صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطراتی از شهید صیاد شیرازی

  1. #1

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8192

    خاطراتی از شهید صیاد شیرازی




    بسم رب الشهداء





    خدایا به داد برس!



    سنندج شهری مرده و غرق در خون. در گوشه و كنار شهر اجساد زنان و مردانی كه متهم به همكاری با سربازان جمهوری اسلامی شده بودند، پای دیوارها تلمبار شده بود.
    زمین كوچه‌ها و خیابان‌ها پر از چاله‌های انفجار، به صورتی آبله گرفته می‌ماند.
    یحیوی و نیروهایش سرمست و نعره‌زنان در خیابان‌ها می‌گشتند؛ لباس خونین نصرت‌زاد را به دست گرفته بودند و هوار می‌زدند.
    ـ آهای مردم غیور كردستان، بیایید و لباس خونین جلاد شهرتان را ببینید!
    ـ نصرت‌زاد را كشتیم. شهر دست ماست.
    ـ كردستان را آزاد می‌كنیم. ما خلق كرد باید حقوق خودمان را بدست بیاوریم.
    دود آتش و انفجار بر فضای شهر سنگینی می‌كرد. خیابان‌ها به شكل محسوسی رعب‌آور بود و نگاه‌های تندتند و كنجكاو از پشت پنجره‌های بسته و پسِ پرده‌های آویخته به نیروهای ضدانقلاب خیره می‌ماند.
    یحیوی گفت: «باید نیروهایش هم ببینند.»
    رفتند به سوی پادگان. نیروهای مدافع از پسِ حصار آهنی پادگان از درون سنگرها به نیروهای ضد‌انقلاب كه محاصره‌شان كرده بودند و به سویشان شلیك می‌كردند، جواب می‌دادند. برای لحظه‌ای صدای شلیك ضدانقلاب قطع شد. بعد صدای یحیوی از بلندگویی به گوش محاصره‌شدگان رسید: «آهای فریب‌خورده‌ها ببینید! این لباس فرمانده شماست. این خون نصرت‌زاد است كه این لباس را سرخ كرده است.»
    چند سرباز گریه كردند. امیری نهیب زد: «خجالت بكشید؛ دروغ می‌گوید.»
    یكی از سربازها گفت: «پس چرا سرهنگ نمی‌آید. نكند همة ما اینجا كشته شویم و كسی به فریادمان نرسد؟»
    امیری گفت: «از بی‌سیم خبر دادند كه نیروهای كمكی در راهند. می‌جنگند و می‌آیند. قول داده‌اند امشب خودشان را برسانند.» سرباز دیگر گفت: «سروان، دیگر نه غذا داریم نه چكه‌ای آب. مجروحین آب می‌خواهند؛ تشنه شهید می‌شوند.»
    امیری بغض كرد. از لحظه‌ای كه وصیت نصرت‌زاد را شنیده بود، برای لحظه‌ای گریسته بود؛ خودش را كنترل می‌كرد تا جلوی سربازها اشك نریزد.
    ـ گفته‌اند می‌آیند. من مطمئنم می‌آیند. همین امشب می‌آیند.
    ـ الان چهل روز است تو محاصره‌ایم. می‌خواستند بیایند تا حالا آمده بودند.
    ـ توكّلتان كجا رفته! جاده‌ها بسته است. می‌آیند، امشب می‌آیند!
    امیری خمیده و پرشتاب به سوی ساختمان اصلی پادگان دوید. مجروحین در اتاق‌ها ناله می‌كردند و آب می‌خواستند. امیری مستأصل از دیدن حال و روز آنها به اتاق خلوتی رفت. در را بست و نشست. دلش گرفت. به سجده رفت. شانه‌هایش لرزید. گریه تسكینی برای دردهایش شد.
    سربازی آمد و گفت: «قربان! بچه‌های باشگاه افسران می‌گویند دیگر حتی آب لجنی ته استخر باشگاه هم تمام شده. چكه‌ای آب ندارند!»
    امیری آه كشید. بلند شد و بیرون رفت. چشم دوخت به باشگاه افسران كه روی یك بلندی وسط شهر قرار داشت. فكری شد كه آنها چهل و چهار روز است با چنگ و دندان مقاومت می‌كنند. با گرسنگی و تشنگی دست و پنجه نرم می‌كنند. «ای خدا به دادمان برس!»
    گرگ و میش صبح بود و نسیم خنكی می‌وزید. صدای خشك چند تك‌تیر فضا را شكافت. چشمان امیری سرخ و متورّم به روبرو دوخته شده بود. به جایی كه ضدانقلاب آزاد و راحت می‌گشتند و به دلخواه شلیك می‌كردند.
    امیری بی‌سیم خواست. گوشی بی‌سیم را گرفت.
    ـ اژدر، اژدر، عقاب! اژدر، اژدر، عقاب!
    ـ اژدر به‌گوشم.
    امیری چشم به باشگاه افسران دوخت كه در بلندای وسط شهر چون قایقی شكسته بر صخره‌ای در میان دریای پُركوسه محاصره شده بود.
    ـ اژدر اوضاع چطوره؟
    ـ قربان دیگر لجنِ ته استخر هم دارد ته می‌كشد. عطش، بچه‌ها تشنه‌اند. امیری لب زیرین‌اش را به دندان گرفت. آه سردی كشید و گفت: «می‌آیند، قول داده‌اند!»
    امیری ولوم فركانس بی‌سیم را چرخاند. به گوشة دیگر شهر - جایی كه نمی‌دید اما فرودگاه شهر آنجا بود - دقیق شد.
    ـ پرستو، پرستو، عقاب!
    ـ پرستو به‌گوشم.
    ـ چه خبر؟
    ـ قربان چی شد؟
    ـ می‌آیند پرستو.
    ـ مهماتمان دارد تمام می‌شود!
    صدای بلندگوی مهاجمین در فضا پیچید:
    «با شما هستم فریب‌خورده‌ها. این آخرین اخطارمان است. فقط نیم ساعت وقت دارید. دستانتان را بگذارید روی سرتان و تسلیم شوید. قول شرف می‌دهم كاریتان نداشته باشیم. چرا به خاطر هیچ و پوچ خودتان را به هلاكت می‌دهید. به خاطر كی؟ به خاطر...»
    امیری گوش تیز كرد. صدای نامفهومی از ورای صدای بلندگو می‌آمد. بی‌سیم‌چی گفت: «قربان می‌شنوید؟»
    امیری هیس گفت و دستش را بلند كرد. فریاد شادمانِ دیده‌بانی از بالای ساختمان مركزی كه دوربینش را تكان می‌داد، همه را به خود آورد.
    ـ هلی‌كوپتر. هلی‌كوپتر. آمدند!
    فریاد شادمانِ سربازها بلند شد. صدای بلندگو قطع شد.
    بی‌سیم‌چی گوشی را دست امیری داد. امیری دستش می‌لرزید.
    ـ به‌گوشم!
    ـ من صیّاد‌شیرازی هستم. به بچه‌های فرودگاه بگو تامین بدهند.
    ـ چشم قربان. خوش آمدید!
    هلی‌كوپتری در گوشة آسمان ظاهر شد و بعد دو هواپیمای غول پیكر c-130 به سوی باند فرودگاه پایین كشیدند.

    منبع: آخرین گلوله صیاد، به قلم داود امیریان
    تبیان


    گر عفو کنی یا نکنی حق داری
    گر نامه ام امضا نکنی حق داری
    با این همه عصیان و خطاکاری من
    گر چهره هویدا نکنی حق داری

    اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

  2. صلوات ها 7


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    نوشته
    5
    حضور
    7 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    15
    صلوات
    24

    مطلب او می دانست...!!!




    خاطراتی از شهید صیاد شیرازی

    اين عادت هميشگي اش بود. مشهد که مي آمد، بيش تر شب ها را تا صبح در حرم مي گذراند. دست هاي مادر هنوز در
    دستش بود که در کنار بستر او خوابش برد. صداي نفس هاي آرامش که بلند شد، باز دلشوره به جان مادر افتاد. در
    دلش توفاني بود. از بستر بلند شد و بالاي سر پسرش نشست. کودکي را به ياد مي آورد که شب ها از گريه خواب
    نداشت. در روز عاشورا نفسش بند آمده بوده و مادر چيزي رو به گنبد طلايي گفته بود... به سرو صورت پسر
    نگاه کرد و آرام اشك ريخت. وقتي به خود آمد که دو ساعت گذشته بود. نمي توانست از پسرش دل بكند. او به دل
    خودش ايمان داشت. هميشه حوادث را قبل از اتفاق احساس مي کرد. هر بار که علي در جبهه زخمي شده بود، او
    از قبل فهميده بود.


    ویرایش توسط nasimeyar : ۱۳۹۲/۰۷/۱۳ در ساعت ۰۹:۱۲

  5. صلوات ها 4


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    نوشته
    5
    حضور
    7 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    15
    صلوات
    24

    مطلب گنبد طلایی




    خاطراتی از شهید صیاد شیرازی

    آن روز عاشورا بچه در بغل، همراه زنان ديگر در يكي از خيابان هاي نزديك حرم، به تماشاي دسته هاي سينه زني
    ايستاده بود. ناگهان صداي گرية کودك برخاست اما دنباله صدا در نيامد. لحظاتي گذشت. دهان بچه همچنان باز بود.
    نفسش بند آمده بود ورنگش هر لحظه کبود و کبودتر مي شد. جيغ زن ها بلند شد. زني بچه را از دست مادر قاپيد و
    صورت کوچك او را زير سيلي گرفت. باز خبري نشد. مادر شنيد: «طفلكي تمام آرد، خفه شد!»
    احساس کرد چيزي در درونش فرو مي ريزد. به ياد آن گفت وگويش با مادر افتاد. روي را به حرم گرداند و گفت:
    «حاشا به غيرتت!»
    بعد چشم هايش سياهي رفت و به زمين افتاد. ديد در مجلس عزاداري است. کسي روي منبر نشسته و روضه
    مي خواند. در بالاي مجلس سيدي نوراني است که با دست به او اشاره مي کند: «پيش بیا!»
    عزاداران راه باز کردند تا او رسيد به نزديكي هاي آن سيد نوراني، که حالا مي دانست امام رضاست. امام دعايي
    خواند و بعد گفت: «تو نگران علي نباش!»
    به صداي گرية فرزندش چشم گشود. بوي کاهگل خيس به مشامش رسيد. صداي صلوات زن ها بلند شد. بچه را که
    به بغل گرفت و بر سينه اش فشرد، اشك امانش نداد. به طرف گنبد طلايي برگشت و گفت: «آقاجان من را ببخش،
    بي ادبي کردم!»


    ویرایش توسط nasimeyar : ۱۳۹۲/۰۷/۱۳ در ساعت ۱۶:۵۴

  7. صلوات ها 4


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    نوشته
    5
    حضور
    7 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    15
    صلوات
    24

    مطلب لحظه موعود




    وقتي که او فرازهاي آخر دعاي عهد را زمزمه مي کرد، مقابل خانه اش منافقي در لباس
    خدمتگزار در کمين او نشسته بود. در سازمان آن ها سرلشگر علي صياد شيرازي لابد به خاطر جانبازي هايش در
    راه دفاع از استقلال ايران به اعدام محكوم شده بود!
    اکنون رهبران سازمان مُصر بودند مأموريت ناتمام فروردين ٦١، را تمام کنند.
    سرانجام لحظة موعود فرا رسيد. ساعت ٤٥ /
    ٦ در باز شد و ماشين تيمسار بيرون آمد. او منتظر ماند تا فرزندش
    مهدي در پارکينگ را ببندد و به او برسد. معمولاً سرراهش او را هم به مدرسه مي رساند.
    مرد در پوشش کارگر رفتگر، به وي نزديك شد. او وقتي متوجه آن مرد رفتگرنما شد، منتظر ماند تا خواسته اش را
    بيان کند.مرد پاکت نامه اي را به دست او داد تا آن را بخواند. در حال بازکردن پاکت بود،
    که ناگهان مرد با سلاح خودکاري که پنهان کرده بود وي را هدف چند گلوله از ناحية سر، سينه و شكم
    قرار داد و جلوی چشمان مهدی پا به فرار گذاشت.


    ویرایش توسط nasimeyar : ۱۳۹۲/۰۷/۲۰ در ساعت ۲۱:۱۸

  9. صلوات ها 2


  10. #5

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۲
    نوشته
    307
    حضور
    13 روز 4 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    31
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    2218

    آخرين درس پدر !





    آخرين درس پدر !
    (خاطره ای از شهید صیاد شیرازی)

    آخرين خاطره اي كه از ايشان دارم ، مربوط به شب شهادتش مي شود .
    آن شب ، حال عجيبي داشت ؛ چون از مسافرت آمده بود ؛
    زيارت حرم مطهر امام رضا (ع) و عيادت مادر گران قدرش در مشهد ، زيارت مشهد شهيدان شلمچه همه و همه روحيه اي تازه به او بخشيده بود .
    گويا براي شهادت آماده بود . آن شب براي من شبي بسيار سخت و مصيبت بار بود .
    تازه به عظمت او فكر مي كردم كه در نبودش چه كنم ؟ براي همين بود كه در روز تشييع جنازه وقتي خودم را روي پاي آقا ( مقام معظم رهبري ) انداختم ، مي خواستم تمام عقده هايم را خالي كنم ؛
    چو ن او را از پدرم بيشتر دوست داشتم و باور كنيد از آن لحظه به بعد، آرامش وصف ناپذيري پيدا كردم .
    به قول پدرم حال و روحم تغيير كرد و احساس خوبي به من دست داد .
    الان كه فكر مي كنم ، بسيار ولايت طلب بود و هميشه هم به من سفارش مي كرد مطيع محض ولايت باشم .

    خاطراتی از شهید صیاد شیرازی



    ﺑﺮﮔﺮﺩ، ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺮﮔﺮﺩ، ﺗﺎ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﯿﻢ.
    (ﻓﺠﺮ 28-29)

  11. صلوات ها 5


  12. #6

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    250
    حضور
    11 روز 8 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2151

    از سرلشکری تا سپهبدی




    خاطراتی از شهید صیاد شیرازی



    "شهید سپهبد علی شیاد شیرازی" در سال ۱۳۲۳ در شهرستان درگز از توابع استان خراسان رضوی متولد شد. در ۹ مهر ۱۳۶۰به عنوان "فرمانده نیروی زمینی ارتش" منصوب شد و به دنبال آن عملیات ها شتاب بیشتری گرفت. ایشان ارتش و سپاه را با هم آشتی داده و در کنار هم قرار داد. در مهر ۱۳۶۸، بنابه درخواست رئیس ستاد کل نیروهای‌مسلح، و با موافقت و حکم فرماندهی کل‌قوا به سمت "معاونت بازرسی ستاد کل نیروهای‌مسلح" و در شهریور ۱۳۷۲ به سمت "جانشین رئیس ستاد کل نیروهای‌مسلح" منصوب شد.

    او پنج روز قبل از شهادت در ۱۶ فروردین ۱۳۷۸ همزمان با عید غدیر از سوی فرمانده کل قوا؛ مقام معظم رهبری به درجه سرلشکری ارتقا پیدا کرد که این درجه مجددا پس از شهادت ایشان به سپهبدی ارتقا یافت.

    ایشان در زمان حیات خود علاوه بر خدمت در ارتش جمهوری اسلامی ایران، برای انتقال معارف جنگ به نسل های بعد اقدام به تاسیس سازمانی با نام "معارف جنگ"نمود. هدف ایشان از تاسیس این سازمان حفظ وقایع تاریخی جنگ و جمع آوری خاطره ها از یک سو و انتقال تجربه های خود به جوانان، بچه های بسیج و دانشجویان افسری از سویی دیگر بود.


    سید جواد پاکدل: اصرار می کردم خادم حرم امام رضا(ع)شود، ولی قبول نمی کرد.

    می گفت: « چه فرقی می کند کل این مملکت مال امام زمان(عج)است. ... رضای امام رضا(ع) در این است که برای این مردم کار کنم و وظیفه ام را انجام دهم. فرقی نمی کند، هر کجا باشم خادم امام رضا(ع) هستم».

    اي نگهت خواستگه آفتاب
    بر من ِ ظلمت ‌زده يک شب بتاب



    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


  13. صلوات


  14. #7

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    250
    حضور
    11 روز 8 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2151



    محبتش را اینگونه به من نشان می داد


    همسر شهید سپهبد علی صیاد شیرازی: زندگی با علی زندگی راحتی نبود سخت بود، ولی به سختیش می ارزید.

    خیلی وقت نمی کرد که در خانه درکنار من و بچه هایش باشد، اما وجودش، مهربانیش، ایمانش و قدرشناسیش.به ما آرامش می داد.


    خاطراتی از شهید صیاد شیرازی


    یک روز جمعه صبح دیدم پایین شلوارش را تا کرده، زده بالا. پرسیدم حاج آقا چرا اینطور کردید؟ رفت طرف آشپزخانه.
    گفت« به خاطر خدا و برای کمک به شما» رفت توی آشپزخانه و وضو گرفت.
    آشپزخانه را مرتب کرد. ظرف ها را سرجایش چید. روی اجاق گاز را مرتب کرد،کف آشپزخانه را شست و در را باز کرد، آشپزخانه مثل دسته گل شده بود.

    اي نگهت خواستگه آفتاب
    بر من ِ ظلمت ‌زده يک شب بتاب



    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


  15. صلوات


  16. #8

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    250
    حضور
    11 روز 8 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2151



    وقتی کار اشتباهی می کردم


    مریم صیاد شیرازی: من که فرزندش بودم یک بار عصبانیتش را ندیدم. همیشه مسائل کاریش را همان جا سر کار می گذاشت و سرحال و با لبخند به خانه می آمد.
    وقتی کار اشتباهی می کردم، صدایم می کرد و به اتاقش می برد.
    می نشستیم و بابا سوره والعصر را می خواند و بعد تذکر می داد. بیشتر هم به خاطر مامان به ما تذکرمی داد. خیلی روی احترام گذاشتن به مادرمان حساس بود.


    شبی که دست من و بهروز را در دست هم قرار داد گفت« همیشه از هم گذشت کنید. به خاطر مسائل کوچک و بزرگ، به خاطر مسائل مالی و چیزهای بی اهمیت زندگی تان را خراب نکنید.
    همیشه خدا را در نظر داشته باشید و نگذارید این مسائل شما را را از هدف اصلی تان دور کند.»

    اي نگهت خواستگه آفتاب
    بر من ِ ظلمت ‌زده يک شب بتاب



    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


  17. صلوات


  18. #9

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    250
    حضور
    11 روز 8 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2151



    بعضی چیزها همیشه همراه آدم اند

    علیرضا حجتی: بعضی چیزها همیشه همراه آدم اند. نماز اول وقت هم همیشه همراه شهید صیاد شیرازی بود.
    وضو و دو رکعت نماز بعد هر وضو هم همینطور.



    قرآنی که اول جلسه می خواندیم، فقط برای این نبود که جلسه را شروع کنیم.

    سید حسام هاشمی: قرآنی که اول جلسه می خواندیم، فقط برای این نبود که جلسه را شروع کنیم.
    پیش می آمد که صیاد فقط یک آیه می خواند بعد تفسیرش را که رفته بود مطالعه کرده بود، توضیح می داد.
    از آن به بعد در موضوع مربوط به آن آیه همانطور عمل می کرد که در آیه آمده بود.


    هر کاری را که به شهید شیرازی می سپردند، قبلش دو رکعت نماز می خواند و به ائمه متوسل می شد.
    نیت می کرد که این کار را برای رضای خدا انجام دهد. خودش تا آخر عمرش این طور بود و به ما هم یاد داد این طور باشیم. این طور کار کنیم و زندگی کنیم.

    اي نگهت خواستگه آفتاب
    بر من ِ ظلمت ‌زده يک شب بتاب



    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


  19. صلوات


  20. #10

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    250
    حضور
    11 روز 8 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2151



    رئیس دفتر کسی بودم که به من یاد داد چه طور زندگی کنم


    احمد آرام: لحظه لحظه هایی که من و همه کسانی که با صیاد کار کرده ایم،
    از در کنار او بودن درس زندگی آموخته ایم.
    افسر وظیفه ای که تلفنچی دفتر معاونت بازرسی بود، وقتی خدمتش تمام شد. گفت: من در این مدت سه چیز از تیمسار یاد گرفتم؛ کم بخورم، کم بخوابم، زیاد عبادت کنم.

    محمد کوششی: اخلاق و منشش اینگونه بود که با بزرگمنشی با همه با احترام و محبت رفتار می کرد؛
    از پیشرفت دیگران خوشحال می شد و این در خوشحالی در رفتارش و گفتارش هویدا بود زیرا به این مهم اعتقاد داشت که
    « اگر می خواهید خدا به زندگیتان برکت دهد، به چیزهایی که دارید قانع باشید.»


    امیر رنجبر نیکدل: خیلی ها در دفتر یا هر کجا صیاد را می دیدند با او دردل می کردند و او هم از همه بدون استثنا شماره تلفن و آدرس می گرفت
    و جلوی اسمشان مشکلتان را می نوشت.
    شماره تلفن دفترش را هم می داد و بعد از تحقیق و مطمئن شدن از مستحق بود شان، هر کاری از دستش برمی آمد برای او می کرد.

    اي نگهت خواستگه آفتاب
    بر من ِ ظلمت ‌زده يک شب بتاب



    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


  21. صلوات


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود