صفحه 1 از 8 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطرات دانشمند بسیجی شهید احمدی روشن+دستخط شهید احمدی روشن

  1. #1

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319

    خاطرات دانشمند بسیجی شهید احمدی روشن+دستخط شهید احمدی روشن




    مقدمه کتاب ((آقا مصطفا)) خاطرات دانشمند بسیجی شهید مصطفی احمدی روشن

    خاطرات دانشمند بسیجی شهید احمدی روشن+دستخط شهید احمدی روشن

    گفتند طلب علم واجب است،
    اما نگفتند چرا،
    تا ما خودمان چشم و گوش باز کنیم و در اعصار مختلف،
    چراهای مختلفش را ببینیم.
    در یک عصر،علمی را که ناجی دینمان بود،
    در عصری دیگر ناجی حریت و آزادی مان،
    و امروز استقلالمان;
    که نگهبان دینمان است و هم نگهبان حریت و آزادی مان.

    وقتی این همه ارزش در گرو علم است ، آیا ارزش و جایگاه ((مداد العلما افضل من دماء الشهدا))بر کسی پوشیده می ماند ؟

    ارزش کسی که بر مسند علم نشسته و هم می طهور شهادت را لاجرعه سر کشیده چطور ؟
    ما محرومان درک مقام فقاهت و شهادت ، در وصف شهیدان سنگر علم چه می توانیم بگوییم،جز سکوت؟...

    حکایت آقا مصطفی
    حکایتی چنین است!
    موسسه فرهنگی هنری شاهد

    به نقل از وبلاگ:افسر110

    ویرایش توسط افلاکیان : ۱۳۹۱/۱۱/۰۳ در ساعت ۱۶:۳۰

  2. صلوات ها 17


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319

    خاطره شماره 1




    خاطرات دانشمند بسیجی شهید احمدی روشن+دستخط شهید احمدی روشن


    سرش زیر بار حرف زور نمی رفت.دلش را که انقلاب برد،مرد
    شهربانی را از همدان راهی یزد کردند تا به خیال شان دمش

    را قیچی کنند.مبارک بود این رفتن؛همانجا با مادر مصطفا آشنا شد،صدیقه خانم.
    آقا رحیم بعدتر ایام زیادی را توی جنگ گذارند.حالا اما اگر بپرسی :

    ((آقا رحیم!توی جبهه چه می کردی؟))جواب می گیری
    ((هیچی ما آن عقب ها بودیم!))کار که برای خدا باشد ، خدا برکتش را می دهد،اصلا به تو مصطفی می دهد.
    ببای مصطفی اینجور مردی است.
    ویرایش توسط افلاکیان : ۱۳۹۱/۰۸/۲۹ در ساعت ۲۰:۵۶

  5. صلوات ها 12


  6. #3

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319

    خاطره شماره2




    خاطرات دانشمند بسیجی شهید احمدی روشن+دستخط شهید احمدی روشن

    از طرف پدری،جدش ((ملا مصطفی همدانی))است و از
    سمت مادری هم جدش می رسد به ((آیت الله سید مهدی مهدوی اردکانی))
    که هم دوره و هم دوره و هم درس آیت الله نخودکی اصفهانی(ره)بوده
    و درحوزه علمیه نجف درس می خوانده و مزارش در یزد زیارتگاه است.
    ریشه ات که توی خاک خوبی باشد و نور هم بتابد،
    مصطفا می شوی دیگر.کلمه ی مصطفا یعنی((برگزیده)).

    ویرایش توسط افلاکیان : ۱۳۹۱/۰۸/۲۹ در ساعت ۲۰:۵۷

  7. صلوات ها 12


  8. #4

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319

    خاطره شماره 3




    خاطرات دانشمند بسیجی شهید احمدی روشن+دستخط شهید احمدی روشن


    در روستای سنگستان همدان به دنیا آمد. عقل رس که شد ،
    بیشتر وقت ها پا به پای پدر با مینی بوسشان راه می افتاد و

    در رکاب پدر بود تا کمک حالش باشد. دبیرستان را رفته بود

    مدرسه ی ((ابن سینا))ی همدان . ابن سینا وقت جنگ 84

    شهید داده بود . مصطفا سال 90 شد هشتاد و پنجمی ؛ جنگ

    ادامه داشت.
    ویرایش توسط افلاکیان : ۱۳۹۱/۰۸/۲۹ در ساعت ۲۰:۵۷

  9. صلوات ها 12


  10. #5

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319

    خاطره شماره 4




    خاطرات دانشمند بسیجی شهید احمدی روشن+دستخط شهید احمدی روشن


    جنگ که شد مرد رفت جبهه.زن ماند و چهار بچه و خانه ای
    که باید اداره می کرد.خوب هم از پسش بر آمد . آب توی
    دل بچه ها تکان نخورد . مرد هم پشتش گرم بود و خیالش
    تخت.بچه ها پا می گذاشتند جای پای مادری که شور و شوق
    داشت ، این شور آنقدری بوده که مادر مصطفا حالا خودش برود
    دانشگاه و زمین شناسی بخواند . مصطفا اینطور مادری دارد.


  11. صلوات ها 12


  12. #6

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319

    خاطره شماره 5




    خاطرات دانشمند بسیجی شهید احمدی روشن+دستخط شهید احمدی روشن

    دوستش می گفت : خوابگاه دانشگاه شریف ، خیابان زنجان ،
    بلوک یک ، اتاق 313 ، من و مصطفا دو سال با هم بودیم .
    مصطفا ، میم شیمی 77* از آن دست آدم های بشاش و
    خنده رو که یک ماه نشده با همه آشناست . با همه گرم
    می گیرند ، با مذهبی و غیر مذهبی ، با همه شوخی می کنند.
    اگر کسی دنبالش می گشت ، محتمل ترین جایی که می شد
    پیدایش کرد ، همان پاتوق مذهبی های خوابگاه زنجان بود ،
    نمازخانه ی خوابگاه .

    *شریفی ها به دانشجویان((مهندسی))شریف،میم شیمی می گویند.


  13. صلوات ها 13


  14. #7

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319

    خاطره شماره 6




    خاطرات دانشمند بسیجی شهید احمدی روشن+دستخط شهید احمدی روشن

    ((سربازی نرفته ام ، کار هم ندارم ، درسم هم تمام نشده)) . بعد
    بسم الله اینها اولین کلمات خواستگاری بود که آقا مصطفا
    به خانمش گفت . بعدش لبخند زد و در آمد که : ((توکل به خدا داریم .))
    کی می توانست به دانشجویی که جانش برای احمد متوسلیان
    در می رود و همه ی کارها را با متر خدایی قد می گیرد
    ((نه)) بگوید ؟


  15. صلوات ها 12


  16. #8

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319

    خاطره شماره 7




    خاطرات دانشمند بسیجی شهید احمدی روشن+دستخط شهید احمدی روشن

    برای خواهرش خواستگار آمد . مادرش را صدا زد : ((مادر جان !
    انگشترت را لطفا در بیاور!)) مادر تنها انگشتری را که کمی آب
    و رنگ داشت نگاه کرد و گفت این که همیشه دستم است
    و شنید : ((شاید فکر کنند برای فخر فروشی است و این چیزها
    برای مان ارزش است . ))


  17. صلوات ها 11


  18. #9

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319

    خاطره شماره 8




    خاطرات دانشمند بسیجی شهید احمدی روشن+دستخط شهید احمدی روشن

    از کار ابایی نداشت . در زمان تحصیل مدتی پستچی بود .

    نامه رسانی خوابگاه را قبول کرده بود . از همان اول خرجش

    را از گردن پدر برداشت . حتی اگر توی فضای شوخ خوابگاه

    بهش می گفتند ((پت پستچی)) ، فقط می خندید ! استقلال مالی

    برایش اینقدر مهم بود .

    ویرایش توسط افلاکیان : ۱۳۹۱/۰۹/۰۱ در ساعت ۰۰:۱۳

  19. صلوات ها 12


  20. #10

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319

    خاطره شماره 9




    خاطرات دانشمند بسیجی شهید احمدی روشن+دستخط شهید احمدی روشن


    شخصیت مورد علاقه اش در میان فرماندهان جنگ ، جاوید الاثر

    احمد متوسلیان بود . دو تا نقطه ی تلاقی با ایشان داشت .

    یکی خط شکنی و خدشه ناپذیری در رسیدن به هدف . دیگری

    دشمنی با رژیم صهیونیستی . برای حمایت از مردم مظلوم

    فلسطین دو سه بار کمپین راه انداخت . برون مرزی هم فکر

    می کرد . ایمیل گروهی از فعالان سیاسی مسلمان را در آمریکا

    و اروپا داشت . دست کم در دو سه مقطع جریان سازی

    حسابی ای کرد . هنوز کسی از این دست سناریوهای آقا

    مصطفا خبری ندارد .

  21. صلوات ها 12


صفحه 1 از 8 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود