صفحه 1 از 22 1231121 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطرات من و فرزندم

  1. #1

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    علاقه
    مسایل مذهبی
    نوشته
    178
    حضور
    2 روز 18 ساعت 12 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1882

    خاطرات من و فرزندم




    سلام
    خواستم این تاپیک جدید رو ایجاد کنیم تا در اون خاطرات شیرین خودمون با فرزندانمون رو بذاریم و بدین شکل از تجربیات همدیگه در زمینه تربیت کودکانمون استفاده کنیم...
    اولین خاطره رو خودم می ذارم:

    من یه دختر کوچولو 14 ماهه دارم که اسمش زهرا ست و البته خیلی شیطون و بازیگوشه مثل بچه گی های خودم!!!
    این خاطره مربوط میشه به 2 ماه پیش که تولدش بود. یه جشن کوچیک ترتیب دادیم و بعد از جشن که تنها شدیم بهش گفتم بگو بابا. اونم نگفت! چند بار پشت سر هم تکرار کردم ولی بازم نگفت. بعد از چند دقیقه شروع کرد به گفتن البته اولش زیاد مفهوم نبود ولی کم کم واضح تر شد. بعد یکسره شروع کرد به گفتن. منم پا به پاش میرفتم تا اینکه یه نیم ساعتی گذشت اما این دفعه اون بود که بی خیال نمی شد!! اینقدر گفت که خسته شدیم!!!
    بعد تحقیق کردم و فهمیدم اول که بهش گفتم بگو بابا داشته تو ذهنش جاسازی می کرده و تلفظش رو یاد می گرفته و بعد به دلیل تکرار من، فکر کرده باید تکرار کنه!!! پس به این نتیجه رسیدم که برای اینکه چیزی رو یادش بدم باید اول چند بار بهش بگم و بعد بهش زمان بدم تا تو ذهنش جاسازی کنه و بعد دوباره یادآوری کنم تا خوب یاد بگیره...
    خوشحال میشم خاطرات شما رو هم بخونم البته خودمم باز هم خاطره می ذارم!!!
    ویرایش توسط majid-torabi : ۱۳۹۱/۱۰/۰۶ در ساعت ۱۴:۴۳
    اندکی صبر سحر نزدیک است...

  2. صلوات ها 69


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    علاقه
    مسایل مذهبی
    نوشته
    178
    حضور
    2 روز 18 ساعت 12 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1882



    سلام
    خاطره دوم
    زهرا خانوم 10 ماهه بود که یک بار برای زیارت برده بودمش حضرت عبدالعظیم حسنی(ع). اتفاقا اون روز خیلی بهش رسیده بودیم و کلی ترگل برگل! شده بود. رفتیم زیارت کردیم و یه گوشه نشستم برای خوندن زیارت نامه. یهو دیدم یکی داره از پشت صدام می زنه. برگشتم دیدم یه آقای جوونی بود با محاسن و به نظر بچه مذهبی میومد. بهم گفت ببخشید چند سالشه؟ گفتم 10 ماهه. گفت اسمش چیه؟ گفتم زهرا. گفت آقا یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ گفتم نه عزیز بگو. گفت این بچه رو اینقدر بهش رسیدین و لباس قشنگ تنش کردین رو ممکنه چشم بزنن گناه داره بچه. در ضمن یه چیز دیگه هم بگم؟ گفتم بگو. گفت اینجا بچه ها و پدر مادرایی میان که ممکنه پول نداشته باشن از این لباسای گرون بگیرن و ممکنه دلشون بشکنه. خدا رو خوش نمیاد. نکن آقا جان نکن. بعدش رفتم تو فکر...
    از این کار خودم خیلی شرمسار شدم و دیدم واقعا راست میگه. اگه اومدم اینجا ثواب کنم ولی دل کسی رو سوزونده یا شکسته باشم چی؟؟؟
    تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت لباسای گرون تن دخترم نکنم نکنه بچه ای دلش بخواد و نداشته باشه...
    ویرایش توسط majid-torabi : ۱۳۹۱/۱۰/۰۵ در ساعت ۰۷:۵۸
    اندکی صبر سحر نزدیک است...

  5. صلوات ها 64


  6. #3

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    علاقه
    مسایل مذهبی
    نوشته
    178
    حضور
    2 روز 18 ساعت 12 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1882



    بیاید همه با هم تلاش کنیم فرزندانمون رو طوری تربیت کنیم که آینده ساز جامعه اسلامی باشند نه از بین برنده اون.

    شاید شما تجربه ای رو درباره تربیت اسلامی کودکان و فرزندان داشته باشید که دیگران به دونستنش نیاز داشته باشن...
    خوشحال میشم از خاطرات و تجربیات شما هم در زمینه تربیت فرزندانتون استفاده کنم پس منتظر خوندن خاطرات زیبای شما و فرزندانتون هستیم...
    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۱/۱۱/۱۰ در ساعت ۱۰:۵۸ دلیل: ادغام پستهای مشابه برای جلوگیری از پست اسپم
    اندکی صبر سحر نزدیک است...

  7. صلوات ها 45


  8. #4

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۱
    نوشته
    180
    حضور
    7 روز 16 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    16
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    992



    سلام علیکم
    خیلی هم خوب ...
    اما یه مشکل :
    ما که بچه نداریم نمیتونیم توی این تاپیک شرکت کنیم ؟

    آیت الله حق شناس : اگر كسى گناه مي‌كند و اعمال حسنه هم انجام مي‌دهد، آن عمل صالح بدرد نمى‌خورد.
    بايد شطرالاجتناب را مدنظر خود قرار دهيد. اول بايد موانع (گناهان) را برداريد.
    آیت الله حق شناس : مذاكره‌ی علمی افضل است بر شب زنده‌دارى در شب قدر.



  9. صلوات ها 45


  10. #5

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    علاقه
    مسایل مذهبی
    نوشته
    178
    حضور
    2 روز 18 ساعت 12 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1882



    نقل قول نوشته اصلی توسط الـــعبد نمایش پست ها
    سلام علیکم
    خیلی هم خوب ...
    اما یه مشکل :
    ما که بچه نداریم نمیتونیم توی این تاپیک شرکت کنیم ؟ :nishkhand:
    سلام دوست عزیز
    خوب می تونید از خاطرات بچه های فامیل یا نزدیکانتون بگید.
    مهم اینه که از این تجربیات و خاطرات درس بگیریم.
    پس منتظریم...
    اندکی صبر سحر نزدیک است...

  11. صلوات ها 47


  12. #6

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    علاقه
    مسایل مذهبی
    نوشته
    178
    حضور
    2 روز 18 ساعت 12 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1882



    سلام
    خاطره سوم
    حدودا 3 ماه پیش بود که پدر و مادر و برادرام اومده بودن خونمون و همه دور هم جمع بودیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. اون شب یه مهمون از آشناهامون هم داشتیم که یه پسر بچه 2 ساله داره ولی متاسفانه خیلی بی ادبه و اون بی ادبی رو از خانواده خودش یاد گرفته. خلاصه آقایون یه طرف, خانوما یه طرف بودن و بچه ها هم همه طرف!!! کلا به قصد تخریب منزل بازی و فعالیت می کردن!!! (نکته تاسف بار که من توجه کردم این بود که وقتی ما دور هم جمع میشیم درباره همه چیز صحبت می کنیم از اقتصاد گرفته تا سیاست و فرهنگ جز تربیت دینی فرزندانمون)
    آخر شب هم مهمونا رفتن و ما موندیم و زهرا خانوم. بعد از نیم ساعت متوجه شدم داره وسایلش رو می کوبه به دیوار! بعد سر عروسکش رو گرفته و موهاشو می کشه! چند دقیقه بعد دیدم خودکار برداشته و داره میکنه تو چشم عروسکش که خیلی دوستش داشت! از این حرکات دخترم خیلی متعجب شده بودم آخه من و همسرم خیلی مراقب بودیم که چیز بدی یاد بچه ندیم. شدیدا ناراحت بودم ولی چون صلاح نمی دیدم دعواش نکردم ولی بهش بی محلی کردم. بعد از همسرم پرسیدم به نظرت اینا رو چه موقع و از کی یاد گرفته؟؟؟ همسرم هم فکری کرد و گفت اگه اشتباه نکنم از بچه اون آشنامون چون قبلا دیده بودم از این کارا انجام بده ولی در عجبم که چطور تو این مدت کوتاه این همه کار بد یاد گرفته؟؟؟ بعد گفتم واقعا این زهرا خانوم ما عجب استعداد شگرفی داره ها!!! حقا که نابغه ست اصلا به خودم رفته!!!
    این عادات با بی محلی ما از یادش رفت اما باعث شد بفهمیم که وقتی یه بچه دیگه میاد پیش دخترمون یا ما میریم جایی همه حواسمون به خودمون نباشه و گاهی خودمون رو درگیر بازی های بچه هامون کنیم و ببینیم که چیکار می کنن و چی یاد میگیرن...
    ویرایش توسط majid-torabi : ۱۳۹۱/۱۰/۰۶ در ساعت ۰۹:۱۲
    اندکی صبر سحر نزدیک است...

  13. صلوات ها 56


  14. #7

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    علاقه
    مسایل مذهبی
    نوشته
    178
    حضور
    2 روز 18 ساعت 12 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1882



    سلام
    خاطره چهارم
    حدودا 1 ماه قبل یکی از دوستان به همراه خانواده اومده بودن خونه ما. تا اواخر شب با هم گفتیم و خندیدیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت.
    من و دوستم چون از بچگی با هم بزرگ شدیم و تو خونه های همدیگه رفت و آمد داشتیم, خیلی باهم شوخی می کردیم. دخترم هم هر چند دقیقه میومد تو اتاق و یکی دو دقیقه ما رو نگاه می کرد و می رفت.
    خلاصه آخر شب که اینا رفتن مصیبت ما شروع شد...
    بله, زهرا خانوم ما شوخی کردن رو یاد گرفته بود!!!
    تا نشستم اومد یکی زد زیر گوشم!!! بعد اومد موهامو کشید!!! هر چند دقیقه هم میومد جلوم غر غر میکرد و بلند می خندید و می رفت.
    تازه اون موقع بود که فهمیدم چه بلایی سرمون اومده اونم از اشتباه بزرگ خودم...
    فرداش رفتم تحقیق کردم و فهمیدم بچه ها از رفتار پدر و مادر الگو برداری می کنند. وقتی که من با دوستم شوخی می کردم و دخترم میومد نگاه می کرد, از رفتار ما الگو برداری کرده و دقیقا همینجور با من رفتار می کنه.
    از اون روز به بعد تصمیم گرفتم هیچ وقت جلوی دخترم با کسی شوخی نکنم که باعث بشه دخترم هم با من شوخی کنه. بالاخره پدری گفتن... بچه ای گفتن...
    اندکی صبر سحر نزدیک است...

  15. صلوات ها 46


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    8
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    2
    صلوات
    164



    سلام ..
    خاطرات اول شما را خوندم.. خیلی آموزنده بود...
    واقعا فکر عالیه اگه دوستان همراهی کند... چشم منم فکر میکنم اگه چیزی یادم اومد حتما دفعه بعد که اومدم اینجا با شما ها در میان می زارم ..
    یا علی
    کنار برکه ی دلم نشستم و نیامدی/ دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی

    سوال کردم از خدا نشانه ی خانه ی تو را / سکوت کرد و در سکوت

    شکستم و نیامدی
    روزی اوخواهد آمد...آنکه آمدنش آرزوی ماست

  17. صلوات ها 29


  18. #9

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    علاقه
    آموزشي- فرهنگي
    نوشته
    312
    حضور
    5 روز 12 ساعت 54 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    5
    صلوات
    2043



    پتاپیک جالبی شد سعی می کنم بیشتر در کارهای دخترم توجه کنم و بیشتر دراین گفتگو شرکت کنم نه اینکه چیزی یادم نیست ولی از اینکه یکدفعه این تاپیک را دیدم خوشحال شدم و حتی دیدم واقعاً چیزهایی که نوشتید درست است چون برخی از اتفاقات برای من هم اتفاق افتاد
    ياد پدر و شهداي خرمشهر

  19. صلوات ها 30


  20. #10

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۱
    نوشته
    20
    حضور
    14 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    16
    آپلود
    0
    گالری
    21
    صلوات
    180



    سلام
    باید کودک از اول یاد بگیره کار های شخصی خودش مثل لباس پوشیدن خودش انجام بده
    عادت کرده بود یکی دیگه لباس تنش کنه که باعث شده بود وابسته به بقیه باشه اگر کسی نبود گریه میکرد و حاضر نبود لباس بپوشه که به هزار طرفند متوسل شدیم ک از سرش افتاد

    ویرایش توسط پرستوی کمیل : ۱۳۹۱/۱۰/۰۸ در ساعت ۰۸:۲۵
    ای کسانی که ایمان آورداید ! تقوای الهی پیشه کنید و سخن حق بگویید، تا خدا کارهای شما را اصلاح کند و گناهانتان را بیامرزد ؛ و هر کس به اطاعت خدا ورسولش کند، به رستگاری عظیمی دست یافته است.(احزاب71_70)

  21. صلوات ها 33


صفحه 1 از 22 1231121 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود