صفحه 1 از 9 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ز مثل...زندگی (داستان هایی الهام بخش برای یک زندگی شادو موفق)

  1. #1

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    علاقه
    یوگا-پیاده روی-خندیدن
    نوشته
    3,593
    حضور
    9 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    17420

    ز مثل...زندگی (داستان هایی الهام بخش برای یک زندگی شادو موفق)




    یه داستانه جاااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااالب


    بیسکویت های سوخته !

    زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت.
    یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا پدرم هم متوجه سوختگی بیسکویت ها شده است؟!
    در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود؟
    خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.

    یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم.
    همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد؟
    او مرا در آغوش کشید و گفت: مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!
    زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند. خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم
    اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار؛ درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است. و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد.
    این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است، هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر، خواهر یا حتی یک دوست!
    کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید بلکه آن را پیش خودتان نگهدارید.

    بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آری، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!
    کاش همه می دانستند که زندگی شادی نیست

    شادی را به هدیه بخشیدن است

    با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی، با اطرافیانت مهربان باش

    همزیستی را دوست بدار و زندگی را قدر بدان

    شاید فردایی نباشد





    زندگی قهقهه نیست

    تنها یک لبخند است



    سلام.......خداحافظ
    چيزي تازه اگر يافتيد
    بر اين دو اضافه كنيد


    الهي كمك كن آنچه مي شكنم ، دل نباشد

  2. صلوات ها 8


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    علاقه
    نوزاد و مرگ....
    نوشته
    385
    حضور
    3 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1742

    ز مثل...زندگی (داستان هایی الهام بخش برای یک زندگی شادو موفق)




    نوشته:مسعود لعلی


    قصه ای بیدار سازد,قصه ای خواب آورد
    در خرد هر داستان را حسابی دیگر است

    "الهی قمشه ای"



    "مقدمه"

    پادشاهی کاخ بزرگی با وزیران و درباریان فراوان داشت.او از تمام نقاط حکما,خردمندان و هنرمندان را به قصرش فراخوانده بود و وزرایش به دانایی و دیانت و کیاست مشهور بودند.
    روزی از روزها حکیمی به دربار پادشاه آمد.پادشاه از دیدن او بسیار خوشحال شد و به او خوش آمد گفت.او را بسیار احترام کرد و از او پرسید:
    "ای راست کردار از برای چه به قصر آمده ای؟"
    حکیم پاسخ داد:پادشاه,من شنیده ام که وزرایتان در خرد و فرزانگی شهره عام و خاص هستند.به همین دلیل سه عروسک به اینجا آورده ام تا وزرایتان انها را بررسی کنند و بگویند کدام از همه بهتر است.
    پادشاه عروسک ها را به وزیر بزرگ خود,که از همه وزرا باهوش تر بود داد,داد.وزیر به عروسک ها نگاه کرد و از پادشاه خواست که دستور دهدسیمی فولادی برایش بیاورند.پادشاه کمی تعجب کرد و با درخواست وزیر موافقت نمود.
    وزیر سیم فولادی را گرفت و وارد گوش راست یکی از عروسکها کرد.سیم فولادی از گوش چپ عروسک خارج شد و وزیر با لبخند به حکیم نگاه کرد و عروسک را به کناری گذاشت.سپس عروسک دوم را برداشت و سیم داخل گوش راست ان کرد.این بار سیم از دهان عروسک خارج شد و وزیر باز لبخندی زد و عروسک دوم را نیز به کناری گذاشت.او عروسک سوم را برداشت و این بار نیز سیم را درگوش راست عروسک وارد کرد,اما سیم,نه از دهان عروسک خارج شد و نه از گوشش.پادشاه و درباریان,مشتاقانه به این صحنه می نگریستند.
    در همین حال ,وزیر بزرگ رو به حکیم تعظیم کرد و گفت:"ای بزرگوارسومین عروسک از همه بهتر است.در حقیقت سه عروسک نمادی از گروه های انسانی و درک و آگاهی انها هستند.انسان ها به سه گروه تقسیم میشوند:

    اول کسانی هستند که سخنان را از گوشی گرفته و از گوش دیگر به در کنند.
    دوم کسانی که سخنان را شنیده و درک میکنند تا بتوانند خوب صحبت کنند.
    سومین گروه,انسان هایی هستند که سخنان را به گوش جان میشنوند و آنها را مانند گنجی در دل خود نگاه می دارند و به کار میگیرند در بین این سه گروه ,سومین از همه بهتر هستند."
    حکیم به پادشاه برای داشتن چنین وزیر باهوشی تبریک گفت و انان را برکت داد و قبل از اینکه قصر را ترک کند رو به پادشاه و درباریان کرد و گفت:"در زندگی همیشه سخنان خردمندان را بشنوید و سعی کنید معنی انها را درک کرده و در ذهن خود پرورش دهید و برای زندگی بهتر و زیباتر به کار گیرید".
    این کتاب مجموعه ای از الهام بخش ترین داستان هایی است که ما از منابع مختلف گرداوری و یا ترجمه کرده ایم,با این امید که این مجموعه بتواند همانطور که برای ما اثر بخش و مفید بوده,برای خوانندگان ان نیز قابل استفاده و اثرگذار باشد و ما بتوانید در مقاطع مختلف زندگی از خرد و پیام های نهفته در ان برای ساختن یک زندگی خوب,موفق و توام با شادی سود ببرید.اما همانطور که حکیم میخواست به همه ما بیاموزد دانستن کافی نیست,باید به انچه می اموزیم,متعهد باشیم و انها را دز زندگی روزمره خود در عمل پیاده کنیم.

    دوستان اگه نظری دارید توی پروفایلم بگذارید چون نظم تاپیک بهم میخورد ممنون

    ویرایش توسط ☀ستوده ☀ : ۱۳۹۱/۰۶/۱۷ در ساعت ۱۶:۴۶
    شاید برایت عجیبست این همه آرامش ام !
    خودمانی بگویم ؛
    به آخر خط که برسی دیگر فقط نگاه میکنی …



  5. صلوات ها 9


  6. #3

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    علاقه
    نوزاد و مرگ....
    نوشته
    385
    حضور
    3 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1742



    شادمان و خوشبختی

    بی ثمرترین روز ما روزی است که نخندیده باشیم.


    انکه همواره با بدبینی و پیش داوری
    به جهان مینگرد همچون برگی نوشته شده است
    که کلامی جدید بر ان نوشته نخواهد شد.
    از زندگی لذت ببر
    پسری همواره پدرش بر روی زمین کشاورزی کار میکردند.انها در سال,بارها گاری قدیمی شان را از سبزیجات برداشتی پر میکردند و برای فروختن محصولات به نزدیکترین شهر می رفتند.
    یک روز صبح زود گاوشان را به گاری بستند و سفر طولانی آغاز کردند.نظر پسر این بود که اگر سریع تر راه بروند و تمام روز و شب را سفر کنند می توانند تقریبا فردا صبح زود فروش خود را اغاز کنند.
    پدر گفت:"سخت نگیر پسرم,یه مقدار باید کوتاه بیایی"پسر استدلال کرد:"اگر ما در شروع فروش از دیگران پیشی گیریم در پیشنهاد یک قیمت خوب برای محصولاتمان شانس بهتری خواهیم داشت".پدر جوابی نداد و کلاهش را بر روی چشمانش کشید و بر روی صندلی گاری به خواب فرو رفت.پس از چهار ساع و پیمودن چهار مایل به خانه کوچکی رسیدند پدر از خواب برخاست خندید و گفت:"اینجا خانه عمویت است بیا بایستیم و استراحت کنیم".پسر ا شکایت گفت:"در حال حاضر ما یک ساعت را از دست داده ایم".دو پیرمرد بسیار خندیدند و صحبت کردند و مرد جوان با بیقراری اینطرف و آنطرف را نگاه میکرد.پس از گذشت یک ساعت دوباره راهشان را در پیش گرفتند تا اینکه به یک دو راهی رسیدند و پدر گاو را به سمت راست هدایت کرد.
    پسر گفت:"راه سمت چپ کوتاه تر است."پدر گفت:"بله,میدانم.ولی این راه بسیار زیباتر است"پسر با ناله پرسید:"ایا برای وقت و زمان اهمیت قائل نیستی؟"پدر گفت:"من به زمان بسیار اهمیت می دهم و به همین دلیل است که سعی در لذت بردن تحسین زیبایی های هر لحظه از زندگی را دارم".
    راه پر پیچ و خم از میان دشتی پر از علف و گل های وحشی در امتداد چشمه ای جوشان میگذشت و این منظره ای بود که مرد جوان انها را در عصبانیت از دست میداد.هیچ گاه به زیبایی توصیف ناپذیر غروب خورشید توجهی نکرد,هنگامی که هوا گرگ و میش بود به دشت رنگارنگ رسیدند.
    پیرمرد از آن هوای تازه تنفس میکرد,در حالی که به طنین جوشیدن آب چشمه گوش میکرد کم کم دهانه گاو را کشید تا بایستد.به ارامی گفت:"بهتر است اینجا استراحت کنیم"پسر با لحنی زننده گفت:"این اخرین سفری است که من همراه تو خواهم امد.تو بیشتر به دیدن غروب آفتاب و بوییدن گل ها علاقه داری تا به دست آوردن پول و کسب در آمد".
    پدر با خنده گفت:"این بهترین چیزی است که به زبان آورده ای".پیرمرد در همان لحظه از گاری بیرون پرید و شروع به خوابیدن کرد و پسر به ستارگان خیره شده بود.شب به آرامی بر روی زمین کشیده میشد.در حالی که پسر مضطرب بود.قبل از طلوع خورشید مرد جوان با عجله پدر را تکان داد تا بیدار شود.گاو را به حرکت در اوردند و به سفر خود ادامه دادند.پس از طی یک مایل به کشاورز غریبه ای برخوردند که سعی در بیرون اوردن گاری اش از داخل گودالی داشت.پدر پیشنهاد داد که بروند و کمکش کنند.پسر گفت:"تا وقت بیشتری را از دست بدهیم؟"پدر گفت:"صبر کن پسرم.ممکن است روزی تو در داخل گودالی بیافتی و نیاز به کمک داشته باشی."پسر با بیزاری برگشت,تقریبا ساعت 8 بود.گاو همچنان بر روی جاده پر دشت مشغول حرکت بود.ناگهان برق مصیبت باری در آسمان زد و پس از ان طوفان شروع به وزیدن کرد.در کنار تپه ها اسمان رو به تیرگس گذاشت.
    پیرمرد گفت:"نگاه کن به نظر میرسد در نزدیکی شهر باران می بارد."پسر با غرغر گفت:"اگر عجله کنیم میتوانیم تمام محصولاتمان را همین حالا بفروشیم."پدر شروع به نصیحت او کرد و گفت:"سخت نگیر,یک مقدار کوتاه بیا تا از زندگی ات لذت بیشتری ببری".
    دیر وقت و تقریبا بعد از ظهر بود که به تپه هایی که چشم اندازی از شهر داشت رسیدند.ایستادند و مدتی به آن منظره خیره شدند.هیچ کدام قدرت سخن گفتن را نداشتند تا اینکه پسر دستش را بر دوش پدر گذاشت و گفت:"اکنون منظورت را متوجه شدم."گاو خود را برگرداندند و به ارامی شروع به دور شدن از ان چیزی که روزی اسمش "هیروشیما"بود کردند.

    شاید برایت عجیبست این همه آرامش ام !
    خودمانی بگویم ؛
    به آخر خط که برسی دیگر فقط نگاه میکنی …



  7. صلوات ها 6


  8. #4

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    علاقه
    نوزاد و مرگ....
    نوشته
    385
    حضور
    3 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1742



    شما به ندرت در کاری موفق می شوید
    مگر انکه کار را با علاقه به عنوان تفریح
    و سرگرمی انجام دهید."اندیشه های مدیریت"

    "راز شادمانی"
    گربه ی پیر ولگردی در حال تماشای بچه گربه ای بود که دور خود می چرخیدو دنبال دمش میگشت.گربه پیر علت این کار را از او پرسید.
    بچه گربه جواب داد:"بنده تازه از مدرسه ی گربه ها در رشته فلسفه فارغ التحصیل شدم.در مطالعات خود کشف کردم که دو چیز در دنیا رای گربه ها خیلی مهم است:اول آنکه شادمانی مهمترین چیز برای هر گربه است.دوم آنکه شادمانی در دم گربه واقع شده است
    به ان نتیجه رسیدم اگر دمم را به قدری دنبال کنم که سرانجام به چنگش اورم به شادمانی همیشگی دست خواهم یافت".گربه پیر گفت:"می دانی من یک گربه ولگردم و هرگز فرصت آن را نداشتم تا مانند شما به چنین مدرسه معتبری بروم.من تمام عمرم را در کوچه پس کوچه ها گذرانده ام.اما من هم به همین نتیجه رسیده ام.من اموختم که شادمانی مهمترین چیز برای گربه است و این شادمانی در دم او واقع شده است.فرق من و تو تنها در یک چیز است.من سرانجام به این نتیجه رسیده ام که اگر کسی مشغول کار خود شود و تنها چیزهایی را انجام دهد که برایش مهم است,هر جا که باشد,برایش شادمانی به دنبال خواهد داشت".

    شاید برایت عجیبست این همه آرامش ام !
    خودمانی بگویم ؛
    به آخر خط که برسی دیگر فقط نگاه میکنی …



  9. صلوات ها 4


  10. #5

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    علاقه
    نوزاد و مرگ....
    نوشته
    385
    حضور
    3 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1742



    راه رسیدن به خوشبختی و شادی بر دو پایه
    اصلی بنا گردیده است:آنچه را که به آن علاقه دارید بیابید
    و زمانی که آن را یافتید تمام روح خود را معطوف آن کنید.
    "جان دی راکفلر"

    "هنری فورد پیرمرد گل فروش"
    هنری فورد میلیاردر آمریکایی هر جمعه از مغازه گل فروشی برای زن خود گل میخرید.یکبار او به پیرمرد گلفروش گفت:"مغازه خوبی داری چرا شعبه ای نمیزنید؟"
    گلفروش در جواب گفت:"قربان بعد چی؟"
    هنری فورد گفت:"بعد از آن نیز شعبه های دیگر در شهر"
    گلفروش گفت:"بعد چی؟"
    هنری فورد با عصبانیت:"خب بعد به آرامش می رسید."
    گلفروش:"قربان,آرامش همان چیزی است که من الان دارم."
    فورد در حالی که کنف شده بود مغازه را ترک کرد.

    شاید برایت عجیبست این همه آرامش ام !
    خودمانی بگویم ؛
    به آخر خط که برسی دیگر فقط نگاه میکنی …



  11. صلوات ها 6


  12. #6

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    علاقه
    نوزاد و مرگ....
    نوشته
    385
    حضور
    3 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1742



    در دنیا هیچ چیز به خودی خود
    دارای معنی نیست,بلکه احساسات,
    رفتارها و و اکنشهای ما نسبت به هر چیزی بستگی به نحوه ادراک و تصور ما از آن چیز دارد.
    "آنتونی رابینز"

    "داستان دو سطل"
    دو سطل یکدیگر را در ته چاهی ملاقات می کنند.یکی از آنها بسیار عبوس و پژمرده دل بود,به همین خاطر سطل دوم برای ابراز همدردی از او پرسید:"ببینم چته؟چرا ناراحتی؟"
    سطل عبوس و دلگیر پاسخ می دهد:"آنقدر مرا ته چاه انداختند و بالا کشیدند که دیگر خسته شده ام.میدونی پر بودن اصلا برایم مهم نیست,همیشه خالی به اینجا برمیگردم."
    سطل دومی خنده کنان میگوید:"تو چرا این طوری فکر میکنی؟من همیشه خالی اینجا میآیم و پر برمیگردم.مطمئن هستم اگر تو هم مثل من فکر میکردی می توانستی شادتر زندگی کنی!"


    ویرایش توسط ☀ستوده ☀ : ۱۳۹۱/۰۶/۱۸ در ساعت ۱۴:۳۹
    شاید برایت عجیبست این همه آرامش ام !
    خودمانی بگویم ؛
    به آخر خط که برسی دیگر فقط نگاه میکنی …



  13. صلوات ها 5


  14. #7

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    علاقه
    نوزاد و مرگ....
    نوشته
    385
    حضور
    3 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1742



    خوشبخت ترین انسان کسی است که
    بهترین فکر ها را در سر میپروراند.
    "ویلیام لیون"

    "نگرش یعنی همه چیز"
    بیوه زنی بینوا بود که دو پسر داشت.او به قدری ضعیف بود که قادر به انجام کاری و کسب درامدی نبود.امرار معاش او به خرید و فروش ناچیزی بستگی داشت که پسرانش انجام می دادند.او همیشه نگران خرید و فروش فرزندانش بود و با جوش زدن های مداوم امیدوار بود که در کارشان موفق خواهند بود.یکی از پسرانش چتر میفروخت به همین خاطر بیوه زن بینوا هر روز کله سحر از خواب برمیخاست و نخستین کاری که می کرد نگاه کردن به آسمان بود.اگر آسمان تیره و ابری بود با شادمانی میگفت:"خدا را شکر امروز مطمئنا چندتایی خواهد فروخت!"اما اگر آسمان صاف بود و خورشید می درخشید غم عالم به دلش می نشست.چون ترس وجودش را فرا میگرفت که فرزندش آن روز چتر نخواهد فروخت.پسر دیگرش بادبزن می فروخت.بیوه زن هر روز کله سحر از خواب برمیخاست و به آسمان مینگریست.اگر خورشید در پشت ابرها پنهان بود و احتمال بارش باران میرفت بسیار ناراحت می شد و زیر لب غر می زد که امروز کسی از بچه ام بادبزن نخواهد خرید.
    خوبی و بدی هوا هیچ تاثیری در حال پیرزن نداشت.او همیشه برای غر زدن چیزی در چنته داشت.اگر خورشید می درخشید او احساس ناراحتی میکرد چون کسی از بچه او چتر نمی خرید.اگر خورشید نمی درخشید و اسمان ابری بود او باز هم احساس ناراحتی می کرد چون کسی از بچه او بادبزن نمی خرید.بیوه زن بینوا با داشتن چنین نگرشی زندگی را به کلی باخته بود.
    روزی بیوه زن به دوستی بر میخورد که به او می گوید:"عزیزم تو در اشتباهی.تو در هر صورتبرنده هستی نه بازنده.اگر هوا آفتابی باشد مردم بادبزن خواهند خرید اگر بارانی باشد مردم چتر خواهند خرید. "این منطق ساده و آگاهی دهنده بر مغز بیوه زن چنگ انداخت و او را تغییر داد.از آن لحظه به بعد لبخند رضایت هرگز از لبان بیوه زن بینوا ناپدید نشد.
    "بذرهای برزگر"
    نکته:همیشه در زندگی تان همزمان دلایلی برای شادی و دلایلی برای ناراحتی وجود دارد.خوشبختی شما بستگی به این دارد که به نعمت هایتان فکر کنید تا به مشکلات و کمبود های زندگی تان.
    شاید برایت عجیبست این همه آرامش ام !
    خودمانی بگویم ؛
    به آخر خط که برسی دیگر فقط نگاه میکنی …



  15. صلوات ها 5


  16. #8

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    علاقه
    نوزاد و مرگ....
    نوشته
    385
    حضور
    3 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1742



    دریایی بیکران یا گودالی کوچک
    فرقی نمی کند.زلال که باشی آسمان
    از آن توست.
    "فقیر یا ثروتمند"
    روزی پدری ثروتمند پسر و خانوه ده اش را برای گردش به یک دهکده برد تا به پسرش نشان دهد مردم فقیر و زحمتکش چگونه زندگی می کنند.آنها یک روز و یک شب در مزرعه ی خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کردند.زمانی که از مسافرت بر می گشتند پدر از پسر پرسید:"سفر چگونه بود؟"
    پسر:"خیلی خوب بود پدر"
    پدر:"آیا دیدی که مردم فقیر چگونه اند؟"
    پسر:"بله"
    پدر:"و چه آموختی؟"
    پسر پاسخ داد:"آموختم ما در خانه یک سگ داریم و آنها جهار تاما استخری داریم که تنها در وسط حیاط است و آنها مردابی دارند که پایانی ندارد.ما در باغمان چراغ داریم و آنها ستاره ها را دارند.حیاط ما تا حیاط خانه رو برو ادامه دارد و آنها تمام افق را دارند."زمانی که حرف پسر به پایان رسید.پدر دیگر نمی توانست حرفی بزند.پسر با این جمله به حرف هایش خاتمه داد."متشکرم پدر که به من نشان دادی که ما چقدر فقیر و زحمتکش هستیم".
    شاید برایت عجیبست این همه آرامش ام !
    خودمانی بگویم ؛
    به آخر خط که برسی دیگر فقط نگاه میکنی …



  17. صلوات ها 2


  18. #9

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    علاقه
    نوزاد و مرگ....
    نوشته
    385
    حضور
    3 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1742



    رویداد های جهان بیرون,در اختیار ما
    نیستند اما در واکنش به این رویداد ها آزادیم
    و این آزادی را هیچکس نمی تواند از ما بگیرد.
    "ویکتور فرانکل"


    "پیش بینی آب و هوا"

    به گفتگوی دو دوست که در مورد آب و هوا صحبت می کنند تو جه کنید:

    نفر اول:"فکر می کنی امروز چه آب و هوایی داشته باشیم؟"
    نفر دوم:"آب و هوایی که من دوست دارم."
    نفر اول:"چگونه می توانی بفهمی,آب و هوا آنگونه خواهد بود که تو دوست داری؟"
    نفر دوم:"میدانی دوست عزیز,در زندگی فهمیده ام که همیشه نمی توانم آنچه را که دوست دارم داشته باشم...بنابراین یاد گرفته ام که همیشه آنچه را که به دست می آورم دوست داشته باشم و مطمئنا آب و هوایی خواهیم داشت که من دوست دارم."

    نکته:خشنودی و یا ناخشنودی ما نسبت به رویداد ها به طرز برخورد ما با آن ها بستگی دارد نه به ماهیت آنها.

    شاید برایت عجیبست این همه آرامش ام !
    خودمانی بگویم ؛
    به آخر خط که برسی دیگر فقط نگاه میکنی …



  19. صلوات ها 6


  20. #10

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    علاقه
    نوزاد و مرگ....
    نوشته
    385
    حضور
    3 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1742



    ذهنتان را با این تفکر مزین کنید:


    مهم نیست دیگران چه قضاوتی در مورد


    من میکنند چون به به هر حال من انسانی


    ارزشمند و والا هستم.


    "اندیشه های عشق و توانمندی"




    "این بار هم کودکی بود"




    استاد و شاگردی که مردی تاس بود به اطراف شهر رسیدند.در آنجا چند کودک می بینند که مشغول بازی بودند.یکی از کودکان چشمش به سر تاس و بی مو شاگرد افتاد و با صدای بلند به یقیه بچه ها گفت:"ببینید!سر این مرد مثل کدو تنبل صاف و بی مو است."بقیه بچه ها با شنیدن این جمله به مرد خیره شدند و یکصدا زدند زیر خنده!مرد کچل تبسمی کرد و خطاب به استادش گفت:"بچه هستند و نباید به حرفشان اهمیت داد."و سپس بی اعتنا به بچه ها به صحبت با استادش ادامه داد.چند ساعتی که راه پیمودند به ورودی شهر رسیدند و نگهبان دروازه با بی حرمتی جلوی آنها را گرفت و شروع به گشتن وسایلشان کرد.در این بین یکی از نگهبانان با بی حرمتی خطاب به شاگرد گفت:"آهای کچل بدترکیب!بیا و بقچه ات را باز کن تا ببینیم داخل آن چه داری!"


    خشم چهره مرد کچل را فراگرفت و بی اختیار به سمت نگهبان رفت تا با او گلاویز شود.استاد به سرعت خود را جلوی مرد کچلانداخت و چیزی در گوشش گفت.ناگهان مرد آرام شد و با خونسردی بقچه اش را مقابل نگهبان گذاشت تا وارسی کند.


    نگهبان که متوجه واکنش مرد کچل و آرامش سریع او شده بود بعد از وارسی دقیق بقچه های ان دو و نیافتن چیز مشکوکی آنها را مرخص کرد و موقع خداحافظی با پوزخند گفت:"راستی چه شد جناب کچل!یکهو داغ کردی و به یک باره با کلام دوستت آرام شدی!مگر دوستت چه گفت؟"


    مرد کچل نگاهی به استاد کرد و با تبسم پاسخ داد:"چیزی نگفت که به کار شما بیاید!موضوعی است شخصی بین من و او.دوستم فقط به من گفت که فکر کنم که این بار هم کودکی بود."

    شاید برایت عجیبست این همه آرامش ام !
    خودمانی بگویم ؛
    به آخر خط که برسی دیگر فقط نگاه میکنی …



  21. صلوات ها 4


صفحه 1 از 9 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 17
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۶/۰۹, ۰۹:۴۴
  2. تو میایی ای پسر فاطمه
    توسط safareeshghe در انجمن مهدویت و آخرالزمان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۴/۲۰, ۱۹:۴۷
  3. پاسخ: 5
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۳/۰۸, ۲۱:۴۲
  4. مقایسه ؛ بلایی خانمان سوز یا سکویی برای پرش؟؟؟؟؟
    توسط راهی در انجمن مهارت های زندگی
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۷/۱۹, ۲۲:۰۲

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود