صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿




    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿


    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿


    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿

    زندگانى حضرت امام رضا(ع) پر است از لحظاتى نورانى و شگفت انگيز

    كه دل شيفتگان را مى‏برد .

    از كتاب «ديوان خدا» نوشته نعيمه دوستدار

    ـ كه بر اساس منابع موثق تدوين يافته ـ

    چند داستان برگزيده‏ايم كه تقديم عاشقان اهل بيت مى‏ كنيم.


    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿

    ویرایش توسط نیایش : ۱۳۹۱/۰۷/۰۵ در ساعت ۱۴:۴۵

  2. صلوات ها 6


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    نشانه موى پيامبر(ص)

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿

    مردى از نوادگان انصار خدمت امام رضا(ع) رسيد.
    جعبه‏اى نقره‏اى رنگ به امام داد و گفت :

    «آقا! هديه‏اى برايتان آورده‏ام كه مانند آن را هيچ كس نياورده است».

    بعد در جعبه را باز كرد و چند رشته مو از آن بيرون آورد و گفت: «اين هفت رشته مو از پيامبر اكرم(ص) است. كه از اجدادم به من رسيده است».

    حضرت رضا(ع) دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا كردند و فرمود:
    «فقط اين چهار رشته، از موهاى پيامبر است».

    مرد با تعجب و كمى دلخورى به امام نگاه كرد و چيزى نگفت. امام كه فهميد مرد ناراحت شده است، آن سه رشته مو را روى آتش گرفت. هر سه رشته سوخت، اما به محض اين كه چهار رشته موى پيامبر(ص) روى آتش قرار گرفت شروع به درخشيدن كرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن كرد.

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿


  5. صلوات ها 3


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    صحبت گنجشك با امام (ع)

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿

    راوى: سليمان (يكى از اصحاب امام رضا(ع)

    حضرت رضا(ع) در بيرون شهر، باغى داشتند. گاه‏گاهى براى استراحت به باغ مى‏رفتند. يك روز من نيز به همراه آقا رفته بودم. نزديك ظهر، گنجشك كوچكى هراسان از شاخه درخت پركشيد و كنار امام نشست.

    نوك گنجشك، باز و بسته مى‏شد و صداهايى گنگ و نا مفهوم از گنجشك به گوش مى‏رسيد. انگار با جيك جيك خود، چيزى مى‏گفت.

    امام عليه السلام حركت كردند و رو به من فرمودند: «ـ سليمان!... اين گنجشك در زير سقف ايوان لانه دارد. يك مار سمى به جوجه‏هايش حمله كرده است. زودباش به آن‏ها كمك كن!. ..

    با شنيدن حرف امام ـ در حالى كه تعجب كرده بودم ـ بلند شدم و چوب بلندى را بر داشتم . آن قدر با عجله به طرف ايوان دويدم كه پايم به پله‏هاى لب ايوان برخورد كرد و چيزى نمانده بود كه پرت شوم...

    با تعجب پرسيدم: «شما چطور فهميديد كه آن گنجشك چه مى‏گويد؟»

    امام فرمودند: «من حجت خدا هستم... آيا اين كافى نيست؟!»

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿


  7. صلوات ها 7


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    ميهمان دوستى امام(ع)

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿


    راوى: يكى از نزديكان امام رضا(ع)

    مرد گفت: «سفر سختى بود. يك ماه طول كشيد».
    امام رضا (ع) فرمودند: «خوش آمدى!»

    ـ « ببخشيد كه دير وقت رسيدم. بى‏پناه بودن مرا مجبور كرد كه در اين وقت شب، مزاحم شما شوم».

    امام لبخند زدند و فرمودند:
    «با ما تعارف نكن! ما خانواده‏اى ميهمان دوست هسيتم».

    در اين هنگام روغن چراغ گرد سوز فرو نشست و شعله‏اش آرام آرام كم نور شد. ميهمان دست برد تا روغن در چراغ بريزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر كرد.

    مرد گفت: «شرمنده‏ام! كاش اين قدر شما را به زحمت نمى‏انداختم».
    امام در حالى كه با تكه پارچه‏اى، روغن را از دستش پاك مى‏كرد، فرمودند:

    ما خانواده‏اى نيستيم كه ميهمان را به زحمت بيندازيم».

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿



  9. صلوات ها 5


  10. #5

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    ابرهاى سياه

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿

    راوى: حسين بن موسى

    از شما چه پنهان شك داشتم. نه به شخص امام رضا(ع) نه!... فقط باورم نمى‏شد كه واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چيز اطلاع داشته باشند.

    آن روز صبح به همراه امام رضا(ع) از مدينه خارج شديم.
    در راه فكر كردم كه چقدر خوب مى‏شد اگر مى‏توانستم امام را آزمايش كنم.
    در همين فكرها بودم كه امام پرسيدند:

    «حسين!... چيزى همراه دارى كه از باران در امان بمانى؟!»
    فكر كردم كه امام با من شوخى مى‏كند، اما به صورتش كه نگاه كردم، اثرى از شوخى نديدم . با ترديد گفتم: «فرموديد باران؟! امروز كه حتى يك لكه ابر هم در آسمان نيست...»

    هنوز حرفم تمام نشده بود كه با قطره‏اى باران كه روى صورتم نشست، مات و مبهوت ماندم .

    سرم را كه بالا گرفتم، زبانم بند آمد. ابرهاى سياه از گوشه و كنار آسمان به طرف ما مى‏آمدند و جايى درست بالاى سر ما، درهم مى‏پيچيدند.

    بعد از چند لحظه آن قدر باران شديد شد كه مجبور شديم به شهر برگرديم.

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿


  11. صلوات ها 3


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    شربت گوارا

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿

    راوى: ابو هاشم جعفرى

    به سخنان امام گوش مى‏دادم. هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بيش تر مى‏كرد. تشنگى تمام وجودم را فرا گرفته بود. شرم و حياى حضور امام، مانع از آن شد كه صحبتشان را قطع كنم و آب بخواهم. در هيمن موقع امام كلامش را قطع كرد و فرمودند: ـ «كمى آب بياوريد !»

    خادم امام ظرفى آب آورد و به دست ايشان داد. امام، براى اين كه من، بدون خجالت،آب بخورم، اول خودشان مقدارى از آب را نوشيدند وبعد ظرف را به طرف من دراز كردند. من هم ظرف آب را گرفتم و نوشيدم.

    نه! نمى‏شد. اصلا نمى‏توانستم تحمل كنم. انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابى تشنگى‏ام را از بين ببرد. تازه، بعد از يك بار آب خوردن درست نبود كه دوباره تقاضاى آب كنم. اين بار هم امام نگاهى به چهره‏ام كردند و حرفش را نيمه تمام گذاشت: «كمى آرد و شكر و آب بياوريد.»

    وقتى خادم براى امام رضا(ع) آرد و شكر و آب آورد، امام آرد را در آب ريخت و مقدارى هم شكر روى آن پاشيد. امام برايم شربت درست كرده بود. نمى‏دانم از شرم بود يا از خوشحالى كه تشكر را فراموش كردم. شايد در آن لحظه خودم را هم فراموش كرده بودم. با كلام امام رضا(ع) ناخود آگاه دستم به طرف ظرف شربت دراز كردم.

    ـشربت گوارايى است. بنوش ابوهاشم!... بنوش كه تشنگى‏ات را از بين مى‏برد.

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿



  13. صلوات


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    شما امام من هستيد

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿

    راوي: يكى از دوستان ابن ابى كثير

    بعد از شهادت امام موسى كاظم (ع)، همه درباره امام بعدى دچار شك و ترديد شده بودند. همان سال براى زيارت خانه خدا و ديدار بستگانم به مكه رفتم.

    يك روز، كنار كعبه، على بن موسى الرضا(ع) را ديدم. با خود گفتم:
    «آيا كسى هست كه اطاعتش بر ما واجب باشد؟»

    هنوز حرفم تمام نشده بود كه حضرت رضا (ع) اشاره‏اى كردند و گفتند:
    «به خداقسم! من كسى هستم كه خدا اطاعتش را واجب كرده است».

    خشكم زد. اول فكر كردم شايد متوجه نبوده‏ام و با صداى بلند چيزى گفته‏ام. اما خوب كه فكر كردم، يادم آمد كه حتى لب‏هايم هم تكان نخورده‏اند. با شرمندگى به امام رضا(ع) نگاه كردم وگفتم: «آقا... گناه كردم... ببخشيد!... حالا شما را شناختم. شما امام من هستيد» .

    حرف «ابن ابى‏كثير» كه به اين جا رسيد نگاهش كردم... بغض راه گلويش را گرفته بود.

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿


  15. صلوات


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    آخرين طواف

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿


    راوى: موفق (يكى از خادمان امام(ع))

    حضرت جواد عليه السلام پنج ساله بود. آن سفر، آخرين سفرى بود كه همراه با امام رضا (ع) به زيارت خانه خدا مى‏رفتيم. خوب به ياد دارم...

    حضرت جواد را روى شانه‏ام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف مى‏كرديم. در يكى از دورهاى طواف، حضرت جواد خواست تا در كنار «حجر الاسود» بايستيم.

    اول حرفى نزدم، اما بعد هرچه سعى كردم از جا بلند نشد. غم، در صورت كوچك و قشنگش موج مى‏زد.

    به زحمت امام رضا(ع) را پيدا كردم و هرچه پيش آمده بود، گفتم. امام، خود را به كنار حجر الاسود رساند. جملات پدر و پسر را خوب به ياد دارم.

    ـ «پسرم! چرا با ما نمى‏آيى؟»
    «نه پدر! اجازه بدهيد چند سؤال از شما بپرسم، بعد به همراه شما مى‏آيم»
    «بگو پسرم!»
    پدر! آيا مرا دوست داريد؟»
    «البته پسرم»
    «اگر سؤال ديگرى بپرسم، جواب مى‏دهيد؟»
    «حتما پسرم»

    «پدر!... چرا طواف امروز شما با هميشه فرق دارد؟
    انگار امروز آخرين ديدار شما با كعبه است».

    سكوت سنگينى بر لب‏هاى امام نشست. ياد سفر امام به خراسان افتادم.
    به چهره امام خيره شدم.

    اشك درچشم امام جمع شده بودم. امام فرزندش را در آغوش گرفت.
    ديگر نتوانستم طاقت بياورم و... .

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿



  17. صلوات


  18. #9

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    سؤالى كه فراموش كرده بوديم

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿

    راوى: اسماعيل بن مهران

    من و «و احمد بزنطى» در ده صريا در مورد سن حضرت رضا(#) صحبت مى‏كرديم. از احمد خواستيم كه وقتى به حضور امام رسيديم، يادآورى كند كه سن امام را از خودشان بپرسيم.

    روزى توفيق ديدار امام، نصيبمان شد. آن موقع، ما، جريان سؤال از سن امام را به كلى فراموش كرده بوديم، اما به محض اين كه احمد را ديد، پرسيد:
    «احمد!.. چند سال دارى؟»
    ـسى و نه سال.

    امام فرمود: «اما من چهل و چهار سال دارم».

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿


  19. صلوات


  20. #10

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    4,747
    حضور
    46 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    41
    صلوات
    26912



    به سوى شهر غربت

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿

    راوى: سجستانى

    روز عجيبى بود. فرستاده مأمون ـ خليفه عباسى ـ آمده بود تا امام را از مدينه به سوى خراسان روانه كند.

    چهره و حركات امام، همه و همه، نشانه‏هاى جدايى بودند. وقتى خواست با تربت پيامبر(ص) وداع كند، چند بار تا كنار حرم رسول خدا رفت و برگشت. انگار طاقت جدايى را نداشت.

    طاقت نياوردم. جلو رفتم و سلام كردم. به خاطر مسافرت و اين كه قرار بود امام به جاى مأمون در آينده خليفه شود، به ايشان تبريك گفتم، اما با ديدن اشك امام، دلم گرفت. سكوت تلخى روى لب‏هايم نشست.

    امام فرمودند:
    «خوب مرا نگاه كن!... حركتم به سوى شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست... سجستانى! ... بدن من در كنار قبر هارون ـ پدر مأمون ـ دفن خواهد شد».

    ܓ✿ داستان واژه هايي از زند گاني امام رضا عليه السلامܓ✿


  21. صلوات


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 10
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۱۱/۲۱, ۱۶:۴۲
  2. پاسخ: 6
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۱۰/۰۲, ۰۳:۳۰
  3. انگار توفيق طلبه شدن را ندارم (لطفا راهنمايي كنيد)
    توسط بنده ی خدا در انجمن موفقیت و موانع
    پاسخ: 6
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۱۲/۱۵, ۱۳:۴۱
  4. مصاحبه هايي ناب درباره شيخ رجب علي خياط ره
    توسط گمنام در انجمن تاریخچه عرفان
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۱۱/۱۷, ۱۸:۵۲
  5. پاسخ: 6
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۱۰/۰۴, ۲۲:۲۵

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 1

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود