صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطراتی از حاج احمد متوسلیان " 14 تیرماه سالروز ربوده شدن حاج احمد متوسلیان"

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734

    خاطراتی از حاج احمد متوسلیان " 14 تیرماه سالروز ربوده شدن حاج احمد متوسلیان"




    تقی ته سیگار

    «تقي‌ رستگار» از آن‌ بچه‌ هايي‌ بود كه‌ خيلي‌ به‌ «حاج‌ احمدمتوسليان‌»علاقه‌ داشت‌.
    از شانس‌خوبش‌. رانندة‌ حاجي‌ هم‌ بود.
    سال‌ 59 كه‌ دركردستان‌ بوديم‌، بچه‌ها قرار گذاشتند تقي‌ را اذيت‌ كنند.
    هر كداممان‌ كه‌ به‌ اومي‌رسيديم‌، با تمسخر مي‌گفتيم‌:
    ـ تو هم‌ مسخره‌اش‌رو درآوردي‌...كه‌ چي‌ همه‌اش‌ دنبال‌ حاج‌ احمدهستي‌... ـ تو هم‌ بابا شورش‌ رو درآوردي‌... حاجي‌ مي‌خواد آب‌ بخوره‌،باهاشي‌،مي‌خواد بره‌ قرارگاه‌ باهاش‌ ميري‌. ـ بس‌ كن‌ تقي‌ جون‌. چقدر به‌ دنيا مي‌چسبي‌؟ از جون‌ حاج‌ احمد چي‌مي‌خواي‌؟ مي‌خواي‌ تورو بذاره‌ فرمانده‌ سپاه‌؟

    ـ باور كن‌ دنيا ارزش‌ اين‌ لوس‌ بازي‌ها رو نداره‌...


    يكي‌ از روزها كه‌ همه‌ تقي‌ را دوره‌ كرده‌ بوديم‌ و هر كدام‌ تكه‌اي‌ به‌ اومي‌انداختيم‌، با شدت‌ و تندي‌ گفت‌:
    ـ شماها چي‌ فكر كردين‌؟... به‌ خدا دنيا و اين‌ بازي‌ هاش‌ براي‌ من‌ به‌اندازة‌ يك‌ ته‌ سيگار هم‌ ارزش‌ نداره‌...

    اين‌ را كه‌ گفت‌، ديگر بچه‌ها دست‌ گرفتند؛ همان‌ شد كه‌ از آن‌ روز به‌ بعد،همه‌ تقي‌ رستگار را به‌ نام‌ «تقي‌ ته‌ سيگار «صدا مي‌كرديم‌.
    خودش‌ هم‌ از اين‌تعبير خوشش‌ آمده‌ بود و كلي‌ مي‌خنديد.

    تقي‌ ته‌ سيگار ـ ببخشيد، رستگار ـ آن‌ قدر با حاج‌ احمد پريد كه‌ سرانجام ‌روز چهاردهم‌ تيرسال‌ 61، همراه‌ او، موسوي‌ و اخوان‌، در پست‌ بازرسي‌«حاجزبرباره‌» در شمال‌ بيروت‌ به‌ دست‌ فالانژها اسير شد و هنوز كه‌ هنوزاست‌، هيچ‌ خبري‌ قطعي‌ از آنها نيامده‌ است‌.



    هر كجا هستند خدا پشت‌ وپناهشان.‌


    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  2. صلوات ها 9


  3.  

  4. #2
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,241
    حضور
    60 روز 3 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    گالری
    3111
    صلوات
    55734



    شهر آزاد شده بود . همه خسته بودند، پسرک در تاریکی حاج احمد را شناخت . آرام نزدیک شد. داشتند از آزادی شهر می گفتند و ازجشن ملت. پسرک گفت: بی خوابی این چند روز همه را کلافه کرده از امشب دیگر راحت می خوابیم
    حاج احمد گفت :" بیا برویم بالا"



    حاج احمد به پسرک با انگشت انتهای افق رو نشون داد و گفت:

    "بسیجی اونجا انتهای افق است. من و تو باید پرچم خود را در آنجا ، در انتهای زمین برافرازیم.

    هر وقت پرچم را در آنجا زدی ، آن وقت بگیر و راحت بخواب"


    خاطراتی از حاج احمد متوسلیان " 14 تیرماه سالروز ربوده شدن حاج احمد متوسلیان"


    به امید روزی که همراه حاج احمد پرچم خود را در انتهای افق بر افرازیم

    و آن روز جز با ظهور منجی عالمیان فرا نخواهد رسید
    تا ظلم هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم
    .
    .
    .
    برای تعجیل در ظهور منجی عالمیان

    مهدی فاطمه

    صلوات


    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات


  5. صلوات ها 11


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    علاقه
    خسرو شکیبائی ، سهراب سپهری ، حمید فرخ نژاد ، علی کریمی
    نوشته
    438
    حضور
    17 روز 10 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    72
    صلوات
    2940



    قسمت اول

    به گزارش مشرق به نقل از آفاق، رزمنده عباس برقی در یکی از یادداشت های خود خاطره ای از

    سردار شهید احمد متوسلیان نقل کرد که به شرح زیر است.

    مدت ماموریتم در کردستان رو به اتمام بود و داشتم خودم را آماده برگشتن به تهران می‌کردم.

    وقتی علیرضا ناهیدی و دیگر مسئولین واحد ادوات از جریان باخبر شدند، قضیه را با حاج احمد در میان

    گذاشتند.گفته بودند:این چند نفر که در واحد خمپاره کار کرده و آموزش دیده‌اند، می‌خواهند تسویه

    کنند و بروند، شما صحبتی با آنها بکنید، شاید منصرف شوند تا کار واحد ادوات سپاه مریوان لنگ نماند.


    در یکی از همان روزها، در منطقه "سروآباد ” مشغول کار روی یکی از خمپاره‌های روسی بودم

    که از دور، ماشین حاج احمد را دیدم .

    به سرعت به سمت ما می‌آمد...

    ادامه دارد...
    ویرایش توسط اندیشه : ۱۳۹۱/۰۷/۱۶ در ساعت ۰۰:۱۳



    تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــو جّـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ه

    زود بـــاش


    کلیک کن یک غذا هم به روحتـــــ بده

    دـ ر س هائــــی دـ ر بابـــــــ معرفتـــــــــــــ نـفس



  7. صلوات ها 9


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    علاقه
    خسرو شکیبائی ، سهراب سپهری ، حمید فرخ نژاد ، علی کریمی
    نوشته
    438
    حضور
    17 روز 10 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    72
    صلوات
    2940



    قسمت دوم


    فکر کردم حاج احمد آمده گشتی بزند و بگذرد.


    بعد،‌ماشینی کنار مقرمان نگه داشت و حاج احمد با سر و رویی خاک‌آلود از ماشین پیاده شد


    و به سمت واحد ما آمد.


    به سرعت جعبه مهماتی را که در زیر دستم بود، کنار گذاشتم و به پیشواز رفتم.


    بعد از سلام و احوالپرسی با همه بچه‌ها، رو به من کرد و گفت:


    *برادر برقی*، بچه‌های همشهری شما این قدر بی‌ معرفت نبودند که تا سه ماه‌ شان تمام شد بروند و پیش



    ما نمانند. خودم را به آن راه زدم و با خنده گفتم:


    جریان چیه؟


    با لحن گلایه‌ آمیز گفت:


    شنیدم می‌خواهی از پیش ما بروی.


    سرم را پایین انداختم و گفتم:


    با اجازه شما....


    ادامه دارد...
    ویرایش توسط اندیشه : ۱۳۹۱/۰۷/۱۶ در ساعت ۰۰:۱۴



    تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــو جّـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ه

    زود بـــاش


    کلیک کن یک غذا هم به روحتـــــ بده

    دـ ر س هائــــی دـ ر بابـــــــ معرفتـــــــــــــ نـفس



  9. صلوات ها 9


  10. #5

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    علاقه
    خسرو شکیبائی ، سهراب سپهری ، حمید فرخ نژاد ، علی کریمی
    نوشته
    438
    حضور
    17 روز 10 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    72
    صلوات
    2940



    قسمت سوم



    هنوز سرم را بلند نکرده بودم که با قاطعیت تمام گفت:


    تو خجالت نمی‌کشی؟


    برای یک لحظه از این برخورد او جا خوردم و با تعجب پرسیدم:


    برای چی؟


    گفت:


    از این که داری می‌روی.


    هر طور که بود می‌خواستم او را قانع کنم.


    گفتم:


    خب مدت ماموریت من تمام شده. به عنوان بسیجی سه ماهه آمده بودم و حالا که مدت ماموریت من تمام



    شده باید برگردم سر کلاس و درس.


    حاج احمد که به حرف‌هایم گوش داده بود به آرامی و با همان قاطعیت گفت:


    باهمه این حرف‌ها باید بمانید به شما نیاز هست.


    از این باید حاج احمد ترسیدم و با تعجب پرسیدم:


    چرا؟


    ادامه دارد...
    ویرایش توسط اندیشه : ۱۳۹۱/۰۷/۱۶ در ساعت ۰۰:۱۶



    تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــو جّـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ه

    زود بـــاش


    کلیک کن یک غذا هم به روحتـــــ بده

    دـ ر س هائــــی دـ ر بابـــــــ معرفتـــــــــــــ نـفس



  11. صلوات ها 9


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    علاقه
    خسرو شکیبائی ، سهراب سپهری ، حمید فرخ نژاد ، علی کریمی
    نوشته
    438
    حضور
    17 روز 10 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    72
    صلوات
    2940



    قسمت چهارم و پایانی...



    به آرامی دستش را دراز کرد، شانه‌ام را گرفت، محکم فشار داد و گفت:


    چرا نداره برادر من؟


    در این سه ماهه حداقل هزار گلوله خمپاره زدی.


    حالا قیمت هر گلوله دانه‌ ای چند برای ما تمام می‌شود بماند.


    از این هزار تا هم کم کم نهصد تا را به هدف نزدی.


    این قدر چپ و راست هدف زدی تا فوت و فن کار را یاد گرفتی.


    حالا خودت بگو و قضاوت کن تا یکی دیگر بیاید و بشود مثل تو.


    لااقل باید هزار تاگلوله خمپاره دیگر را حیف و میل کند.


    ساکت شد و بعد ادامه داد:


    برادر جان به خاطر این ها هم که شده در جبهه‌ بمان و خدمت کن.


    با این صحبت‌ها یک لحظه شرمنده مرام پدرگونه و برادرانه این فرمانده دلاور شدم


    و با خجالت گفتم:


    برادر احمد شما اجازه مرا از آموزش و پرورش ساوه بگیرید، من تا آخر در خدمت شما هستم.


    حرفم که تمام شد لبخندی زد و دستم را محکم در میان دستش فشرد و با خوشحالی گذشت...



    تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــو جّـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ه

    زود بـــاش


    کلیک کن یک غذا هم به روحتـــــ بده

    دـ ر س هائــــی دـ ر بابـــــــ معرفتـــــــــــــ نـفس



  13. صلوات ها 9


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    علاقه
    خسرو شکیبائی ، سهراب سپهری ، حمید فرخ نژاد ، علی کریمی
    نوشته
    438
    حضور
    17 روز 10 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    72
    صلوات
    2940



    خاطره دوم..

    حاج احمد آمد طرف بچه‌ها.از دور پرسيد«چي شده؟» يک نفر آمد جلو و گفت«هرچي به‌ش گفتيم

    مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهين کرد،من هم زدم توي صورتش.»

    حاجي يک سيلي خواباند زير گوشش.

    ـ کجاي اسلام داريم که مي‌تونيد اسير رو بزنيد؟!اگه به امام توهين کرد،يه بحث ديگه‌س.تو حق نداشتي

    بزنيش....



    تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــو جّـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ه

    زود بـــاش


    کلیک کن یک غذا هم به روحتـــــ بده

    دـ ر س هائــــی دـ ر بابـــــــ معرفتـــــــــــــ نـفس



  15. صلوات ها 9


  16. #8

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    تاریخ اسلام، انقلاب، دفاع مقدس و قرآن
    نوشته
    766
    حضور
    4 روز 17 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    46
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    4303



    مسئول بیمارستان مریوان تعریف می‌کند:


    چند روزی به مرخصی رفته بودم. نیم ساعت از بازگشت من سپری نشده بود و داشتم توی غذاخوری بیمارستان ناهار می‌خوردم که شهید محمد‌حسین ممقانی(مسؤول بهداری سپاه مریوان)، سراغم آمد و دستپاچه گفت: بلند شو! برو توی بخش، احمد(حاج احمد متوسلیان) آمده با تو کار دارد!‌... به سرعت رفتم داخل بخش بیمارستان. دیدم با چهره‌ای غضبناک، جلو بخش منتظر ایستاده. تا مرا دید، پرسید: برادر مجتبی کجا بودید؟ گفتم: داشتم غذا می‌خوردم. دست انداخت زیر یقه‌ام را گرفت و کشان کشان، مرا با خودش برد. خدایی‌اش را بخواهی، بدجوری عصبانی بود، داشت خفه‌ام می‌کرد.
    رسیدیم بالای تخت یکی از بسیجی‌های مجروح که بچة شمال بود و حدوداً هفده سال داشت. احمد به دست‌های او اشاره کرد و از من پرسید: روی این دست چیه؟! دیدم باند‌هایش حسابی سرخ است. گفتم: خون! بعد، از همان مجروح پرسید: چند وقته اینجا خوابیدی؟ گفت: یک هفته. پرسید: وقتی اینجا آمدی، با تو چطوری برخورد کردند؟ گفت: هیچی، مرا روی همین تخت به حال خودم گذاشتند. پرسید: ظرف این مدت چطور غذا خوردی؟ گفت: با همین دست‌هایم. پرسید: گفتی دست‌هایم را بشویید؟ گفت: بله، گفتم. پرسید: پس چرا نشستند؟ گفت: چند بار گفتم؛ ولی کسی به حرفم گوش نداد.
    بعد احمد رو کرد به من گفت: مگر من روز اول که تو را اینجا فرستادم، نگفتم چه مسؤولیتی داری؟ مگر‌...
    یقه‌ام را به هزار زحمت از گیرة قرص انگشتان او خلاص کردم و عقب رفتم. داد زد: بیا اینجا! و الا این بیمارستان را روی سرت خراب می‌کنم! پرسیدم: چرا؟ گفت: اینجا دیگر با یک کار‌شکنی ضد انقلابی طرف نیستم. اینجا یک خودی دارد ضربه می‌زند! سعی کردم با مطرح کردن سلسله مراتب و به اصطلاح، برخورد تشکیلاتی، از برابر غضب آتشناک احمد جا‌خالی بدهم. گفتم: برادر احمد، اینجا مدیریت تشکیلاتی دارد؛ یعنی شما از من نباید بازخواست کنید. بیمارستان، مدیر داخلی دارد، باید ایشان توضیح بدهد‌... آقا تا این حرف را شنید، گفت: این تشکیلات توی سرت بخورد! دیدم دارد دنبال چیزی می‌گردد، مثل تیر از چلة کمان، در رفتم. بعد حس کردم انگار یک چیزی مثل برق از بیخ گوشم رد شد. نگو چنگالِ روی میز را برایم حواله کرده!...
    بعد از چند ساعتی دیدم می‌‌گویند برادر احمد تو را احضار کرده. با یک دنیا ترس و لرز رفتم پیش او. تا مرا دید، دوباره شروع کرد به داد و فریاد. گفتم: بابا، من تازه دو ساعت نمی‌شد که از مرخصی آمده بودم. چه می‌دانستم توی بخش چه خبر است؟ گفت: تو یک ساعت و نیم است که از مرخصی آمده‌ای. به جای این‌که اول بیایی به مجروح سر بزنی، به بیمارستان و امور مجروحین آن برسی، رفتی نشستی پای بشقاب غذا، به کِیفِ خودت می‌رسی؟!... خلاصه! شروع کرد به گله کردن و گفت: برادر مجتبی! شما خائنید! توی قضایای رسیدگی به این بچه‌های مجروح خیانت کرده‌ای. تو به عنوان فردی که امین من توی تشکیلات این بیمارستان بودی، امانتی را که به تو داده بودم، رعایت نکردی. من دیگر چه بگویم؟ تو می‌دانی آن بسیجی مجروح را مادرش با چه امیدی، با یک دنیا آرزو بزرگ کرده و مثل امانتی به دست من و تو سپرده؟... شروع کرد مثل ابر بهار، های های گریه کردن. ما هم به تبع ایشان زار زار گریه کردیم. گفت: نه، برادر جان! این جوری فایده ندارد. اگر بخواهی این جوری ادامه بدهی، کلاهت پس معرکه است. ببین! بیا فکری بکن. اگر نمی‌توانی، خیلی رک بگو! عرضه نداری این کار را انجام بدهی؟ به دَرَک! ول کن بگذار کس دیگری آن را انجام بدهد... خلاصه! با وجود اینکه با من برخورد تندی کرد، هرچه به وجدانم رجوع کردم، دیدم جای گلایه نیست. چون مسؤول بودم و باید به کار آن بچه بسیجی مجروح رسیدگی می‌کردم؛ و الا خودم هم می‌دانستم که احمد قلبی داشت به صافی و صفای شبنمی که روی گلبرگ آلاله‌های بهاری مریوان می‌نشیند. فقط زمانی با کسی تندی می‌کرد که از او خطایی، خصوصاً نسبت به بچه بسیجی‌ها سر زده بود.
    به انتظار تو نشستم
    گناه من این است...
    ب
    ه انتظار تو مولا
    قیام باید کرد...




    http://mogalat.persianblog.ir
    http://khattesorkh.persianblog.ir



  17. صلوات ها 6


  18. #9

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    تاریخ اسلام، انقلاب، دفاع مقدس و قرآن
    نوشته
    766
    حضور
    4 روز 17 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    46
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    4303

    خاطراتی از حاج احمد متوسلیان




    1)چهار ماهش بود که رفتم مکه. شبی که برگشتم، دیدم چشمهایش گود رفته و پاهایش مثل چوب خشک شده. نبضش سخت می‌زد. خیلی ناراحت شدم. وضو گرفتم و چهار بار أمن یجیب خواندم. انگار دوباره زنده شد.
    به مادرش گفتم «حالا شیرش بده.»


    2) سرش توی کار خودش بود. آرام،تنها، یک گوشه می‌نشست. کم تر با بچه ها بازی می‌کرد. خیلی لاغر بود. مادر نگران بود.
    ـ بچه‌ی چهارساله که نباید این قدر آروم باشه.
    بعدها فهمیدند قلبش ناراحت است.عملش کردند.


    3)به بابا گفت«من هم می‌آم پیشت. می‌خواهم کمک کنم.»
    بابا چیزی نگفت. فقط نگاهش لغزید روی کیف و کتاب احمد. احمد این را که دید گفت«بعد از مدرسه می‌آم. زود هم برمی‌گردم که درسام رو بخونم.»
    بابا اول سکوت کرد. بعد گفت«پس باید خوب کار کنی.»


    4)سینی های شیرینی را پر می‌کرد،می‌گذاشت روی پیش خان. وقتی از مغازه بیرون می‌رفت، سینی ها خالی بود.
    آخرهای دبیرستان که بود،دیگر بابا می‌توانست خیلی راحت مغازه را دستش بسپارد.


    5)دور هم نشسته بودیم و از سال چهل و دو می‌گفتیم.
    حرف پانزده خرداد که شد،احمد رفت تو لب. گفت«اون روزها ده سالم بیش تر نبود. از سیاست هم سر در نمی‌آوردم. ولی وقتی دیدم مردم رو تو خیابون می‌کشن،فهمیدم که دیگه بچه نیستم؛باید یه کاری کنم.»


    6)دلش می‌خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند.حتا توی خانه صدایش می‌کردند«آشیخ احمد.»
    ولی نرفت.می‌گفت«کار بابا تو مغازه زیاده.»


    7)هنرستان فنی درس می‌خواند. برایم یک گردن بند درست کرده بود. ورقه های فلزی را شکل لوزی و دایره بریده بود و کرده بود توی زنجیر.یک قلب هم وسطش که رویش اسمم را نوشته بود.


    8)دیپلم فنی گرفته بود و آزمون داده بود که برود و در یک شرکت تأسیساتی کار کند. یک روز من را کشید کنار و گفت«خواهر جون،فریده،من یه امتحانی داده‌م. برام دعا کن. اگه قبول شم هرچی بخوای برات می‌خرم.»
    یادم افتاد که یک بار برادر بزرگ ترم برای همه همبرگر خریده بود و برای من،چون خواب بودم، نخریده بود.
    تند گفتم«داداش،همبرگر برام بخر.»
    امتحان شرکت را که قبول شد،آمد خانه با یک پاکت دستش.همبرگر خریده بود؛برای همه.


    9)هم دانشگاه می‌رفت،هم کار می‌کرد؛ توی یک شرکت تأسیساتی. اوایل کارش بود که گفت«برای مأموریت باید برم خرم آباد.»
    خبر آوردند دست گیر شده.با دو نفر دیگر اعلامیه پخش می‌کردند.آن دوتا زن و بچه داشتند.احمد همه چیز را گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص کند.


    10)مادر رفته بود ملاقات.دیده بود ضعیف شده.کبودی دست هایش را هم دیده بود.
    ـ احمد جان،دستات چی شده؟
    خندیده بود.
    ـ تو رو خدا بگو.
    ـ جای دستبنده. می بندن دو طرف تخت، شلاقه می‌زنن.تقلا می‌کنم که طاقت بیارم. ساکت شده بود.بعد باز گفته بود«نگران نباش،خوب می‌شن.»

    به انتظار تو نشستم
    گناه من این است...
    ب
    ه انتظار تو مولا
    قیام باید کرد...




    http://mogalat.persianblog.ir
    http://khattesorkh.persianblog.ir



  19. صلوات ها 6


  20. #10

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    تاریخ اسلام، انقلاب، دفاع مقدس و قرآن
    نوشته
    766
    حضور
    4 روز 17 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    46
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    4303




    11)یک بار ازش پرسیدم«قضیه‌ی زندان رفتنت چی بوده،حاجی؟»
    جواب نداد.خودش را به کاری مشغول کرد.
    ـ حاجی،هیفده شهریور چی کار می‌کردی؟وقتی امام اومد،توی کمیته استقبال بودی؟
    اخم هایش رفت توی هم.
    ـ تو با قبل چی کار داری؟ببین الآن دارم چی کار می کنم.


    12)روی رکاب مینی بوس ایستاده بود. بچه ها یکی یکی از کنارش رد می‌شدند، می رفتند بال.سروصدا و خنده مینی بوس را پر کرده بود.انگار نه انگار که می‌خواستند بروند جنگ.
    ـ همه هستن؟ کسی جا نمونه. برادرا چیزی رو که فراموش نکردین؟ غلامرضا خیلی جدی گفت «برادر احمد، ما لیوان آب خوریمون جا مونده. اشکالی نداره؟»
    دوباره صدای خنده بچه ها رفت هوا.
    احمد لبخند زد. به راننده گفت «بریم»


    13)صدایش شده بود آژیر خطر.
    ـ ضدانقلاب … بریزید تو سنگرا… سریع… بجنبید…
    بیرون ساختمان سنگرها پر می‌شد.کار هر شب بچه ها بود،تا صبح.گاهی وقت ها که نگاهش می‌کردی،یکی را می‌دیدی سبزه،کمی جدی،کمی ترسناک حتا.فرمان ده نبود،ولی عین فرمان‌ده ها بود.
    توی پادگان بانه، دور از شهر بودیم و نمی‌توانستیم خارج شویم. دستور بود که بمانیم. نه آذوقه داشتیم،نه مهمات؛نمی‌دادند به‌مان.


    14) شب ها بچه ها با هم شوخی می‌کردند. جشن پتو می‌گرفتند. حاج احمد یک گوشه می نشست، می‌رفت تو فکر. شوخی ها که زیاد می‌شد، یک داد می‌زد،هرکس می‌رفت یک گوشه. بعضی وقت ها خودش هم یک چیزی می‌گفت و با بقیه می‌خندید.


    15)بچه ها از شرایط بدی که توی پادگان داشتیم مریض شده بودند. یک بار حاجی رفت سراغ یکی از خلبان ها و گفت«بچه های مارو ببرید عقب.»
    اعتنا نکردند یا گفتند«نمی‌کنیم.»
    حاجی اشاره کرد،چند نفر دور هلی کوپتر پخش شدند.ضامن نارنجک را کشید و گفت«اگه بچه‌های ما رو نبرید،هلی کوپتر رو همین جا منفجر می‌کنیم.»
    خلبان ها فرار کردند.سرهنگ آمد چیزی بگوید،سیلی حاج احمد کنارش زد.


    16)پیشنهاد کرده بود وقت های بی کاری بحث های اعتقادی کنیم. توی یک اتاق کوچک دور هم می‌نشستیم.خودش شروع می‌کرد.
    ـ اصلاَ ببینم،خدا وجود داره یا نه؟من که قبول ندارم.شما اگه قبول دارین،برام اثبات کنین.
    هر کسی یک دلیلی می‌آورد.تا سه ـ چهار ساعت مثل یک ماتریالیست واقغی دفاع می‌کرد.یک بار یکی از بچه ها وسط بحث کم آورد. نزدیک بود با حاجی دست به یقه شود. حاجی گفت«مگه شما مسلمونا تو قرآن نخوندید که جدال باید احسن باشه؟!»


    17) کارهاش که تمام شد،رفت لباس هاش را از گوشه‌ی کمد جمع کرد و بغچه اش را بست و رفت بیرون. دلم می‌خواست می‌رفتم ازش می‌گرفتم و خودم می‌شستم. چه فرق داشت؟ برای خیلی ها کرده بودم، برای او هم می‌کردم.
    رفت بیرون. حمام را روشن کردم. وقتی آمد، یک لگن لباس شسته دستش بود.برد پهن کرد.
    صبح زود بلند شدم لباس ها را جمع کنم.بند خالی بود.


    18) برای انجام دادن کارهای سنگر توی مریوان،اولین نفر اسم خودش را می‌نوشت.هرکجا بود،هرقدر هم کار داشت،وقتی نوبتش می‌رسید،خودش را می رساند مریوان.


    19) با بچه ها توی شهر می‌رفتیم. لباس پلنگی تنم بود و عینک دودی زده بودم. یکی را دیدم شلوار کردی پاش بود. از بچه ها پرسیدم «کیه؟»
    گفتند:«متوسلیان.»
    به فرمان دهم گفته بود«به‌ش بگین این لباسو میون کردا نپوشه.ما نیومده‌یم این جا مانور بدیم.»


    20) پرسید«کجا بودی تا حالا؟» گفتم«داشتم غذا می‌خوردم.» دست انداخت یقه‌ام را گرفت و با خودش برد.
    یک پسر هفده ـ هجده ساله روی تخت دراز کشیده بود.مارا که دید،ترسید.دست و پایش را جمع کرد.
    ـ اینا چیه روی دستای این؟
    یقه‌ام هنوز دستش بود.نفسم بالا نمی‌آمد.گفتم«…خون.»
    رو کرد به آن پسر،پرسید«از کی این جایی؟»
    ـ یک هفته‌س.
    دیگه داشت داد می‌زد.
    ـ گفته‌ای دستاتو بشورن؟
    ـ گفتم،ولی کسی گوش نداد. یقه‌ام را از لای دستش کشیدم بیرون،دررفتم. من را دید،دوباره شروع کرد به دادوفریاد.
    با التماس گفتم«حاجی،به خدا من فقط دو ساعته از مرخصی اومده‌م.»
    ـ نه خیر،یک ساعت و نیمه که اومدی،اما به جای این که بیای به مجروحا سربزنی،رفتی به کیف خودت برسی.
    سرم پایین بود که صدای گریه‌اش را شنیدم.
    ـ تو هیچ می‌دونی اون بچه دست ما امانته؟… می‌دونی مادرش اونو با چه زحمتی بزرگ کرده؟



    به انتظار تو نشستم
    گناه من این است...
    ب
    ه انتظار تو مولا
    قیام باید کرد...




    http://mogalat.persianblog.ir
    http://khattesorkh.persianblog.ir



  21. صلوات ها 6


صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود