صفحه 1 از 8 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: نحوه اسلام آوردن عمر

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    نوشته
    140
    حضور
    1 روز 34 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1148

    نحوه اسلام آوردن عمر




    زماني كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم در مكه مبعوث شده و دين اسلام را در ميان مردم به صورت علني اعلام فرمود ، با مخالفت قريش و به ويژه سران آن‌ها روبرو شدند . از آن جاي كه سران قريش قدرت گرفتن دين اسلام را با منافع خود در تضاد مي‌ديدند ، در برابر رشد روز افزون دين مبين اسلام وحشت كرده و جنگ همه جانبه‌اي را آغاز كردند ؛ تا جايي كه هر كسي را كه مسلمان مي‌شد ؛ به ويژه اگر از بردگان و كنيزان بود ، به شدت مورد آزار و اذيت قرارمي‌ دادند تا از دين اسلام دست بكشند . نمونه بارز آن كشته شدن ياسر و همسرش سميه ، پدر و مادر عمار بود كه تحت شكنجه مشركان قريش به شهادت رسيدند.






    ايمان آوردن عمر ، از ديدگاه اهل تسنن :

    عمر بن الخطاب نيز كه از سران قريش به شمار مي‌آمد ، طبق شهادت بزرگان اهل سنت ، از كساني بود كه در برابر دين اسلام و پيامبر گرانقدر اسلام مقاومت شديدي مي‌كرد و هر كسي را كه مسلمان مي‌شد آزار و شكنجه قرار مي داد ؛ تا آن جا كه بسياري از مشركين از ترس وي اسلام نمي‌آوردند و يا اسلام خود را مخفي مي‌كردند و اگر اسلام آنان علني مي شد توسط عمر بن خطاب شكنجه مي‌شد . ما در اين جا فقط به دو مورد اكتفا مي كنيم .





    اذيت و آزار مسلمانان توسط عمر :

    ذهبي در تاريخ الإسلام و بسياري ديگر از بزرگان اهل سنت نوشته‌اند :
    عن عبد العزيز بن عبد الله بن عامر بن ربيعة عن أمه ليلى قالت : كان عمر من أشد الناس علينا في إسلامنا فلما تهيأنا للخروج إلى الحبشة جاءني عمر وأنا على بعير نريد أن نتوجه فقال : إلى أين يا أم عبد الله ؟ فقلت : قد آذيتمونا في ديننا فنذهب في أرض الله حيث لا نؤذى في عبادة الله فقال : صحبكم الله ثم ذهب فجاء زوجي عامر بن ربيعة فأخبرته بما رأيت من رقة عمر بن الخطاب فقال : ترجين أن يسلم ؟ قلت : نعم قال : فوالله لا يسلم حتى يسلم حمار الخطاب . يعني من شدته على المسلمين . (تاريخ الإسلام ، ذهبي ، ج1 ،‌ ص181 و الكامل في التاريخ ، ج2 ،‌ ص 84 و البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج 3 ، ص 100 و المستدرك ، الحاكم النيسابوري ، ج 4 ، ص 58 – 59 و السيرة النبوية ، ابن كثير ، ج 2 ، ص 32 – 33 و سيرة النبي (ص ) ، ابن هشام الحميري ، ج 1 ، ص 229 و ... . )

    عبد الله بن عامر بن ربيعه از مادرش ليلي نقل مي کند که گفت : عمر از سختگير ترين مردمان در مورد اسلام آوردن ما بود ( مانع ما مي شد ) ؛ وقتي که خواستيم به حبشه برويم عمر به نزد من آمد در حاليکع من بر شتري بودم و مي خواستم که به راه بيفتم ؛ پس گفت : اي أم عبد الله به کجا مي روي ؟ پاسخ دادم : شما ما را به خاطر دينمان آزار داديد ؛ پس در زمين خدا به جايي مي رويم که به خاطر بندگي خدا آزار نشويم ! پس گفت : خدا همراه شما باشد ؛ پس شوهرم عامر بن ربيعة به نزد من آمد و او را از آنچه که ديده بودم يعني آرام شدن عمر ، با خبر کردم ؛ پس او به من گفت : آيا اميد داري که اسلام بياورد ؟ پاسخ دادم : آري ؛ گفت : قسم به خدا او اسلام نمي آورد تا اينکه الاغ خطاب هم اسلام آورد ( يعني حتي اگر الاغ هم اسلام بياورد او اسلام نمي آورد ) از بس که بر مسلمانان سخت گير بود .






    نحوه اسلام آوردن عمر :

    بسياري از علماي اهل سنت و از جمله ذهبي در تاريخ الاسلام ، محمد بن سعد در الطبقات الكبري و ابن عساكر در تاريخ دمشق ، اسلام آوردن عمر را اين گونه نقل كرده‌اند :

    عن أنس بن مالك قال : خرج عمر رضي الله عنه متقلدا السيف فلقيه رجل من بني زهرة فقال له : أين تعمد يا عمر ؟ قال : أريد أن أقتل محمدا !

    قال : وكيف تأمن في بني هاشم وبني زهرة وقد قتلت محمدا ؟

    فقال : ما أراك إلا قد صبأت . قال : أفلا أدلك على العجب إن ختنك وأختك قد صبآ وتركا دينك .

    فمشى عمر فأتاهما وعندهما خباب فلما سمع بحس عمر توارى في البيت فدخل فقال : ما هذه الهينمة ؟ وكانوا يقرءون طه قالا : ما عدا حديثا تحدثناه بيننا قال : فلعلكما قد صبأتما ؟ فقال له ختنه : يا عمر إن كان الحق في غير دينك ؟ فوثب عليه فوطئه وطئا شديدا فجاءت أخته لتدفعه عن زوجها فنفحها نفحة بيده فدمي وجهها فقالت وهي غضبى : وإن كان الحق في غير دينك إني أشهد أن لا إله إلا الله وأن محمدا عبده ورسوله .

    فقال عمر : أعطوني الكتاب الذي هو عندكم فأقراه وكان عمر يقرأ الكتاب فقالت أخته : إنك رجس وإنه لا يمسه إلا المطهرون فقم فاغتسل أو توضأ فقام فتوضأ ثم أخذ الكتاب فقرأ ( طه ) حتى انتهى إلى : * ( إنني أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدني وأقم الصلاة لذكري ) *

    فقال عمر : دلوني على محمد فلما سمع خباب قول عمر خرج فقال : أبشر يا عمر فإني أرجو أن تكون دعوة رسول الله صلى الله عليه وسلم لك ليلة الخميس : اللهم أعز الإسلام بعمر بن الخطاب أو بعمرو بن هشام . وكان رسول الله صلى الله عليه وسلم في أصل الدار التي في أصل الصفا .

    فانطلق عمر حتى أتى الدار وعلى بابها حمزة وطلحة وناس فقال حمزة : هذا عمر إن يرد الله به خيرا يسلم وإن يرد غير ذلك يكن قتله علينا هينا قال : والنبي صلى الله عليه وسلم داخل يوحى إليه فخرج حتى أتى عمر فأخذ بمجامع ثوبه وحمائل السيف فقال : ما أنت بمنته يا عمر حتى ينزل الله بك من الخزي والنكال ما أنزل بالوليد بن المغيرة ؟ فهذا عمر اللهم أعز الإسلام بعمر فقال عمر : أشهد أن لا إله إلا الله وأنك عبد الله ورسوله .

    (تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 1 ، ص 174 – 175 و تاريخ المدينة ، ابن شبة النميري ، ج 2 ، ص 657 – 659 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 44 ، ص 34 – 35 و الطبقات الكبرى ، محمد بن سعد ، ج 3 ، ص 267 – 269 و... . )



    از انس بن مالک روايت شده است که عمر در حاليکه شمشير به همراه داشت از خانه بيرون شد ؛ پس شخصي از بني زهره او را ديد وگفت : اي عمر ، قصد کجا داري؟

    پاسخ داد : مي خواهم محمد را بکشم !!

    گفت : اگر محمد را بکشي ، چگونه از بني هاشم وبني زهره در امان خواهي بود ؟

    عمر پاسخ داد : به گمانم که تو نيز دست از دين خود برداشته اي ( و مسلمان شده اي )

    آن شخص گفت : آيا مي خواهي تو را بر چيزي شگفت ، راهنمايي کنم ؟ داماد تو و خواهرت نيز از دين خويش بيرون شده اند !!!

    پس عمر به راه افتاده و به نزد ايشان رفت ؛ خباب نيز در آنجا بود و وقتي که آمدن عمر را احساس کرد در خانه پنهان شد ؛ عمر گفت : اين سر و صداها چيست ؟ - ايشان سوره طاها را تلاوت مي کردند – پاسخ دادند : چيزي جز سخناني که به هم مي گفتيم نبود ؛ عمر گفت : و شايد شما از دين بيرون شديد ؟

    داماد عمر به او پاسخ داد : اي عمر ؛ اگر حق در غير دين تو باشد چه خواهي کرد ؟

    عمر بر او جهيده و او را لگد کوب نمود ، پس خواهرش هم آمد تا از شوهرش دفاع کند اما عمر چنان با دست بر صورت او کوبيد که صورت او خونين شد ؛ پس خواهرش در حال عصبانيت گفت : اگر حق در غير دين تو باشد پس من شهادت مي دهم که خدايي جز خداي يگانه نيست و محمد بنده و فرستاده اوست .

    پس عمر گفت : کتابي را که در نزد شماست به من بدهيد – عمر خواندن مي دانست – پس خواهرش به او گفت : تو کثيف هستي و غير از پاکيزگان نبايد اين کتاب را لمس کنند ؛ برخيز و غسل بنما يا وضو بگير ؛ پس او وضو گرفت و کتاب را گرفته و خواند : طه ؛ تا به اين جا رسيد که « انني انا الله لا اله الا انا فاعبدني وأقم الصلاة لذکري »

    عمر گفت : من را به نزد محمد ببريد ؛ وقتي که خباب کلام عمر را شنيد گفت : بشارت بادت اي عمر ؛ اميدوارم که دعاي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در شب پنجشنبه که گفتند : « خدايا اسلام را به وسيله عمر بن خطاب يا عمرو بن هشام عزيز بنما » در مورد تو مستجاب شده باشد ؛ و در اين هنگام رسول خدا در خانه خويش در پاي کوه صفا بودند .

    پس عمر به راه افتاده و به در خانه رسول خدا رفت ؛ و حمزه و طلحه و عده اي نيز درب خانه حضرت بودند ؛ پس حمزه گفت : اين شخص عمر است که اگر خدا در مورد او خير مقدر کرده باشد مسلمان مي شود ؛ و اگر غير اين را اراده کرده باشد کشتن او براي ما آسان است ؛ رسول خدا نيز در خانه بودند در حاليکه به ايشان وحي صورت مي گرفت ؛ پس از خانه بيرون آمدند و به کنار عمر رسيدند ، پس او دست به کمر بند و محل بستن شمشير برد ؛ پس حضرت فرمودند : اي عمر نمي خواهي بس کني ؟ تا اينکه خداوند همان ذلتي را که بر وليد بن مغيره وارد کرد ، بر تو نيز فرود آورد ؟ اين شخص عمر است ، خدايا اسلام را با عمر عزيز بنما !!! پس عمر گفت : شهادت مي دهم که خدايي جز خداي يگانه نيست و اينکه تو بنده و فرستاده خدايي .











    منبع: گروه پاسخ به شبهات مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

    ویرایش توسط مشکاة : ۱۳۹۱/۰۷/۲۱ در ساعت ۱۰:۳۳ دلیل: جزئی

  2. صلوات ها 5


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    نوشته
    1,036
    حضور
    59 روز 15 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    111
    آپلود
    0
    گالری
    89
    صلوات
    3388



    سوال از دوستان اهل سنت؟؟؟

    آیا شما خلیفه دومتان را کافر میدانید؟؟

    در قرآن آمده است:

    إِنَّ الَّذِینَ یَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذلِكَ سَبِیلًا أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِینَ عَذاباً مُهِیناً

    یعنی: آنان كه به خدا و رسولان او كافر شوند و خواهند كه میان خدا و پیغمبرانش جدایى اندازند و گویند: ما به برخى (از انبیاء) ایمان آورده و به پاره‏اى ایمان نیاوریم و خواهند كه میان كفر و ایمان راهى اختیار كنند به حقیقت كافر اینهایند و ما براى كافران عذابى خوار كننده مهیا ساخته‏ایم. (10)

    از طرفی شما میگویید :

    عمر سعی کرد تا بین خدا و رسولش جدائی بیاندازد:

    پیامبر اکرم صلی الله علیه واله در لحظات آخر عمرشان فرمودند:

    قلم و کاغذ بیاورید تا وصیتنامه ای برای شما بنویسم که بعد ازمن هرگز گمراه نشوید.

    ولی عمر بن خطاب گفت: ان النبی غلبه الوجع و عندکم کتاب الله حسبنا کتاب الله !!! (11) (این حدیث در اصح کتب اهل سنت موجود می باشد)



    حال سوال اینجاست؟اگر شما عمر را کافر میدانید آیا پیروی از یک کافر جایز است؟؟

  5. صلوات ها 4


  6. #3

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    290
    حضور
    12 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    247



    نقل قول نوشته اصلی توسط علی مع الحق نمایش پست ها
    قلم و کاغذ بیاورید تا وصیتنامه ای برای شما بنویسم که بعد ازمن هرگز گمراه نشوید. ولی عمر بن خطاب گفت: ان النبی غلبه الوجع و عندکم کتاب الله حسبنا کتاب الله
    پیامبر می دانست که گمراه می شوید و خواست چیزی بنویسد اما خدا ندانست و در قرآن وحی نکرد و آیه ای با صراحت نیاورد که همیشگی باشد؟!!
    که بعد از او به قول شما مرتد نشوند خداوند جزئیات تیمم را دو بار در قرآن آورد اما چیزی که به قول شما باعث ارتداد صحابه شد را نیاورد؟!!


  7. صلوات


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    نوشته
    1,036
    حضور
    59 روز 15 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    111
    آپلود
    0
    گالری
    89
    صلوات
    3388



    سوال خیلی واضح بود تعجب میکنم شما چه جور استدلالی هستید که حتی صورت سوال را متوجه نشدید!

    یک بار دیگه سعی کنید

  9. صلوات ها 2


  10. #5

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۰
    نوشته
    611
    حضور
    6 روز 17 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1951



    در نجاست و پلیدی این شخص ملعون همین بس که حتی شیطان را او گمراه کرده است و شیطان روزی تصمیم به توبه گرفته بود و میخواست توبه کند ولی او جلوی شیطان را گرفت

    http://www.askdin.com/thread20110.html

  11. صلوات ها 2


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    علاقه
    علم
    نوشته
    639
    حضور
    1 روز 6 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    341



    نقل قول نوشته اصلی توسط علی مع الحق نمایش پست ها
    پیامبر اکرم صلی الله علیه واله در لحظات آخر عمرشان فرمودند: قلم و کاغذ بیاورید تا وصیتنامه ای برای شما بنویسم که بعد ازمن هرگز گمراه نشوید. ولی عمر بن خطاب گفت: ان النبی غلبه الوجع و عندکم کتاب الله حسبنا کتاب الله !!! (11) (این حدیث در اصح کتب اهل سنت موجود می باشد) حال سوال اینجاست؟اگر شما عمر را کافر میدانید آیا پیروی از یک کافر جایز است؟؟
    برادر من جوابتان بسیار روشن است!

    اصلا حدیث قرطاس را ما صحیح نمی دانید....

    در حدیث پیامبر گفته است: کاغذ و قلمی بیاورید تا برایتان بنویسم...

    مگر پیامبر سواد نوشتن داشته است؟؟؟ همه می دانیم که پیامبر سواد خواندن داشته است!!!
    لطفا ثابت کنید ایشان سواد نوشتن داشته است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!
    و باید می گفت قلم و کاغذ بیاورید تا برایتان چیزی را املاء کنم!!!

    جالب اینجاست که ایشان 4 روز الی 5 روز بعد از این روایت ساختگی وفات می کنند.
    چرا ایشان در این مدت سیاهه را ننوشتند؟؟؟
    چرا روزی که به مسجد نرفتند وصیت را ایراد نفرمودند؟؟؟

    آنجا هم حضرت عمر رض بودند و نزاشتند؟؟؟
    کل این 5 روز حضرت عمر بالای سر ایشان بودند که وصیبت را ننوشتند؟؟؟

    پس معلوم شد جواب سوالتان؟؟؟؟

  13. صلوات


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    علاقه
    علم
    نوشته
    639
    حضور
    1 روز 6 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    341




    کمتر از 1400 سال از آن زمان گذشته است، اما گویی همین دیروز بود که کمر بزرگ‌ترین امپراتوری‌های جهان را شکست و بزرگ‌ترین حاکمیت روی زمین را مستقر کرد. نامش هنوز به مؤمنان و مجاهدان اسلام در مصاف با دشمن، نیرو می‌دهد و طنین فریاد الله اکبرش بر بلندای قدس که امروز زیر چکمه رژیمی اشغالگر و غاصب له شده است، شنیده می‌شود.
    فاتح نخست قدس، گر چه در میهن ما که اسلامش را مدیون ورود سپاه صلح و انسانیت اوست، مظلوم واقع شده و گاه مورد طعن و لعن عده ای متعصب و نا آگاه قرار می‌گیرد، اما نزد اندیشمندان و متفکران مسلمان و غیر مسلمان، شیعه و سنی و نزد بیش از یک و نیم میلیارد انسان به عنوان شخصیتی نابغه و انسانی بزرگ شناخته می‌شود که جهان پس از او مانندش را سراغ ندارد. نامش کوتاه و روحش بزرگ است.

    عظمت شخصیتش تا به امروز انسان را به حیرت وا می‌دارد. امروز بار دیگر مسلمانان دریافته‌اند که در سیرتش بیشتر مطالعه کنند، راه و رمز موفقیت‌ها و فتوحات بی نظیرش را در طی فقط 10 سال دریابند و با مطالعه راه و مرام او، از چالش‌های امروز جهان غرق در جنگ و خشونت و انسان کشی خارج شوند. این روزها و در بهار عربی همه جا سخن از زندگی و منش اوست، به جز در کشور ما، تقریباً همه جهان اسلام از زندگی و راه و رسم او سخن می‌گویند.

    این روزها میلیون‌ها نفر که حتی عربی، ترکی و اندونزیایی نمی‌دانند پای سریالی نشستند که بخش کوچکی از زندگی پر معنا و زیبا و صادقانه او را به تصویر کشیده است و تحت تأثیر این مرد بزرگ قرار گرفتند و میلیون‌ها انسان بی‌صبرانه در انتظار پخش دوبله فارسی این سریال بزرگ تاریخی هستند. نام او بار دیگر زنده شده است تا به ما توانی دوباره برای احیای عزت و شکوهمان در جهان بدهد و او «عمر» است. عمر که پیامبر فاروقش خواند، زیرا که بین حق و باطل فرق قابل می‌شد، فرزند خطاب است، از قبیله بنی عدی و از بزرگان و اشراف قریش، که حتی پیش از آنکه اسلام آورد در خیر خواهی و اجرای عدالت و حق طلبی شهره بوده است. اشرافیت پدرش مانع از تن دادن او به سخت‌ترین و بردن شترهای خطّاب به چرا و جمع آوری هیزم خانه خود و خاله‌اش نمی‌شود.

    او در بیابان در احوال ستارگان و آسمان به تعمق می‌پردازد و در جستجوی پاسخی برای ذهن پرسشگرش درباره آفریدگار جهان است. از معدود کسانی است که سواد خواندن و نوشتن دارند و در سن 20 تا 30 سالگی جزو نام‌آوران قریش و سفیر امور خارجه قریش و فرمانده لشکر آنان می‌شود.

    با اندک مبلغی که برادرش زید در اختیارش قرار می‌دهد به شام می‌رود؛ سفر را تجربه می‌کند و در تجارت و مراوده با مردم خبره می‌شود. جنگاوری، عقل و دانش و هوش سرشارش او را به دیگر سران قریش برتری می‌دهد؛ بر خلاف دیگر اعراب جاهل زمانه خویش، نه تنها دخترش حفصه را زنده به گور نمی‌کند، بلکه با شهامت خود را «ابوحفص» می‌نامد و این کنیه را حتی پس از تولد پسرش حفظ می‌کند.

    هنوز اسلام نیاورده، ادب و احترام را در برخورد با مخالفانش از دست نمی‌دهد؛ و آنگاه که شتابان و شمشیر به کف به سوی دارالارقم می‌رود تا افتخار تنها عربی را پیدا کند که پیامبر را به قتل رسانده و از اختلاف و تفرقه به زعم خود در میان عرب جلوگیری کند، به نُعیم عرب دلاوری که او را از اسلام خواهر و دامادش آگاه می‌کند بر می‌خورد، به خانه خواهرش می‌رود، با عصبانیت در را می‌کوبد و خواهر از ترس برادر صحیفه قرآن را پنهان می‌کند؛ خباب یکی از یاران اسلام پشت دیواری می‌ایستد تا از خشم عمر در امان بماند. عمر پس از کشمکش کوتاه و ضرب و شتم خواهر و دامادش دلش به رحم می‌آید؛ صحیفه را طلب می‌کند و می‌خواند: بسم الله الرحمن الرحیم: {طه ما انزلنا علیک القرآن لتشقی الا تذکرة لمن یخشی}؛ ما قرآن را بر تو نفرستاده ایم تا در رنج بیفتی جز تذکر کافی برای آنکه از خدا می‌ترسد، قرآن فرستاده کسی است که زمین و آسمان‌های بالا را آفریده است؛ آن خدای مهربان که بر تخت حاکمیت بر همه جهان‌ها تسلط یافته است و تمام آنچه در آسمان‌ها و زمین و در بین آن‌ها و زیر خاک است از آن خدای مهربان است. گویی خداوند است که مستقیم با او سخن می‌گوید، روح و قلبش منقلب می‌شود و به سوی خانه ارقم که پیامبر و یارانش در آنجا هستند می‌رود و ساعتی بعد فریاد – الله اکبر- است که برای اولین بار به صورت علنی فضای مکه را پر می‌کند. همه اهل مکه می‌دانند که اتفاقی مهم افتاده است. عمر بلافاصله پس از اسلام آوردنش به در خانه ابوجهل و عبدالشمس و پس به کعبه می‌رود و آشکارا مسلمان شدنش را اعلام می‌کند، بعدها همین جرئت و جسارت او را در هجرت آشکارش از مکه به مدینه و در جنگ‌ها و غزوات پیامبر و در سراسر زندگی‌اش می‌بینیم.

    زمانی که پیامبر رحلت می‌کند از شدت غم و غصه وفات پیامبر را باور نمی‌کند تا آنگاه که ابوبکر یار دیرینه‌اش آیه ای از قرآن را به او یاد آور می‌شود؛ عمر گویی برای اولین بار است که این آیات را می‌شنود و باور می‌کند که پیامبر نیز بشری همچون پیامبران دیگر بوده است و روزی باید وفات کند. عمر از حال می‌رود؛ دل شکسته و غمگین بر زمین می‌نشیند و در غم فراق بهترین یار و راهنمایش می‌گرید.

    بیم از بروز فتنه، عمر را بر آن می‌دارد که کاری کند و در سقیفه بنی ساعده دست ابوبکر را که نخستین مرد مسلمان و یار غار پیامبر و جانشین او در ادای نماز جماعت آخرین روزهای رسول الله صلی الله علیه و سلم است می‌گیرد و با او به عنوان خلیفه اسلام بیعت می‌کند. باز هم هوشمندی و ذکاوت عمر است که اسلام را از تفرقه و تشتت نجات می‌دهد، و تا زمانی که ابوبکر زنده است همچون برادری دلسوز در کنارش می‌ماند و مشاوره های اوست که راه‌گشای ابوبکر در حل مشکلات است.

    هنگامی که ابوالحسن حضرت علی و دیگر یارانش او را از تصمیم غیابی خود و ابوبکر صدیق در باره خلافت پس از ابوبکر آگاه می‌کنند، بار سنگینی را بر دوشش احساس می‌کند. نه تنها شاد نمی‌شود بلکه غم و اندوه سنگینی بار خلافت تا روز شهادت در چشمان نافذ و تیزبینش دیده می‌شود. مردم که شدت عمل او را در زمان پیامبر و ابوبکر در برابر مسایل دیده‌اند، اندکی نگران می‌شوند و عمر این نگرانی را در می‌یابد، متواضعانه در میان آنان می‌گوید: من جز مردی مثل شما چیز دیگری نیستم و اگر رد فرمان جانشین رسول خدا صلی الله علیه و سلم بر من گران نمی‌بود، هرگز زمامداری شما را به گردن نمی‌گرفتم و به مردم اطمینان می‌دهد که هیچ کسی از دید انصاف و امانت داری او پوشیده نخواهد ماند.

    در نخستین اقدام پس از خلافت، اسیران را آزاد می‌کند و قانون اسارت زنان و بچه‌ها را در میان عرب غیر قابل قبول می‌خواند. خود را بنده خدا و خدمتکار پیامبر و رئوف و دارای عطوفت نسبت به مؤمنین می‌خواند. می‌گوید در زمان پیامبر و ابوبکر، خشونت خود را با نرم خویی آنان آمیخته بود و اکنون سخت گیری‌اش جز در مقابل ستمگران نیست.

    پس از تأمین امنیت داخلی، سپاه سی هزار نفری او فقط در مدت ده سال از سال 13 تا 23 هجری منظم‌ترین و مجهزترین ارتش‌های و بزرگ‌ترین امپراتوری‌های روم و ایران را متلاشی می‌کند و بر دو قاره آسیا و آفریقا استیلا می‌یابد.

    زمانی که وارد قدس می‌شود و هنگام نماز فرا می‌رسد، اسقف از می‌خواهد تا در کلیسا نماز بگذارد و عمر از بیم آنکه مبادا پس از او مسلمانان آن را حقی برای خود تلقی کرده و کلیسا را از بین ببرند، از خواندن نماز در آن خود داری می‌کند و بر زمینی خشک و پر خس و خاشاک، اندکی دور تر از کلیسا نماز می‌گذارد. در دوران خلافتش ساده تر از همه مردم می‌پوشد، ساده از همه می‌خورد و شب‌ها را به تحقیق و تفحص در احوال مردمش به صبح می‌رساند.

    زمانی که پسرش را به جرم شراب‌خواری حد می‌زند، گریه می‌کند؛ از او می‌پرسند چرا می‌زند و چرا گریه می‌کنی؟ می‌گوید: عمر قاضی می‌زند و عمر پدر می‌گرید.

    چنان از خود حساب می‌کشد که سخت گیرترین قاضی از متهمش چنان حساب نمی‌پرسد و چنان از خدا می‌ترسد که لحظه ای نمی‌تواند از اندیشه کردن در احوال مردمانش خود داری کند. در عزل و نصب امیران جز خدمت آنان به خلق و عدالت چیز دیگری را در نظر نمی‌گیرد، پارتی بازی و تبعیض در مرام او جایی ندارند؛ حتی از ضایع کردن حقوق غیر مسلمان بیمناک است.

    با آنکه امپراتور بزرگ‌ترین قلمرو جغرافیایی زمین و جانشین پیامبر، حتی حاضر نیست دل کودکی را بشکند و با کودکان بازی می‌کند؛ در میان مردم زندگی می‌کند و بر اوضاع و احوال آنان کاملاً آشناست. نه کاخی دارد و نه تشریفاتی و دَم و دستگاهی. جنگ‌های عمر نه برای کشور گشایی، که براز آزاد کردن مردمان رنج دیده از استبداد و استعمار کسری و قیصر و هرقل و سزار است.

    اهالی هیچ سرزمینی را مجبور به پذیرفتن اسلام نمی‌کند و در برابر جزیه ای که از اهل کتاب می‌گیرد برایشان امنیت و عمران و آبادانی به ارمغان می‌آورد. تبعیضی هم نیست؛ اگر اهل کتاب باید جزیه بدهند، مسلمانان به جایش مالیات می‌دهند. یهودیان و مسیحیان پس از فتح کشورهایشان توسط عمر، از یوغ شکنجه و آزار مذهبی رها می‌شوند و دوش به دوش سپاه اسلام می‌جنگند. عمر بر نص صریح قران {لا اکراه فی الدین} تاکید می‌کند. عمر حکم به مصونیت اماکن متبرکه سایر ادیان و صلیب‌های مسیحیان از هر تجاوزی می‌دهد. شکست‌ها او را مرعوب نمی‌کنند و موجب اضطراب و دلهره او نمی‌شوند.

    هرگاه سپاه اسلام شکست می‌خورد کسی را توبیخ نمی‌کند و به رخ کسی نمی‌کشد، بلکه با عزم راسخ سپاهش را بازسازی و پس از آسیب شناسی و بر طرف کردن علل شکست، بار دیگر عازم نبرد می‌شود. در هنگام ورود به مصر به همراه غلامش که نوبتی سوار بر شتر می‌شده‌اند، نوبت، نوبت غلام است و عمر امپراتور بزرگ جهان اسلام پیاده و در حالی که افسار شتر را به دست گرفته و غلام سوار شتر است بی هیچ جلال و جبروتی وارد مصر می‌شود و اشراف و مردم مصر به تصور آنکه خلیفه سوار شتر است، از غلامش استقبال می‌کنند.

    از زنان در امور مربوط به آنان مشورت می‌گیرد؛ گاه تسلیم رأی و نظر آنان می‌شود و از اینکه یک زن مسایل فقهی و احکام را بهتر از او می‌داند، خدا را سپاس می‌گوید. زنان در زمانه او در کنار مردان در جبهه های جنگ حضور دارند. از رأی خود برای کم کردن مهریه‌ها صرف نظر می‌کند؛ در جایی حکمش را برای دادن حقوق به کودکان پس از گرفتن آن‌ها از شیر مادر لغو می‌کند و فرمان می‌دهد که مردان به خاطر همسرانشان نباید بیشتر از 4 ماه در جنگ باشند؛ بر تحریم صیغه به دلیل آنکه آن را مغایر شأن و کرامت زن می‌داند تاکید می‌کند.

    هنگامی که در سال 18 هجری قحطی همه جا را فرا می‌گیرد و ناله و زاری کودکان و زنان را از فرط گرسنگی و بیماری می‌شنود، سوگند می‌خورد که تا روزی که آثار قحطی به طور کلی رفع نشده است، به گوشت و روغن و لبنیات لب نزند و حتی شکم سیری نان خشک هم نخورد؛ چهره‌اش بر اثر گرسنگی تیره و چروکیده می‌شود و عمر باز هم آرام و قرار ندارد؛ بلا درنگ ستادهای جیره بندی تشکیل می‌دهد و به تدارک غذا می‌پردازد؛ خود بر سر دیگ‌های بزرگ می‌ایستد و ظرف مردم را پر از غذا می‌کند. در همان حال به پسرش عبدالرحمان نهیب می‌زند که عقب‌تر از بقیه بایستد؛ و کاروان‌های آذوقه را از شام و جاهای دیگر فرا می‌خواند. عمر غذایی می‌خورد که هر فقیری به آن دسترسی دارد.

    قضا و قدر را به معنای تسلیم نمی‌داند و هنگامی که از سفر به شهرهای طاعون زده امتناع می‌کند، در پاسخ به کسانی که خطاب به او می‌گویند: «مگر از قضا و قدر خدا می‌گریزی؟» پاسخ می‌دهد: «آری! من از تقدیر الهی به سوی تقدیر الهی می‌گریزم.» او تصمیم درست و عاقلانه را نیز تقدیر و قضا و قدر الهی می‌داند و به سوی آن می‌رود. جلوه های عدالت اجتماعی سیاسی و آزادی بیان را در جامعه تحقق عملی می‌بخشد. در حالی که خود در مسکنی فقیرانه زندگی می‌کند و لباسش از لباس پایین‌ترین طبقه جامعه است، دغدغه رفاه جامعه را دارد. در حکومت عمر، زندان معنا ندارد؛ شکنجه و آزار مخالفان ممنوع است.

    برای نخستین بار عمر است که حکومتی مدرن و دموکراتیک را پایه می‌گذارد که اساس آن را شورا و رأی و نظر مردم تشکیل می‌دهد. آزادی مردم در انتقاد از امیرالمؤمنین عمر، حد و حصری ندارد. مهر و عطوفت او نسبت به فرزندان خود و دیگران چنان زیاد است که ابلاغ فرماندارش را برای آنکه می‌گوید هرگز فرزندانش را نبوسیده است، پاره می‌کند و او را شایسته فرمانروایی مردم نمی‌داند.

    کسی که حاکم سرزمینی به گسترده افغانستان تا لیبی و شام تا یمن است، کوله باری سنگین از آرد و روغن را بر دوش خود گذاشته و پیچ و خم کوچه های تاریک و خلوت به منزل پیرزنی می‌برد که با چند بچه گرسنه به دور او حلقه زده‌اند، و آنگاه که در دمادم صبح در محراب مسجد به دست ابو لولو مجوسی زخمی می‌شود، به علی پدر همسرش و عبدالله بن عباس شاگرد صمیمی‌اش رو می‌کند و سپاس خدای را بر جای می‌گذارد از آنکه به دست مسلمانی به شهادت نرسیده است. گریه و زاری ام‌کلثوم دختر حضرت علی و فاطمه و همسر عمر، در حالی که او هنوز نیم نفسی در بدن دارد، صدای اعتراضش را بلند می‌کند که مگر نمی‌دانید طبق گفته پیامبر صلی الله علیه و سلم روح میت بر اثر گریه نزدیکانش در عذاب خواهد بود. وصیت می‌کند که خانواده‌اش قرضش را بپردازند.

    امیرالمؤمنین که صاحب بزرگ‌ترین امپراتوری‌های جهان است، قرض دارد؛ و به حضرت عایشه رضی الله عنها پیغام می‌دهد که اجازه دهد نزد پیامبر و ابوبکر صدیق دفن شود. بر سر مغیره که پیشنهاد می‌کند عبدالله فرزندش را به جانشینی انتخاب کند، نهیب می‌زند و رسم تعیین ولیعهد را باطل اعلام می‌کند. آخرین اقدام او تشکیل شورایی 6 نفره برای انتخاب جانشین است تا استبداد رأی نداشته باشد. آخرین وصیتش این است که در توصیف من اوصافی گفته نشود که من آن‌ها را ندارم.

    فاروق سپس روی بر خاک می‌گذارد، همان گونه که تا پیش از این بر خاک می خفت شهادتین می‌گوید و در حالی به حضور خدا می‌شتابد که در دو قاره بزرگ، پرچم عدل و داد و آزادی را به اهتزاز در آورده است. امروز اما قدس تحت ستم اشغالگران است و حلب و دمشق زیرا آوار بمب‌ها و عراق و افغانستان و پاکستان در چنگال افراطی گری و اشغال و برادر کشی و افسوس که دیگر سرپرست یتیمان و فاتح قدس و دمشق و حلب و ایران در میان ما نیست تا یک‌بار دیگر با کلید عدالت و دموکراسی واقعی قفل بسته استبداد و جهل و بدبختی را باز کند. افسوس که حتی در روز قدس هم نامی از فاتح بزرگ قدس برده نمی‌شود!

    علی شریعتی درباره‌اش می‌گوید: «عمر اسلام را به یک قدرت بزرگ جهانی تبدیل کرد و کمر قوی‌ترین امپراتوری‌های شرق و غرب را شکست؛ ادوارش پرشکوه‌ترین امپراتوری‌ها و سلطنت‌های زمین شد و همچون یک ژنده پوش فقیر می‌زیست؛ پیاده راه می‌رفت و بر خاک می خفت». امروز بر ماست که نام نیکش را زنده نگه داریم؛ کودکانمان را به نام زیبای او نام‌گذاری کنیم وبا شخصیت بزرگ و با عظمتش آشنا سازیم. جهان امروز ما به احیای الگوی زندگی و راه و منش او نیاز دارد تا بار دیگر مجد و عظمت یک دموکراسی واقعی را تجربه کند. عمر فاروق نامی است که هنوز هم مستبدان زمانه از هیبتش بر خود می‌لرزند و جهان نبود وجود با برکتش را احساس می‌کند.

    روح بزرگ و با عظمتش شاد و راهش مستدام باد.

    * مقاله ارائه شده توسط محمود براهویی نژاد در مراسم نماز عید فطر اهل سنت در زاهدان


  15. صلوات


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    نوشته
    1,036
    حضور
    59 روز 15 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    111
    آپلود
    0
    گالری
    89
    صلوات
    3388



    خب شما اصل را زیر سوال بردید و فرمودید روایت را قبول ندارید

    حال ببینیم آیا علمایتان هم روایت را قبول ندارند یا اینکه صحیح دانسته اند:

    ما شا الله این روایت متواتر است شما فعلا به روایت صحیح بخاری جواب بدهید که کجایش ضعیف است اگر نیاز شد برویم سراغ مابقی اسناد:

    در صحيح بخارى آمده است كه پس از درخواست رسول خدا(صلى الله عليه وآله) براى مهيا ساختن قلم و دوات، «عمر» گفت: «إنّ النّبيّ غلب عليه الوجع!!، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله; بيمارى بر پيامبر چيره شده است (كه چنين سخنانى مى گويد)، قرآن نزد شماست و كتاب خدا ما را كافى است!»
    صحيح بخارى،كتاب المرضى،باب17 (باب قول المريض قوموا عنى)،ح1.

    بخارى در جاى ديگر از كتابش نيز همين سخن را با اندكى تفاوت از عمر نقل كرده است; او مى نويسد:
    ابن عباس مى گويد; وقتى كه بيمارى پيامبر شدت يافت، فرمود:
    «ائتونى بكتاب اكتب لكم كتاباً لا تضلّوا بعده، قال عمر: إنّ النبىّ(صلى الله عليه وآله)غلبه الوجع، وعندنا كتاب الله حسبنا;
    براى من كاغذى حاضر كنيد، تا براى شما نامه اى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد! عمر گفت: بيمارى بر پيامبر چيره شده و كتاب الهى كه ما را كافى است، نزد ماست».
    همان مدرك، كتاب العلم، باب 39 (باب كتابة العلم)، ح 4 .

  17. صلوات


  18. #9

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    نوشته
    1,036
    حضور
    59 روز 15 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    111
    آپلود
    0
    گالری
    89
    صلوات
    3388



    خوب منتظریم ضعف روایت را نشان دهید

  19. صلوات


  20. #10

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    290
    حضور
    12 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    247



    نقل قول نوشته اصلی توسط علی مع الحق نمایش پست ها
    خب شما اصل را زیر سوال بردید و فرمودید روایت را قبول ندارید
    جواب سوال آقای ohfreedom را ندادید که پیامبر سواد خواندن و نوشتن داشت؟ که بخواهد وصیت بنویسد و عمر نگذارد؟
    وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لاتَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ


  21. صلوات


صفحه 1 از 8 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 1

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود