جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: مناظرات

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    علاقه
    معارف قرآن
    نوشته
    1,420
    حضور
    130 روز 16 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    31
    آپلود
    0
    گالری
    29
    صلوات
    23607

    مناظرات




    لطفا در این تاپیک مناظرات جالب از بزرگان دین بنویسید
    ویرایش توسط مدیر سایت : ۱۳۸۸/۱۰/۱۵ در ساعت ۱۳:۳۵

  2. صلوات ها 6


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    66
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    285



    خدا كجاست؟

    مناظره حضرت علي(ع) و ابوبكر با عالم يهودي

    در زمان خلافت ابوبكر، روزی یكی ازدانشمندان یهودی پیش او آمد و پرسید: تو خلیفه پیامبر اسلام هستی؟
    ابوبكر گفت: آری.
    دانشمند: ما در تورات خوانده‌ایم كه جانشینان پیامبران، از تمام پیروان او داناتر هستند، ممكن است شما بفرمائید كه خداوند در آسمان است یا در زمین؟
    خدا در آسمان است بر عرش.
    دانشمند: بنابراین، زمین ازخدا خالی است ،و خداوند در یكجا هست ،و در یكجا نیست؟
    - این حرف افراد بی دین است «آدم دین‌دار اینطور حرف نمی‌زند» دور شو، وگرنه ترا خواهم كشت.
    مرد یهودی با شگفتی از جای برخاست و در حالی كه اسلام را مسخره می‌كرد از پیش ابوبكر بازگشت. بین راه با حضرت علی ـ علیه‌السّلام ـ برخورد كرد، امام به او فرمود: من فهمیدم كه تو از ابوبكر چه پرسیدی و او به تو چه پاسخی داد، ولی بدان كه ما معتقدیم كه خداوند مكان را بوجود آورده و بنابراین نمی‌تواند مكان داشته باشد، و برتر از آن است كه مكانی او را در خود جا دهد، ولی با این وصف، خدا همه جا هست بدون اینكه با چیزی تماس پیدا كند، یا در كنار چیزی واقع شود، از نظر علمی، به تمام مكانها احاطه دارد، و هیچیك از موجودات از تدبیر او خالی نیست.
    اگر از كتاب‌های خودتان مطلبی را نقل كنم كه به درستی آنچه گفتم گواهی دهد، مسلمان می‌شوی؟
    دانشمند: آری.
    امام: در یكی از كتابهای مذهبی شما این مطلب نیست كه: موسی بن عمران روزی نشسته بود كه ناگاه فرشته‌ای از طرف مشرق آمد، موسی از او پرسید: ازكجا آمدی؟
    فرشته: از پیش خدا.
    فرشته دیگری از غرب آمد، موسی پرسید تو از كجا آمدی؟
    گفت: از پیش خدا.
    فرشته دیگری آمد، موسی پرسید: تو از كجا آمدی؟
    پاسخ داد: از زمین هفتم و از پیش خدا.
    موسی با دیدن این منظره با شگفتی گفت: پاك و منزّه است آن خدائی كه هیچ جا از او خالی نیست، و بجائی نزدیكتر از جای دیگر نمی‌باشد.
    پس از نقل این داستان، دانشمند یهودی گفت:
    گواهی می‌دهم كه آنچه گفتی كاملاًً صحیح است، و تو به جانشینی پیامبرت سزاوارتری.

    http://www.andisheqom.com/Files/mona...el=4&scid=5369
    ویرایش توسط hakim : ۱۳۸۸/۱۰/۱۵ در ساعت ۱۴:۴۷
    آرام باش ،توكل كن،تفكر كن،آستين ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را ميبيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند.

  5. صلوات ها 9


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    مطالعه و تفکر
    نوشته
    5,135
    حضور
    59 روز 23 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    15170

    راهنما مناظره امام جواد (ع) با یحیی بن اکثم




    نقل قول نوشته اصلی توسط مدیر سایت نمایش پست ها
    :gol:لطفا در این تاپیک مناظرات جالب از بزرگان دین بنویسید :gol:



    مناظره با یحیی بن اکثم (1)

    وقتی «مامون » از «طوس » به «بغداد» آمد، نامه ای برای حضرت جواد-علیه السلام-فرستاد و امام را به بغداد دعوت کرد. البته این دعوت نیز مثل دعوت امام رضا به طوس، دعوت ظاهری و در واقع سفر اجباری بود.

    حضرت پذیرفت و بعد از چند روز که وارد بغداد شد، مامون او را به کاخ خود دعوت کرد و پیشنهاد تزویج دختر خود «ام الفضل » را به ایشان کرد.

    امام در برابر پیشنهاد او سکوت کرد. (2) مامون این سکوت را نشانه رضایت حضرت شمرد و تصمیم گرفت مقدمات این امر را فراهم سازد.

    او در نظر داشت مجلس جشنی تشکیل دهد، ولی انتشار این خبر در بین بنی عباس انفجاری به وجود آورد: بنی عباس اجتماع کردند و با لحن اعتراض آمیزی به مامون گفتند: این چه برنامه ای است؟ اکنون که علی بن موسی از دنیا رفته و خلافت به عباسیان رسیده باز می خواهی خلافت را به آل علی برگردانی؟ ! بدان که ما نخواهیم گذاشت این کار صورت بگیرد، آیا عداوتهای چند ساله بین ما را فراموش کرده ای؟ ! مامون پرسید: حرف شما چیست؟

    گفتند: این جوان خردسال است و از علم و دانش بهره ای ندارد.

    مامون گفت: شما این خاندان را نمی شناسید، کوچک و بزرگ اینها بهره عظیمی از علم و دانش دارند و چنانچه حرف من مورد قبول شما نیست او را آزمایش کنید و مرد دانشمندی را که خود قبول دارید بیاورید تا با این جوان بحث کند و صدق گفتار من روشن گردد.

    عباسیان از میان دانشمندان، «یحیی بن اکثم » را (به دلیل شهرت علمی وی) انتخاب کردند و مامون جلسه ای برای سنجش میزان علم و آگاهی امام جواد ترتیب داد. در آن مجلس یحیی رو به مامون کرد و گفت: اجازه می دهی سؤالی از این جوان بنمایم؟

    مامون گفت: از خود او اجازه بگیر.

    یحیی از امام جواد اجازه گرفت. امام فرمود: هر چه می خواهی بپرس.

    یحیی گفت: درباره شخصی که محرم بوده و در آن حال حیوانی را شکار کرده است، چه می گویید؟ (3)

    امام جواد-علیه السلام-فرمود: آیا این شخص، شکار را در حل (خارج از محدوده حرم) کشته است یا در حرم؟ عالم به حکم حرمت شکار در حال احرام بوده یا جاهل؟ عمدا کشته یا بخطا؟ آزاد بوده یا برده؟ صغیر بوده یا کبیر؟ برای اولین بار چنین کاری کرده یا برای چندمین بار؟ شکار او از پرندگان بوده یا غیر پرنده؟ از حیوانات کوچک بوده یا بزرگ؟ باز هم از انجام چنین کاری ابا ندارد یا از کرده خودپشیمان است؟ در شب شکار کرده یا در روز؟ در احرام عمره بوده یا احرام حج؟ !

    یحیی بن اکثم از این همه فروع که امام برای این مسئله مطرح نمود، متحیر شد و آثار ناتوانی و زبونی در چهره اش آشکار گردید و زبانش به لکنت افتاد به طوری که حضار مجلس ناتوانی او را در مقابل آن حضرت نیک دریافتند.

    مامون گفت: خدای را بر این نعمت سپاسگزارم که آنچه من اندیشیده بودم همان شد.

    سپس به بستگان و افراد خاندان خود نظر انداخت و گفت: آیا اکنون آنچه را که نمی پذیرفتید دانستید؟ ! (4)

    آنگاه پس از مذاکراتی که در مجلس صورت گرفت، مردم پراکنده گشتند و جز نزدیکان خلیفه، کسی در مجلس نماند. مامون رو به امام جواد-علیه السلام-کرد و گفت: قربانت گردم خوب است احکام هر یک از فروعی را که در مورد کشتن صید در حال احرام مطرح کردید، بیان کنید تا استفاده کنیم. امام جواد-علیه السلام-فرمود: بلی، اگر شخص محرم در حل (خارج از حرم) شکار کند و شکار از پرندگان بزرگ باشد، کفاره اش یک گوسفند است و اگر در حرم بکشد کفاره اش دو برابر است;و اگر جوجه پرنده ای را در بیرون حرم بکشد کفاره اش یک بره است که تازه از شیر گرفته شده باشد، و اگر آن را در حرم بکشد هم بره و هم قیمت آن جوجه را باید بدهد;و اگر شکار از حیوانات وحشی باشد، چنانچه گورخر باشد کفاره اش یک گاو است و اگر شتر مرغ باشد کفاره اش یک شتر است و اگر آهو باشد کفاره آن یک گوسفند است و اگر هر یک از اینها را در حرم بکشد کفاره اش دو برابر می شود.

    و اگر شخص محرم کاری بکند که قربانی بر او واجب شود، اگر در احرام حج باشد باید قربانی را در «منی » ذبح کند و اگر در احرام عمره باشد باید آن را در «مکه » قربانی کند. کفاره شکار برای عالم و جاهل به حکم، یکسان است;منتها در صورت عمد، (علاوه بر وجوب کفاره) گناه نیز کرده است، ولی در صورت خطا، گناه از او برداشته شده است. کفاره شخص آزاد بر عهده خود او است و کفاره برده به عهده صاحب او است و بر صغیر کفاره نیست ولی بر کبیر واجب است و عذاب آخرت از کسی که از کرده اش پشیمان است برداشته می شود، ولی آنکه پشیمان نیست کیفر خواهد شد (5).

    قاضی القضات مات می شود!

    مامون گفت: احسنت ای ابا جعفر! خدا به تو نیکی کند! حال خوب است شما نیز از یحیی بن اکثم سؤالی بکنید همان طور که او از شما پرسید. در این هنگام ابو جعفر-علیه السلام-به یحیی فرمود: بپرسم؟ یحیی گفت: اختیار با شماست فدایت شوم، اگر توانستم پاسخ می گویم و گرنه از شما بهره مند می شوم.

    ابو جعفر-علیه السلام-فرمود: به من بگو در مورد مردی که در بامداد به زنی نگاه می کند و آن نگاه حرام است، و چون روز بالا می آید آن زن بر او حلال می شود، و چون ظهر می شود باز بر او حرام می شود، و چون وقت عصر می رسد بر او حلال می گردد، و چون آفتاب غروب می کند بر او حرام می شود، و چون وقت عشاء می شود بر او حلال می گردد، و چون شب به نیمه می رسد بر او حرام می شود، و به هنگام طلوع فجر بر وی حلال می گردد؟ این چگونه زنی است و با چه چیز حلال و حرام می شود؟

    یحیی گفت: نه، به خدا قسم من به پاسخ این پرسش راه نمی برم، و سبب حرام و حلال شدن آن زن را نمی دانم، اگر صلاح می دانید از جواب آن، ما را مطلع سازید.

    ابو جعفر-علیه السلام-فرمود: این زن، کنیز مردی بوده است. در بامدادان، مرد بیگانه ای به او نگاه می کند و آن نگاه حرام بود، چون روز بالا می آید، کنیز را از صاحبش می خرد و بر او حلال می شود، چون ظهر می شود او را آزاد می کند و بر او حرام می گردد، چون عصر فرا می رسد او را به حباله نکاح خود در می آورد و بر او حلال می شود، به هنگام مغرب او را «ظهار» می کند (6) و بر او حرام می شود، موقع عشا کفاره ظهار می دهد و مجددا بر او حلال می شود چون نیمی از شب می گذرد او را طلاق می دهد و بر او حرام می شود و هنگام طلوع فجر رجوع می کند و زن بر او حلال می گردد (7).

    منبع: پایگاه حوزه نت


    پی نوشت ها_____________________________

    1) یحیی یکی از دانشمندان نامدار زمان مامون، خلیفه عباسی، بود که شهرت علمی او در رشته های گوناگون علوم آن زمان زبانزد خاص و عام بود. او در علم فقه تبحر فوق العاده ای داشت و با آنکه مامون خود از نظر علمی وزنه بزرگی بود، ولی چنان شیفته مقام علمی یحیی بود که اداره امور مملکت را به عهده او گذاشت و با حفظ سمت، مقام قضاء را نیز به وی واگذار کرد. یحیی علاوه بر اینها دیوان محاسبات و رسیدگی به فقرا را نیز عهده دار بود. خلاصه آنکه تمام کارهای کشور اسلامی پهناور آن روز زیر نظر او بود و چنان در دربار مامون تقرب یافته بود که گویی نزدیکتر از او به مامون کسی نبود. اما متاسفانه یحیی، با آن مقام بزرگ علمی، از شخصیت معنوی برخوردار نبود. او علم را برای رسیدن به مقام و شهرت و به منظور فخر فروشی و برتری جویی فراگرفته بود. هر دانشمندی به دیدار او می رفت، آنقدر از علوم گوناگون از وی سؤال می کرد تا طرف به عجز خود در مقابل وی اقرار کند!

    2) در مورد ازدواج امام جواد، در صفحات آینده توضیح خواهیم داد.

    3) یکی از اعمالی که برای اشخاص در حال احرام، در جریان اعمال حج یا عمره حرام است شکار کردن است. در میان احکام فقهی، احکام حج، پیچیدگی خاصی دارد، ازینرو افرادی مثل یحیی بن اکثم، از میان مسائل مختلف، احکام حج را مطرح می کردند تا به پندار خود، امام را در بن بست علمی قرار دهند!

    4) مجلسی، بحار الانوار، الطبعة الثانیة، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه. ق، ج 50، ص 75-76-قزوینی، سید کاظم، الامام الجواد من المهد الی اللحد، الطبعة الاولی، بیروت، مؤسسة البلاغ، 1408 ه. ق، ص 168-172. راوی این قضیه «ریان بن شبیب » -دایی معتصم-است که از یاران امام رضا-علیه السلام-و امام جواد و از محدثان مورد وثوق بوده است (قزوینی، همان کتاب، ص 168-شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتی، ص 319-321-طبرسی، الاحتجاج، نجف، المطبعة المرتضویة، 1350، ص 245-مسعودی، اثبات الوصیة، نجف، منشورات المطبعة الحیدریة، 1374 ه. ق، ص 216-شیخ مفید، الاختصاص، تصحیح و تعلیق: علی اکبر الغفاری، منشورات جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة-قم المقدسة، ص 99) .

    5) مجلسی، همان کتاب، ص 77-قزوینی، همان کتاب، ص 174-شیخ مفید، الارشاد، ص 322-طبرسی، همان کتاب، ص 246-مسعودی، همان کتاب، ص 217-شیخ مفید، الاختصاص، ص 100.

    6) ظهار عبارت از این است که مردی به زن خود بگوید: پشت تو برای من یا سبت به من، مانند پشت مادرم یا خواهرم، یا دخترم هست، و در این صورت باید کفاره ظهار بدهد تا همسرش مجددا بر او حلال گردد. ظهار پیش از اسلام در عهد جاهلیت نوعی طلاق حساب می شد و موجب حرمت ابدی می گشت، ولی حکم آن در اسلام تغییر یافت و فقط موجب حرمت و کفاره (به شرحی که گفته شد) گردید.

    7) مجلسی، همان کتاب، ص 78-قزوینی، همان کتاب، ص 175-شیخ مفید، الارشاد، ص 322-طبرسی، همان کتاب، ص 247.


    ویرایش توسط صدیق : ۱۳۸۸/۱۰/۱۵ در ساعت ۱۹:۳۷ دلیل: اصلاح فاصلۀ مطالب
    مناظرات

  7. صلوات ها 6


  8. #4

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    نوشته
    824
    حضور
    15 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    13
    صلوات
    5631




    شهید محمود آقا شیری

    امروز من می روم ، فردا تو

    ولی ببین چه با خود آوردی ، خیر یا شر .

    ***********

    وصیت های پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به ابوذر غفاری

  9. صلوات ها 2


  10. #5

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    مطالعه بازی و دین و بحث
    نوشته
    6,441
    حضور
    98 روز 20 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    95
    آپلود
    0
    گالری
    33
    صلوات
    27323





    ادامه بدهید
    اسلام درخشانترین راه است
    غررالحکم امدی ترجمه ادیب فقید محمد علی انصاریحدیث505

    موسسه انتشاراتی امام عصر(عج)
    عقل آدمی را به گفتار نیک و نهاد پاکیزه و کردار نیکو دلیل آورند
    (همان ح-10811)



  11. صلوات


  12. #6

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۰
    نوشته
    280
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    20
    صلوات
    674



    فضیلت عمروابوبکر نسبت به علی (ع) احتجاج فضال با ابوحنیفه



    در بین شاگردان امام جعفر صادق عده ای از شاگردان، افراد برجسته ای بودند که در علوم مختلف سرآمد بودند و مطیع امام خویش در واقع این شاگردان خلف بودند و در مقابل عده ای از شاگردان امام نا خلف در آمدند و در مقابل امام صادق علم مخالفت برافراشتند و خود را صاحب نظر پنداشتند و در هر کار با امام مخالفت می کردند که یکی از آنها ابو حنیفه است وی مدتی شاگرد امام صادق بوده است و موسس فرقه ای از اهل سنت است وی به قدری با امام مخالف بود که می گفت من در رکوع یک چشمم را باز و دیگری را می بندم که اگر جعفربن محمد چشمش را در رکوع باز کند چشم بسته من در مقابل آن چشم باز باشد و اگر چشمش را در نماز می بندد چشم باز من در مقابل آن چشم قرار گیرد. یعنی من مخالف اویم.
    روزی فضل بن حسن کوفی که از شاگردان برجسته امام بود از کنار مسجدی می گذشت که ابوحنیفه امام سنیان در آنجا تدریس می کرد. فضل به دوستش گفت من از اینجا نمی روم مگر او را به مذهب شیعه ملتزم کنم.

    سپس نزد ابو حنیفه رفت و به او گفت :ای ابو حنیفه مرا برادری است که شیعه مذهب است ،هر چه به او می گویم بعد از پیامبر اکرم فاضلتر از همه اصحاب ابوبکر است ،او می گوید:بهتر از همه آنها علی بن ابیطالب است تقاضامندم دلیلی بر افضلیت ابوبکر برای من بیاورید تا به او تذکر دهم بلکه او هم مثل من سنی شود.

    ابو حنیفه گفت:به برادرت بگو چگونه علی را بر ابوبکر و عمر مقدم می داری در حالیکه در غزوات و جنگها ، پیامبر، ابوبکر و عمر را نزد خود می نشاند و علی را به میدان جنگ و مبارزه می فرستاد و این خود دلیل است که پیامبر آنان را بیشتر از علی دوست می داشته است.

    فضال بن حسن گفت: اتفاقا این سخن را به برادرم تذکر دادم ولی او گفت:خدا در قرآن سوره نساء می فرماید:«پروردگار ،مجاهدین را بر کسانی که در گوشه ای خزیده اندبه اجر و مزدی بزرگ برتری داده است» پس به موجب این آیه علی افضل است نه آن دو که از ترس در گوشه ای مخفی می شدند.

    ابو حنیفه گفت:به برادرت بگو چگونه علی را بر آن دو ترجیح می دهی در حالی که عمر و ابوبکر در کنار پیامبر مدفونند و علی فرسنگها دور است و این خود افضلیتی بر آنهاست.

    فضال بن حسن گفت:اتفاقا من همین مورد را به او گفتم ولی او در پاسخ گفت :مگر قرآن نخوانده ای؟خداوند می فرماید:«ای کسانی که ایمان آورده اید در خانه های پیامبر وارد نشوید مگر آنکه به شما اجازه داده شود»و چون پیامبر در منزل شخصی خود مدفونند و ایشان در زمان حیاتش به آن دو اجازه چنین کاری را نداده بود، پس آن دو در مکان غصبی مدفونند و این هرگز فضیلت نیست.

    ابو حنیفه گفت:به برادرت بگو عایشه و حفصه اجازه داده اند در مقابل صداق و مهریه آنها ،ایشان را در آنجا دفن نمایند.

    فضال بن حسن گفت:اتفاقا این سخن را هم مطرح کردم ولی او جواب داد :مگر خداوند در قرآن کریم نفرموده: «ای پیامبر ما بر تو زنهایی را حلال کردیم که صداق و مهریه آنها را داده ای»پس معلوم می شود که صداق آنها در ذمه پیامبر نبوده است.

    ابو حنیفه سر به زیر انداخت و مدتی فکر کرد و گفت:ای جوان به برادرت بگو که منزل پیامبر به عایشه و حفصه ارث رسیده است و آن دو ابوبکر و عمر را در منزلی که به ایشان ارث رسیده است دفن کرده اند؛ در این صورت غصبی صورت نگرفته است.

    فضال بن حسن گفت :این سخن را نیز به برادرم گفتم،ولی او گفت:شما سنی مذهبان معتقدید که پیامبر پس از رحلت خود برای کسی ارث نگذاشته است و روی همین نظر فدک را از فاطمه غصب نمودید و به پیامبر نسبت دادید که فرموده:«ما گروه پیامبران ارث نمی گذاریم» پس آنها چگونه ارث بردند؟

    ابو حنیفه که خود را مغلوب می دید رو به شاگردان خود کرد و گفت: اورا بیرون کنید زیرا او شیعه است و اصلا برادری ندارد.



    اسناد:

    خزائن نراقی، ص 109؛ احتجاج طبرسی، ج 2، ص 317، نشر اسوه.

    طبرسی-احتجاج،ج2،ص،317

    دانلود فایل صوتی و تصویری احتجاج فضال با ابوحنیفه توسط استاد احمدی اصفحانی با بیانی زیبا

    http://www.4shared.com/video/Fniycwd...?cau2=403tNull[/SIZE]
    ویرایش توسط life313 : ۱۳۹۰/۰۳/۱۸ در ساعت ۱۷:۳۳

  13. صلوات


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    مطالعه بازی و دین و بحث
    نوشته
    6,441
    حضور
    98 روز 20 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    95
    آپلود
    0
    گالری
    33
    صلوات
    27323



    عجب مناظره خوبی بود

    از این مناظره ها باز هم قرار دهید

    منون

    اسلام درخشانترین راه است
    غررالحکم امدی ترجمه ادیب فقید محمد علی انصاریحدیث505

    موسسه انتشاراتی امام عصر(عج)
    عقل آدمی را به گفتار نیک و نهاد پاکیزه و کردار نیکو دلیل آورند
    (همان ح-10811)



  15. #8

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۰
    نوشته
    280
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    20
    صلوات
    674

    پیری كه آبروی معاویه را برد






    مناظره پيرمرد شيعه با معاويه


    جابر بن عبدالله انصاری گوید:

    روزی به شام سفر كرده بودم و در آنجا معاویه و دو پسرش خالد و یزید و نیز با عمرو بن العاص ملاقات كردم. ناگاه مردی سالخورده كه از طرف عراق می‎آمد نمودار شد. او پیری فرتوت بود كه كمربندی از لیف خرما بر میان بسته و نعلی از لیف خرما در پای داشت و لباسی بسیار مندرس بر تن داشت و دیدگانش فرو رفته بود.

    معاویه گفت: خوب است كه این پیرمرد را به حرف بگیریم و اندكی تفریح كنیم.

    معاویه: ای شیخ! از كجا می‎آیی و به كجا می‎روی؟

    پیرمرد: پاسخی نداد.

    عمرو بن العاص: ای پیرمرد! چرا به سؤال امیرالمؤمنین پاسخ نگفتی؟

    پیرمرد: خداوند ما را پس از بیرون آمدن از جاهلیت تحیت و درودی غیر از آنچه معاویه گفت قرار داده است.

    معاویه: ای شیخ! راست گفتی و من خطا كردم. السلام علیك یا شیخ!

    شیخ: علیكم السلام.

    معاویه: از كجا می‎آیی و به كجا می‎روی؟

    شیخ: از عراق می‎آیم و به بیت المقدس می‎روم.

    معاویه: چه خبر از عراق؟

    شیخ: به خیر و بركت.

    معاویه: گفتی كه از كوفه و از ارض غری می‎آیی؟

    شیخ: «غری» كدام است؟!

    معاویه: جایگاه ابوتراب.

    شیخ: ابوتراب كیست؟!

    معاویه: علی بن ابیطالب است.

    شیخ: ای معاویه! خداوند دماغ تو را به خاك بمالد و دهانت را بشكند و پدر و مادرت را لعنت كند چرا نمی‎گویی: امام عادل و پناه مردم و سلطان دین و كشنده مشركین و شمشیرِ كشیده خدا و پسر عمّ رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله ـ و شوهر بتول و تاج فقهاء و كنز فقراء و پنجمین از اصحاب كساء و شیر غالب و پدر حسن ـ علیه السلام ـ و حسین ـ علیه السلام ـ امیر المؤمنین علی بن ابیطالب ـ علیه السلام ـ ؟[1]

    معاویه: ای شیخ! چنان می‎بینم كه خون و گوشت تو، با گوشت و خون علی آمیخته است اگر او بمیرد تو فاعل امری نباشی و كاری نتوانی كنی.

    شیخ: خداوند مرا به حرمان او مبتلا نكند و حزن مرا بعد ازاو بزرگ دارد و لكن دانسته باش كه خداوند سید و آقای مرا نمیراند تا از فرزندان او یكی را برپا نكند و حجت جهانیان نفرماید.

    معاویه: ای شیخ! هیچ چیز از بهر خویش به جای گذاشته‎ای.

    شیخ: راه راست را نشان داده‎ام از برای كسی كه خواهد.

    عمر بن عاص: ای معاویه! گویا این مرد تو را نمی‎شناسد كه این گونه سخن می‎گوید و جسارت روا می‎دارد.

    معاویه: ای شیخ! مرا می‎شناسی؟ شیخ: نه.

    معاویه: من پسر ابوسفیان، شجره زكیّه و شاخه‎های علیّه و سیّد و آقای بنی امیه هستم.

    شیخ: ای معاویه! بلكه تو همان كسی هستی كه در زبان خدا و رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به «لعین» نامیده شده‎ای و مقصود از شجره ملعونه در قرآن توئی و عروق خسیسه توئی و توئی كه ظلم كردی بر نفس خود و خدایت را كفران ورزیدی.

    توئی آن كسی كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ در مورد تو فرمود: «خلافت حرام است بر پسر ابوسفیان» و تویی گناه كار و پسر گناه كار و پسر هند جگر خوار و آن گردن كش طاغی كه ظلم و ستم او بندگان خدا را فراگرفت.

    معاویه از شدت عصبانیت سرخ شد و رگهای گردنش معلوم گشت و دست به قبضه شمشیر برد و آهنگ او كرد ولی خشم خود را كنترل كرد و گفت: اگر نه این بود كه عفو خوب و ستوده بود سرت را بر می‎گرفتم. هان ای شیخ! چه می‎بینی اگر سر از بدنت بردارم؟

    شیخ با كمال آرامش جواب داد: آن وقت به كمال سعادت می‎رسم و تو غایت شقاوت را درك خواهی كرد.

    معاویه نگریست كه در قتل پیر فرتوت كه امروز و یا فردا بدرود جهان خواهد گفت فائده‎ای نیست، لذا سخن خود را گردانید و گفت: ای شیخ! روزی كه علی عثمان را كشت كجا بودی؟

    شیخ: به خدا قسم علی ـ علیه السلام ـ عثمان را نكشت. اگر علی قصد كشتن او را داشت هرگز به مكر و حیله متوسل نمی‎شد بلكه با شمشیر برنده و بازوهای نیرومندش او را تباه می‎ساخت ولی علی ـ علیه السلام ـ در آن هنگام به حكم وصیت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ خاموش بود.

    معاویه: ای شیخ! آیا در صفین حاضر بودی تا خون ریزیهای علی را ببینی؟

    شیخ: حاضر بودم و چه بسیار كودكان را از سپاه تو یتیم كردم و چه بسیار زنان را بیوه نمودم و مانند شمشیر غضبناكی گاهی با تیر و گاهی با نیزه رزم می‎كردم و هفتاد و سه تیر به سوی تو رها كردم. دو تیر به سپر تو فرود آمد و دو تیر بر سجده‎گاهت و دوتیر بر بازوی تو كه اگر جامه باز كنی نشان آن دیده می‎شود.

    معاویه: آیا در جنگ جمل حاضر بودی هنگامی كه علی با عایشه، همسر محترم رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ جنگ می‎كرد؟ راستی در جمل حق با كه بود؟

    شیخ: حق با علی بود.

    معاویه: مگر خداوند نفرموده بود: «اَزواجُهُ اُمَّهاتُهُم»[2] زنان پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ مادرهای این امت‎اند و پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ عایشه را ام المؤمنین می‎فرمود. پس چرا علی با عایشه جنگ كرد؟

    شیخ: مگر خدا به عایشه و دیگر زنان پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نفرمود: «وَ قَرْنَ فی بُیُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبرُّجَ الجَاهِلِیَّهِ الاُولَی»[3] ای زنان پیامبر! در خانه‎هایتان بمانید و تبرّج و خودنمائی زنان زمان جاهلیت را مرتكب نشوید.

    ولی از بین زنان پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فقط عایشه بود كه فرمان خدا را نپذیرفت و خانه را رها كرد و با عده فراوانی از نامحرمان به قانون جاهلیت بیرون شد و بر امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ خروج كرد.

    مگر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نفرموده بود: «أنتَ یا عَلِیُّ خَلیفَتی عَلی نِسوانی وَ طَلاقُهُن بِیَدِكَ» یا علی! تو پس از من خلیفه من و سرپرست زنان من هستی و مختاری كه آنان را از طرف من (وكالتاً) طلاق دهی. با این وجود عایشه چندین مرتبه فتنه بر پا كرد تا خون مسلمانان ریخته شود و اموال آنان پایمال گشت.

    لعنت خدا بر ستمكاران. همانا عایشه ستمگر بود و او مانند زن نوح است و در آتش جهنم جای دارد.

    معاویه: از برای ما جای سخن باقی نگذاشتی. آیا می‎خواهی به تو جایزه بدهم. بیست شتر سرخ موی كه عسل و روغن و گندم أعلی بار شده باشند؟

    شیخ: نمی‎پذیرم. معاویه: چرا؟

    شیخ: برای اینكه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: یك درهم حلال بهتر از فراوان درهم حرام است.

    معاویه: ای شیخ چه وقت تاریك شد روزگار امت و فرو نشست انوار رحمت؟

    شیخ: وقتی كه تو امیر امت شدی و عمرو بن العاص وزیر امت گشت.

    معاویه: ای شیخ! سریع از نزد من دور شو. اگر بار دیگر تو را در دمشق ببینم حتماً سر از بدنت جدا می‎كنم.

    شیخ: هرگز در جائی كه تو باشی من در آنجا اقامت نمی‎كنم چرا كه خداوند فرموده است: «وَ لا تَرْكَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَ مَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِیاءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ.»[4] به ستمكاران مایل نشوید تا از آتش دوزخ زیان نبینید و جز به رحمت خدا ظفرمند نمی‎شوید.

    پیرمرد با ایمان كه دلش از مهر علی ـ علیه السلام ـ مالامال بود نگاهی به قیافه احمقانه معاویه و اطرافیانش نمود و طریق بیت المقدس را پیش گرفت.[5][1] . قال له الشیخ: اَرغَمُ اللهُ اَنفَكُ وُ فَض الله فاكُ وُ لعن اللهُ امكُ و اَباكُ لِمُ لا تَقول الإمامْ العادِلِ وُ الغیث الهاطل، یعسوبْ الدین و قاتِلُ المشركینُ وُ القاسطینُ و المارِقینُ، سُیفْ اللهِ المُسلولِ، ابنُ عم الرسولِ و زوجُ البتولِ. تاجْ الفقهاء و كَنزُ الفقراء و خامِسْ اهل الغباءِ و اللیثُ الغالِبِ، ابو الحُسُنینِ علی بنِ ابیطالب ـ علیه السلام ـ .

    [2] . سوره احزاب/ آیه 6.

    [3] . سوره احزاب/ آیه 33.

    [4] . هود، 113.

    [5] . ناسخ التواریخ، جلد مربوط به امام حسن ـ علیه السلام ـ ، ص 124.

    کوچه ها پر زحرامی و عوام الناس بود
    چشم حیدر(ع)پرزاشک و دل پر از احساس بود

    ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه (س)
    گردنت را میشکست آنجا اگر عباس(ع)بود

  16. صلوات


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود