جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ·▪▪••●● بی‌قراری یک شهید به روایت مادرش ●●••▪▪·

  1. #1

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319

    ·▪▪••●● بی‌قراری یک شهید به روایت مادرش ●●••▪▪·




    ·▪▪••●● بی‌قراری یک شهید به روایت مادرش ●●••▪▪·



    آخرین مرتبه اش بود که راهی جبهه می‌شد، تخریبیچی گردان بود و هر بار که حرف جنگ می شد، از شلمچه که می گفت، بغض و بیقراریش فضای خانه را تنگ می کرد. می نشست روضه فاطمه الزهراء(س) را چنان با سوز گداز می خواند، نفس اهل خانه را بند می انداخت.
    کاسه آب را که برداشتم، عبایش را زمین گذاشت، کاسه را از دستم گرفت، دستم را بوسید و گفت: مادرم هر بار که آمدم، وقت اعزام که می شد، کوله ام را که بر می داشتم، چفیه را به دور گردنم می انداختی و انتظارت مرا می کشیدی، مانده بودم که با خدا چگونه کنار بیام، دل مادرم را بشکنم یا قید شهادت را بزنم. مادر به گردنم حق داری، اما دیگر آب پشت پایم نریز، چفیه ام را به دور گردنم محکم نکن، کوله ام را تا سر کوچه نیار، به نیاز دل من نگاه کن مادر، پر شده ام از در خواست های مکرر، نمی خواهم دلت را بشکنم، «مادر دلم برای حضرت زهراء(س) تنگ شده» مادر دعا نکن که برگردم، کاسه آب را پشت پایم نپاش، دعا کن که دعای مادر زود مستجاب می شود.
    بگو پسرم را سپردم به سیدالشهداء...

    بعد سرش را جلو آورد، سرش را محکم و استوار بوسیدم.
    توی دلم گفتم برو مادر سپردمت به فاطمه الزهراء(س)...
    خندید و رفت...

    رادیو مارش جنگ می زد، توی دلم گفت یا فاطمه الزهراء جانم به قربانت، دلم لرزید. مهمان داری...
    دور حوض چرخی زدم، انگار مثل کسی که دل انتظار باشد. زنگ حیاط صدا کرد، آرام و بیقرار در را که باز کردم، دلم هوری ریخت، دو تا پاسدار تکیه کرده بودند به دیوار...
    سلام کردم و گفتم: بیاید داخل شما هم عین مسلم من هستید.
    یکی از پاسدارها دستش تا کتف قطع بود. اون یکی هم یک جورائی. دلم ویران شد، زل زده بودم به دست هاشون، که هردوشون یواشکی دست شان را قایم کردند.
    وسط نوحه آهنگران رادیو شروع کرد به حرف زدن، من که خیلی حالیم نمی شد. وسط حیاط کنار حوض، اون برادری پاسدار که دستش تا کتف چوبی بود گفت: مادر مسلم بچه ها عملیات کردند. کربلای پنج...
    گفتم: کربلا... دیدند من اصلا بیتابی نمی کنم، قرص و محکم، مثل زینب کربلا...
    گفتم: مسلم شلمچه را خیلی دوست داشت. اون پاسدار یکی دیگه شان گفت: مهمانی بچه ها تو کربلای پنج شلمچه است.
    گفتم: مسلم خیلی دلتنگ حضرت زهراء بود...


    *نویسنده: غلام‌علی نسائی
    به نقل از:خبرگزاری فارس



  2. صلوات ها 5


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    494
    حضور
    7 روز 21 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2842




    شهدا شرمنده ام....

    مهربانم! عالم از توست...
    غریبانه چرا میگردی؟
    اللهم عجل لولیک الفرج


  5. صلوات ها 3


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود