جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: پیرمرد گمنام…

  1. #1

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319

    پیرمرد گمنام…




    پیرمرد گمنام…

    هر چقدر تقلا می کردیم، اسمش را نمی گفت.
    فقط وقتی با اصرارهای ما مواجه می شد می گفت:بسیجی ام…
    پیرمردی گندمگون و چهار شانه بود.
    یک بار که برای مرخصی رفته بودم قم،تو خیابان دیدمش.
    کنجکاو شدم. دنبالش کردم.رسیدم به یکی از محله های فقیر نشین…
    همین که خواست در خانه را باز کند، من را دید.رنگش پرید.
    لبخندی زد و با محبت مرا به داخل تعارف کرد.
    پیرزنی نابینا به استقبالمن امد.پیرمرد گفت:
    «همسرم است،تنها فرزندمان که شهید شد،حتی خاکستری هم از جنازه اش نیامد.
    مادرش آنقدر گریه کرد که نابینا شد.بعد هم به من گفت:
    برو نگذار تا اسلحه ی پسرم زمین بماند.»
    پیرمرد چند ماه بعد تو عملیات مفقودالاثر شد.
    وقتی برای بردن خبر پیرمرد،به همان محله رفتم
    اطلاعیه فوت پیرزن،من را پشت در میخکوب کرد…


  2. صلوات ها 4


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود