ارکان "وحدت وجود" و "خود خدابینى" و "جبر" و "تشبیه" و... بوده، همه چیز را عین ذات خدا مى‏دانند، و هر بتی را خدا، و هر گونه بت‏پرستی را عین خداپرستی مى‏شمارند. مولوی مى‏گوید:

    منبسط بودیم یک جوهر همه بی سر و بی پا بدیم آن سر همه

    یک گهر بودیم همچون آفتاب بی گره بودیم و صافی همچو آب

    چون به صورت آمد آن نور سره شد عدد چون سایه‏های کنگره

    کنگره ویران کنید از منجنیق تا رود فرق از میان این فریق[1]

    و مى‏گوید:

    کفر را حد است و اندازه بدان شیخ و نور شیخ را نبود کران

    پیش بى‏حد هر چه محدود است لاست کل شى‏ء غیر وجه اللّه‏ فناست [2]

    و مى‏گوید:

    هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد دل برد و نهان شد

    هر دم به لباس دگر آن یار درآمد گه پیر و جوان شد

    همو در دیوان شمس گوید:

    ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین‏جاست بیایید بیایید

    معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

    گرصورت بی صورت معشوق ببینید هم خواجه وهم خانه و هم کعبه شمایید

    با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

    روبند گشایید ز سر پرده اسرار پس خویش بدانید که سلطان نه گدایید [3]

    و مى‏گوید:

    آنان که طلب‏کار خدایید خدایید بیرون ز شما نیست شمایید شمایید

    چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید وندر طلب گم نشده بهر چرایید

    اسمید و حروفید و کلامید و کتابید جبریل امینید و رسولان سمایید

    در خانه نشینید مگردید به هر سوى زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید

    ذاتید و صفاتید و گهی عرش و گهی فرش در عین بقایید و منزه ز فنایید

    خواهید ببینید رخ اندر رخ معشوق زنگار ز آیینه به صیقل بزدایید

    هر رمز که مولا بسراید به حقیقت مى‏دان که بدان رمز سزایید سزایید

    شمس الحق تبریز چو سلطان جهان است آن‏ها که طلب‏کار سخایید کجایید[4]

    "شمس" هم انسان‏ها را "اجزای وجود خداوند" دانسته، مى‏گوید:

    پس دعوت انبیا برای همین است که ای بیگانه بصورت تو جزو منى، از من چرا بى‏خبرى؟ بیا ای جزو، از کل بى‏خبر مباش، و با من آشنا شو.[5]



    [1] . مثنوی، تصحیح: استعلامی، محمد، دفتر یکم، 690

    [2] . مثنوی، تصحیح: استعلامی، محمد، دفتر دوم، 3335

    [3] . دیوان شمس، غزلیات، 269، چاپ دوازدهم، 1377، انتشارات صفى‏على‏شاه

    [4] . دیوان شمس، غزلیات، 269، چاپ دوازدهم، 1377، انتشارات صفى‏على‏شاه

    [5] . شمس تبریزی، مقالات، 2 / 162، چاپ دوم، 1377، انتشارات خوارزمى

    [6] . مثنوی، تصحیح: استعلامی، محمد، دفتر سوم، 1401

    [7] . مثنوی، تصحیح: استعلامی، محمد، دفتر دوم، 3324

    [8] . گولپینارلی، مولانا جلال‏الدین، 99، از مقالات، عماد، 348 ـ 347؛ مناقب العارفین: 2 / 617 ـ 616

    [9] . همان، 110، از مقالات، عماد، 272

    [10] . همان، 54 ـ 153

    [11] . گولپینارلی، مولانا جلال‏الدین، 110

  16. #9

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۱
    علاقه
    قرآن و اهل بیت
    نوشته
    125
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    4
    صلوات
    140



    نفرت ابن عربی از شیعه

    ابن عربی آنچنان به شیخین عشق می ورزد که می کوشد به وسیله فحاشی و ناسزا گویی، حقد و کینه خود را نسبت به آنان که به شیخین ارادت نمی ورزند ابراز کند. او کلمه خنزیر را که حاوی خباثت ظاهری و باطنی است به این منظور انتخاب کرده و برای اینکه بهتر در نفوس مؤثر افتد حیله ای اندیشیده و آن را به عنوان یک مکاشفه از رجال الله مطرح می کند و در فتوحات می گوید:
    «و منهم (رجال الله) الرجبیون و هم اربعون نفساً فی کلّ زمان لا یزیدون و لا ینقصون و هم رجال حالهم القیام بعظمة الله و هم رکن الأفراد و هم أرباب القول الثقیل من قوله تعالی إنّا سنلقی علیک قولاً ثقیلاً لقیت واحداً منهم... و کان هذا الذی رأیته... کشف الروافض من اهل الشیعه... فکان یراهم خنازیر... فاذا مرّ علیه یراه فی صورة خنزیر فیستدعیه و یقول له تب الی الله فإنک شیعی رافضی...»[1]
    ترجمه: رجبیون گروهی از رجال الله هستند که در هر زمان چهل نفر از آنان وجود دارند، عدد آنان نه کم می شود و نه زیاد. آنان قائم به عظمت الهی هستند. آنان رکن افرادند. آنان ارباب قول ثقیل در آیه شریفه در آیه شریفه «إنا سنلقی علیک قولاً ثقیلاً...» می باشند. یکی از آنان را ملاقات کردم، آن کس را که من دیدم باطن شیعیان رافضی را کشف کرده بود، آنان را به صورت خوک می دید. هر گاه به یکی از آنان می گذشت او را به صورت خوک می دید و می گفت: تو شیعه رافضی هستی توبه کن.
    مرحوم سید جلال الدین آشتیانی به خاطر همین سخن ابن عربی، وی را به شدت مورد ملامت قرار داده، می نویسد:
    «شیخ أعظم با آنکه به اهل بیت عصمت و طهارت عشق می ورزد،خصم الدّ شیعه امامیه (دوازده امامی) است... آنچه در این قسمت از فتوحات آورده بسیار سست و خالی از صحت است... در دو قضیه منقول از «رجبیون» و آن دو شاهد آثار جعل آشکار است، مع هذا شیخ محقق از ناحیه عشق بر شیخین باور کرده است».[2]
    دکتر محسن جهانگیری که از محققان عرصه عرفان ابن عربی است، به خاطر این سخن ابن عربی از وی انتقاد می کند و می نویسد:
    «این ایراد هم که گفته شده رجبیون در کشفشان روافض(شیعیان) را به صورت خنازیر می بینند وارد است که متأسفانه در فتوحات مکیه این سخن نوشته شده است، گر چه این سخن از این نقطه نظر که وی یک مسلمان سنی و در نتیجه مخالف شیعیان است، که به گفته خودش درباره ابوبکر و عمر عقیده سوء دارند و در حقّ علی(ع)‌ غلوّ می کنند طبیعی است.[3]
    و اما از نقطه نظر دیگر یعنی اینکه او خود را یک صوفی صافی و یک عارف راستین می داند، بسیار بعید و مستعبد می نماید که عارف راستین را، آن هم عارف وحدت وجودی که احیاناً به وحدت ادیان نیز تفوه می کند، با نوع عقیده و مذهب مردم چه کار؟ او چگونه روا می دارد که گروهی را به واسطه داشتن عقیده و مذهب خاصی تا آن حد تحقیر و توهین نماید که سیرت و سریرتشان را تا مرتبه خنازیر پایین بیاورد و یا دست کم از کسانی که این گونه سخنان کوته بینانه را بر زبان رانده اند به بزرگی یاد کند و دعوایشان را با آب و تاب نقل نماید و خودشان را از اولیاء الله پندارد».[4]
    هیچ محققی مانند حضرت امام خمینی(ره) جوابی دندان شکن به سخنان ابن عربی نداده است، وی در کتاب تعلیقات بر شرح فصوص الحکم به یاوه های ابن عربی این گونه جواب می دهند:
    «بل قد يشاهد السالك المرتاض نفسه و عينه الثابتة في مرآة المشاهد لصفاء عين المشاهد، كرؤية بعض المرتاضين من العامة الرفضة بصورة الخنزير بخياله، و هذا ليس مشاهدة الرفضة كذا، بل لصفاء مرآة الرافضي رأى المرتاض نفسه التي هي على صورة الخنزير فيها فتوهم انه رأى الرافضي، و ما رأى الا نفسه‏».[5]
    ترجمه: «بعضی از نفوس از آنجا که صفحه وجودشان در اثر صفای باطنی هم چون آئینه مصقّل می باشد، ممکن است سالک مرتاض عین ثابت نفوس خویش را در آئینه وجود او مشاهده نماید. نظیر مشاهده شیعیان به صورت خنزیر توسط بعضی مرتاضین اهل سنت که گمان کرده اند آن صورت واقعی شیعیان بوده بلکه به واسطه صفای آینه شیعیان، مرتاض صورت خود را که به شکل خنزیر(خوک) بوده در آینه او مشاهده نموده و گمان کرده است که آن صورت رافضی (شیعه) بوده، حال آنکه فقط صورت خود را دیده است».



    [1] فتوحات مکیه ج2 ص8 باب الثالث و السبعون
    [2] مقدمه بر شرح فصوص الحکم قیصری، ص44
    [3] این سخن جناب دکتر جهانگیری قابل نقد است، زیرا بسیاری از علمای اهل سنت چنین افترایی را به شیعه نبسته اند هر چند نسبت به شیعیان منتقدند، بنا بر این سخن ابن عربی هیچ طبیعی نیست. آیا سزاوار است شخصی به صرف اینکه گروهی برخی از عقاید وی را پذیرا نیست بدترین فحش ها و تهمت ها به آنها زند!
    [4] محی الدین چهره برجسته عرفان اسلامی ص561 و562
    [5] تعلیقات علی شرح فصوص الحکم و مصباح الأنس ص

  17. صلوات


  18. #10

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۱
    علاقه
    قرآن و اهل بیت
    نوشته
    125
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    4
    صلوات
    140



    ابن عربی عمر را معصوم می داند!

    محی الدین عربی برای عمر بن خطاب مقام ویژه ای از تقوا و کمالات قائل شده است و آن را منشأ عصمت وی می داند، در فتوحات می گوید:

    «... لهذا قال صلى الله عليه و سلم في عمر بن الخطاب يذكر ما أعطاه الله من القوة يا عمر ما لقيك الشيطان في فج إلّا سلك فجا غير فجّك! فدل على عصمته بشهادة المعصوم و قد علمنا إن الشيطان ما يسلك قط بنا إلّا إلى الباطل و هو غير فجّ عمر بن الخطاب فما كان عمر يسلك إلّا فجاج الحق بالنص فكان ممن لا تأخذه في الله لومة لائم في جميع مسالكه‏».[1]

    ترجمه: ... به همین جهت پیامبر(ص) هنگامی که نیرویی را که خدا به عمر بن خطاب داده است به یاد آورد درباره او فرمود: ای عمر! شیطان تو را در راهی ملاقات نمی کند مگر اینکه راهی غیر از راه تو را می پیماید. این حدیث دلالت دارد که به شهادت معصوم (پیامبر) عمر معصوم است. زیرا ما می دانیم که شیطان هیچ گاه ما را به راهی نمی برد مگر راه باطل و آن راه غیر از راه عمر است، پس عمر به دلالت این نص (معصوم است و)‌راه های حق را می پیماید پس او از کسانی است که در تمام روش هایش در راه خدا، از سرزنش هیچ سرزنش کننده ای نمی هراسد.[2]

    متأسفانه ابن عربی برای اثبات عصمت عمر بن خطاب به احادیثی جعلی از منابع حدیثی اهل سنت تمسک کرده است که غالباً متضمن بی احترامی و توهین به مقام مقدس رسول خدا(ص) است.

    از آن جمله:

    1- در صحیح بخاری آمده است:

    «عمر بن خطاب اجازه گرفت تا بر رسول خدا(ص) وارد شود در حالی که گروهی از زنان قریش خدمت آن حضرت بودند و با آن حضرت سخن می گفتند و پر حرفی می کردند و صداهایشان بالا گرفته بود. هنگامی که عمر بن خطاب اجاره (ورود) گرفت برخاستند و حجاب کردند. عمر وارد شد در حالی که پیامبر(ص) می خندید... پیامبر(ص) فرمود: عجب دارم از این زنانی که نزد من بودند، چون صدای تو را شنیدند حجاب کردند، سپس فرمود: یا ابن خطاب! قسم به کسی که جانم در دست قدرت اوست هیچ گاه شیطان تو را در راهی که می روی ملاقات نکرده مگر اینکه از راهی غیر ز راه تو رفته است».[3]

    2- در سنن ترمذی آمده:

    «... دختری سیاه چهره خدمت رسول خدا(ص)‌ رسید و گفت: یا رسول الله! نذر کرده بودم اگر خدا شما را سالم از جبهه برگرداند، پیش روی شما بنوازم و آواز بخوانم. پیامبر(ص) به او فرمود: اگر نذر کرده ای بنواز و إلّا نه. دخترک شروع به نواختن کرد، ابوبکر آمد همچنان می نواخت، علی وارد شد همچنان می نواخت، عثمان آمد همچنان می نواخت، سپس عمر وارد شد، پس طبل را زمین گذاشت و بر رویش نشست. پیامبر(ص) فرمود: ای عمر شیطان از تو می ترسد...».[4]

    ترمذی نیز نقل می کند:

    «... پیامبر به پا خاست مشاهده کرد زن حبشیه ای را که می رقصد و کودکان اطرافش را گرفته اند، پس فرمود: ای عایشه بیا و تماشا کن... چون سر و کله عمر پیدا شد مردم از اطراف آن زن متفرق شدند، عایشه گفت که پیامبر فرمود: شطیان انس و جن را می بینم که از عمر فرار می کنند».[5]

    در این احادیث ساختگی چندین فضیلت و برتری برای عمر نسبت به پیامبر(ص) آمده است:

    1- زنان بدون رعایت، خدمت پیامبر(ص) هستند در حالی که بلند سخن می گویند، می خندند و پیامبر(ص)‌ نیز بدون نهی از منکر با آنان می خندد، اما زنان از عمر می ترسند و حجاب را کامل می کنند زیرا وی بر خلاف پیامبر(ص) از گناه روی گردان و به نهی از منکر پایبند و به تعبیر ابن عربی معصوم است.

    2- شیطان در محضر مقدس پیامبر(ص) حضور پیدا می کند و به وسواس و اغوا می پردازد، اما نه تنها شیطان در مجلس عمر ظاهر نمی شود، بلکه شیطان از راهی که عمر عبور کند عبور نمی کند.

    3- غیرت پیامبر(ص) – نستجیر بالله – به وی اجازه می دهد که همسرش را برای رقاصه ها به ملإ عام دعوت کند، اما عمر هرگز!!

    4- خود پیامبر(ص) – نستجیر بالله – به پای کوبی و رقص و نواختن علاقه مند بود و از آن بهره می برد، اما عمر هرگز!!

    5- در این احادیث ساختگی تماشاگران به عنوان شیاطین انس معرفی شده اند و – نستجیر بالله – پیامبر اکرم(ص) و عایشه جزء آنان به حساب آمده است اما عمر هرگز! بلکه شیطان جن و انس از او فرار می کنند![6]

    این احادیث جعلی عمدتاً ساخته و پرداخته دستگاه خلافت امویان است. آنان با استخدام علمای دین به دنیا فروش این احادیث را ساختند و وارد کتب اهل سنت کردند و متأسفانه برخی از محدثان ساده لوح اهل سنت نیز این بافته ها را نقل نمودند.[7]



    [1] فتوحات مکیه ج1 ص200 باب الثلاثون

    [2] ابن عربی راست گفته که عمر از سرزنش هیچ سرزنش کننده ای نمی هراسد. زیرا عمر برای استحکام خلافت غاصبانه، به خانه فاطمه زهرا(س) هجوم برد و آن را به آتش کشید و از سرزنش هیچ سرزنش کننده ای هم نهراسید در حالیکه مقام عظیم فاطمه زهرا(س) را از لسان مبارک پیامبر(ص) بارها شنیده بود.

    اهل سنت منکر این هجوم وحشیانه به خانه فاطمه توسط عمر هستند، اما منابع معتبر تاریخی اهل سنت این واقعه جانگداز را تأیید می کند، به عنوان نمونه:

    الف: ابو محمد عبد الله بن مسلم بن قتیبه دینوری (معروف به ابن قتیبه) متوفای سال 276ق در کتاب خود به نام «الإمامة و السیاسة» می نویسد: همانا روزی ابوبکر از عده ای که از بیعت با او سر پیچی کرده و نزد علی(ع) جمع شده بودند سئوال کرد. پس عمر را به دنبال آنها که در خانه علی جمع شده بودند فرستاد، پس آنها از خارج شدن از خانه خود داری نمودند. در این هنگام عمر دستور داد که: هیزم حاضر کنید و خطاب به اهل خانه گفت: «قسم بر آن کس که جان عمر در دست اوست باید خارج شوید و إلّا خانه را با اهلش به آتش می کشم».

    شخصی به عمر گفت ای ابا حفص! آیا میدانی فاطمه در این خانه است؟! عمر گفت: اگر چه فاطمه باشد! (الإمامة و السیاسة ج1 ص12)

    همچنین «ابن قتیبه» در همان کتاب ص13 با ذکر سند می گوید:

    ... تا آنکه عمر و اصحابش پشت درب خانه فاطمه جمع شدند و دق الباب کردند، پس مردم صدای فریاد و گریه فاطمه را شنیدند، در حالی که گریه می کردند متفرق شدند. لکن عمر و اصحابش همانجا ماندند. پس علی را با زور از خانه خارج نموده و او را به طرف ابوبکر کشاندند و به او گفتند: بیعت کن.

    علی گفت: اگر بیعت نکنم چه می کنید؟

    گفت: به خدایی که جز او خدایی نیست گردنت را خواهیم زد.

    ب: احمد بن یحیی معروف به «بلاذری» متوفای 279ق روایت می کند: ابابکر برای بیعت گرفتن از علی به دنبال وی فرستاد، پس علی بیعت نکرد. در این هنگام عمر با شعله ای آتش روانه خانه علی شد. فاطمه در پشت درب با او مواجه شده و گفت: ای پسر خطاب! آیا تو را در حال آتش زدن خانه ام می بینم؟!

    عمر گفت: آری! و آنچنان به این عمل مسر و محکم هستم چنانکه پدرت بر دینی که آورده بود! (أنساب الأشراف ج1 ص586)

    ج: محمد بن جریر طبری می نویسد: زمانی که طلحه و زبیر عده ای از مهاجرین در خانه علی جمع شده بودند، عمر بن خطاب به آنجا آمده و گفت: به خدا قسم! برای بیعت خارج شوید و إلّا خانه را بر شما می سوزانم. (تاریخ الاُمم و الملوک ج2 ص443)

    د: مسعودی مورخ مشهور اهل سنت می نویسد: ابوبکر پانزده روز قبل از آنکه از دنیا برود مریض شد، چون به حالت احتضار رسید گفت:

    باکی بر من نیست مگر بر سه چیز که انجام دادم و ای کاش انجام نداده بودم...: ای کاش خانه فاطمه را مورد تفتیش و هجوم قرار نداده بودم و در این باب سخنان زیادی گفت (مروج الذهب ج2 ص194)

    ه: همچنین مسعودی در جریان حکایت سقیفه می نویسد: (بعد از رحلت پیامبر) عده ای به خانه علی حمله ور شده و به آنجا هجوم آوردند و درب خانه اش را به آتش کشیدند و او را به زور از خانه خارج کردند، آنان سیده زنان را پشت درب فشار سختی دادند به حدی که محسن را سقط کرد. (اثبات الوصیه ص142 عنوان حکایة السقیفه)

    و: احمد بن محمد بن عبد ربه آندلسی مشهور به ابن عبد ربّه می نویسد: کسانی که از بیعت با ابی بکر تخلف کردند، علی و عباس و زبیر و سعد بن عباده بودند. اما علی و عباس و زبیر در خانه فاطمه نشسته بودند تا آنکه ابوبکر عمر را به سوی آنها فرستاد تا آنها را از خانه خارج سازد... پس عمر با شعله ای از آتش روانه خانه فاطمه شده تا آنجا را به آتش بکشد. در این هنگام عمر با فاطمه برخورد کرده، فاطمه به وی گفت: ای پسر خطاب! آیا برای آتش کشیدن خانه ما آمده ای؟! عمر گفت: آری! مگر آنکه با ابابکر بیعت کنید چنانچه امت چنین کردند. (عقد الفرید ج5 ص13 و14)

    ز: شهرستانی از نویسندگان بزرگ اهل سنت متوفای 548ق می نویسد: از جمله عقاید نظّام (از رؤسای مذهب معتزله متوفای 231ق) آن بود که می گفت:

    عمر به خانه فاطمه حمله ور شده و فریاد می زد: «خانه را با اهلش به آتش بکشید» در حالی در خانه نبود مگر علی و فاطمه و حسن و حسین. (الملل و النحل ج1 ص57)

    ح: ابن ابی الحدید معتزلی از سرشناسان اهل سنت می نویسد: عده ای از مهاجرین در بیعت ابی بکر که بدون مشورت آنها انجام شد غضبناک شده و مسلح در خانه فاطمه سکنی گزیدند. در این هنگام عمر با عده ای از اصحابش که در میان آنها «أسید بن حضیر» و «سلمة بن سلامه» دیده می شدند به خانه فاطمه حمله کردند، فاطمه فریاد کشید و آنها را به خدا سوگند داد.... (شرح نهج البلاغه ج6 ص47)

    ط: علاء الدین علی بن حسام الدین معروف به «متقی هندی» از محدثان بزرگ اهل سنت متوفای 975ق می نویسد: عمر بن خطاب (در هجوم به خانه فاطمه) به فاطمه گفت: ای دختر رسول خدا! هیچ کس نزد ما دوست داشتنی تر از پدرت نبود و بعد از پدرت هیچ کس دوست داشتنی تر از تو نزد ما نیست! و لکن به خدا قسم این محبت! مانع از آن نیست که اگر این افراد که نزد تو جمع شده اند (را خارج نکنی) دستور دهم خانه را بر آنان به آتش بکشند. (کنز العمال فی سنن الأقوال و الأفعال ج5 ص651)

    ی: یعقوبی مورخ مشهور اهل سنت می نویسد: «... مهاجرین داخل خانه شدند،‌ فاطمه از خانه خارج شد و گفت: یا آنکه از خانه ام خارج شوید یا آنکه معجر از سر برداشته و شما را نفرین خواهم کرد! (تاریخ یعقوبی ج2 ص126)

    ک: ابن ابی الحدید معتزلی می نویسد که اگر گفته شود: «خانه فاطمه مورد هجوم واقع شد و صیانتش شکسته شد و «به خاطر حفظ اسلام» و به خاطر جلو گیری از تفرقه میان مسلمانان، چرا که مسلمانان آن زمان از دین بر می گشتند و دست از اطاعت بر می داشتند!»

    در جواب گفته می شود که:

    همین کلام و جواب را بدهید آنجا که: در جنگ جمل «هودج عایشه» مورد هتک واقع شد (چرا که عایشه بر علیه خلیفه رسمی مسلمانان قیام کرده) و هودج او مورد حمله قرار گرفت تا آنکه ریسمان اطاعت پاره نشود و اجتماع مسلمین از هم نپاشد و خون مسلمانان به هدر نرود....

    پس وقتی که جایز باشد حمله به خانه فاطمه به خاطر امری که هنوز واقع نشده بود، بدون شک جایز است حمله به هودج عایشه به خاطر امری که واقع شده بود.

    چگونه هتک حرمت از هودج عایشه از گناهان کبیره، آن هم از گناهان کبیره ای که موجب ورود ابدی در آتش جهنم است می باشد، و باید از انجام دهنده آن بیزاری جست و این بیزاری از مهمترین ارکان ایمان به شمار می رود، لکن حمله به خانه فاطمه و ورود وحشیانه در منزلش و جمع آوری هیزم و تهدید به آتش زدن، از ارکان ایمان به شمار می رود! حال آنکه حرمت هر دو زن یکی بود! اگر نگوییم که حرمت فاطمه بیشتر بود.... نه! هرگز! چگونه عایشه یا غیر او، در منزلت فاطمه باشد و حال آنکه تمام مسلمانان چه آنها که فاطمه را دوست دارندو چه آنکه او را دوست ندارد می دانند که فاطمه [صلوات الله عیها] سیده زنان عالمین می باشد. (شرح نهج البلاغه ج20 ص16 و17)

    حال با وجود این همه نقل اهل سنت در مورد هجوم عمر به خانه فاطمه و آتش کشیدن آن ابن عربی ادعا دارد که عمر معصوم است! به خاطر همین مواضع و سخنان است که برخی از علمای شیعه وی را سنی ناصبی معرفی کرده اند!

    [3] استأذن عمر بن الخطاب علی رسول الله(ص) و عنده نسوة من قریش یکلّمنّه و یستکثرنّه عالیة اصواتهنّ علی صوته، فلما استأذن عمر بن الخطاب قمن فبادرن الحجاب، فدخل عمر و رسول الله(ص) یضحک... فقال النبی(ص) عجبت من هؤلاء اللاتی کنّا عندی، فلمّا سمعن صوتک ابتدرن الحجاب... فقال النبی(ص) إیهاً یا ابن الخطاب و الّذی نفسی بیده، ما لقیت الشیطان سالکاً فجّاً قط إلّا سلک فجّاً غیر فجّک! (صحیح بخاری ج3 ص71 کتاب فضائل اصحاب النبی، باب36 مناقب عمر بن خطاب)

    [4] جاءت جاریة سوداء، فقالت: یا رسول الله، إنّی کنت نذرت إن ردّک الله صالحاً أن أضرب بین یدیک بالدفّ و أتغنّی، فقال لها رسول الله(ص): إن کنت نذرت فاضربی، و إلّا فلا. فجعلت تضرب، فدخل ابوبکر و هی تضرب، ثمّ دخل علیّ و هی تضرب، ثمّ دخل عثمان و هی تضرب، ثمّ دخل عمر فألقت الدف تحت إستها ثمّ قعدت علیه، فقال رسول الله(ص):‌ إنّ الشیطان لیخاف منک یا عمر... (سنن ترمذی ج5 ص580 حدیث3690 فی مناقب عمر)

    [5] ... فقام رسول الله، فإذا حبشیة ترقص و الصبیان حولها، فقال: یا عایشه تعالی فانظری... إذ طلع عمر، قال: فارفض الناس عنها. قالت: فقال رسول الله(ص): إنّی لأنظر الی شیاطین الإنس و الجن قد فرّوا من عمر! (همان حدیث3691)

    [اینجانب (مؤلف) از پیامبر عزیز و بزرگوار اسلام(ص) عذر می خواهم که این سخنان جعلی و باطل را به خاطر مقصودی نقل نمودم، سلام خداوند بر او و خاندان پاک و مطهرش باد]

    [6] دیدگاه محی الدین عربی درباره خلفا، سید علی رضا حسینی ص42 و43

    [7] مرحوم علامه امینی در کتاب نفیس «الغدیر» کسانی را که از روی سوء نیت، حدیث جعل کرده یا تهمت های ناروا به پیروان راستین علی(ع) زده اند را معرفی فرموده اند، در جلد پنجم همین کتاب حدود 150صفحه بحثی جالب و جامع نموده و حدود هفتصد نفر از روات اهل سنت را که کذّاب و حدیث ساز بوده اند معرفی می کند که احادیث جعلی اینها در تمام کتب اهل سنت پراکنده است،‌تنها 43 نفر از این هفتصد نفر چهارصد و هشت هزار و ششصد و هشتاد و چهار(408684) حدیث ساخته اند، این هفتصد نفر غیر از آن کذّاب هایی است که در کتب معتبر عامه از آنها به عنوان افراد موثق یاد شده است که شمارشان کم نمی باشد. علاوه بر ایشان 100 حدیث دروغ که در خصوص مناقب و فضائل خلفای اهل سنت ساخته شده است و در برخی از آنها حتی از یزید تجلیل شده مورد بررسی قرار گرفته.

    «عبد الله قصیمی» که از علمای اهل سنت است گفتار عجیبی در مورد شیعه آورده است که وی در کتاب الصرّاع ج4 ص85 می نویسد:

    «حقاً دروغ سازان در رجال شیعه و مردم هواپرست به خاطر رسیدن به دنیا و تقرب به اهل آن با کینه و دشمنی با حدیث و سنت و طرفدارانش زیادند، ولی علمای اهل سنت ماهیت آنها را به عالی ترین وجه آشکار نموده اند»!

    تا آنکه می گوید: «در میان اهل سنت کسی که متهم به دروغ سازی باشد وجود ندارد»!

    جواب:

    شیعه نیازی به جعل حدیث ندارد. حقانیت شیعه از خورشید آسمان روشن تر است و دلیل حقانیت شیعه در کتب خود اهل سنت پنهان شده است. به فرمایش مرحوم علامه امینی اگر روزی هم کتب شیعه نباشد کتب اهل سنت برای اثبات حقانیت شیعه در اصول و فروع کافی است.

    باید به جناب قصیمی گفت: آیا حدود نیم میلیون حدیث جعلی و دروغ از جعلیات اهل سنت است یا شیعه؟ (علامه امینی در جلد5 الغدیر بعد از آنکه تعداد بسیاری از حدیث سازان اهل تسنن را معرفی می کند بیان می دارد که احادیثی که این عده جعل کرده اند حدود نیم میلیون می باشد) اگر این بزهکار می دانست که روزی در دادگاه تاریخ به قلم امینی که تراشه قلمش از ذوالفقار علی(ع) است این گونه رسوا خواهد شد این تهمتها را به شیعه نمی زد.

    حدیث سازی عامل تقرب به خدا!!!

    قصیمی آن ادعا را در حالی می کند که گویی خبر از کتب اهل سنت ندارد که جعل حدیث نزد آنها منافاتی با زهد ندارد بلکه از اشعار صالحان و عامل تقرب آنان به خداست. یحیی بن سعید قطان گوید: «صالحان را چیزی دروغ گو تر از حدیث ندیدم» و قرطبی در «التذکار» ص155 گفته است: «التفاتی به آن احادیث دروغ و اخبار نادر که حدیث سازان درباره فضیلت های قرآن و دیگر اعمال ساخته اند نباید کرد، زیرا آنها چنین عملی را به عنوان قصد قربت انجام دادند».

    در شرح حال برخی از رجال حدیث خود می نویسد: شب تا صبح عبادت می کرد و صبح جلوس می کرد و برای تقرب به خدا حدیث جعل می کرد. دیگری برای تقرب به خدا حدیث در فضل معاویه و یزید جعل می کند، همینها بودند که برای بازار داغ حدیث سازی جایزه معین می کردند و بازار حدیث سازی چنان رایج شد که یحیی بن معین گفته است: «از دروغ گویان به قدری کتاب نوشتم که تنور را با آن بر افروختم و نان پخته از آن در آوردیم». (تاریخ خطیب بغدادی ج14 ص184) همین شخص می گوید: «کدام صاحب حدیث است که از کذّابی هزار حدیث ننوشته باشد». (تاریخ بغداد ج1 ص43)

    یا می نویسد: ابو داوود سجستانی در سننش 4800 حدیث آورده که آن را از میان 500000 حدیث انتخاب کرده است. صحیح بخاری مشتمل بر2761 حدیث غیر مکرر است که از میان 600000 حدیث انتخاب نموده است. مسلم در صحیحش 4000 حدیث را از میان 300000 حدیث انتخاب می کند، یا بخاری می گوید: دویست هزار حدیث غیر صحیح حفظ نموده ام.

    با اینکه اینها حدود صد سال نقل حدیث را ممنوع اعلام نموده بودند این همه حدیث از کجا به وجود آمد؟

    جناب عبد الله قصیمی! این همه حدیث دروغ را علمای اهل سنت جعل نموده اند یا شیعه؟ (مطالب فوق بر گرفته از کتاب گرانسنگ الغدیر ج5 از ص208 تا ص356)


    ابن عربی ادعا دارد که اراده خداوند بر این بوده که ابوبکر و عمر و عثمان بر علی(ع) در خلافت مقدم شوند


    وی خلافت را برای خلفا – به ترتیبی که در خارج تحقق یافته – به اراده و اعطای حق تعالی می داند و می گوید:
    «برای زمان است که حکم کند بر مقدم شدن در زمان، و این نشانه تقدم در رتبه نیست، مانند خلافت بعد از رسول خدا(ص) که حکمت اقتضا کرد که آن را به ابوبکر سپس عمر و بعد از او به عثمان و پس از او به علی عطا کند به حسب عمر هایشان، و حال آنکه هر یک در زمان صلاحیت خلافت کسی که قبل از او بود صلاحیت و اهمیت خلافت را داشت و ناگزیر هر یک از آنان می بایست ولایت و خلافت را [در زمان مقرر] عهده دار شود و آن کس که متأخر بود اگر مقدم می شد ناگزیر باید [با وجود صلاحیتش] کنار زده می شد تا بعداً پس از او [در زمان خودش] به خلافت برسد همان گونه که در نزد خدا در سابق علمش بوده، پس خدا خلافت را به ترتیب زمان عُمْر خلفا مرتب کرده تا خلع و برکناری کسی که سزاوار بر خلافت است لازم نیاید، و اصحاب این امر را ندانستند مگر بعد از مرگ خلفا».[1]
    ابن عربی می خواهد با این گونه استدلال هم حقانیت خلافت خلفای سه گانه را اثبات کند و هم شیعه – که خلافت آنان را غصبی می داند – را مورد هجمه خویش قرار دهد.
    باید از جناب ابن عربی پرسید:
    اولاً: آیا تقدم زمانی دلیل بر استحقاق و اهلیت است، یا اهلیت و صلاحیت موجب تقدم است؟
    اگر بگوید که تقدم زمانی دلیل بر حقانیت و اهلیت است باید ملتزم شود مشرکانی که قبل از پیامبر(ص) در مکه بوده اند استحقاق و اهلیت داشته اند. فرعون قبل از موسی و نمرود قبل از ابراهیم و...، و اگر بگوید استحقاق و اهلیت موجب تقدم زمانی است پس باید دلیل دیگری بر استحقاق اقامه کند و ترتیب زمانی نمی تواند دلیل بر حقانیت شود، حال آنکه ترتیب زمانی را به عنوان برهان ذکر کرده است.
    ثانیاً: همیشه حاکم و سلطانی که بعد از مرگ حاکم قبل به حکومت می رسد عجل و مرگش بعد از حاکم قبل است، این امر طبیعی چه دلالتی می تواند داشته باشد؟

    بلی اگر پیامبر اکرم(ص) این ترتیب را ذکر فرموده بود، ترتیب مرگشان را ممکن بود شاهد بر حقانیت پیامبر(ص) قرار دهد، اما هیچ کس چنین ادعایی نکرده است.[2]

    محی الدین پس از این برهان واهی، سخت به شیعه انتقاد می کند که چرا پیرو هوا و تعصب شده و به این برهان واضح توجه نکرده اند، او می گوید:
    «با این بیان خدایی، اهل اهواء (یعنی شیعیان که این ترتیب را نپذیرفته اند) سرگرم بازی گری خود هستند با این وجود که صبح با زبان و دو لب گویا اشاره گردید. از خدا می خواهیم ما را از هوای نفسانی نگاه دارد، همه آنچه گفتیم سخنان شفاهی الهی بود، هر کس آن را به کار گیرد مرض های جاهلیت را از او می زداید. خدا حق می گوید و اوست که راه را نشان می دهد.»[3]
    او گفتاری واهی را به عنوان برهان ذکر کرده و آن را کلامی الهی می خواند و سپس بر شیعه که امیر مؤمنان علی(ع) را خلیفه بلا فصل پیامبر(ص) می داند با عباراتی توهین آمیز می تازد.

    [1] فللزمان حكم في التقدم لا في المرتبة كالخلافة بعد رسول الله ص الذي كان من حكمة الله تعالى أنه أعطاها أبا بكر ثم عمر ثم عثمان ثم عليا بحسب أعمارهم و كل لها أهل في وقت أهلية الذي قبله و لا بد من ولاية كل واحد منهم و خلع المتأخر لو تقدم لا بد منه حتى يلي من لا بد له عند الله في سابق علمه من الولاية فرتب الله الخلافة ترتيب الزمان للأعمار حتى لا يقع خلع مع الاستحقاق في كل واحد من متقدم و متأخر و ما علم الصحابة ذلك إلا بالموت‏. (فتوحات مکیه ج4 ص276 باب الثامن و الخمسون و خمسمائه)
    [2] دیدگاه ابن عربی درباره خلفا ص87
    [3] «و مع هذا البيان الإلهي فبقي أهل الأهواء في خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ مع إبانة الصبح لذي عينين بلسان و شفتين نسأل الله العصمة من الأهواء و هذه كلها أشفية إلهية تزيل من المستعمل لها أمراض التعصب و حمية الجاهلية وَ الله يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي السَّبِيل‏» (فتوحات مکیه ج4 ص276)


    ابن عربی عقیده دارد که چون خداوند در عالم، تکویناً حکم نموده که جز او پرستش نشود،و از آنجا که آنچه خداوند اراده کند قطعاً واقع می شود پس هر موجودی،چه انس و چه جن و چه غیر این هر چه را پرستش کنند در واقع خدا را پرستش نموده اند.
    طبق این عقیده انسان بت پرست، ستاره پرست، آتش پرست، جن پرست و... هر چند در ظاهر غیر خدا را پرستش می کند، اما واقع امر این است که او فقط خدا را می پرستد.

    این دیدگاه غلط و انحرافی ابن عربی به خاطر تفسیر نا صحیحی است که از یکی از آیات قرآنی ارائه می دهد، خداوند متعال در قرآن می فرماید: «و قضی ربّک ألّا تعبدوا إلّا إیّاه»(1) یعنی خداوند حکم کرده که جز او پرستش نشود.

    ابن عربی «قضی» را در عالم تکوین تفسیر نموده و می گوید: خداوند تکویناً حکم نموده که فقط او پرستیده شود و از آنجا که حکم تکوینی خدا لا یتغیر و حتمی است، پس هر چه که پرستیده می شود چیزی جز پرستش خود خداوند نمی باشد.(2)
    البته اگر کسی «قضی» را در عالم تکوین بداند قطعاً دچار چنین خطای بزرگی در عقیده می شود. اما طبق دیدگاه تمام مفسران بزرگ جهان اسلام، این آیه بیانگر قضای تشریعی است، به این معنا: خداوند تشریعاً حکم کرده که جز او پرستیده نشود، یعنی: خداوند از طریق پیامبران به مردم امر کرده و دستور داده که فقط او را بپرستند. حال برخی از مردم حکم و امر خدا را اطاعت می کنند و او را می پرستند و برخی دیگر زیر بار دستورات الهی نمی روند و بت و امثال آن را می پرستند.
    بنا بر این تفسیر بت پرست خدا را نمی پرستد بلکه فقط یک موجود بی جان را می پرستد و در پس بت پرستی هرگز خدا پرستی پنهان نمی باشد. این تفسیر، تفسیری است که صد در صد با روح تعالیم ادیان الهی سازگار است. خداوند در قرآن کریم بارها از پرستش غیر خود نهی نموده است و این نهی بیانگر این است که بت پرستی یا ستاره پرستی یا هر چیز دیگر، خدا پرستی نیست.
    ابن عربی برای توجیه عقیده وحدت وجود و موجود قرآن را گونه ای تفسیر می کند که هیچ مفسر بزرگی تفسیر نکرده است، و با آن تفسیر غلط و صوفیانه خویش، ثمره ای را خارج می کند که آن با روح تعالیم انبیاء الهی در تغایر می باشد.
    مرحوم طبرسی که از جمله بزرگترین مفسران عالم تشیع است و او را امام المفسرین می دانند در شرح آیه فوق می نویسد:
    «فقال سبحانه (و قضی ربک) أی: أمر ربک (أن لا تعبدوا إلّا إیّاه) معناه أن تعبدوه و لا تعبدوا غیره».(3)
    و در ادامه می نویسد:خداوند اراده نموده،یعنی امر کرده که از روی اخلاص پرستیده شود و کراهت داشته که غیر او پرستیده شود.
    طبق این تفسیر پرستش اشیاء پرستش خداوند نمی باشد.
    مفسر و دانشمند بزرگ شیعه مرحوم حویزی در تفسیر «نور الثقلین» با استناد به حدیثی از امیر مؤمنان بیان می دارد که معنای «قضی» در آیه فوق امر و دستور خداوند است که فرموده جز او را نپرستند.(4)
    مرحوم ملا محسن فیض کاشانی که جزو اکابر علمای شیعه می باشد در تفسیر «الصافی» در شرح آیه فوق می نویسد:
    «و قضی ربّک ألّا تعبدوا إلّا إیّاه و امر، امراً مقطوعاً به بأن لا تعبدوا إلّا إیّاه لأنّ غایة التعظیم لا یحقّ إلّا لمن له غایة العظمه».(5)
    : «قضی» یعنی خداوند امر مؤکد نموده که جز او را نپرستند، زیرا پرستش که غایت تعظیم است فقط سزاوار خداوند است که او را نهایت و غایت بزرگی است.
    مفسر بزرگ عصر ما مرحوم علامه طباطبایی هم چون سایر علمای بزرگ شیعه معنای «قضی» را در عالم تشریع تفسیر نموده است:
    «... و این جمله چه برگشت به دو جمله کند و چه به یک جمله، در هر حال چیزی است که قضای الهی متعلق بدان شده است، البته قضای تشریعی خدا که متعلق به احکام و مسائل تشریعی می شود...».(6)
    بسیاری از تابعان عرفان ابن عربی برای موجه جلوه دادن سخن وی این گونه استدلال می کنند: تمام اشیاء طبق ولایت تکوینی خداوند همیشه عبد محض خدا بوده و دائم در تسبیح و تقدیس او هستند. سپس عالم موجودات را به عالم تکوین و تشریع تقسیم می کنند و می گویند:
    در عالم تکوین تمام موجودات طبق ولایت تکوینی عبد خدا هستند و فقط او را پرستش می کنند، گر چه در ظاهر موجودی مثل بت را بپرستند. اما همین پرستش در عالم تشریع که عالم امر و نهی است ممنوع شده است. آنان تصریح دارند که بت پرست، ستاره پرست، گوساله پرست و... تکویناً خدا را عبادت می کنند. از این دیدگاه آنان همه موجودات در سراسر عالم همیشه عبد محض خدا بوده و به سوی او در حرکت می باشند، همه مخلوقات از جماد و نبات و انسان، چه کافر و چه مسلمان، همگی طوعاً و کرهاً به عبادت و بندگی وی مشغول می باشند. آنان می گویند: از دیدگاه قرآن کریم همه موجودات و همه انسان ها، مؤمن و کافر برای خدا سجده می کنند و همه مشغول تسبیح وی می باشند و همه مشغول عبادت و قنوت برای او می باشند و روی نیاز و درخواست به وی دارند.
    آنان برای اینکه ثابت کنند پرستش هر موجودی همان پرستش خداست به این آیه قرآن کریم متوسل می شوند:
    «إِن كُلُّ مَن فىِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا ءَاتىِ الرَّحْمَانِ عَبْدًا»(7)
    : «تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند، بنده اويند!».
    و توجیه می کنند که این آیه به عموم خود، مسلم و کافر و مؤمن و منافق همه را در بر می گیرد و مقتضای ظهور و قرینه سیاق، آیه اختصاصی نیز به روز قیامت ندارد، همه در حال توجه و رو آوردن به خداوند می باشند و مملوکیت و عبودیت لازمه ذات آنهاست.
    «وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَن فىِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعًا وَ كَرْهًا وَ ظِلَالُهُم بِالْغُدُوِّ وَ الاَصَالِ»(8)
    : «تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند- از روى اطاعت يا اكراه- و همچنين سايه‏هايشان، هر صبح و عصر براى خدا سجده مى‏كنند».
    «يَسَْلُهُ مَن فىِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ كلُ‏َّ يَوْمٍ هُوَ فىِ شَأْن‏»(9)
    : «تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از او تقاضا مى‏كنند، و او هر روز در شأن و كارى است!».
    «تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَن فِيهِنَّ وَ إِن مِّن شىَ‏ْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بحَمْدِهِ وَ لَاكِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كاَنَ حَلِيمًا غَفُورًا»(10)
    : «آسمانهاى هفتگانه و زمين و كسانى كه در آنها هستند، همه تسبيح او مى‏گويند و هر موجودى، تسبيح و حمد او مى‏گويد ولى شما تسبيح آنها را نمى‏فهميد او بردبار و آمرزنده است.»
    جواب:
    آری، تمام موجودات در عالم تکوین عبد محض خدا بوده و به سوی او در حرکت می باشند ام صوفیه و طرفداران آنان با استناد به این آیات قرآنی مطلب غیر صحیحی را بیان می کنند. درست است که تمام موجودات تکویناً حق متعال را سجده می کنند اما هرگز این سخن به آن معنا نیست که بت پرست، ستاره پرست و گوساله پرست تکویناً در عالم خدا را با این فعل اختیاریشان عبادت می کنند. پرستش بت یک فعل اختیاری است و مربوط به عالم تشریع است و نه تکوین. تفسیر و معنای صحیح آیات فوق طبق وجدان و عقل سلیم و تعالیم خاندان عصمت و طهارت(ع) چنین است:
    در آیه شریفه: «إِن كُلُّ مَن فىِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا ءَاتىِ الرَّحْمَانِ عَبْدًا»(11): «تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند، بنده اويند!».
    با توجه به آیات قبل و بعد به وضوح مشخص است که منظور از «عبد» عبودیت و پرستش خداوند نیست، بلکه مراد از عبد «مملوک» است یعنی تمام موجودات خداوند مملوک او می باشند و همه طبق نظام تکوین به سوی مالک خود در حرکت هستند. در تعدادی از آیات قرآن کریم «عبد» به معنای مملوک می باشد از جمله:
    «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً عَبْدًا مَّمْلُوكاً لَّا يَقْدِرُ عَلىَ‏ شىَ‏ْءٍ وَ مَن رَّزَقْنَهُ مِنَّا رِزْقًا حَسَنًا فَهُوَ يُنفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْرًا هَلْ يَسْتَوُنَ الحَْمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثرهُمْ لَا يَعْلَمُون‏»(12)
    : «خداوند مثالى زده: برده مملوكى را كه قادر بر هيچ چيز نيست و انسان (با ايمانى) را كه از جانب خود، رزقى نيكو به او بخشيده‏ايم، و او پنهان و آشكار از آنچه خدا به او داده، انفاق مى‏كند آيا اين دو نفر يكسانند؟! شكر مخصوص خداست، ولى اكثر آنها نمى‏دانند!»
    با این تفسیر عبد در آیه فوق(13) و با توجه به سیاق آیه و آیات قبل و بعد کاملاً معلوم است که منظور عبادت کردن خداوند نمی باشد، لذا استدلال پیروان ابن عربی بر این آیه غلط است و عمل اختیاری گوساله پرستان و بت پرستان و... هیچ رابطه ای با این آیه ندارد.
    در آیه شریفه: «وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَن فىِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعًا وَ كَرْهًا وَ ظِلَالُهُم بِالْغُدُوِّ وَ الاَصَالِ»(14)
    : «تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند- از روى اطاعت يا اكراه- و همچنين سايه‏هايشان، هر صبح و عصر براى خدا سجده مى‏كنند».
    معنا غیر از آن چیزی که تابعان ابن عربی بیان داشته اند. معنای لغوی و اصلی سجده که بزرگان علم لغت به آن تصریح داشته اند به معنای «تذلّل» یعنی ذلیل و خاشع بودن می باشد – همان گونه که راغب در مفردات خود بیان می کند(15) – و از آنجا که یکی از مصادیق تذلّل و خشوع در پیشگاه الهی پیشانی را بر زمین گذاشتن است به آن اصطلاحاً سجده می گویند. بنا بر این معنای آیه چنین است: تمام موجودات که در آسمانها و زمینند طبق نظام تکوین ذلیل و خاشع درگاه الهی اند. خشوع و تذلل آنان به این است که وجودشان از خودشان نیست و محکوم قوانین الهی می باشند.
    آری! کافر، گوساله پرست، بت پرست، ستاره پرست و... محکوم قوانین الهی می باشند زیرا حیات و مماتشان به اختیار خود نمی باشد و همان زمانی که با اراده خویش غیر خدا را سجده می کنند تمام اعضا و جوارحشان بلکه تمام سلول های بدنشان ساجد و محکوم قوانین الهی اند.
    در آیه شریفه: «تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَن فِيهِنَّ وَ إِن مِّن شىَ‏ْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بحَمْدِهِ وَ لَاكِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كاَنَ حَلِيمًا غَفُورًا»(16)
    : «آسمانهاى هفتگانه و زمين و كسانى كه در آنها هستند، همه تسبيح او مى‏گويند و هر موجودى، تسبيح و حمد او مى‏گويد ولى شما تسبيح آنها را نمى‏فهميد او بردبار و آمرزنده است.»
    درست است که طبق این آیه شریفه تمام موجودات تسبیح حق تعالی می کنند، اما معنای عمیق این آیه سخنان اهل تصوف و تابعان ابن عربی را تأکید نمی کند.
    آری! بت، گوساله، ستاره، درخت و تمام پدیده های واقع در آسمان و مو به موی بدن کافر گوساله پرست دائم در حال تسبیح خداوند می باشند. به این معنا که بت که از سنگ یا چوب یا فلز یا هر مخلوق دیگر خدا ساخته شده است تمام مولکول های آن طبق نظام تکوین دائم و شبانه روز مشغول تسبیح خداوند متعال است. تمام تار و پود کافر و تمام سلول های بدن او که مخلوق خدا و وابسته به اعطای الهی و فقیر مطلق درگاه اویند لحظه ای از تنزیه و تقدیس حق تعالی خاموش نمی شوند، حتی آن زمانی که بت پرست به اختیار کامل خود در حال بت پرستی است، تمام سلول های بدن وی طبق نظام تکوین در حال سجده و تقدیس خداوند متعال می باشند.
    پس باید گفت آنچه که از افعال انسان مثل بت پرستی و گوساله پرستی انجام می گیرد، هیچ ارتباطی به عالم تکوین ندارد، زیرا چیزی که به عنوان فعل اختیاری انسان و با اراده خویش از او سر می زند فقط گستره ای در عالم تشریع دارد.
    یکی از نویسندگان فعال عرصه تصوف در توجیه سخن ابن عربی می نویسد:
    «ممکن است پرسیده شود: پس این همه کفار و ملحدین و بت پرستان و شیطان پرستان و دیگران چه می شود؟ آیا اینها نیز به عبادت خدا مشغولند؟ جواب این است که عبادت بر دو قسم است: عبادت تکوینی و عبادت تشریعی. در نظام عالم تکوین همه فقط و فقط خداوند را می پرستند و برای وی سجده می کنند و بنده وی می باشند... ولی از دیدگاه عالم تشریع و نظام علم و اراده، در موجوداتِ دارای اراده و اختیار گاه انسانی که واقعاً و فطرتاً و تکویناً طالب خداوند است و به دنبال کمال مطلق می گردد در هیاهوی این عالم گم شده و مخلوقی محدود را با آن جمال و کمال مطلق اشتباه می گیرد... ولی نکته بسیار دقیق اینجاست که این موجود گر چه از صراط مستقیم خارج شده و نسبت به خود راه خطا می پیماید ولی باز هم از عموم «لله یسجد من فی السماوات و الأرض» خارج نگشته است. باز هم تحت اراده ازلی الهی بوده و عبد محض وی و مطیع و منقاد وی است».(17)
    با توضیحاتی که در مطلب قبل مطرح شد باطل بون این ادعا که بت پرست در عبادت تکوینی عبد محض خدا و مطیع بی چون و چرای اوست کاملاً برای اشخاص با بصیرت و بی تعصب آشکار است.
    آیا کسی که با اراده خود بت می پرستد عبد محض خداوند و مطیع بی چون و چرای اوست؟!
    عجبا! با آن همه آیات و محکمات قرآنی در مذمت بت پرستان و جهنمی بودن آنان و اینکه بت هیزم جهنم برای بت پرستان است، این سخنان به اصطلاح عارفانه آقایان چه جایی برای توجیه دارد؟
    هر چند امثال بت پرست تمام وجودش طبق نظام تکوین ساجد و خاضع خداست اما عمل اختیاری وی در پرستش بت هیچ ارتباطی به عالم تکوین ندارد و اگر تابعان عرفان ابن عربی در کنار عالم تکوین و تشریع هزار عالم دیگر هم بسازند باز هم باید گفت: طبق وجدان و عقل و قرآن بت پرستی در همه حال بت پرستی است نه خدا پرستی.
    همان نویسنده در ادامه سخنان خویش می نویسد:
    «انسان موحد وقتی کسی را می بیند که مشغول بت پرستی است، بر اساس شفقت و رحمتی که در وجود او متجلی است، از انحراف و کج روی او افسوس می خورد... و تصدیق می کند که اگر این شخص ایمان نیاورد حتماً در نظام عالم خلقت، حکمتی در پس آن بوده است و چون به آیات قرآن کریم ایمان دارد می داند که در مسیر عالم تکوین همه عبد و قانت و ساجد خداوند می باشند می فهمد که عبادت تکوینی مخلوق به همین نحو بوده است و اراده ازلی الهی به این تعلق گرفته است که او در مسیر عبودیت تکوینی به این شکل سیر نماید و به نهایت سیر خود برسد».(18)
    جواب: بت پرستی بت پرستان که از سوء اختیار آنهاست طبق وجدان بیدار هر انسانی دارای هیچ حکمتی در نظام عالم نمی باشد، بلکه فساد آن در نظام عالم آشکار است و مؤمنان بیدار هرگز کار بت پرستان را باور ندارند که پس پرده آن رضایت حق تعالی است، و طبق آیات فراوان قرآن کریم هرگز اراده الهی به این تعلق نگرفته است که خدا در عالم تکوین در قالب بت پرستی عبادت شود و هرگز سیر و رشد انسان منحرف با بت پرستی صورت نمی پذیرد بلکه نهایت سقوط اوست.
    صوفیه و تابعان ابن عربی با چنین دیدگاه باطلی به مرحله ای رسیدند که گفتند: بت پرست هم موحد است. شیخ محمود شبستری از تابعان عرفان ابن عربی در مقام بت می گوید:



    چو کفر و دین بود قائم به هستی شود توحید عین بت پرستی

    مسلمان گر بدانستی که بت چیست یقین کردی که دین در بت پرستی است(19)





    اسراء/23
    فصوص الحکم فص هارونیه
    مجمع البیان، ج6 ص630
    نور الثقلین ج3 ص148
    تفسیر صافی ج1 ص963
    تفسیر المیزان ج13 ص107
    مریم/93
    رعد/15
    الرحمان/29
    اسراء/44
    مریم/93
    نحل/75
    مریم/93
    رعد/15
    مفردات راغب ص396
    اسراء/44
    کتابچه تحریف های تفکیکیان، پیرامون حکمت و عرفان، دفتر اول گوساله پرستی در کلام حسن زاده آملی ص49 و50
    همان ص53 و54
    گلشن راز شیخ محمود شبستری

  19. صلوات


صفحه 1 از 14 12311 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 2

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود