صفحه 1 از 8 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان های تربیتی( شیطان و نمازگزار)

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589

    داستان های تربیتی( شیطان و نمازگزار)




    برايم پسري بساز ...
    ژنرال دوگلاس مك آرتور اين نوشته را در اتاقش بر ديواري كوبيده بود.
    خداوندا ! به من پسري عنايت فرما آنقدر قوي كه بر هراسش غلبه كند.
    پسري كه شكست صادقانه را بپذيرد و به هنگام پيروزي فروتن باشد.
    خداوندا در شرايط سختيها و فشارهاي زندگي پسرم را حمايت فرما.
    به او كمك كن تا در برابر طوفانها بايستد. به او كمك كن تا به ضعفا و شكست خوردگان محبت كند.
    خداوندا ! به من پسري عنايت فرما كه دلي روشن و با صفا و هدفي والا داشته باشد. كسي كه چشم بر آينده بدوزد، اما گذشته را فراموش نكند.
    خداوندا ! شرايطي فراهم ساز كه پسرم به عظمتهاي راستين پي ببرد، فراست و بينش داشته باشد.
    تنها در اينصورت است كه خواهم گفت: زندگيم را تباه نكرده ام.

    ویرایش توسط گل نرگس : ۱۳۹۱/۰۵/۱۴ در ساعت ۰۲:۰۸

  2. صلوات ها 17


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    ایمان ، اخلاق ، عمل ، امر به معروف و نهی از منکر
    نوشته
    1,947
    حضور
    3 روز 22 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    75
    صلوات
    10621

    پاسخ




    ممکن است ............

    کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت. روزی اسبش فرار کرد.
    همسایه ها به او گفتند: چه بد اقبالی!
    او پاسخ داد: ممکن است.
    روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت. همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی!
    او گفت: ممکن است.
    پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود افتاد و پایش شکست.
    همسایه ها گفتند: چه اتفاق ناگواری.
    او پاسخ داد: ممکن است.
    فردای آن روز افراد دولتی برای سربازگیری به روستای آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.
    همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی !
    او گفت: ممکن است.
    و این داستان ادامه دارد، همانطور که زندگی ادامه دارد...

    منبع : یادداشتهایی از یک دوست؛ اثر آنتونی رابینز
    ویرایش توسط حرم امن الهی : ۱۳۸۸/۰۷/۱۶ در ساعت ۱۲:۰۳
    قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ

    قال الامام الباقر (ع): ان حدیثنا یحیی القلوب


    صبا از نكهت كویت نسیمی سوی ما آورد
    ز سوز شعلة شوقت چو تاب افتاد در دلها

    بار الها: از تو پوزش می خوام که به اصرار می خواستم اراده خودم بر زندگیم حاکم باشه!خدایا اینک سکان زندگی طوفان زده ام را به تو می سپارم!باشد که آرامش نتیجه این اعتماد و توکل باشد.من وثق بالله اراه السرور و من توکل علیه کفاه الامور

  5. صلوات ها 15


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    مسؤوليت پدران (داستان)
    روزى عده اى از كودكان در كوچه مشغول بازى بودند.
    پيامبر(ص )در حين عبور, چشمش به آنها افتاد و خواست نقش بسيار بزرگ پدران و مسؤوليت سنگين آنها را در رشد كودك به همراهانشان گوشزدكند.
    فرمود:واى بر فرزندان آخرالزمان از دست پدرانشان .
    اطـرافـيـان پيامبر با شنيدن اين جمله به فكر فرو رفتند.
    لحظه اى فكركردند شايد منظور پيامبر, فرزندان مشركان است كه در تربيت فرزندانشان كوتاهى مى كنند.
    عرض كردند: يا رسول اللّه , آيا منظورتان مشركين است ؟ - نـه , بلكه پدران مسلمانى را مى گويم كه چيزى از فرايض دينى رابه فرزندان خود نمى آموزند و اگـر فـرزنـدانشان پاره اى از مسائل دينى رافراگيرند, پدران آنها,ايشان را از اداى اين وظيفه باز مى دارند.
    اطرافيان پيامبر با شنيدن اين سخن , تعجب كردند كه آيا چنين پدران بى مسؤوليتى نيز هستند.
    پـيامبر كه تعجب آنها را از چهره شان خوانده بود ادامه داد: تنهابه اين قانع هستند كه فرزندانشان از مال دنيا چيزى را به دست آورند....

    آنگاه فرمود: من از اين قبيل پدران بيزار و آنان نيز از من بيزارند.


    نتیجه اخلاقی: در عـصـر حاضر, دليل دور بودن و ناآگاهى قشر عظيمى ازكودكان و نوجوانان از مسائل مذهبى , بى توجهى والدينشان به اين مساله مهم است.

  7. صلوات ها 14


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    ایمان ، اخلاق ، عمل ، امر به معروف و نهی از منکر
    نوشته
    1,947
    حضور
    3 روز 22 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    75
    صلوات
    10621



    الَّذِينَ يُنفِقُونَ فِي السَّرَّاء وَالضَّرَّاء وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ﴿۱۳۴﴾


    استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟
    شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.
    استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟
    شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
    سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
    سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.
    استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.
    سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.



    ویرایش توسط حرم امن الهی : ۱۳۸۸/۰۷/۲۳ در ساعت ۰۹:۵۷
    قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ

    قال الامام الباقر (ع): ان حدیثنا یحیی القلوب


    صبا از نكهت كویت نسیمی سوی ما آورد
    ز سوز شعلة شوقت چو تاب افتاد در دلها

    بار الها: از تو پوزش می خوام که به اصرار می خواستم اراده خودم بر زندگیم حاکم باشه!خدایا اینک سکان زندگی طوفان زده ام را به تو می سپارم!باشد که آرامش نتیجه این اعتماد و توکل باشد.من وثق بالله اراه السرور و من توکل علیه کفاه الامور

  9. صلوات ها 11


  10. #5

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    ایمان ، اخلاق ، عمل ، امر به معروف و نهی از منکر
    نوشته
    1,947
    حضور
    3 روز 22 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    75
    صلوات
    10621



    خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو! ولی بدان که همیشه حق با جماعت نیست.
    قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ

    قال الامام الباقر (ع): ان حدیثنا یحیی القلوب


    صبا از نكهت كویت نسیمی سوی ما آورد
    ز سوز شعلة شوقت چو تاب افتاد در دلها

    بار الها: از تو پوزش می خوام که به اصرار می خواستم اراده خودم بر زندگیم حاکم باشه!خدایا اینک سکان زندگی طوفان زده ام را به تو می سپارم!باشد که آرامش نتیجه این اعتماد و توکل باشد.من وثق بالله اراه السرور و من توکل علیه کفاه الامور

  11. صلوات ها 9


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    علاقه
    معارف قرآن
    نوشته
    1,420
    حضور
    130 روز 14 ساعت 9 دقیقه
    دریافت
    31
    آپلود
    0
    گالری
    29
    صلوات
    23607



    نماز اول وقت
    ابراهیم بن موسی از القزّاز می گوید: امام رضا علیه السّلام به عنوان استقبال از بعضی از طالبان خارج شد (در حالی كه من با عده ای از یاران با آن حضرت همراه بودیم). وقت نماز فرا رسید. قصری در آن حوالی بود. امام (ع) با یاران به سوی آن رفتند و در كنار سنگ بزرگی ایستادند و سپس امام به من فرمودند: اذان بگو. عرض كردم : منتظر رسیدن و ملحق شدن بعضی از یاران هستیم كه بیایند. حضرت فرمود: خدا تو را بیامرزد، نماز را از اول وقت بدون عذر به تاءخیر نیانداز. بر تو باد خواندن نماز در اول وقت . راوی گفت : پس اذان گفتم و نماز خواندیم . نمازی كه امام رضا (ع) به پا داشت ، نماز جماعت بود كه هر چه جمعیت بیشتر باشد ثواب نماز جماعت بیشتر است ، ولی توجه نمودید كه امام (ع) اجازه نفرمود نماز اول وقت ، به خاطر رسیدن و ملحق شدن بقیه یاران به تاءخیر بیفتد، بلكه تاءكید كرد كه نماز اول وقت خوانده شود و تاءخیر را صلاح ندانست . اینكه امام رضا (ع) فرمود: ای موسی ، بر تو باد كه همیشه نماز را در اول وقت بپا داری خطاب به فرد فرد ماست و اختصاص به آن شخص ندارد.

    چهل داستان درباره نماز و نمازگزاران/ يدالله بهتاش

    ویرایش توسط مدیر سایت : ۱۳۸۸/۰۷/۳۰ در ساعت ۱۰:۳۲

  13. صلوات ها 12


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    پيامبر دوستدار كيست ؟

    پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله خواهر رضاعى داشت . روزى وى به نزد پيامبرصلّى اللّه عليه و آله آمد، همين كه پيامبرصلاى اللّه عليه و آله و را ديد بسيار خوشحال شد و او را خيلى احترام كرد تا اين كه از خدمت پيامبرصلّى اللّه عليه و آله مرخص شد و رفت ، اتفّاقاً همان روز برادر او نيز آمده ولى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله آن رفتارى كه با خواهر نمود با او انجام نداد. بعضى از ياران پرسيدند: اى رسول خدا به خواهرت بسيار احترام كرديد امّا با برادرت آن چنان نكرديد؟ پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود: علّت زيادى احترام من اين بود كه آن دختر به پدر و مادر خويش بيشتر احترام و نيكى مى كند.



  15. صلوات ها 12


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    ازدواح والدين مقدس اردبيلي
    شخصي کنار جوي آبي نشسته بود ، ديد سيبي بر روي آب مي آيد دست برد و سيب را برداشت و خورد . بعد از خوردن سيب به فکر افتاد که اين سيبي که خوردم از کجا بود ؟ از کدام باغ بود ؟ رفت تا به باغي که سيب از آن باغ بود ، رسيد . وقتي صاحب باغ را پيدا کرد از او سئوال کرد : من سيبي از روي آب برداشتم و خوردم و بعد فهميدم که سيب از باغ شما بوده است . نزد شما آمده ام که مرا حلال کنيد يا آنکه قيمتش را بپردازم . صاحب باغ در جواب گفت : اين باغ فقط از من نيست ، ما چهار برادريم و من سهم خودم را به شما بخشيدم . گفت : بسيار خوب ، آن سه برادر کجا هستند ، جواب داد : دو تا ديگر از برادرانم در ايران هستند و يکي در خارج از ايران .
    نزد آن دو برادر رفت و حلاليت طلبيد و سپس بار سفر بست و به خارج از ايران رفت ( گويا برادر ديگر در شوروي بوده است ) و خود را به در خانه ي آن برادر رسانيد و قصه را بيان کرد . آن برادر چهارم تعجب کرد که اين فرد کيست که براي يک چهارم سيب اين همه راه را طي کرده و به اينجا آمده تا حلاليت بطلبد . گفت : من سهم خودم را به شما بخشيدم ولي به يک شرط . و آن شرط اين است : دختري دارم از چشم ، کور و از زبان ، لال و از گوش ، کر است اگر قبول کني با او ازدواج کني حلالت مي کنم و الا نه .
    جوان قدري تامل کرد و پذيرفت .
    وقتي مراسم عقد تمام شد و داخل حجله رفتند ، عروس را حوريه اي از حوران بهشتي ديد . از حجله بيرون آمد و به پدر دختر گفت : شما گفتيد دخترتان کور و کر و لال است . گفت : آري ، من دروغ نگفتم ، گفتم : کور است چون تا به حال چشمش به نامحرم نيفتاده ، و اينکه گفتم : کر است ، گوش او صداي نامحرم و صداي ساز و آواز و غنا نشنيده ، و گفتم : لال است ، زبانش به دروغ و غيبت و ناسزا و تکلم با نامحرم باز نشده است . مدتها از درگاه حضرت حق درخواست مي کردم که خدايا داماد خوبي که هم کفو اين دختر باشد به من مرحمت کن . خدا دعاي مرا مستجاب کرد و دامادي متقي چون تو که اين همه مسافت راه را پيمودي ، براي اين که يک چهارم سيبي را که خوردي حلال باشد نصيبم کرد .
    از اين ازدواج خداوند فرزندي صالح و بي نظير ، عالمي رباني افقه الفقهاء زمان شيخ احمد مقدس اردبيلي را عنايت فرمود .
    برگرفته از سایت نورپرتال

  17. صلوات ها 9


  18. #9

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    قول مي دهم از فردا پدر خوبي برايت باشم ...
    پدر فراموش مي كند " راههاي ساده براي زندگي سعادتمند " پرومود بترا ، مترجم : مهدي قراچه داغي "
    برنامه جاودانه لارند به پسرش را ميليونها نسخه تكثير كرده اند . در اينجا هم بخشهايي از اين نامه را براي شما درج كرده ام :
    ·گوش كن پسرم اين حرف را در حالي مي زنم كه در خواب هستي چند دقيقه ايست كه به اتاق خواب تو آمده ام . در كتابخانه بودم كه احساس كردم بايد به نزد تو بيايم .
    ·به نكاتي فكر مي كردم ، با تو خشن برخورد كرده ام . وقتي لباس مي پوشيدي تا به مدرسه بروي به اين دليل كه صورتت را خوب نشسته بودي بر سرت فرياد كشيدم ، تو را به خاطر تمييز نكردن كفشهايت شماتت كردم ، وقتي لوازمت را بر زمين انداختي بر سرت داد زدم .
    ·به هنگام صرف صبحانه هم ايراداتي گرفتم ، چرا صبحانه ات را ريختي . چرا غذايت را با صدا مي خوري . چرا آرنجت را روي ميز گذاشتي .روي نانت چرا كره زيادي ماليدي . بعد وقتي خداحافظي كردي و دست تكان دادي و گفتي : " خداحافظ پدر " اخم كردم و گفتم :" شانه ات را راست نگه دار " .
    ·عصر هم دوباره شروع كردم در خيابان كه به سمت خانه مي آمدم تو را تحت نظر گرفتم . ديدم روي زانوانت نشسته اي و مشغول بازي هستي . جورابهايت سوراخ داشت . تو را در حضور دوستانت سرزنش كردم و بعد مجبورت كردم كه جلو من راه بيفتي و به منزل بروي .
    ·بعد در حاليكه در كتابخانه بودم با قيافه اي دلخور به آنجا آمدي ، با ناشكيبايي سرم را از روي كتاب بلند كردم، نگاهت كردم كه در كنار در ايستاده بودي با لحن تندي پرسيدم : " چي شده ، چه مي خواهي ؟ "
    *حرف نزدي به طرف من آمدي بازويت را به دور گردنم انداختي و مرا بوسيدي و بعد رفتي .
    *** بعد از رفتن تو بود كه به خودم آمدم ، كتاب از دستم لغزيد ، حالم بد شد ، هراسي بر من حاكم گرديد ، اين عادت با من چه ها كرده است . عادت ايراد گرفتن ، عادت تحقير كردن . البته مسئله اين نبود كه تو را دوست ندارم ، مسئله اين است كه از تو توقع زيادي دارم . تو را با شرايط گذشته خودم مقايسه ميكردم .
    بسياري از كارهايت بي عيب و نقص بود، دلت پاك بود . دل بزرگي داشتي . به همين دليل بود كه آمدي دست در گردنم انداختي و مرا بوسيدي و شب بخير گفتي . امشب به اتاقت آمده ام در تاريكي كه اين حرفها را به تو بزنم . مي دانم كه اگر بيدار بودي متوجه حرفهايم نمي شدي . اما قول مي دهم از فردا پدر خوبي برايت باشم . يك پدر حقيقي
    از فردا اگر بخندي با تو مي خندم و اگر ناراحت شوي با تو ناراحت خواهم شد . اگر شكيبايي ام را از دست بدهم و بخواهم حرف بي حسابي بزنم، لبم را گاز خواهم گرفت . با خود خواهم گفت او در نهايت پسر كوچكي بيش نيست .
    من تو را يك مرد در نظر گرفته بودم اما حالا مي بينم كه كودكي بيش نيستي .
    انگار همين ديروز ميان بازوان مادرت بودي و سرت را روي شانه هاي او گذاشته بودي .
    انتظار بيش از اندازه داشته ام ، بيش از اندازه .




    ویرایش توسط گل نرگس : ۱۳۸۸/۰۸/۰۶ در ساعت ۱۱:۳۷
    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  19. صلوات ها 6


  20. #10

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    منبع: صد حکایت تربیتی؛ مرتضی بذرافشان
    تربيت قبل از تولد
    مـلامحمدتقى مجلسى از علماى بزرگ اسلام است .
    وى در تربيت فرزندش اهتمام فراوان داشت و نـسـبـت به حرام و حلال دقت فراوان نشان مى داد تا مبادا گوشت و پوست فرزندش با مال حرام رشد كند.

    مـحمدباقر، فرزند ملامحمدتقى، كمى بازيگوش بود.
    شبى پدربراى نماز و عبادت به مسجد جامع اصـفـهـان رفـت .
    آن كـودك نـيـز همراه پدر بود.
    محمدباقر در حياط مسجد ماند و به بازيگوشى پرداخت .
    وى مشك پر از آبى را كه در گوشه حياط مسجد قرار داشت با سوزن سوراخ ‌كرد و آب آن را بـه زمـين ريخت .
    با تمام شدن نماز، وقتى پدر از مسجد بيرون آمد، با ديدن اين صحنه، ناراحت شد.
    دست فرزند را گرفت وبه سوى منزل رهسپار شد.
    رو به همسرش كرد و گفت: مى دانيد كه مـن در تربيت فرزندم دقت بسيار داشته ام .
    امروز عملى از او ديدم كه مرابه فكر واداشت .
    با اين كه در مورد غذايش دقت كرده ام كه از راه حلال به دست بيايد، نمى دانم به چه دليل دست به اين عمل زشت زده است .
    حال بگو چه كرده اى كه فرزندمان چنين كارى را مرتكب شده است ؟
    زن كمى فكر كرد و عاقبت گفت : راستش هنگامى كه محمدباقر رادر رحم داشتم ، يك بار وقتى به خانه همسايه رفتم ، درخت انارى كه درخانه شان بود، توجه مرا جلب كرد.
    سوزنى را در يكى از انارها فروبردم و مقدارى از آب آن را چشيدم .
    ملامحمدتقى مجلسى با شنيدن سخن همسرش آهى كشيد و به رازمطلب پى برد.
    ((4))

    نتیجه اخلاقی: اگر در روايات اسلامى تاكيد شده كه خوردن غذاى حرام ولو اندك در نطفه تاثير سوء دارد به همين جهت است .
    لذا بزرگان علم تربيت گفته اند: تربيت قبل از تولد شروع مى شود.


    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  21. صلوات ها 7


صفحه 1 از 8 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود