جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطرات کوتاه شهدا + ترجمه انگلیسی

  1. #1

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319

    مطلب خاطرات کوتاه شهدا + ترجمه انگلیسی




    بسم رب الشهدا
    عرض سلام و ادب.
    دوستان در این تاپیک فقط خاطراتی که ترجمه انگلیسی دارن قرار میگیرن.
    در صورت تمایل به همکاری در ترجمه خاطرات به آیدی بنده پیام بدهید.




  2. صلوات ها 3


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319



    -تشنه ام
    خسته نباشی.
    - خسته نیستم. تشنه ام، یه چکه آب اگه داری، بده بخوریم.
    - رفتم توی سنگر که براش آب بیاورم. سه تا خمپاره آمد. دویدم بیرون سنگر. زانو زده بود، لب سنگر. ترکش خورده بود به گلوش.
    سلام داد به آقا و افتاد رو زمین

    *******************
    .I’m thirsty -
    .Are you tired -
    .No I’m not, I’m just thirsty, if you have a drop of water let me drink -
    I went to the stronghold to bring water for him. They mortared 3 times. I came out from the stronghold immediately. He was knelt, through the stronghold, he got cut in his gullet. He sent peace to Imam Hussain(a) and fell down on the ground

    .


    ویرایش توسط افلاکیان : ۱۳۹۱/۱۰/۱۵ در ساعت ۰۰:۳۹

  5. صلوات ها 6


  6. #3

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319



    داشتیم بر می گشتیم عقب، سر راه دیدم ده دوازه نفری افتاده اند روی زمین، از بچه های خودمان بودند. رفتیم بالای سرشان، نه تیری خورده بودند، نه ترکشی، نه هیچسرم را گذاشتم روی سینه یکیشان، قلبش می زد، آرام، آرام، آرام، توی گرمای شصت هفتاد درجه، برای مردن تیر و ترکش لازم نیست، چند ساعت آب نداشته باشی، کافی است
    *******************
    We were going back. I saw 10-12 people on the ground on my way. They were our soldiers. We went to meet them. No shot, no cut, nothing! I put my head on the breast of one them. His heart was beating, slowly, slowly and slowly… in the temperature of 60 Celsius, no need any shot or cut to be death. It’s enough if you don’t have any water for a few hours

    ویرایش توسط افلاکیان : ۱۳۹۱/۱۰/۱۵ در ساعت ۰۰:۳۴

  7. صلوات ها 5


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود