صفحه 3 از 11 نخست 12345 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿

  1. #21

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8195



    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿
    بسم الله الرحمن الرحیم

    محجبه که نبودم هیچ، تو خانوادمون هم هیچکس چادری نیست...

    از شش هفت سالگی کنار مادرم نماز میخوندم، با یه چادر نماز سفید با گلای ریز که خودش برام دوخته بود. تو همه ی بازیام بدون استثناء اون چادر همراهم بود. یا به عنوان شنل ازش استفاده می کردم یا دامن یا همون چادر.
    متاسفانه بزرگتر که شدم اصلا مسئله ی حجاب جزو مشغولیات ذهنیم نبود. هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم! اما مادرم در عین حال که چادری نیست خیلی مقید و با حجابه. منو با خودش می برد جمکران.
    اوایل برام حکم سرگرمی داشت، به خصوص اینکه خالمم با دخترخاله هام میومدن، کلی خوش میگذشت! بعد از چند وقت خالم اینا از شهری که توش زندگی می کردیم رفتن و از قم و جمکران دور شدن اما من هنوزم شبای چهارشنبه با مادر می رفتم جمکران ولی دیگه از شیطونی خبری نبود. کنار مادر می نشستم و فقط می نشستم!!! منتظر میموندم تا دعای توسل تموم بشه و برگردیم!
    یه دفعه هوا سرد بود، رفتیم تو مهدیه، اونجا برای اولین بار به روضه ای که مداح برای امام حسین(ع) می خوند گوش دادم و برای اولین بار گریه کردم، چه گریه ای!!! انگار یه بغضی بود که خودمم ازش خبر نداشتم اما شکست و چه خوب شکست!!! بعد از اون انگار چشم و گوشم آگاه تر شدن! اون موقع خبر نداشتم گریه برای امام حسین(ع) چه کارا که نمیکنه!!!!
    مادرم همیشه به سخنرانی های آقای پناهیان که از تلویزیون پخش میشد گوش میداد.یادمه پاییز بود منم کنار مادر داشتم به سخنرانی گوش میدادم.الان اصلا یادم نمیاد حاج آقا دقیقا چی گفت،فقط میدونم یه جمله گفت که حکم یه تلنگر داشت برام.ازون به بعد کلمه ی حجاب وارد ذهنم شد و بهش فکر کردم اما خیلی سخت بود.من عادت نداشتم به اونجور پوشش و سر کردن چادر برام محال بود!!
    نیمه ی دوم اسفندماه بود، شب آغاز ولایت امام زمان(عج)، بازم جمکران.بیست و دوساله بودم اما هنوز به زیارت آقا امام رضا(ع) مشرف نشده بودم.اون شب دعا کردم و فقط همینو خواستم! فردا صبحش بلیط گیرمون اومد!!!
    رفتم پابوس امامم، چادرمو از خود آقا خواستم چون می دونستم خودم نمیتونم، خیلی برام سخت بود. روز آخر وقتی داشتیم از حرم برمیگشتیم از مادر خواستم برام پارچه ی چادری بگیره، وقتی وارد یکی از مغازه های اطراف باب الجواد شدیم مادرم رفت سراغ پارچه های چادر نماز!! وقتی بهش گفتم چادر مشکی می خوام، یکم تعجب کرد، گفت مطمئنی؟ بعد با کمال میل بهترین پارچه ی چادری رو برام خرید.
    وقتی برگشتیم دیگه مثل قبل نبودم، دیگه از آرایش کردن خوشم نمیومد. هنوزم مانتوهای قبلیمو می پوشیدم اما همش معذب بودم.
    شروع کردم کم کم رو خودم کار کردن. اول آرایشمو قطع کردم. بعد ریزه ریزه مقنعمو تنگ کردم. دیگه همه تو دانشگاه متوجه تغییراتم شده بودن. اواخر فروردین ماه یه روز مقنعمو نگاه کردم دیدم حدود ده دوازده سانت درزشو دوختم!!! از خودم خجالت کشیدم!! دیگه مانتوهام برام شده بودن مثل قفس. چادرمم دست خیاط بود و هنوز آماده نشده بود. یه روز تو یه مهمونی خونه ی یکی از دوستام اعلام کردم که به زودی قراره چادری بشم، اصلا استقبال نکردن!
    بالاخره چادرم آماده شد، ایام فاطمیه و نیمه های اردیبهشت بود. یادمه کسی خونه نبود. می خواستم برم بانک. دلو به دریا زدم و چادر و سر کردم و زدم بیرون. جلوی در بانک از تاکسی که پیاده شدم چادر از سرم افتاد و فرش زمین شد! نا امید شدم.
    چند روز گذشت، فردا روز شهادت حضرت فاطمه(س) بود.ظهر بود جلوی تلویزیون نشسته بودم. قرار بود نیم ساعت بعد با دوستم بریم کتابخونه. گوینده ی تلویزیون گفت فاطمه(س)با حجاب بود. وقتی آقامون حضرت ولی عصر ظهور کنن هم همه با حجاب میشن، پس چه خوبه که از الان بریم استقبال! همونجا به حضرت زهرا(س) متوسل شدم و تصمیم قطعی گرفتم...
    وقتی چادر به سر از خونه خارج شدم یه حس دیگه ای داشتم. حس می کردم خدا داره نگاهم میکنه و بهم لبخند میزنه.
    الان دقیقا دو ساله که چادری ام. تنها دختر چادری خانواده. اون حسو هنوزم دارم. انقددددددددددر شیرینه که با همه ی دنیا عوضش نمیکنم.
    اینم بگم که دیگه هیچوقت چادر از سرم نیفتاد.الان یه حرفه ای هستم!!! اوایل خانوادم زیاد استقبال نکردن.همه فکر میکردن که یه هوس زودگذره و از سرم میفته اما الان دیگه همه عادت کردن و با چادر بیشتر دوستم دارن.
    تو این دوسال خدای عزیزم کادوهای خیلی خوبی برام فرستاد، دیگه نماز صبحم قضا نمیشه، همه ی نمازامو سر وقت میخونم، مشرف شدم نجف، کربلا، کاظمین، سامرا، چند وقت دیگه هم قراره برم مکه انشاالله...
    هرچقدر شکرشو به جا بیارم بازم نمیتونم حقشو ادا کنم.....
    بزرگترین افتخارم توی دنیا اینه که دختر مسلمان شیعه ی ایرانیم و عشق فاطمه ی زهرا(س) و خاندانشون تو دلمه.
    اگه فقط یکی از خاطره ها روی فقط یه نفر تاثیر بذاره و مسیرشو عوض کنه.... خییییلی خوب میشه.


    یا علی (ع)
    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


    گر عفو کنی یا نکنی حق داری
    گر نامه ام امضا نکنی حق داری
    با این همه عصیان و خطاکاری من
    گر چهره هویدا نکنی حق داری

    اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

  2. صلوات ها 17


  3. #22

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۱
    علاقه
    امام زمان (عج)
    نوشته
    79
    حضور
    3 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    353



    انسان با مانتو هم میتونه حجاب داشته باشه اما حجاب برتر چادره و شرایط مکانی افراد هم تأثیر گذاره
    ولی بهترین کار اینه که انسان بخاطره خدا یک روش خداپسندانه انتخاب کنه بون اینکه دنبال حکم و چرایی اون باشه البته منظور این نیست که چرایی را پرسیدن غلط باشه ها
    یا الله یا رحمان و یا رحیم ثبت قلوبنا علی دینک
    مهدیا هرطرفی در طلبت رو کردیم
    هرچه گل بود به عشق رخ تو بو کردیم
    آفتابا بر سر شیعه ی دل خسته بتاب
    تا نگویند که بیهوده هیاهو کردیم
    اللهم عجل لولیک الفرج...


  4. صلوات ها 12


  5. #23

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8195



    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿
    شخصیت زده شده بودم.....
    شخصیت؟؟

    آری!ذهن بیابان گردم ،مرا به سوی بردگی کشانده بود....

    بردگی دنیای برهنگی....

    در بازاری آزاد که زنان ،کالاهای مشترکی هستند در آن

    اما نه تمامی زنان ..

    بلکه، زنانی که برهنگی و جذابیت های ظاهریشان را ،دلیلی بر قیمتی بودنشان یافته بودند...

    و من

    در این بازار به دنبال
    شخصیتم بودم و غافل از آنکه این بازار اجناس عاری از ارزش دارد و
    روحی که از جانب اوست به خلیفه ی خدا شدن ،مشتاق است و
    طاقت ماندن در این بازار را ندارد...

    دیگر بازی را شروع کرده بودم و تماشاچیانی را نظاره گر بودم که فقط برای چشم نوازیشان آمده بودند..
    پرده ای ضخیم بر دیدگانم زده بودم و خودم را به حبس ابد محکوم کرده بودم و...
    ولیکن..
    شور رفتن در قلبم زبانه میکشید و حرص رفتن داشتم
    این بازار را لایق جسم و روحم نیافتم و
    پرده ممانعت را گسستم و دیوار حبس را شکستم..
    نه..
    این توانایی را بنده نداشتم چون قلیل البضاعتم
    پس...
    نفس حقی از جانب خالق احدیت مرا به این مسیر روانه کرده است
    شاید 9دی و اشک هایی که برای ولایت ریخته بودم و
    شاید جنوب و شهدا و
    شاید امام غریب نواز و
    شاید.......
    و اکنون کمتر از2سال عظمت ملجا امنم را یافتم
    آری
    میبوسمت ای ملجای امن من!
    چه چیزهایی که به من نداده ای....
    این عظمت را از کجا یافته ای؟
    تو را به مادرمان زهرا (س) نسبت داده اند!
    و من از تو یافته ام ، زیباییهای بندگی را!
    با تو،دیگر به بن بست نمی رسم و
    از رنگت:
    دانایی ،تقدس و اقتدار
    هیبت و عظمت و
    شرافت و نجابت یافته ام...
    با تو به این رسیده ام که:
    اسلام، دین فطرت است.....

    *وقتی احترام به زن ،زیبایی های ظاهری و جاذبه های جنسی اش باشد ، این مدت احترام تا وقتی است که او زیباست.....
    و دائما باید تلاش کند تا خودش را به مردها نشان دهد که "من هنوز زیبا هستم به من توجه کنید"
    در حالیکه
    در فرهنگ اسلام ، زیبایی اصلی در زن و مرد زیبایی روح آنهاست.
    رحیم پور ازغدی*
    ***
    طوق بردگی ،بر گردنم سنگینی میکند...
    قفل سترگی از جنس حصر فکری به آن نصب شده است..
    چگونه از آن رها شوم...
    آخر جامعه ی اطرافم را مینگرم...
    چه می گویند؟؟؟؟؟
    "مهم ذات و دل می باشد که باید مانند گوهری پاک بماند...
    خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. پس زیباییت را ،به همگان نشان بده اما فطرت پاک خود را، حفظ کن!!!!!!
    مگر نمیبینی افرادی با آن پوشش چه کرده اند؟آنها بدتر میباشند!....
    و...."

    نداهای افراد جامعه را میشنوم...
    اما ندای وجود خود را چگونه خاموش کنم؟
    زمانی که می گوید:
    "چرا به عنوان جنس میخواهی در جامعه حضور بیابی؟
    چرا زیباییهای باطنت را نمایش نمیدهی؟
    مگر نمیدانی:
    قالب برای نشان دادن باطن مهم است...
    مگر عقلت اثبات نکرده است:
    جای گوهر در گنجینه است...
    مگر عرفت نگفته است:
    برای نشان دادن ارادتت به معشوقت ،مطیع فرامینش باش...
    مگر
    مگر
    ...."
    دیگر خسته شده بودم...
    خداوندا!تو را به بی بی دو عالم!قسمت میدهم که نشانم دهی چگونه عشقم را به تو نشان دهم...توانایی مخالفت با جامعه و اطرافیانم را ندارم...بالاتر از آن با حس خودنمایی و زیباپرستیم چه کنم....
    تو خود میدانی...مرا تربیت کن...واگذار میکنم خودم را به تو....
    توانایی نه گفتن را،نه گفتن را، به من بده...

    جنوب88
    وای راویان چه می کنند:
    حجاب حجاب حجاب
    سیاهی چادر تو از سرخی خون شهدا رنگین تر است...
    ..
    گذشت و توانایی یافتن ،نه بگویم. اما با زبانی الکن و نه کاملا با اراده و فریاد بلند....

    مشهد88
    نماز صبح20اسفند ماه در حرم آقای غریب نواز..
    چه می گویی روحانی:
    "زمین فوتبال را در نظر بگیرید با دوربین از قسمت بالا میشه تشخیص داد اعضای هر تیم رو ،چون رنگ پیراهنشون مشخصه...
    حالا تصور کن خدا از بالا یه دوربین داره و میخواد یارای امام زمانو مشخص کنه....
    فکر کن....
    با این تیپت در کدام دسته ای؟"

    خدایا با من چه میکنی....
    چشم چادر سیاه را انتخاب میکنم
    اما همه مرا به کم کردن سرعت در اثبات بندگیم به تو دعوتم میکنند...
    با اینها چه کنم...
    میگویند افراط نکن...مگر افراط است؟؟؟؟
    یعنی فعلا زود است...
    دیگر طاقت ندارم...
    خودت نشانم بده...
    اواخر فروردین89 بعد از نماز شب و کلی درد ودل..
    نوبت به باز کردن حجتت ،زبان گویایت میرسد...

    آیه ی 55 سوره ی احزاب...

    حجت تمام شد و

    تاج بندگی را جایگزین طوق بردگی ....
    فعل مفرد نمی توانم بیاورم
    چون من
    سرعت و سبقت را از شما میدانم نه...

    و چه لذتی دارد تاج بندگی.

    یا زهرا(س)
    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿

    ویرایش توسط منتظر منتقم : ۱۳۹۱/۰۷/۰۲ در ساعت ۲۲:۱۳

    گر عفو کنی یا نکنی حق داری
    گر نامه ام امضا نکنی حق داری
    با این همه عصیان و خطاکاری من
    گر چهره هویدا نکنی حق داری

    اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

  6. صلوات ها 10


  7. #24

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8195



    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿
    با سلام و صلوات به پیشگاه امام زمان و حضرت صدیقه ی طاهره خاطره ی چادری شدن منم برای خودش جریاناتی داره. من تو خانواده ای بزرگ شدم که همه به پوشیدن چادر در خارج از خانه تقید خاصی دارن اما دخترانشون در پوشیدن چادر آزادن و اگر کسی چادر می پوشه به میل و اراده ی خودشه.

    منم حدوداً 14-15 ساله بودم که پوشیدن یا نپوشیدن چادر فکرمو مشغول کرده بود و شاید آن موقع فقط ده درصد دلم راضی به این کار بود تا اینکه یه روز که برای خرید بیرون رفته بودم صحنه ای را دیدم که بقیه ی 90 درصد نظرم هم در مورد نپوشیدن چادر عوض شد.

    نمی دونم چقدر به لباس هایی که افراد می پوشن توجه کردید؟ اون روز یه خانومی را دیدم که به واسطه اندامش و نوع لباسی که پوشیده بود راه رفتنش از پشت سر خیلی جلب توجه می کرد و یه آقای مریض القلبی هم به قدری نظرش جلب شده بود که (خواسته) یا ناخواسته به دنبال خانوم به راه افتاد. اصلا قادر نیستم بنویسم که بعدش چی دیدم فقط همینقدر بگم من که تا اون موقع چادر نمی پوشیدم و اصلا ضرورتی هم برای پوشیدنش نمی دیدم با دیدن این صحنه خیلی حالم بد شد. حس میکردم شاید نگاه این قبیل مردان روی بدن منم همینطور زوم شده و همین سخت آزارم میداد.

    همان موقع به ذهنم رسید اگر اون خانوم چادر سرش بود اینقدر حرکت بدنش جلب توجه نمی کرد و در گناه زنای چشم اون آقا شریک نمی شد.

    از فردای همون روز و با تایید خانواده چادری شدم.

    بعدها جمله ای خوندم (یا نمیدونم شاید شنیدم) با این مضمون: در اسلام نامحرم، نامحرمه. و نامحرمای توی خیابون هیچ فرقی با نامحرمای فامیل ندارن. همون طور که تو خیابون حجاب میگیریم باید برای نامحرمای فامیلم حجاب بگیریم.

    بااین جمله بود که کم کم فکر چادر پوشیدن توی مهمونی ها هم توی ذهنم اومد اما امان از ایمان ناقص و وسوسه ی شیطون تا ... تا اینکه اردوی راهیان نور منو به نور هدایت کرد و همونجا با شهدا عهدی راسخ بستم که چادر رو از خودم جدا نکنم .

    البته اگه عنایت شهدا نبود با این اعتقاد سست موفق نمی شدم چرا که از طرف دوستان و فامیلی که چادرو فقط مخصوص تو خیابون میدونستند خیلی مورد انتقاد و تحقیر قرار گرفتم.
    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


    گر عفو کنی یا نکنی حق داری
    گر نامه ام امضا نکنی حق داری
    با این همه عصیان و خطاکاری من
    گر چهره هویدا نکنی حق داری

    اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

  8. صلوات ها 10


  9. #25

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    علاقه
    علوم دینی
    نوشته
    1,241
    حضور
    35 روز 16 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    145
    آپلود
    1
    گالری
    48
    صلوات
    8282



    نقل قول نوشته اصلی توسط منتظر منتقم نمایش پست ها
    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿

    من و مادرم تو مساله ی حجاب، درست برعکس همه مادر و دخترای امروزی ایم. اگر ما دو تا رو از پشت سر تو خیابون ببینی دقیقاً حکم می کنی که من مادرم و کنار دستیم(مادرم) دخترمه!

    مامانم سنگین می پوشه و شیک اما چادری نیست

    من چادری ام، ساده تیپ می زنم و شیک پوشیامو فقط مرهون خریدای با وسواس مادرمم!!!!

    بگذریم بزارید از اولش تعریف کنم:

    تصور کن دختری 8-9ساله بودم. مامانم مانتویی، موقر، سنگین و شیک پوش و همیشه هم خودش برام خرید می کرد تا من هم تیپم شیک باشه.

    من اما در اندیشه ام، چادر رو ستایش می کردم!

    یه روز بالاخره به بابا که افکارش از مامان بهم نزدیک تره، گفتم که منم می خوام مث فلان دوستم، چادر سر کنم. اما حتی از بابا هم جواب شنیدم:
    نه! هنوز زوده. الآن سرت کنی، خسته میشی؛ ازش زده میشی.

    و چادر، برای ماه ها، شد فقط مایه ی حسرتم!
    بعدش هواش از سرم افتاد و یواش یواش دل بستم به شیک پوشی های مامان پسندم!

    تا اینکه داداشم جذب ارگانی شد به نام بسیج

    وای خدای من! عجب آدمایی! اولاش از بعضی دوستای داداشم بدم می اومد. خب سلیقه ام هم یه کم بچگونه بود. قبول دارم. آخه همش10-11 ساله بودم اون موقعها!
    و بعد، این برادر بسیجی شده، پاشو کرد تو یه کفش که چادر سرت کن.
    و جواب من چی بود؟!؟ نه
    ...چند وقتی میشد که با کمک و هدایت به موقع مادرم، تونسته بودم پوششی رو انتخاب کنم که در عین "پوشیدگی کامل"، شیک و امروزی هم باشه. درست مث تیپای خودش. کاملاً پوشیده اما نه ساده. این پوششی بود که بهش عادت کرده بودم و کم کم هم داشت ازش خوشم می اومد.اون روزا فک می کردم حد حجاب، همین پوشیدگی کامله و بقیش، دیگه بستگی داره به سلیقه ی افراد و پذیرش عرف و... واسه همین اصلاً دلیل اصرارای برادرمو بر چادر نمی فهمیدم. و فقط مخالفت می کردم.

    مدت ها بحثمون، بی نتیجه می موند فقط و فقط بخاطر اینکه درک نمی کردم، حجاب اسلامی چند تا آیتم باید توش رعایت بشه و صرف پوشیدگی کامل، ممکنه کافی نباشه.

    مامان و بابا هم که دست ما رو تو انتخابامون باز می ذاشتن، و اینم مزید علت می شد که چندسال بحث و مشاجره ی لفظی با داداشم، هم نتونه چادر رو به سرم بشونه؛ چادری که اوایل کودکیام رو با ذوق اینکه زودتر بزرگ بشم تا به سرم بذارمش، سر کرده بودم!!!

    چند سالی گذشت تا بالاخره کمی از حجم اصرارای داداش کم شد و من هم که دیگه با تیپم کامل اخت گرفته بودم. هیچ کمبودی احساس نمی کردم. اون موقعا تازه دبیرستانی شده بودم.

    سال اول داشت تموم میشد که بردنمون راهیان.

    قبل عید که خبرش رو بهمون دادن خیلی عادی برخورد کردم.

    سر کلاس بودیم که من و چندتا از دوستام رو صدا زدن تا بریم دفتر پرورشی. خانوم پرورشی ذوقش از ما بیشتر بود وقتی داشت می گفت شماها انتخاب شدین برا اردوی راهیان نور. با خونواده هاتون صحبت کنین واسه رضایت نامه و...

    شب هم که تو خونه مطرحش کردم انگار که قراره ببرنمون پارک ارم! همینقدر بی احساس بودم نسبت بهش.

    حتی شب هم ذوق بابا و داداشم بیش از من بود. خب آخه اونا می دونستن فرق این اردو رو با بقیه اردوها؛ و از پیش، حدس میزدن چه نتایجی رو برای من و دوستام در بر خواهد داشت.

    بعدِ عید رفتیم راهیان.

    خیلی عادی؛ مث بقیه اردوها؛ با همون احساس؛ اما فقط به احترام شهدا، این اردو، با چادر.

    ... از بين دوستام که همسفر راهيان نور هم شده بوديم، بعضيا واقعاً چادري بودن و خيلي سختشون نبود. اون موقعا هم که چادر ملي به اين راحتي نبود که رسماً مانتو رو با تيکه پارچه هاي اضافه تبديل به نوعي چادرش کنن؛ (حالا اين بحثم بماند بعضي چادر مليا خوب و سنگينه اما بعضياشون...) خلاصه يا بايد چادر معمولي رو با تموم سختياش سر مي کرديم يا نهايتاً چادر عربي؛ البته اونم خيلي راحت نبود اما شايد واسه بي تجربه هايي مث من، تو سفر، راحت تر بود. که انصافاً هم همين شد. تجربه ي اولين سفرم با چادر عربي، از شيرين ترين خاطرات همه ي عمرمه. حتي تيکه هايي که بهم مينداختن بابت همين چادرم، تو ذهنم موندگار شده.

    رفتيم راهيان، بي احساس ولي با چادر؛ برگشتيم؛ با احساسي خاص به چادر. انگار عطر پوشش محبوب حضرت ياس(س)، شامه مونو تا تونست تو اين سفر چند روزه نوازش کرد.

    اولاش که هيچ حس متفاوتي نبود. حتي رسيديم به مناطق جنگي و حرفاي اوليه راوي رو هم شنيديم اما شنيدن کي بود مانند ديدن. پام نرمي رملاي فکه رو که حس کرد، يه چيزي تو دلم تکون خورد. انگار همهمه ي شهداي جنگ رو واسه لحظاتي شنيدم. دلم رفت پيش دايي ام که انيس سال هاي کودکي ام بود و البته چند سالي ميشد انگار فراموشش کرده بودم؛ خيلي وقت بود حتي يه جمله ام باهاش درددل نکرده بودم. دلم تنگش شده بود. البته خون او رو خاکاي جبهه هاي غرب ريخته بود اما جبهه همون جبهه اس، و شهيد همون شهيد. و همشون مث هم مي تونن رو آدما اثر بذارن. فقط کافيه باور کني اين خون، اين خاک، مقدسه. همين و همين.

    کم کم حس مي کردم اينجا يه جاي ديگه اس. مث همون وادي مقدس که بايد سردر ورودي اش نوشت: فاخلع نعليک.

    واي خداي من؛ وقتي حجاب کفش، اين حائل بين پاي تو و قداست خاک، برداشته ميشه؛ تازه تازه ميتوني کمي از بوي بهشت رو نفس بکشي. نرم شدم و از قالب قبلي در اومدم اما قالب جديد؟ مي خواستم تا بي شکل، بي هويت، دوباره سخت و سفت نشم. ديگه نوبت خود شهدا بود. بايد به من که مث برگي سرگردون تو اون وادي مقدس شده بودم، جهت ميدادن تا باز طوفان بعدي به بيراهه نبردم. و چه زيبا جهت دادن! الان فک مي کنم شايد تو همون فکه و طلائيه حوالمو نوشتن؛ و سپردنم به دوستاشون تو زيد.

    ... تو مسير، ناهماهنگي پيش اومد. پاسگاه زيد اصلاً تو برنامه هيچ کارواني نبود. فقط يه ناهماهنگي بود. گفتن شايد صداتون کردن. شايد حکمت جاموندن ما از بقيه کاروان و همزمان پيدا شدن چند شهيد تو پاسگاه، اين باشه که شهدا خواستنتون. حرفاش رو کامل نمي فهميدم اما ميشد حس کرد که اتفاقي داره مي افته که اتفاقي نيس.

    تموم زيد، يه کانتينر داغ کوچيک بود و يه وضوخونه. بقيش وسعت خاکي بود از جنس آسمون که با تن شهدا انس گرفته بود و انگار خودش نمي خواست که همه شهدا رو يه جا ازش بگيرن. هر سال، فقط چند تاشونو به زميني ها هديه مي داد.

    با سختي وضو گرفتيم و بزور خودمونو تو کانتينر جا کرديم. واي خداي من، دست کثيف من و لمس پاکي استخوناي شهيد، از روي يه تيکه پارچه ي کوچيک سفيد؟ واي خداي من، يعني از یک بدن مطهر همين مونده؟ فقط چند تا استخون؟

    نشستيم به عاشورا خوندن. آخه کربلايي شده بود اونجا واسه خودش. بايد از عاشورا مي خونديم.

    گريه امونم نمي داد که يواش يواش حس کردم دايي بالاخره داره جواب درددلامو ميده. بعد اين همه سال انتظار، تو زيد داشتيم با هم حرف مي زديم. مي فهميدم اون چي مي خواد بهم بگه.

    ... قشنگي اين احساس، واقعاً وصف شدني نيس. فقط اينو بگم وقتي برگشتم و به فاصله ي چند روز، خبر فوت يکي از اقوام رو شنيدم. نتونستم واسه بيرون رفتن، چادر برندارم. داداشمم بالاخره سکوت چند ماهشو شکست و با اشاره به چادرم پرسيد: حالا نظرت چيه؟ جوابي نداشتم جز اينکه تازه فهميدم زيبايي يعني چي!

    ...

    البته اين فقط آغاز راه چادري شدنم بود. اوايل که انتخابش کردم، مادرم به خودش مي سنجيد که چقدر اذيت ميشه موقع سرکردنش و دوس نداشت منم خودمو اذيت کنم. اما خب زمان مي خواست تا مادرم هم به باور برسه که من و چادرم رو خون شهيد، بهم گره زده.

    اين هديه ي دوس داشتني، حتي اذيت کردنش هم برام شيرين تر از عسله. اما خب بهر حال، تا مدتي هنوز اون پايبندي رو که يه چادري واقعي به چادرش داره نداشتم؛ اما هم تيپم ساده تر شده بود و هم اينکه در مقام اعتقاد، حتي يه لحظه هم از اين سياه دوست داشتني، دست نکشيدم. تو عمل، فقط آداب درست سر کردنش رو بلد نبودم که خدا رو شکر، با تصميمات بعديم، اونم مرتفع شد. الان خدا رو شکر، نه فقط تو اعتقاد، که عملاً چادر، جزئي از من شده.

    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿
    سلام. صاحبش اومد!!!!!
    اول خاطرمو نوشتم بعدش دیدم ای بابا، قبل ما که دوستان، خاطرمونو چاپ کردن! دیگه این شد که صلوات خاطره ی ما سهم شما شد! خیلی هم عالی.
    موفق باشین. یا حق
    ویرایش توسط mkhahande313 : ۱۳۹۱/۰۷/۱۵ در ساعت ۰۵:۰۴
    وَ اللهِ اِن قَطَعــــــتُموا یَمینی

    اِنّی اُحامی اَبَداً عَن دینی




  10. صلوات ها 13


  11. #26

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8195



    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿
    سلام
    وقتي خاطره هاي ارسال شده رو ميخوندم متوجه شدم بيشتر دوستان يا از دوران كودكي با چادر آشنا بودن يا به تقليد از كسي چادري شدن و به هر نحوي كه بود بالاخره اين حجاب برتر رو برگزيدند...

    امّا بشنويد ماجراي چادر من و معجزه ي آن در زندگيم
    من دريك خانواده ي مذهبي بزرگ شدم خانواده ي مادري ام همه چادري هستند امّا خانواده ي پدريم بعضي از دختران با مانتو و پوشش امروزي ظاهر مي شوند. پدرم حساسيت خاصي نسبت به پوشش و چادر دارد امّا زمان انتخاب چادر به عهده ي خودم گذاشته بودند.
    كلاس اول راهنمايي بودم كه اولين روز مدرسه با چادر رفتم وآن هم يك دليل داشت, يك دوست صميمي داشتم كه از اول ابتدايي صميميت خاصي بينمان برقرار بود قبل از رفتن به مدرسه به من گفته بود كه قرار است چادر بپوشد من که آن روزها در آن سن معناي واقعي چادر را نميدانستم بهتر است بگويم به تقليد از دوستم براي اينكه وقتي با هم هستيم شبيه هم باشيم چادر پوشيدم خانواده ام مخالفتي نداشتند امّا عمه هايم سخت جبهه گيري كردن كه تو سنت پايينه برای چي انقدر خودتو محدود كردي و ...
    من كاري به اين حرفا نداشتم پوشيدن چادر خصوصاً درآن دوران كه كمتر كسي را با چنين پوششي مي ديدم برايم لذّت خاصّي داشت كه باعث می شد خيلي راحت از كنار نيش و كنايه ها عبور کنم.
    و به همین شکل گذشت تا سال سوم راهنمايي كه آخرين سالي بود كه دركنار بهترين دوستانم قشنگترين لحظات بندگي را تمرين مي كردم..
    سال اول دبيرستان من بودم و يك مدرسه جديد و دوستان جديد...
    وااااي خدااااي من..يك لحظه غفلت..يك لحظه ترديد..چه ميكنه با آدم.... شنيدين ميگن: « نيش دوست از نيش عقرب بدتر است/پس بزن عقرب كه دردش كمتر است» دقيقاً بلايي سرم اومد كه تازه به معناي واقعي اين عبارت پي بردم..
    بله! رفتن به دبيرستان جديد همانا و آشنايي با دوستان ناباب همان..
    مني كه چقدر از نگاه با نامحرم وهم صحبتي با آنان فراري بودم و چه حساسيت هايي به رابطه هاي آنچناني داشتم كارم به جايي رسيدكه همزمان با دو تا پسر دوست شدم و خيلي راحت آن همه عفت و حجب وحيا را زير پا گذاشتم. نميدانم به چه قيمتي، فقط ميدانم تاوان يك لحظه غفلت و دل سپردن به هوا و هوس بود
    ديگر از آن حجاب و چادر سركردن واقعي خبري نبود؛ آرايش آنچناني، شال يا مقنعه يك متر عقب رفته و ... غافل از زشتي كارم روز به روز بدتر ميشدم، نمازم آخروقت شده بود و حتي اگر هم قضا ميشد اهميت چنداني برايم نداشت..
    تا اينكه آن روز رسيد..
    روزي كه يك شبه همه ي زندگيم را دگرگون كرد..
    ايّام فاطميّه بود كه من بي تفاوت مثل ديگر روزها سرگرم كارهاي اشتباهم بودم از جمله قرار با نامحرم
    قبل از اینکه بگویم چه اتفاقی افتاد این را توضیح بدهم که پدرم به شدت مذهبی و تعصبی بودند و من خانواده بااعتباری داشتم مخصوصا که شغل پدرم شرکتی بود و خیلی حساس. خلاصه اگر پدرم متوجه این جور روابطم می شد حتما مرا از خانه بیرون می کرد و نمی دانم چه بر سر خودش می آمد...
    این ها را می دانستم اما نمی دانم چرا همه چیز برایم عادی شده بود انگار مطمئن بودم هیچ چشمی مرا نمی بیند اما آن روز یکی از دوستان قدیم ( البته نه صمیمی، دورادور سلام وعلیکی داشتن) مرا با پسری دید
    وااااي آن روز... همه ي آبروي چندين و چندساله ام در خطر بود...
    انگار تازه متوجه زشتی کارم شده بودم...
    وااااای، آن روز هزار بار مردم و زنده شدم تا شب شد
    شب شهادت حضرت زهرا بود...
    خودم در خانه تنها بودم يكي ازهمسايه هایمان روضه داشت خانواده ام رفته بودن روضه...
    من هم توی حياط نشسته بودم تا مداحي و روضه خواني شروع شد. مداح روضه مي خواند و من هم پشت در نشسته بودم باهرقسمت روضه اشك ميريختم و ضجّه ميزدم...
    تا اينكه مداح اشاره كرد به لحظه ي سيلي خوردن مادر...
    انگار يكي تو ذهنم بهم ميگفت كه تو هم يكي از اونها هستي تازيانه زدي به صورت زهرا خجالت بكش..
    شديداً گريه ام گرفته بود سرمو گذاشتم رو زانوهام...
    خودم تنها بودم بهترين فرصت براي خلوت عاشقانه با خدا بود
    رفتم وضو گرفتم و سجاده ي بندگي ام رو پهن كردم نشستم روی سجاده و تا تونستم اشك ريختم و با بي بي دردل كردم خانوم رو قسم مي دادم به چادر خاكيش, به صورت نيليش كه آبرومو حفظ كنه که ديگه نذاره گناه كنم..
    همون شب بود كه نذر كردم و به بي بي قول دادم اگه آبرومو پيش خانوادم حفظ كني، ضامنم بشي پيش خانوادم سرافكنده نشم قول ميدم اين چادرمشكي رو كه برای دختران مسلمان به يادگار گذاشتي تا عمر دارم از سرم درنيارم و يه چادري واقعي بشم
    نميدونم چرا يه دفعه اين نذر به ذهنم رسيد شايد خواسته ي خود بي بي بود نميدونم. ولي نذر كردن من همانا و اجابت به موقع حضرت زهرا همان..
    همان شفاعتي كه منتظرش بودم يك شبه، شب شهادت مادر, در آن خلوت عاشقانه با خدا شامل حالم شد دلم آروم شد و من از اين رو به آن رو شدم .
    لحظه اي كه همه آبروي چند ساله ام را در خطر مي ديدم با ستّارالعيوبي خدا و به وساطت مادرم حضرت زهرا براي هميشه پرونده اش بسته شد و من از همان لحظه ديگر آن آدم سابق نبودم، شدم يك دختر چادري واقعي كه همه براي محجبه بودنش او را الگو مي گيرند .
    ديگر با آن جوراب هاي نازك و مانتوهاي كوتاه و مقنعه هاي گشاد براي هميشه خداحافظي كردم. خيلي حواسم جمع تر شده بود.به مرحله اي رسيده بودم حتّي اگر آستين مانتويم بلند بود تا ساق دست نمي گذاشتم خيالم راحت نبود. كفش هايم از حالت پاشنه دار و صدادار به كفش هاي راحتي و بي صداتبديل شده کردم و آرايش هاي غليظ و عطرو ادكلن هاي تند وتيز رو برای همیشه کنار گذاشتم.
    خیلی ازنگاه ها نسبت به من بهت آور شده بود حتی مادرم هم خیلی در برابرم جبهه می گرفت مثلا می گفت تو که آستین مانتوت بلنده برای چی ساق می پوشی؟ و خیلی ازحرفای اینچنینی از اطرافیان...
    چند خواستگار داشتم که از لحاظ شغلی و مالی امتیاز ویژه ای داشتند اما یکی ازشرایطشان این بود که من گه گاهی بامانتو بیرون بروم اما من به شدت مخالفت کردم و جواب منفی دادم و همین باعث دلخوری شدید بین من و خانواده ام به خصوص مادرم شد..
    یه روز یکی ازهمکلاسی ها ازم پرسید فلانی تو که اینجوری نبودی چی شده یه دفعه عوض شدی؟ گفتم که هیچی نپرس که یه رازه... ازطرف فامیل هم به شدت مورد انتقاد بودم چون درعروسی های آنچنانی که همراه با رقص و موسیقی های حرام بود شرکت نمی کردم. همین عامل باعث شده همه جبهه بگیرن و مدام گذشته ام رو به رخم بکشن وقتی از گذشته ام بهم می گفتند انگار آتیشم میزدن از نظر روحی خیلی زجر می کشیدم اما خب به انتخاب راه درستم ایمان داشتم.
    خیلی تلاش کردم که اعتماد خانواده ام رو به خودم جلب کنم مخصوصا با انتخاب دوستان خیلی خوب و محجبه و درس خواندن به طور جدی به حدی معدلم به مرز20 رسید و نمازاول وقت و در همه حال خیلی از خدا کمک می خواستم. حقیقتش با سرزنش هایی از جانب خانواده و فامیل که عذابم میداد به نظرم زمان زیادی برد تا تونستم جایگاه جدیدم رو در خانواده تثبیت کنم اما بالاخره تمام شد و با اطمینان می گم آن سختی ها ارزشش را داشت.
    من تصمیم داشتم اگر تا آخر عمر آن سختی ها ادامه پیدا کند هم از تصمیم خودم برنگردم اما به مرور همه ي نگاه ها عوض شد نه اینکه عادی شود نه! باور کنید خدا چنان آبرویی به من داد که تبديل به فرشته اي شدم كه زبان زد خاص و عام است...
    الآن 5 سال از توبه ي آن شب مي گذره و من هر شب خدا رو به ستارّالعيوبي اش قسم ميدم كه پرده از اعمال زشتم برنداره و مراقبم باشه تا زماني كه روز محشر با لبخند رضایت حضرت زهرا سلام الله علیها روبه رو شوم؛ با مهر تأييد بر اعمالم كه من هم شيعه ي واقعي و امانتدار خوبي براي ارثيه اش بوده ام...
    به اميد آنروز...
    يازهرا(س)
    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


    ویرایش توسط منتظر منتقم : ۱۳۹۱/۱۱/۱۵ در ساعت ۱۵:۳۳

    گر عفو کنی یا نکنی حق داری
    گر نامه ام امضا نکنی حق داری
    با این همه عصیان و خطاکاری من
    گر چهره هویدا نکنی حق داری

    اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

  12. صلوات ها 11


  13. #27

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8195




    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿
    سلام

    من هم یه دختر چادری هستم و چادرم رو خيلي دوست دارم. اما عشق شدید من به چادر علاوه بر همه ی خوبی های آن، یک دلیل خاص هم داره.

    تا 2 سال پيش حجاب رو رعايت نميكردم فقط حجاب نبود متاسفانه به حد و حدود دين مقيد نبودم؛ عروسي های گناه آلود رو شركت ميكردم، آهنگ حرام گوش ميدادم ، با نامحرم دست ميدادم و ... ولي در عوض هروقت يه دختر محجبه رو ميديدم تو دلم ميگفتم خوش به حالش چه حجاب خوبي داره...

    به دختراي محجبه حسوديم ميشد، اما به اينكه موهام هميشه بيرون باشه عادت كرده بودم. محال بود يه روز بتونم اين موها رو بذارم زير مقنعه . تنها اميدم به خدا بود كه كمكم كنه براش یه مسلمون واقعي باشم.

    هميشه تو نمازم از خدا ميخواستم يه چيزي باعث بشه واسه حتی یک بار هم شده حجابمو همونطوری که خودش می پسنده رعایت کنم، يه اتفاقي مثل اردوي دانشجويي از طرف بسيج يا راهيان نور يا يه جايي كه علاقه داشته باشم برم ولي يه شرطش حفظ حجاب باشه.

    قربون مهربوني هاي خدا بشم اون اتفاقي كه ميخواستم رخ داد البته با بسيج پايگاهي كه عضوش بودم رفتيم يه اردوي بسيجي به یک مکان تفریحی در خارج از شهر

    عمه ی من مسئول واحد انسانی اون پایگاه بود و من مدتی قبلش به پیشنهاد او عضو آن پایگاه شده بودم البته حتی یک بار هم به آنجا نرفته بودم حتی مدارک ثبت نامم رو هم داده بودم به عمه ام ببره، ولی به هر حال همون عضویت الکی، اون روز یه نقطه ی شروع شد برام و بهانه ای که همیشه منتظرش بودم رو به دستم داد.

    چون اردو در خارج از شهر و در یک مکانی که هیچ آشنایی نبود برگزار می شد از اینکه موهامو بپوشونم و چادر سرم کنم و طبق اونچه همیشه در ذهنم بود زشت به نظر بیایم دلهره نداشتم. البته من اونقدرها فشن یا بی بند و بار نبودم همان موقع هم اهل نماز و خدا بودم اما همه اش سطحی. خلاصه اینطور نبود که حجاب یا حتی چادر رو مسخره کنم حتی برام باارزش بودند فقط نمی دونستم چطوری شروع کنم و خدا با همان اردو بهم یاد داد.

    به هر حال موهامو گذاشتم زير مقنعه و چادر سر كردم اولش برام سخت بود فكر ميكردم زشت ترين دختر دنيام اما عمه ام و دوستانش وقتی منو با چادر دیدند گفتن: وای چقدر چادر بهت میاد، حالا این هیچی، دقیقا تفاوتها رو احساس می کردم خصوصا تفاوت نگاه ها رو، احترام ها رو و امنیتی که تو همون یکی دو ساعت مثل یک حصار دور خودم احسای می کردم، می دیدم همیشه پسرها چطوری نگاهم می کردند و حالا اینکه راننده و کمک راننده ی اتوبوس حتی برای لحظه ای از آن نگاه ها نداشتند واقعا برام تعجب آور بود ، تو همین یکی دو ساعت باورم شد یه خانوم چادری با زبان بی زبانی می گه من ارزش دارم نگاه های هرزه از من دور بشید. من تازه اون روز فهمیدم اینکه می گن زن یک موجود باارزشه یعنی چی.

    وقتی برگشتیم بابام اومد جلوی پایگاه دنبالم، وقتی به محله ی خودمون رسیدیم خدا خدا می کردم پسرای محل تو کوچه نباشند که یکهو منو با چادر ببینند، ولی دیدم ای دل غافل اکثرشون تو کوچه دور هم جمع شدند. به خودم نهیب زدم : اینجا اولشه اگه بتونم تحمل کنم دیگه تا آخرش چادری می مونم. اصلا بهتر! بزار همه ببینند که حفظ حجاب کردم. به خودم گفتم: خودت از خدا خواستی واسه این کار کمکت کنه پس الان دستت تو دست خداست تحمل کن. وقتی رسیدیم خونه به مامانم گفتم: مامان می خوام همیشه چادری بمونم.

    پدر و مادرم همیشه مشتاق بودند ما این چیزها رو رعایت کنیم همیشه توصیه می کردند چیزی رو انجام بدیم که خدا می پسنده برای همین با تصمیم من خیلی خوشحال شدند، دوستان صمیمی ام هم خوشحال شدند با اینکه خودشون محجبه نیستن. بعضی از همکلاسی هام بهم می گفتند چرا چادر؟ بابا دیگه چادر سر نکن همون که موهاتو پوشوندی بسه. اما من زیر بار حرفشون نرفتم چون آن چیزی که با چادر بهش رسیده بودم را با هیچ چیزی در دنیا عوض نمی کنم. فامیل ها هم تعجب کرده بود بعضی هاشون از همون روز اولی که منو دیدند بهم می گن حاج خانم اما در کل به جز بعضی دوستانم همه خوشحال شدند


    و از همه بیشتر خودم خوشحالم. چادر برای من سرآغاز یک تحول عجیب و عظیم شد که قابل توصیف نیست انگار تازه خدا رو پیدا کردم، تازه عمیقا به وجود خدا پی بردم، برای اولین بار از خودم پرسیدم از خدا و ائمه دور بودن تا کی؟ گناه تا کی؟ فرضا بی حجاب زیباتر باشی در چشم مردم! خب که چی؟ به چه قیمتی؟ 9 سال غرق گناه بودی بس نیست؟
    توبه کردم، از بی قید بودن توبه کردم.
    وقتی چادری شدم احساس کردم به خیلی از حدود دین عمل نکرده ام. آخه خوب نیست چادری باشی و به آنچه خدا گفته عمل نکنی . سعی کردم زیاد به خدا نزدیک بشم . خدا خودش شاهده سعی کردم تک تک مسائل دین رو تو زندگی ام عملی کنم. نه به خاطر اینکه چادری هستم بلکه به خاطر اینکه احساس می کردم همیشه چیزی تو زندگی ام کمه، چیزی تو زندگی ام گمه، آرامش ندارم، احساس می کردم همیشه یک جور ناامیدی در من هست...

    اونی که در زندگی ام کم بود خدای مهربونم بود، نه خدایی که قبلا بود اما مثل یک دکور گاهی نگاهی بهش می انداختم نه! خدایی که همیشه به من خدایی کنه، که من همیشه بنده اش باشم دوست دارم فقط او بگه چی می پسنده من همونو انجام بدم

    تازه فهمیدم چقدر چیزایی که قبلا خیلی برام مهم بود بی اهمیت بودند. ازشون دل بریدم. دیگه حتی مراقبم با صدای بلند پیش نامحرم نخندم برای هربرنامه ای جلوی تلویزیون نشینم و...

    قبلا فکر می کردم دست خودم نیست بی حجاب بودن، آهنگ گوش کردن و ... اما نفس رو هرجور تربیت کنی همون جور میشه الان می تونم بگم دست خودم نیست نمی تونم آهنگ حرام گوش بدم، نمی تونم برم تو مجالسی که گناه آلوده من تحمل دیدن اون لحظه ها رو ندارم و نمی خوام و نمی تونم تو جمع پرگناه حضور داشته باشم.


    هیچ وقت هیچ ثانیه ای بابت این کارم پشیمون نیستم آخه دیگه خوشی هایی که دور از خداست برام ارزش نداره که افسوسشونو بخورم. الان تعجب می کنم چرا قبلا رضایت خدا رو فراموش کرده بودم به خاطر نگاه هرزه ی عده ای از خلق خدا که آدم رو برای نیازهای جسمی شون می خوان و مثل کالا با آدم رفتار می کنند.
    من واسه لحظه لحظه 9 سال زندگی ام توبه کردم، لحظه هایی که باعث شده بودم یه پسر یا یه مرد بابت جاذبه های جسمی من چشمشون، روحشون به گناه آلوده بشه رو دوست ندارم، از اون لحظه ها متنفرم، بیزارم...
    برای خدا که بنده شدم آرامش آمد تو زندگی ام، به ولای علی قسم دیگه چیزی به اسم ناامیدی نمی شناسم. من این اشکهایی که به یاد خدا به چشمانم می یاد رو دوست دارم آخه خدا شده همه ی زندگیم، همه ی دارو ندارم و من بابت زیبایی هایی که قبلا نمی شناختم و خدا به من نشان داد؛ بابت نماز اول وقت ، انس با قرآن، لحظه های زیبای دعای کمیل و شادی دائمی و آرامش همیشگی ام و تمام آنچه بر زبان نمی آید و در قلم نمی گنجد از خدای خوبم ممنونم...

    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿

    ویرایش توسط منتظر منتقم : ۱۳۹۱/۱۱/۱۵ در ساعت ۱۵:۵۹

    گر عفو کنی یا نکنی حق داری
    گر نامه ام امضا نکنی حق داری
    با این همه عصیان و خطاکاری من
    گر چهره هویدا نکنی حق داری

    اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

  14. صلوات ها 11


  15. #28

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    9
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    43



    سلام...خاطره هاتون واقعا اشک من و در آورد...خاطره ی چادری شدن من هم یه جورایی شبیه خاطره ی فرزانه بود...برای همتون آرزوهای خوب دارم...دعام کنین
    خدایا بگیر از من هر آنچه که تو را از من میگیرد

  16. صلوات ها 10


  17. #29

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۰
    نوشته
    1,045
    حضور
    2 روز 4 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    17
    صلوات
    8195




    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿

    السلام علیک یا اباصالح المهدی
    ای یوسف کنعانی، زیبا رخ پنهانی
    معشوق همه دلها، آرامش طوفانی
    ای ساقی سرمستان، رعنا گل هر بستان
    دریاب اسیران را در کنج غریبستان*
    با سلام و احترام
    این روزها در وسوسه بادهای شیطانی که از هر سو می وزد احساس می کنم در قلعه ای امن هستم و دلم روشن است که این بادهای بی جان حتی اگر طوفان هم شود بازهم قلعه ام مرا از شر آن حفظ می کند. اولین و محکم ترین قلعه در قلبم، ایمان و یاد خداست که تمام لحظات عمرم را مدیون آن هستم و قلعه دیگر چادر نام دارد که خیلی دوستش دارم ...
    من از بچگی عاشق چادر بودم اونم چادر ی که دخترهای جوان فامیل سرشون می کردند. احساس می کردم خیلی بزرگ و باوقار هستند . راستش دلم ضعف می رفت برای چادر سرکردن.
    خب بچه بودم نمی تونستم چادر رو جمع و جور کنم برای همین اجازه نداشتم.بزرگتر که شدم این علاقه به چادر بیشتر و بیشتر شد . خاله ام که چند سال از من بزرگتر بود چادری بود. هروقت با هم بودیم چادرش را سرم می کردم ، برایم خیلی بلند بود اما لذت داشت حتی برای همان چند دقیقه...، وقتی خیلی باسلیقه چادرش را تا می کرد دلم من آب می شد و با حسرت در دلم می گفتم: خدایا می شه یه روز منم بزرگ بشم چادر بپوشم این طوری تا بزنم....
    درست یادم هست کلاس سوم راهنمایی بودم، تلویزیون یه سریال پخش می کرد به نام «به رنگ صدف» که قهرمان اصلیش دختری بود به نام ریحانه و با مادرش زندگی می کرد. پدرش فوت کرده بود. اون تقریباً هم سن و سال خودم بود. دختری باوقار و خیلی محکم و قوی، چادر سرش می کرد، شخصیت ویژه ای داشت؛ برای بدست آوردن خواسته هاش تلاش می کرد و خیلی با اراده بود . من هربار او را می دیدم احساس می کردم چقدر چادر با چنین شخصیتی متناسبه و اصلا چادرش این قدرت و اراده را در او مضاعف کرده.
    باز من دلم هوایی چادر شده بود.
    چند قسمت از پخش سریال که گذشت دیگه طاقت نیاوردم به مادرم اصرار کردم که باید برای من چادر بخری...
    مادرم می گفت هنوز زوده برای تو که چادر سر کنی . نمیتونی جمع و جورش کنی، می خوری زمین . خب راستش من بچه که بودم، زیاد زمین می خوردم. اما من باز هم التماس کردم انقدر که مادرم راضی شد و برای من پارچه چادری خرید .
    هیچ وقت یادم نمیره روزی که برای اولین بار چادر سر کردم چه احساس غروری بهم دست داد احساس کردم دنیا زیر پای من است .... حس قشنگی بود ... با خودم فکر کردم همیشه و همه جا چادرم را سر کنم .
    بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم خدا چقدر دوستم داشته که این نعمت را به من هدیه کرده، چادر که قلعه ای محکم است در برابر نگاه های شیطانی ...
    چادرم را دوست دارم و با افتخار همه جا سرم می کنم حتی تو محیط کار و در حین کارکردن . من معتقدم چادر نه تنها محدودیت نیست و مصونیت است بلکه نوعی ارزش و وقار است برای زن و حضور زن با چادر و حجاب دراجتماع باعث موفقیت اوست.

    من الله توفیق

    ✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿


    گر عفو کنی یا نکنی حق داری
    گر نامه ام امضا نکنی حق داری
    با این همه عصیان و خطاکاری من
    گر چهره هویدا نکنی حق داری

    اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

  18. صلوات ها 6


  19. #30

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۱
    علاقه
    مسائل مربوط به تعارض علم و دین.احکام شرعی
    نوشته
    42
    حضور
    39 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    249



    سلام.من از خانواده ای تقریبا مذهبی هستم.کلا بدون چادر بودن تو فامیل و محل زندگی ما بی معنیه.منم از اول نه به اجبار بلکه با عشق و علاقه خودم چادری بودم.یعنی از اول راهنمایی تا حالا.
    فقط یه نقطه سیاه تو این دوران هست و اونم وقتیه که رفتم دانشگاه.ترم اول چادر رو تو دانشگاه گذاشتم کنار .ولی وقتی خودم بیرون میرفتم سر میکردم.فقط تو دانشگاه مانتویی بودم.میدونم مسخره اس که یک جا آدم چادر سر کنه و جایی دیگه نه.ولی دلیلش این بود که می ترسیدم کسی باهام دوست نشه و تو شهر غریب تنها بمونم.واقعا تو دانشگاه و کلاس معذب بودم که مانتوییم.آخه 6.7سال با چادر باشی و یهو.......خدا منو ببخشه.از ترم 2 تمام افکارو گذاشتم کنار و به خودم گفتم:من همینم که هستم.هر کی دلش می خواد باهام رابطه داشته باشه و هر کی نمی خواد نداشته باشه.و از اون پس همه جا مثل قبل چادری بودم
    واقعا با چادر احساس آرامش دارم و از نگاه های آلوده دورم.خدارو شکرت که نذاشتی راهم کج شه
    ویرایش توسط خادم فاطمه : ۱۳۹۱/۱۱/۱۸ در ساعت ۱۹:۱۴

  20. صلوات ها 10


صفحه 3 از 11 نخست 12345 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 11
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۱۱/۲۹, ۲۰:۳۱

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۷/۰۸/۱۵, ۱۳:۲۹ : 1

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود